یک اتفاق جالبی افتاد یا از دید من جالب بود!
بزارین اول بگم که اون جمله حتما میکنم ات برام عجیب بود و از مخم نمیره بیرون! نمیدونم شوخی بود تیکه بود یا اینطوری بشین تا بشه طور!
بعد اینا رو بیخیال!
داشتم واسش چیزی تعریف میکردم بعد یهو گفتم ها راستی یه بار بهم گفت اگر فلانی بیاد ارشد بهتر میشه! گفتم یعنی بهش میبازم گفتش نه اسپویل نمیکنم! خلاصه داشتم دنبال این جمله ها میگشتم که تعریف کنم که آره یه بار همچین چیزی شده و فیلان!
بعد همینطوری رفتم مکالمات قبل و بعدش خوندم و این صوبتا! جالب بودش
یه جا نوشته بود نشستم دارم تلاش میکنم که انصراف بده! بعد گفت کار برده زمان برده که اینطوری در مورد انسان ها فکر کنه و این صوبتا و... بعد اینطوری بودش که آره یا باید باشه یا باید بره! یا یه طوری چیندم که کلا به تیم ام ضربه ای وارد نشه و... کلا مکالمات جالبی بود نمیدونم چه حکمتی بود که امروز باید بحث ارشد میشد و بعد به اینجا برسه که من برم اونا رو بخونم! اصلا یادم نبود این مکالمات! نمیدونم مال خیلی قبله شاید اصلا در چیزی موثر نباشه ولی حس کردم اینجا یادداشت اش کنم!
حیف بود اون مکالمه عید اینجا نمیذاشتم! میزارم ادامه ملت هر از گاهی بخونمش!
و در نهایت من اعتماد کردم و کل خط قرمز هام دور زدم و چشمام بستم و هرچی گفت گفتم باشه!
لذت بردم+ امیدوارم اونم همین حس داشته باشه!
به عنوان یک شاگرد هم اونقدر ارزش نداشتم که پیام ام سین بشه و جواب بده! یعنی حتی قدر یه شاگرد!
خب خوبه!
شاید واقعا میخواد برم و برام ارزشی قائل نیستش ها؟!
خوبه اینجا هست که وراجی کنم!
چرا باید یکی بترسه از اینکه من خبر دار شم ب رو اذیت کنه! مگه چیکار میکنین ب رو؟! حمال ها!
دو روز باز نبودم تصمیم گرفتین برنین
یه چیز جالبی بودش الان یادم اومدش گفتش والا من زیاد هولش نمیدم که بره کمک بگیره اگر رفت رفت اگر نرفت اهمیت نمیدم تازه به طرف گفتم من این آدم نمیفهمم چیزی که من دقیقا برعکس اش انجام دادم! خیلی بحث ها کردم خیلی تلاش کردم که یه نفر بمونه یا هرچی! یادم یه بار نوشته بود باید ۵۰ بار بگی نگهش دار تا شاید نگهش دارم اینقدر که از دستش عصبانی ام! نمیدونم! شاید من اشتباه میکردم که تلاش میکردم؟ باید میکشیدم عقب؟! چی بگم!
....
امشب داشتم یه چیزی میخوندم از قدیم و اینطوری بودم اومممم چقدر کار خوبی کردم که اون کار کردم! و چقدر هر دفعه باید به خودم یاد آوری کنم یک سگ هار باش تا یه کیوت مهربون هیچ کس ارزش مهربونی ات نداره! پرو پر توقع و بی ادب باش ! یحتمل همینه دیگه!؟
نمیدونم چرا! ولی هی اینطوری ام!
....
وای اینقدر ناراحت شدم ۶ نفره دیدمشون ! دلم برای ۹ یا حتی ۱۲ نفره دیدنشون تنگ شده! عزیزای دلم! بعد آخه وای اون مرد چرا اون بلا سرش اومد نمیدونیم زنده س مرده است! ای سگ توروحشون! ای ...
چی بگم!
اینم از ملون و ماما و ااا . شانس مایه! اون که پاش اونطوری شد اینام که ۶ نفره!
.....
واقعا ازش لب گرفته؟ حرفی ندارم!
....
باید عرض کنم که انتظار یه فیلم خفن مثل دیچمنت رو داشتم ولی با یه ک...شر رو به رو شدم! جیزز من! آخه! چی بگم! لطفا از کلمه چی بگم و من باب استفاده نکنید تا اطلاع ثانویه مال منن!
اره داشتم میگفتم! تنها چیزی که گفتش و جالب بود تو کل یک ساعت و نیم همونجایی بود که آره طرف یه کاری میکنه ولی گردن نمیگیره! همین مشکل همین گردن نگرفتن است!
اگر گردن گیرتون خراب باشه به قولی مسئولیت پذیر نباشین و بزنین زیرش بگین وا؟ ما؟ ماکه کاری نکردیم تقصیر خودش بود و فلان و خودتون بری از هر چیزی بدونین این رو اعصاب!
جدا از اون کاری که این داداشمون آخر فیلم با این داداش دیگمون کرد هر لحظه فکر میکنم قراره این دوست عزیزمون با این بکنه! یعنی هر لحظه اینطوری ام همونقدر به گ.... به وجود بیاره! ولی نمیتونم اثباتش کنم! چی بگم!
اره خلاصه!
