به عنوان حسن ختام امسال خواستم بگم دلم برای آدمی که۴ روز دیگه پارسال این متن نوشت و خوشحال بود و داشت بهش خوش میگذشت تنگ شده!
ای آدم بی عرضه!
با لبخندی غمگین مزخرف . پایان سال ۴۰۲
*رمز درست شد!
خورد تو ذوقم ولی اشکال نداره!
برای چیزی جلو جلو ذوق کمی کنسله؟
....
آره آره اصلا ناراحت نشدم چیزی نبودش که ناراحت بشم نه؟
چیزی نبودش بالای ۱۰۰ صفه رو یه روز تموم کردم چون چیزی نبودش اهوم چیزی نبودش!
علاقمند به محو شدن به طور خیلی زیاد! طوری که هیج گونه یافت می نشوم!
کیگفته خوب عمل میکنم اگر ولم کنین!؟ اگر اینطوری بزارین ول کنم من اول دیگه تموم بشه بره!
ولش کن بی حوصله ام
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم
کاش نیلوفر آلپ بودم
وقتی قراره بگی تو مقصری سوال نپرس! مخصوصا منکه صد سال تو میکشه که از یه چیزی بگذرم یا هر کوفتی میدونی؟ آدما اذیت میشن وقتی همش قبولشون نکنیم وقتی همش بگیم تقصیر تو بوده همش تقصیر تو بوده خب آره خیلی چیزا تقصیرمن بوده وقتی میدونیمیپرسی چی میشه؟ چیکارکنم وقتی من یه هیولای ترسناگمکه قرار نیست حرف و فکرمن قبول بشه چیکارش کنم؟
تو با هیولا ها حرف نزن اصلا هیچ کدومتونحرفنزنین فقط این هیولا رو به گریه نندازید نمیشه؟ حتما باید اینکار بکنین؟ اهان اهان هیولا ها همیشه اشتباها گریه میکنن هیولا آن دیگه همیشه اشتباه میکنن و اشتباه گریه میکنن و اشتباه ناراحت میشن چون درماکویینن و میخوان بهشون توجه بشه تو توجه نکن تو نپرس تو کاری نکن!
خسته شدم اه!
سگم سگم سگم سگم سگم آره آقا من سگم من عصبانی ام من بهم بر خورده چرا واقعا وقتی دلیل میگم باید توهین بکنن بهتون؟ جاییزه میگیرین؟ خوشحال میشین؟ کوکی شانسی میخواین؟ آقا باشه با آدم بد ها بحث نکنین آدم بد ها حوصله ندارن!
مرسی که میای میرینی میری!
ببخشید که دلیل هام براتون قانع کننده نبود!
ببخشید که اذیت شدین من عذر میخوام! وقت وقتش باید میگفتی یه آدم چطوری نگفتی الان اومدی پا در میونی چیو بکنی؟ چرا هیچ کس نمیاد با من حرف بزنه؟ چرا همه باهمه حرف میزنن جز من؟ چرا یه نفر نمیاد از من بپرسه! میپرسن هم دنبال جواب خودشونن! آقا مگه من شروع نکردم بیا حرف بزنیم ببینم چی میگی!
خب آقا اون دفعه تو باید عذر خواهی میکردی اصلا من شرو کردم کلی صحبت کردم ازت پرسیدم و کلی پیش رفتیم خب اونم بیاد بگه تو گاو چرا حرف نزدی؟ هوف
نرینین تو مغز من برین! من طول میکشه فکر کنم چی شده و فراموش کنم و هر کوفتی!
....
بزارید بعد عصبانیت درست فکر کنم وقتی عصبانی هستم دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم و عین شتر ادامه میدین ناراحت کننده است!
....
باید درست حرف زد خرابش نکن! بزار درست حرف بزنیم!بزار درست حرف بزنم مگه همیننمیخوای؟ خرابش نکن جان اسنو!
.....
ترسناک نیست؟ دارم خیلی دور میشم دور دور دور . وقتی نق نمیزنم وقتی یکم لوس نباشم وقتی خیلی مودب باشم وقتی من نباشم خیلی دور میشم وقتی خیلی بخندم وقتی خیلی بخندونم وقتی همه چی خیلی از دور قشنگ بنظر میرسه خیلی دورم!
دور دور دور دور دور! با خوب شدن فرق داره . با خوب بودن و راضی بودن فرق داره! دور بودن خوشحال با واقعی خوشحال فرق داره.