فیلم چرتی بود و دل درد ام هنوز خوب نشده! نمیدونم چرا یهو گفتش سکوت کن من که چیزی نگفتم اون پرسید! و خب آره میخوابیم اگر بتونیم بخوابیم!
...
آقا من میخوام یه تیکه ای به یه شخصی بندازم ولی قصد ندارم در دنیا واقعی اینو بگم و الخ! صرفا میخوام همینجا فقط یادداشت اش کنم و بسپارم به دست باد!
اونم اینکه آره الان بدو بدو میره تو دفتر خاطراتش یادداشت میکنه که برای بقیه بعدا تعریف کنه که میدونین ب به خاطر من اومد ارشد درس داد و مقطع عوض کرد وگرنه که قصد اش نداشت!
بعد باز میره تو دفترش یادداشت میکنه من چون به هیچ کس اعتماد نداشتم و نمیتونم اعتماد کنم واسه همین کل خاطرات ام به اولین نفری که میبینمش و نمیشناسم اش میگم! فقط چون اعتماد نمیتونم بکنم ها!
اره اینا حرفای خیلی زشتی هستن بچه ها که نباید بزنیم به هیچ کس تحت هیچ شرایطی صرفا خواستم اینجا بنویسم!
باشه آقا همه خوبن من خرم!
هوف!
چرا اینا رو میری میگی خری؟ واقعا خری
الان خب یه دورم بهت گفت زشت خوب شد! زشتی که یه هول دنبالش چه جالب! اهان حتما زشت خراب که راحت واسه همه حتما عکس میفرسته و ول و خرابه؟!
...
آخرش در میاد دعا گرفته 🤣🤣🤣
...
ای بابا میخواستم یه چیز مهمی بگم یادم رفتا! تف بهش!
راستش چون طولانی بود گذاشتم ادامه مطلب!
...
یه سوالی واسم ایجاد شده اینجا مینویسیم اش!
چطوری بغل ملت گریه اتون میگیره و بغضی میشین( خیلی از انسان ها بغل من اینطوری شدن) من در اکثر مواقع ملت زیادی بغل میکنم یعنی اصلا اینطوری ان که عه وا بغل و اینا ولی حس خاصی ندارم اینطوری ام که خب تموم شد ؟ اوکی!
حتی وقتی ناراحت ام بدم میاد کسی بهم دست بزنه! البته در مواردی بوده که وقتی ناراحت بودم رفتم بغل کسی و الخ ولی خب خیلی حیلی کم بوده و یا بغل مامانم بوده یا مهرین! واسه همین اصلا بغل ب یه طور امنیت و.... خاصی واسم داره و برام فرق میکنه وگرنه کسی ناراحت باشم بهم دست بزنه میزنم تو دهنش!
موقع پر... آم اگر دو روز اول کسی دست بهم بزنه میگسلمش حتی مامانم هم بهم دست نمیزنه در بدترین حالت دستم میگیره! اینکه روز دوم ام اون حرکت واسه ب و اون پنج شنبه و اینا اصلا باز خودش یه معجزه دیگه اس
بیخیال!
گفتش یه سری هارو از استوری هاید کرده یه سری هارو نکرده!
منم گفتم زیاد تاثیری در زندگی من نداره! تا وقتی تو زندگی حرفه ای ام دخالتی نکنه و اثر نزاره میتونه هر کار دوست داشت بکنه!
ولی اینکه یکی دیگه رو از دست بدم؟ نه شوخی خوبی نبودش!
بعدا یه چیزی اینجا تعریف کنم!
....
همینطوری رندوم یه چیزی فهمیدم!
دختری که به حرف یکی موهاش کوتاه کنه یعنی اون طرف براش عزیز تر از موهاشه+ و خب موهای یه دختر همه چیز ( اینو کسایی که فیلی بگ دیده باشن میدونن!)
جالبه! من به خاطر ب موهام خیلی زیاد کوتاه کردم!
هوم!
....
دارم با چیزی میجنگم که شاید اگر به زبون بیارم برای بقیه خیلی مسخره بنظر برسه! ولی خب توی وجود من پر از جنگ درباره اش هست!
یک داستان قدیمی احمقانه که فکر میکردم حل شده ولی خب!
طرف نوشته باید با پسرا عین سگ برخورد کنی حتی اگر رده اونا بالا تر بود
باید مثلا بگی واه حالا فلان کار برای من کرد کاری ام نکرده تازه وظیفه اش بوده باید این کارا رو برای من بکنه و...
فکروکنم این جواب میده؟!
تا الان هر دختری دیدم عین سگ از یه مرد توقع داشته و دهش صاف کرده و به حرفاش گوش نکرده برنده بوده!
وقتشه از همه فقط توقع داشته باشم و بگن بالا چشمم ابرو بهم بربخوره مهربونی و خوب بودن و دیدن لطف دیگران فایده نداره! والا!
یاد پارسال افتادم که ۳ روز قبل و ۳ روز بعد دهن مارو صاف کرد واسه شب یلدا! آه!
بهشون میگه برون ریزی و چیزایی که امسال دیگه اینطوری نیستم! خداروشکر امثال اینطوری نیستی!
.....
دیشب خیلی بد بود! ولی خب من که اون نیستم برای کسی مهم باشم یا هرچی در هر صورت بیخیال! همینجا مینویسیم چال شه بره!
درز شلوار لحظه آخری یه بخش کوچیک اش باز شد ولی اصلا تابلو نبود و واقعا باید عین خر دقت میکردی که میفهمیدی چون جاش اونقدر زائع نبود!