نمیدونم! دور ام نه به معنی ناراحت ولی دورم نه به خاطر دلخوری یا گله مند بودن از دور بودن ولی بهش میگن فرار کردن! دور فرار کرده!
من ادم خوبی نیستم آدم ببخشی ام نیستم ولی بعد گذشت حداقل ۵ الی ۶ سال ازش بازم گریه ام در میاد دلم نمیخواد بگم اش دلم نمیخواد بنویسمش دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم ترس نوشتن و فکر کردن و برگشتن به گذشته ترس اینکه دوباره همه چی مرورو بشه و یهو چیزایی که ساختمخراب بشه به حدی که نمیتونمدرباره اش فکر کنم من واقعا از فکر کردن بهش میترسم آره من واقعا میترسم میترسم تمرکزی که ساختم از دست بدم میترسم همه چیو از دست بدم خوبی و خوشحالی و فکر های درست و تصمیم های درست یا غلط ام یا هرچی!
این آخرین پارت نمیدونم تا کجا پیش بره و چقدر واضح باشه ولی خب دیگه بیشتر از این بهش فکر نمیکنم خیلی عذابش زیاده!
....
کسی بابت اینکه تو آسیب دیدی یه زمانی ازت نه دلجویی میکنه نه عذر خواهی!
امروز خوب بودش از صب عین سگ خوابم میومد سر کلاس انگل عین چی یخ زدم و آخرش دیگه اینطوری بودم یکی از بچه هارو بیایم آتیش بزنیم گرم شیم! و البته استادشم برای اولین بار دیر ولمون کرد!
هر روز دارم این بشر میبینم واقعا هر روز زیاده!
بعد ام با ص دختر رفتیم سر کلاس آزمایشگاه . استاد تقریبا ولمون کرد! ولی خب تجربه ثابت کرده استاد آزمایشگاه هایی که به میزانی مارو ول میکنن و میشینن یه گوشه و میزارن کارمون بکنیم تقریبا استاد های ملو و خوب نمره بده ای هستند هرچند جواب سوالام نداد و گفت خودت باید تفسیر کنی خب چیو تفسیر کنم زن!
ص پسر ام از دور دیدم ولی حوصله برم نزدیک و سلام احوال پرسی نداشتم مخصوصا که دوستان دیگه ام بودن و...
خیلی سرد بود یا من خیلی سرد و خسته بودم و داشتم با جون نداشته ام مبارزه میکردم!
بالاخره یکی تلاش هاش درست انجام داد ولی وقتی تو چت اسمم خطاب میکنن یکم مو به تنم سیخ میشه!
و اینکه حس میکنم برای بار هزارم منو چه به المپیاد آخه!
و آره دیگه! آدمای خوب همه جا هستن تو فقط باید آروم بگیری تا ببینی چی میشه!
یه ملاکی که از ص دختر دیدم و اینطوری بودم این آدم هرچی باشه بد نیست اونقدر این بود که در قبال نه گفتن بهش بازم رفتار دوستانه قبلش حفظ کرد و اینطوری نبود که میخوام دهنت صاف کنم چیزی که تو خیلی ها ندیده بودم ولی واسه دوستی خیلی زیاد یا هرچی نیاز دارم صبر کنم هنوز آخرین بار اتفاق جالبی نیوفتاد! آرام آرام و چیز دیگه ای که هست یه دلخوری کمی در باب ه دارم حس میکنم با یه چیزی مثل مرخصی تحصیلی از طرفش رو به رو میشیم ولی دلیلش رو واقعا حتی اگر با سند بیاره شک دارم بتونم باور کنم دلم میخواد ولی نمیتونم! خیلی نقض و قاطی پاتی داره ولی هرچی هست خبری ازش تو دانشگاه نیست ولی خب میدونم که با ص دختر خیلی در ارتباط نمیدونم والا!
از اونجایی که خوابم نبرد و قصد نداشتم پارت ۲ ای بنویسم ولی مینویسم! اینطوری که پیش میره فکر کنم وقتی ۵۰ سالم شد باید بنویسم پارت ۱ هزار ۸۲۳ این موضوع!
امروز چقدر سرد بود انگار هرچقدر مچاله ام میشدی گرم نمیشد لعنتی!
روز جالبی بود مخصوصا که استاد ا اومد و از تاریخچه تشکیل کلاس ها و دانشگاه خودش گفت درباره درس انگل شناسی و خوب بود! روز سختی نبود و امیدوارم تا تهش هم همین باشه!