و فکر کن من تو کل مهمونی حواسم بود و داداش چشم چرون امون از بین اونهمه مهمون فهمیدن به زنش گفتن زنش به من کفتن و من اینطوری بودم وای خوب شد گفتی آخه من نمیدونستم!
بعد اینطوری بود که کلا کلش تو خشتک ما بودش ! اینطوری که آره کاش فلان چیز اینطوری میپوشید خشتک و فلان بخش شلوار خط فلان نینداخت( واقعا نمیشه اینجا با جزعیات شرح داد) وای آره این رژ اش کمتره افرین ! آخه اینطوری بودم انسان خراب به تو چه کی رژ اش چقدره تو مراسم!
هیچی دیگه موقع جمع و جور کردن سفره ام به زنش گفتم بابا بچه رو بده من من بگم بچه رو پامه پا نشم بد باشه بشین پاشو کنم کنار سفره شلواره بیشتر به فنا بره
اینم گفتش وا معلومه تو میخوای بچه رو بیدار کنی وگرنه چه دلیل داره بخوای بچه رو تکون بدی اونم با لحن بد!
بعد پوف...ز برداشته به بچه اش میگه نه این میخواد شب خونه اینا بخوابه تو شب نمون! هرچی میگیم اصلا اولا به تو روابط زن و شوهری اینا ربط نداره دوما نه نمیخواد بخوابه میگه نه من میدونم! آخرش اینطوری بودیم تورو خدا خفه شو!
واقعا حالم بهم زد چرا من نمیزنم تو دهن این مرد!
کلت از خشتک دختر ات و زن ات و من و بقیه زنا بکش بیرون نکبت بیشعور! وای لباسش یه سانت بده پایین که کون اش دیده میشه آخه پو...یوز کی به شلوار دختر ۱۶ ساله نگاه جنسی داره! وای
گایی مغزم!
ولی خب من چون گریه نکردم مهم نیستش!
صرف نق زدن! این پست محتوی جز نق زدن ندارد! البته خب بررسی های مهمی ام صورت گرفته ولی در قالب نق حالا هرچی!
....
یادم آمد یک بار وارد اتاق اش شدم و با خوشحالی نگاهم کرد و گفت سلام جوجه! آه دارلینم!
....
به کسی ربطی ندارد چیز های خودم هست دلم میخواهد اینجا مرور اشان کنپ کسی مشکل دارد مشکل گشا ....
....
شاید بپرسید اینهمه نق از کجا می آید! باید عرض کنم همه اینها از آنجا می آید که روز های آخر پی ام اس ام هست دوشنبه یک ارائه مهم دارم و فردا یک مهمونی بزرگ داریم و من نمیتوانم نفس بکشم به طور فیزیکی و یک سری انسان بد عنق!
نمیتونم نفس بکشم واقعی جسمی نمیتونم نفس بکشم و دارم خفه میشم! نشستم و دارم سعی میکنم با نفس های کوتاه کوتاه بتونم دووم بیارم!
شاید بپرسید چرا؟ چون خانواده اسپری داشتن مسخره کردن و دلیل آوردن که نباید داشته باشی و خوب میشه و همین الانم خوبی واسه همین از خریدنش حس بدی گرفتم و نخریدم! و آره اینطوریه!
شما یه خانواده مهربون سمی نمیدونین چیه!
فکر میکنین خانواده ای که بی محلی کنه یا بد رفتاری کنه بدتره! چی بگم!
این متن یهویی به چشمم خورد بنظرم جالب بود:
من از اول میدانستم که تو بدعهدی اما مهربانی، که عاشقم نیستی اما کمی دوستم داری، که میروی اما همان اطرافی، که تفاوت من برایت با بقیه خیال و تلاش من است نه میل و اشتیاق تو.
آدم خودش بهتر از بقیه میداند کجای یک رابطه با یک نفر ایستاده، فقط باید شجاعتش را داشته باشد که به خودش بقبولاند.
چه شانس تخمی دارم منم! هم میخواستم بهش پیام بدم و امید داشته باشم صد سال دیگه میبینه و برم به کارام برسم و... همونجا آنلاین شد گفتش سکرت چت برام باز شده و من اینطوری بودم تلگرام ر....دم دهنت یعنی ریدم دهنت تلگرام! آه اعصابم رید توش! تف! لعنت بهش!
آه رید واقعا تو اعصابم
اول که لبتاب رید تو اعصابم حالم این! ای بابا!
تف تف تف تف تف!
.....
چه شانس تخماتیکی که دارم! ای خودا!
یه چیزی دیگه ام میخواستم اینجا بنویسم که یادم رفت تف!
اصلا کلا ریده شد توش!
....ها یادم آمد!
دیروز کاملا فهمیدم که ببری چقدر با تایلانگ فرق داره!
ببری کلا اونقدر مورد علاقه نیست+ شایدم به چشم من اینطوری بودش!
..
پشمام . نکنه منظورش از ۴ سال هیرکانی باشه؟ تورو خدا این یکی بزار من تنها ماستم بخورم کسی تو من فرو نکن! اگر شد!
به ۵ تن اگر هیرکانی باشه میرم انصراف مینویسم بعدم خودم پرت میکنم پایین تموم شه بره!
....
آم امروز یه متنی خوندم اینطوری بودم که عاووووو
نوشته بود وقتی میفهمی اجتنابی نبوده فقط تورو دوست نداشته! الان تو این مرحله ام که عااااو من دوست نداره وگرنه که خوشه!
...
اینکه تو خواب ام زنده بودش و داشت بهم تقلب میرسوند خیلی عجیب بود خواب هام آزارم میده!
باورم نمیشه یه بچه وقتی حرفای اون داداشمون شنید گفتش حرفاش بچگونه احمقانه و خودخواهانه است!
واقعی چطوری اینقدر خودخواه هستین؟ چیزی توش خیرات میکنن؟ اگر میکنن که منم خودخواه باشم
خودخواه بودن من واقعا ممکن پاره اتون کنه واقعی واقعی!
.....
ج....ده همیشه آنلاین!
کار تخمی؟ بفهمی خونه این استاد اون استاد کجاست و این استاد اون استاد زن و بچه و این چیزاش چطوری !
خب به من چه! واسه چی الان دیروز گفتی فلان استاد یه بچه کلاس چندمی داره و خونشون کجاست! با این اطلاعات مثلا باید چیکار کنم؟!
چون میدانیم ب خسته اس و نباید این روز ها بیشتر روش فشار بیاریم فلذا اینجا مینویسیم به صورت رمز دار و رها میکنیم شاید حتی بعدا پاک کنیم اش!
...
از شنیدن حالم خوب نیست حوصله ندارم تو دغدغه هات احمقانه است فقط دغدغه های ما مهم حالم بهم میخوره
..
نوایی رو برای باز هزارم پلی میکنیم!
فکر نمیکردم یه وقتی یه آدمی که از دور داره مارو نگاه میکنه همچین نصیحت ای بهم بکنه نمیخوام اهمیت بدم صرفا قابل تامل بود!
اینو ثبت میکنم!
امروز پاهام خیلی لاغر و خوب بنظرمیرسید و واسه اولین بار بعد یک سال و نیم خر کیف شدم بابتش شایدم به خاطر شلواره است! چی بگم!
امروز اینقدر خسته بودم با جوراب کل آزمایشگاه راه میرفتم! کف اش گرم بود پاهای من سرد تر از کف آزمایشگاه بود و جالب بود!
چی بگم!
...
میگن گاهی وقتا حس میکنی یه چیزی هستی الان من حس میکنم دقیقا همون شخصیت ام بی تی آی ام هستم! خسته بی حوصله زیر چشمای سیاه موهای بالا جمع کرده با روپوش سفید و قیافه یبس و بی حوصله و یه لیوان چایی!
خوبه!
....
یه چیزی با یه چیزی نمیخونه و یه چیزی این وسط فیک ولی مثل اون آقا کچل سیاه پوسته نمیتونم اثبات کنم!
پشم هایم! یه لحظه حس کردم خونشونه ! واقعا حس کردم که من دارم تو خونه اینا درس میخونم و اینجا من اضافی ام! از خواب بیدار شد اومد بیرون چایی خورد بیسکوئیت خورد همه رو بیرون کرد گفت میخوام بخوابم رفت تو اتاق برق هارو خاموش کرد در بست گرفت خوابید!
پشمامممم! لیدرالی خوابید!
من دیگه حرفی ندارم!
من دیگه اصلا حرفی ندارم
بعد من به طرف گفتم بزار یه ساعت تو اتاقت بخوابم گفت نه!
شاید ما یه جاییمون خاری چیزی داره خودمون خبر نداریم
به قول یکی از هم وبلاگی ها که خیلی وقته نبسته ما مهرمون خار داره به دل کسی نمیوفته! والا!
نمیدانم شاید زیادی غمگین هستم و دارم به چیز های الکی گیر میدهم!
شاید فکر میکنم ارشد برای من نیست نمیدانم! کاملا گیج شده ام اسماعیل!
تنهایی بهترین چیز است تنهایی تنهایی تنهایی! در تنهایی کسی اذیت ات نمیکند در تنهایی کسی را از جان بیشتر دوس نمیداری که اگر کاری کرد که دلت شکست غم ات گین شود! و این جالب است!
اصلا چرا خودم را از تنهایی کشیدم بیرون؟ چی میخواستم؟!
....
زمانی که اسپرسو ماکیاتو گوش میکردم و صبح ها با اتوبوس میومدم دانشگاه انسان شاد تری بودم! چی بگم!
....
یه چیزی بودش ! رفتم این آخری سر زدم ! تو بغل ام اشکاش اومد بعد گفت خوبم منم برق روشن نکردم بهش نگاه نکردم فقط گفتم تا کی هستم! و رفتم!
نمیدونم!
نمیدونم براش ناراحتم یا حسی بهش ندارم! شاید براش ناراحتم! نمیدونم! انگاری ته دلم هیچ وقت نمیتونم راضی بشم کسی گریون ببینم هر چقدرم بخوام بد باشم! و این مسخره اس! باز رگ مامان بودنم میزنه بالا و اینطوری ام که ای جانم بگو کی اذیتت کرده بکشمش تو لب تر کن فقط ! نمیدونم چرا! عجیبه!
ولی اتاق خیلی گرم بود !
نمیدونم! یه آن از خودم پرسیدم تو چرا گریه نمیکنی هیچ وقت!