به طور کلی بارون امروز و اینکه خودم برگشتم عصر حس وهم انگیزی داشت وهم بیشتر به سمت معنی توهم و... نه به معنی ترسناک! اون هوای ابری یکم روشن عصر با بارون ریز و درخت کاج و سرخس ها و سرو ها و اینا خیلی جالب بود کلا بارون و هوای سرد همیشه از نظر من دوتا دید بهت میده میتونی فقط قطره های بارون و رد آب و بخار روی پنجره ببینی بدون دیدن اون چیزی که پشت پنجره است به طور واضح یا میتونی زیاد بخار نبینی و قطره هارو و بیرون رو واضح تر ببینی .
دقیقا مثل وقتی که راه میری و میتونی فقط آسفالت و چاله آب ببینی یا رقابت داشته باشی با انعکاس درخت ها و نور چراغ هایی که توی چاله افتادن ! و خب جالبه برام و دلم میخواد این طور مواقع آهسته تر راه برم! تنها چیزی که ازش بدم میاد اینکه با لباس خیس و از فضا نیمچه سرد بیرون یهو بری یه جای گرم و کل اون خیسی فقط تا حدودی گرم شه حالا یه خیس گرم نا مورد علاقه ای!
خلاصه!
نشد بگذرم ازش از توی نمازخونه افتاده رو مغزم!
سیگار دبیرستان پارت۱
چون خونه واسه خوابه! مهم نیست کی برسی ۱۰ یا ۵ بعد ظهر هیچ کاری پیش نمی ره!
به طور کلی حوصله حرف زدن ندارم در این حد که امروز چند بار وسط حرف زدن قشنگ خاموش شدم! در حد نگاه کردن قابلیت دارم کافیه؟
خدا دوستان رو گاو نکنه که سر هر کلاسی میریم یه چی قبلش درباره استاد ها گفتن میبینمشون خندم میگیره جا جدی بودن!
....
هر دفعه مهلت دادم بگن کین ریدن!
....
گذاشتم بعدا بهش فکر کنم! یادم اومد وقتی ازم میپرسن خب بعدش چی شد نظرت دربارش چی بود میگفتم خب گذاشتم وقتی که وقت داشتم دربارش فکر کنم دیگه درس داشتم خسته بودم وقت نکردم به این چیزا فکر کنم . الان تو اون مودم بعدا دربارش فکر میکنم یه بعدا دور!
.....
یه طوری لاغر شدم این ساعت رو مچ دستم لق میزد و عجیب ترین چیز بود! غیر اینکه لباسایی که فیت بودن و قشنگ وایمیستادن الان شبیه آور سایز دیده میشن نه در اون حد اغراق ولی خب !
....
اونجا کهمیگه اگر دوسش نداشتم چی؟ اگر دوستم نداش چی؟ با صدای اون میم!
....
این کار اعتیاد آوره دست من نیست واقعا خوبه واقعا! با حجم زیادی آماتوری ولی خیلی خوبه
آدم گُنگی ام خوبی و بديش نمیدونم ولی حسم نسبت به خودم و برداشت ها همینه!
نمیدونم بهش چی میگن کودک درون یا الخ؟!
ولی آدمایی که میتونم یه بگم یه آدم کوچولو یه کودک درونشون می ببینم یه طور دیگه ای هستن انگار قابل اطمینان ترن و حس میکنم بیشتر از بقیه آدم ها حداقل به بلوغ درست فکری رسیدن! اینکه چرا و چطور نمیدونم یه چیزی که حسه شایدم تجربه نمیدونم! ولی در کل قشنگ ترن!
انجام کار های روزانه به منظور رسیدن به سطح مطلوبی از خود که بتوان یه واسطه آن از خانه خارج شد از توان من بیرون و من همین لحظه لفت میدهم
واقعا حوصله ندارم پاشم یه سری کار انجام بدم بعد واسه یه کلاس برم دانشگاه و برگردم خوابم میاد!
اون روز یه چیزی دیدم بیشتر از این مسخره بازی طور ها بود ولی خب دربارش فکر کردم!
یه نفر داشت به دوستش میگفت مگه ندیدی چطوری منو اذیت کردن یا چقدر منو اذیت کردن چرا باهاشون دوستی هنوز؟ و دوستش بهش میگفت من رو که اذیت نکردن به من که کاری نداشتن پس باهاشون دوست میمونم!
بعد نتیجه گیریش این بود که این فرد دوست واقعی نیست چون صرف اینکه یه سری آدم اون اذیت نکردن ولی رفیقش چرا باهاشون دوست مونده و...
داشتم فکر میکردم من خیلی آدم اینطوری استم که اگر بدونم یکی پشت سر آدمی که ازش خوشم میاد و البته بهش ضرر میزنه( مثلا بعضی از بچه های دانشگاه حساب نمیشن!) ولی به طور کل ببینم پشت سر طرف بد میگن یا باهاش بدن منم اینطوری ام خب طرف آدم خودم بگیرم و از اونا خوشم نیاد ولی اکثر اطرافیانم هیچ وقت اینطوری نبودن حتی مهرین یعنی میومدی بهش میگفتی حاجی فلانی فوش فلان داد بهم میگفت وای چقدر بیشعورن و... ولی اگر میدیدشون بهشون سلام میکرد و احوال پرسی و حتی بیرون برو و... و آخر نفهمیدم رویکرد اون درست یا من!
حتی تا همین چند وقت پیش هم همینطوری بودم مثلا به یکی از کاپل پروژه گفتم فلانی که دوسش نداشتی رو زیاد باهاش خوب نبودم و خیلی یهویی اومد منو بغل کرد ولی من اینطوری نبودم که مشتاق باشم یا نه و در عوض اینکه بگه داداش مرسی که پشتم گرفتی یا هرچی (شایدم من نباید اصلا کاری میکردم که فلانی بغلم کنه!) فقط پرسید چرا؟ و گفتم بعدش رفتارش طوری بود که از من خوشش نمیومد و جالب بود گفت نه اون دوست داره گفتم ولی من مثلا طرف شمام و اینطور صحبت ها و تهش گفت نه تو جدا از مایی تو خودت یه آدمی و انگار اینطوری بود که نه بهمون نچسب و برامون مهم نیست که با اون ادم خوبی یا بدی .
و من اینطوری بودم که آخر باید چیکار کنی؟ طرف اونی که میشناسی و خوبه بایستی یا نه چون بهت آسیب نرسانده صرفا بیای با هرکی خوب باشی؟!
نمیدونم چرا برام سوال شدش! شاید چون خیلی این قضیه رو دیدم! یا هرچی ولی برام عجیب بود ! بالاخره به کدومش میگن دوست خوب؟!
.....
برف خوبه .
...
در ادامه میخوام بپردازم به اینکه چه خاک بر سر ما شد!
امروز همش یه استرس و اضطرابی درونم ول میخوره!
مثل اینکه منتظر یه چیز بزرگم مثل اینکه بگن نتایج کنکور قرار امروز بیاد مثل اینکه بگم امروز کل چیزا مشخص میشه! دلیلش نمیدونم! ولی به طرز عجیبی منتظر یه اتفاق بزرگم حالا چرا و چطور و چگونه نمیدانم!
حس دیگه! یهو درونت شرو میکنه پراکنده شدن!
....
بنده ریدم به حس هایم ! بای!
.....
قسمت آخر فصل ۴ اونجایی که لزبن تو کلیسا هزار بار فوش میده اونجا دقیقا همونجا!
....
دقت نکرده بودم تو انیمه اریز قاتل شونصد سال واسه طرف که رفت تو کما صبر کرد تا بیدار شه بکشش عشقش صبر نکرد رفت با یکی دیگه ازدواج کرد زایید😂 هر دفعه یادش میوفتم خندم میگیره! مثل یه قاتل وفا دار باشین بچه ها عشق وفا نکرده!
.....
در دلم پوزخند زده به خویشتن و گفتم خیلی خری عزیزم خیلی خری! واقعا چه انتظاری داشتی؟
حداقل میتونستی نرینی! ای ! انگار چه ارزشی داره!
....
اون سگی که گفت با گریه سبک میشی و بهتر میشی نیشان من بده؟
الان اینقدر خستم انگار کوه کندم+
هعی
ولکام تو فاموتیدین به علاوه بقیه چیز ها! ولکام به کم شدن وزن ولکام تو ریدن تو همه چی ولکام تو امتیاز چقدر از ۱۰ بدی ۱۰ به بالا ولکام به مولا!
.....