چرا همیشه خ دختر حوصله نداره چمیدونم ممدو حوصله نداره این حوصله نداره ولی تو همیشه حوصله داری در ظاهر ! یا چمیدونم چرا نمیری بغل کسی گریه کنی چه تخماتیک! عجیبه!
نمیدونم از خودم یکم متعجب هستم!
اینم شانس مایه!
.....
وای که چقدر از مباحثی که دارم میخونم به جای اینکه پرپوزال ام بنویسم بدم میاد! وای لعنت بهش! به من چه که این چرا اینطوری میشه! میشه دیگه+ دلقک ها!
میدونی گاها چی فکر میکنم؟ فکر میکنم حتما فکر میکنه و با خودش یا به کسی میگه میدونستی آرتا و خ دختر اومدن پشت شما زدن و درباره اتون بد گفتن چون فکر کردن و میدونن من شما دوتا رو بیشتر دوس دارم یا قبول دارم؟!
و من اینطوری ام که تا لحظه آخر ام دلم نمیخواست بگم کی چیو گفته و چرا گفته و اون مثال دیروز هم برای گفتن مشکلات خانوادگی چیزی بود که واقعا رخ داده بود و خب خانواده گفته بودن اینطوری و اونطوری دوس ندارم مسائل خانوادگی ام با وضوح تو وبلاگ بنویسم .
اره خلاصه دلم نمیخواست اصلا چیزی درباره ش دختر بگم مخصوصا اون حرفاش صرفا حرصم گرفته بود از رفتار اش بعد گفتن اونهمه که آره ما دوستش داریم نه دوستش داریم نه میدونی ما چون دوستش داریم اینطوری و این رو مخم رفته
....
میخواستم یه چیزی اینجا بنویسم ولی خب میدانی! چطور بگویم احساس میکنم حجاب از رخ برداشته خود را بی دفاع میان لشکری انبوه از چشم ها خواهم دید که مرا بر انداز میکنن و پج پچ هایی که همچون طوفان شن به هوا برخواسته دید من را مختل کرده و مجال نفس کشیدن نمیدهند! یک همچین چیزی
خلاصه اش میشود دیگر نمیدانم! در نمیدانم ترین حالت ممکن هستم
شاید هم میدانم ولی همان حدس و گمان است!
بیشتر مرا یاد خاطره ای انداخت که اگر فلان شود بعد بهمان شد پس الان هم اگر فلان شد بعد بهمان میشود؟!
نمیدانم!
حالا چرا ۴ سال؟ یعنی حتی ۳ ساله ام ارشد را تمام نکرده و ۴ سال؟ چه بگویم! بعد من آن ۴ سال کجای ماجرا هستم؟ همه چیز عجیب است!
.....
پس دلخوری اگر یک نفر را از جان دوست تر بداریم برایمان ایجاد نمیشود! و این جالب بودش!
پس باید برویم مردی را پیدا کنیم که مارا از جان بیشتر دوست بدارد که هیچ گاه از دستمان دلخور نشود! چه سخت اسماعیل!
......
یک چیز جالبی که بهش رسیدم این است که به حدی از بیخیالی رسیدم دوباره یا دوباره آنقدری دیوار چیدم دورم و درون یک قلعه پنهان شدم که تنهایی همه کار میکنم . تنهایی تا شب توی یک اتاق در حالی که کل آزمایشگاه تاریک تاریک است میمانم. تنهایی میخورم. تنهایی میخوابم. تنهایی فیلم میبینم. تنهایی درس میخوانم. تنهایی از کتاب لذت میبرم. یک طورایی خیلی خیلی غرق در تنهایی ام هستم و حضور انسان ها انگاری اذیت ام میکند. در حدی که ترجیح میدهم جای انسان ها آهنگ با صدای بلند تنهایی گوش کنم!
فکر میکردم بعد سالی میتوانم تنهایی ام را باکسی پر کنم و حضور اش را در زندگی ام حس کنم! انسانی که بی ریا بدون اینکه نگران دیوار هایم باشم بهش پیام بدهم و چیزی که حس میکنم را به او بگویم
ولی خب یک مشت محکمی خورد توی سرم و گفت برگرد در قفس ات! و تنهایی باش!
یک همچین چیزی!
چه بگم!
نمیدونم میتونید متوجه بشید یا نه ولی وقتی میگم چیزای بزرگ برام اذیت کننده نیست یعنی سه تا ارائه و یه پروپوزال میتونم جمع کنم یا مثلا یه کتاب ۴۰۰ صفه ای رو میتونم کاملا راحت بخونم
ولی وقتی یه نفر میاد میگه که این آدم خره گاو ناراحت میشم و درگیر اش میشم یا وقتی دو نفر دعوا میکنن ذهنم درگیر میشه یا مثلا برای خوندن اون کتاب نگران رنگ خودکار و دفتر ام یا واسه ارائه نگران اینم که چی بپوشم!
نمیدونم میگیرید یا نه!
مشکلات کوچیک به قدری منو می آزارد که مشکلات بزرگ اصلا برام مهم نیستن و کاملا قابل حل هستن! عجیبه!
ایگو! حس میکنم نباید میگفتم این دختره اینارو گفته! چی بگم! دوست ندارم مثلا بگم آره این خره و فلان چی بگم! یه طوریه دلم شور!
کلا دلم شور! کاش هیچ کس تحت هیچ شرایطی فعلا هیچ کاری نکنه!
همش اینطوری ام چرا دیروز یهو چس ناله خانواده ات کردی! فازت چی بودش!
خیلی وقت بود درباره خانواده ام حرف نزده بودم و خب بابتش بغض داشتم تمام مدت که داشتم تایپ میکردم بغضی بودم! و اینطوری بودم وا چرا بغض کردی احمق!
دیروز دوباره ام خوابم برد! این دفعه قصد اش نداشتم! واقعا نمیدونم چرا تو اون اتاق اونطوری اونقدر سنگین خوابم میبره!
با سر و صدای اون آزمایشگاه بیدار شدم نمیدونستم سر چی بودش! جشن بود یا چیزی ! خیلی گوش دادم ببینم صدای ب هم میاد یا نه ولی گویا دعوت نبودش! صدای خنده و این صوبتاشون بلند بود و نصفه موند خوابم عوض اش دوباره نشستم پای کار و بقیه اش انجام دادم!
برای بار سوم از اول دوباره چک کردم تکالیف که سوتی نداده باشم!
دلم شب یلدا رو نمیخواد ساعت ۱۱ شب اون سال از ذهنم پاک نمیشه! و نمیدونم! میخوام تو خودم باشم
اینقدر سرفه کردم دارم گاییده میشم!
....
گفتش میدونسته براش مهم نبوده چون طرف خیلی زیاد دوست داشته تازه شاید بره بگه آره من پشتش بد گفتم+
ولی واقعا نمیخواستم چیزی دربارش بهش بگم! هوف
دلم نمیخواد درگیر این چرت و پرت ها بشم و این باشم که اوممم بزار پشت این یکی بزنم که مثلا بگم این بده من خوبم واقعا کار چرتی!
الان که فهمیدم دوستش داره و یک اش اینطوری بودم که آخیش بالاخره یکی رو دوست داشت که بتونه باهاش بگه بخنده خوب باشه و بوجی و موجی و دوباره اون جوونه توی دلش روشن بشه
نمیدونم!
....
یه جوری استرس گرفتم انگار من رفتم گفتم این طرف فضول! هعی! اسکل شدم به ۵ تن!
والا امروز هیچ کس نبود خودشم تا عصر بود ۵۰ بار میشد یک اون! ولی خب که چی! برم التماس کنم بگم داداش یک ات بده؟ اسکلم؟ والا! اصولا نباید من ناز کنم؟ خب ناز میکنیم و میگیم به من چه تو میتونستی یک ات بدی ولی ندادی!
حالت ب....رم عمیقی در من رسوخ کرده که اینطوری ام عه! این دختره فصل پیششه؟ خب چیکار کنم! عه الان اون پیشش بازم چیکار کنم! عه یکی بهش گفت فضول دروغگو؟ باز چیکار کنم! عه باور اش نداره!؟ باز چیکار کنم!
عه برداشت گفت من رابطه ام باهاش سطحی و علاقه ای بهش ندارم و اعتقادی بهش ندارم؟ خب بازم چیکار کنم!
کلا اینطوری ام چیکار کنم! یا خودش میفهمه یا من دیگه بهش نمیگم!
عجیبه!
یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت ولی خب اونم به تخ..ممم ! والا!
آممم آپدیت بدم اینجا و برم!
طبق اتفاقات جدید فکر میکنم این اسکل داره فکر میکنه اون اسکل داره کنترل میکنه در حالی که خودش داره مورد کنترل شدن قرار میگیره!
ما چی؟
ما هیچ ما تماشا ما پرپوزال!
...
نیو آپدیت!
اون متن پیامی که برام فرستاد تقریبا برای ۵ نفر با ۵ ایده متفاوت و در سطوح مختلف زندگی و الخ خوندم و هر ۵ نفر اینطوری بودن که آره این دنبال یه حاشیه ای چیزیه! عین طوطی یه چیز تکرار میکنه و حرفا و لحن خودش نیست و عمرا نمیتونه همچین چیزی بنویسه! و علاوه بر اون فکر نکنم ب برداشته گفته بهش که اینا رو برو به آرتا بگو ولی از لحن اون توی صحبت هاش استفاده کرده! و این کاملا برای همه واضح مبرهن و عجیبه!
همه اینطوری ان که حرفاش تو ۲ کلمه خلاصه میشه حسادت و چالش و حاشیه و گرو کشی پیش این و اون که این این حرف زد اون اون حرف زد و... عجیبه!
یادداشت میکنیم به ب گفتش فضول مودی دروغگویی که به حرفاش اعتماد نمیشه کرد!
چی بگم!
اگر براتون سواله که مستقیما دقیقا همین کلمات گفت باید بگم بله دقیقا همین کلمات را به کار برد!
لعنت به مغز کثیف ! چه فیلم های خوبی پیدا کردم ولی خب اینقدر از هم دوریم که نمیتونم براش بفرستم وگرنه حتما بهش میگفتم این هارو میخوام!
لعنت بهش ! ب واقعا کلی چیز داشتم بهت نشون بدم!
چیزی که برای دور و آشنا شناس و ناشناس اینقدر واضح و برهن است دیگر نمیدانم! یا خواهی پند بگیر و برایت مشخص باشد یا سرت را در برف فرو برده و به تحسین بپرداز و مرا فراموش کن آسان است!
....
گفت فکرنکنی من بین دعوا و رابطه تو اون هستم ها یه وقت از چشم من نبینی میخوام مطمعن بشم که چیزی رو از چشم من نبینی من قرار نیست جای تورو بگیرم ها هرکسی جای خودش هست
جالبه آدمی که این قصد هارو نداشته باشه لازم نیست اینارو بگه! لازمه؟
یادداشت میکنیم: اگر کسی باهاتون خوب بود خیلی ولی یه مدت فضا خواست و فاصله گرفت ما میریم با یکی دیگه دوست میشیم و بدش رو به اون میگیم!
راستش از حرفای ش دختر خیلی ذهنم درگیر شده بود که چرا باید یک نفر بشینه جلوم و این حرفا رو بزنه در حالی که من سرم تو کار خودم و چمیدونم حاشیه و فلان و چیزی نیستش و... و خب یه دلشوری بدی داشتم نسبت بهش نگرانی نسبت به آدم های تیم یا حتی خود ب و... اینکه ممکن دربارم اشتباه فکر کنه یا نکنه یا هرچی!
و خب اینو با یکی دو نفر در میون گذاشتم به طور ناشناس که طرف رو نمیشناختند و...
و خب جواب های جالبی گرفتم البته غیر اینکه به ممدو و خ دختر گفتم آیا شما حس دوگانگی و فلانی کردین و باز خورد های خیلی جالبی ازشون گرفتم
راستش من علاقه ای به کنترل انسان ها ندارم چون همانطور که ب میگوید واقعیت اش اینکه چیزی تحت کنترل ما نیست حتی زندگی مام تحت کنترل خودمون نیست چه برسه به ملت!
فلذا باهاشون مستقیم حرف زدم به جای اینکه سیخ بزنم بهشون که نه ببینین از دور حواسم بهتون هست که یه وقت با کسی دعوا نکنین
و خب بنظرم اتفاق قشنگ تری افتاد
راستش ممدو بهم گفتش که من لب مرز هستم واسه همین به نفع کسی نظر نمیدم تا وقتی منطقی چیزی بررسی نکنم و دو دستگی نمیبینم هر دختری میبینم تو گروه با یه نفر دیگه دوست است و چیز خاصی نیستش و کاری هم برای این چند گانگی نمیشه کرد بالاخره در هر تیم و گروهی انسان با یکی صمیمی تر میشه به مرور زمان و با اون بیشتر پیش میره و در کل اینکه همه یه رابطه معمولی بدون خصومت باهم داشته باشن کافیه
و خب خ هم تقریبا همچین چیزی تحویل ام داد که اصلا حتی من با تو زیاد نمیپرم و حتی تمام تلاشم اینکه به ذهنیت کسی من باب این قضیه که من با شخص خاصی هستم دامن نزنم و... و الخ! و کلا با همه هستم و نسبت به کسی ذهنیت و فکر خاصی ندارم و اتفاقا اینطوری ام که آره همگی یه تیم هستیم!
در نتیجه منم اینو به داداشمون منتقل کردم ولی خب باز هم یه حس فشاری میکردم نسبت به ماجرا چون وقتی کل ماجرا رو با دوستان دیگم در میون گذاشتم اینطوری بودش که چرا حس میکنیم فشار و اهرم اینکه تو بدی و... روی تو بیشتر و سمت تو سنگین تره؟
و من اینطوری بودم که نمیدونم و خب میگفتن که ما فکر میکنیم این انسان سیاست های زنونه داره و میخواد دیگران یا حتی تورو کنترل کنه و حالا یه بخش هایی بهت حسادت هایی داره یا حتی حرف هاش خیلی فیک و دیکته گونه است و الخ! و من باز بیشتر نگران میشدم که بحث حاشیه و اینا که شده پس خب شاید باز هم باید درگیر چیزی بشم یا شاید در نهایت یه همی بخوره چیزی که حاشیه درست بشه و...
در حالی که من داشتم به دوستانم میگفتم من واقعا میخوام عقب بکشم و... و اونا میگفتن آره واقعا بچه بازی رفتار هاش و تو ام عقب بکشی باز اون هم باید عقب بکشه که نمیکشه و...
خلاصه! همه متفق القول میگفتن بچه بازی قضیه و ذهنیت های اشتباهی داشته درباره ات و داره و... چرا باید بگه کی بیشتر میره پیش فلانی و...
خلاصه و همگی اینطوری بودن که آقا نباید اصلا بهش چیزی میگفتی جون شاید یک کلاغ چل کلاغ بشه و... و اصلا نباید چیزی بهش بگی دیگه
در نهایت اش همگی چند تا نظر مشترک داشتن که باعث شد من یکم از وسط اون منجلاب بیرون بیام
یک اینکه کار خودت بکن و به هیچ کس کار نداشته باش
دو اینکه اینقدر خوب باش که ب نتونه تورو نادیده بگیره تحت هیچ شرایطی
سه اینکه تو صادق باشی و کار درست بکنی کارما اش بر میگرده سمتت
چهار اینکه اون حرفای به شدت دیکته شده ای بهت تحویل داده و میخواد خودش شدیدا انسان خوبی نشون بده با اینکه منظوری پشتش هست
و پنج اینکه باهاش زیاد صحبت نکن و سعی کن ارتباط رو در سطحی ترین حالت نگه داری چون ممکن آسیب ببینی و ب هم آسیب ببینه سرش
و خب راست میگفتن حرفاشون کاملا منطقی بود
حتی یکی گفت این داداشمون چرا داره کور کورانه پیش میره ولی خب ما فقط رفتار ب رو با من دیدیم و اینکه در کلیت در سر ب چی میگدره رو نمیدونم
فقط امشب توی حرفای ش دختر فهمیدم که اینطوری بود من زنش هستم برای همین ازش خبر دارم! تو در جایگاهی نیستی که درباره زندگی خصوصی اش خبر داشته باشی!
خلاصه
این شد که باعث شد بعد چند هفته دوباره به خودم بیام و جمع بشم و جدی تر بشینم سر کارام
امیدوارم آخر ترم بفهمیم قضیه چی بوده یا یک روز دور بفهمیم
از دیروز هی به حرفای ش دختر فکر میکنم و پرهام میریزه که بهم گفتش تو داری دو دستگی ایجاد میکنی! چه دو دستگی ؟! من از صب تا شب تنها تو یه آزمایشگاه نشستم و کلم کردم تو لبتاب ام و حتی از اون دختره خ هم گفتش که من اصلا طرفدار کسی نیستم سمت کسی نیستم تو تیم کسی نیستم صرفا با تو صمیمی ترم و فقط وقت هایی که کار دارم میام پیشت! و بقیه وقت ها سعی میکنم حتی پیشت نباشم حتی در تمام تولد پیش ات نشستم که فکری کسی نکنه و... و آره!
و جالب تر اینکه دیروز خودش اعتراف کرد که رفته و پیش اون دختره فصل گله منو کرده و بهش بد من گفته که آره آرتا اینطوری آرتا اونطوری
و باز خودش اومد گفتش نه ببین دو دستگی ایجاد شده و تو انگار سر گروه یه عده ای من سر گروه یه عده! در حالی که من نشستم دور دور دور ب شکل گلدون طور دارم ماستم میخورم
و باز باورم نمیشه گفت حس میکنم تو به من حسادت میکنی که اگرمن درس بخونم و خفن بشم و...
و من اینطوری ام که بچه بازی؟ از سمت من؟ من باید حواسم جمع کنم چیزی رو ریل نباشه یا چیزی خراب بشه!
من واقعا رها کردم عقب کشیدم و جز یه دانشجوی ساده چیزی نیستم
ولی نمیدونم چرا هی یه سیخی تو من فرو میشه!
حاشیه؟ مطمعنی که من دارم حاشیه درست میکنم؟ اصلا از من خبری داری که بگی دارم حاشیه ای ایجاد میکنم یا نه؟ تو اصلا از من خبر نداری حتی خبر نداری دیروز چقدر گریه کردم! پس لطفا چیزی به من نگو و گیر نده!
ببین داداش من خیلی تلاش کردم که بگم من کاره ای نیستم و اتفاقاتی که میوفته دست من نبست ولی هرچی بگم نمیخوای گوش کنی فکر میکنی گاردی هستش یا من دلخوری ایجاد کردم که گفتش دلخوری از این بود که تو همه چی به ب میگفتی و...
ولی کلیت حرف ام همینه که داره یه دراما ایجاد میشه که من توش نقشی ندارم ولی هی پام داره میاد وسط و کون خودم دارمپاره میکنم که بهت بگم که این دراما از سمت من نبست اینا ذهنیت های من نیست ولی تو ترجیح میدی چشم هات ببندی و درگیر چیزی باشی و هی منو عقب برونی منم واقعا دیگه کاری از دستم بر نمیاد من نه یک هستم نه جایگاه خاصی پیشت دارم نه علاقه ای به گفت و گو با من داری پس من کاملا میکشم عقب عقب تر از چیزی که فکرش بکنی و...
ببین گایید منو با گفتن اینکه تو به ب نزدیک تری
و اینکه آره من از زندگی خصوصی این شخص خبر دارم تو خبر نداری و...
آخه پفیوز من قبل تو داشتم با ب کار میکردم چرا باید ازت استفاده کنم که بخوام خودم جلو اون خوب جلوه بدم؟ اسکل! ب قبل تو داشت میگفت که بیا بهم بگو کجات انگول کردن! بعد من اینقدر به اون اعتماد اون اینقدر به من اعتماد بعد چرا باید از کسی استفاده کنم؟!
....
امیدوارم تحت هیچ شرایطی یه طرفه به قاضی نره و تا آخر قضیه بفهمه اگر درامایی رخ داد گردن کی و چی و چطور و چگونه است چون واقعا حوصله و اعصاب ندارم تو ارشد! چون هرکسی از دور و غیر مستقیم و بی خبر داره به قضیه نگاه میکنه داره میگه تو فقط این وسط گاییده میشی و طرف قصد دوستی و فلان نداره و قصد کنترل کردن داره و هرچی!
...
وای باز یادم اومد گفتش میدونی ما نباید درگیر این باشیم که کی بیشتر میره پیش ب یا توی اتاقش یا چقدر تایم باهاش هستش مهم اینکه اوکی باشیم با این قضیه و من بهش گفتم اسکل! اخه اگر برام مهم بود که یه سره دم در اتاقش بودم من الان بالغ بر بیشتر از سه چهار هفته است که نرفتم اتاق اش
گفتش آره بدون که من وسط شما نیستم و اگر دعوایی باهاش میکنی به خاطر من نیست این برام مهمه که بدونی و من اینطوری بودم که وا چرا باید فکر کنم تو وسط مایی یا دعوایی به خاطر تو من اصلا تو دعوا ها به تو فکر نمیکنم! عجیبه!