داری اعصابم خورد میکنی خب یه دفعه یه زری بزن اینقدر نری رو مغزم! چرا دقیقا همون کار هایی که گفتم اعصابم خورد میکنه انجام میدی چرا دقیق مو به مو همون کار ها رو میکنی؟ واقعا علت چیست؟ رو مغز
خودت چیکار کردی تورو خدا بگو خودت چیکار کردی کدوم مسئولیت قبول کردی خودت چیکار کردی هااا خودت چیکار کردی خودت چیکار کردی؟
.....
بهت گفته بودم من خیلی شکننده ام و با اتفاق هایی که امسال میوفته بیشتر میشکنم کاش بهت نگفته بودم! کاش ! بهت ! نگفته بودم! که چقدر از چه چیز هایی اذیت میشم کاش نگفته بودم چقدر میشکنم ! کاش هیچی نمیدونستی و قبول میکردم!
من ! هیچی دیگه ازم نمونده! توجیح هام فکر هام تفسیر هام خودم ته کشیدیم . اگر قرار چیزی هر چیز کوچیکی بشه یا بزرگ دیگه نمیدونم!
سال تموم شد! منم تموم شدم! همه چیز بالاخره تونست منو شکست بده جون من ادم ضعیف و لوس و بی عرضه و کم خرد و... بودم همونطور که همتون میگفتین خوش به حالتون که من زود شناخته بودین!
ایستاده در بلند ترین جایگاه برایتان دست میزنم ! به جایش سر مزارم گل پرتاب کنید همچون زمانی که برای آرتیستی استیج را گل باران میکنید!
و اما بیاین بپردازین به پست مورد علاقم که از توی اخرای مرداد یا شهریور انتظار گذاشتنش میکشیدم!
پستی درباره کتاب قشنگم جز از کل!
اولین حرفی که من درباره اش به همه میزنم اینکه در حالی که داری یه روند داستانی رو طی میکنی در همون حال میتونی یه جمله از تو روند جدا کنی و بنویسی یا بخونی که خیلی عمیق و جالب و اگر اینو جدابخونی هیچ وقت کسی فکر نمیکنه که این جمله از دل یه روند داستانی و زندگی نامه ای بیرون اومده باشه! و این خیلی عجیبه
دومین چیز که خیلی حس کردم سبک نوشتن نویسنده و نزدیکش به مدل من بود نمیدونم اینو چطوری توصیف کنم ولی بهترین جمله همینی بود که نوشتم!
از اینجا به بعد اسپویله!
هیچ وقت فکر نمیکردم بخواد آدما رو آخرش بکشه یا فکر نمیکردم که آخرش مارو در علامت تعجب بزاره که خب فامیل های مامانش چی؟
ولی اینکه تا آخرش هی مارو به یه پیچیدگی جدید آشنا میکرد اینقدر عجیب بود که اینطوری بودم چطوری همچین طولانی نوشتی و هی پیچیدگی اضافه کردی طوری که خسته ام نشیم از خوندنش؟
بعضی وقتا حس میکردم باباهه منم ولی خب خیلی دور بودیم شخصیتا!
و اینکه چقدر یه نفر کتاب خونده!
و خب بهترین تعبیری که تا آخرم فکر میکنم دست از سرش برنداشت این بود که ما شبیه والدینمون میشیم کما بیش هرچقدرم فرار کنیم و...
ولی از اون کتاب هاست که هم میتونی تعریفش کنی هم نمیتونی تعریفش کنی!
الان چیزی تو ذهنم نمیچرخه ولی هر وقت چرخید ادامه میدم و فعلا این پست میزارم تو ثابت ها!
تو ادامه مطلب هم جمله هایی که از کل کتاب یهویی برام جالب اومد و حوصله کردم بنویسم میزارم! البته یه سری متن هاب بلند ترش عکس گرفتم!
اینقدر خواب کابوس طور دیدم و توش گریه کردم و زجه زدم و عذاب کشیدم که حس میکنم لطفا بسه خیلی عذاب کشیدم تو خواب هام خیلی!
.....
لعنتی بیدار شدم بغضم گرفت و هرچی فکر بده تو سرم میچرخه! این چه بدبختی بود آخه!
.....
چرا مغز و نفس کشیدنم و حالم عادی نمیشه انگار یه شوک بزرگ بهم وارد شده که نمیتونم هضمش کنم یادم نمیاد خواب اولم ولی میدونم توش از گریه کردن به خفه شدن و نتونستن نفس کشیدن افتاده بودم چرا خوب نمیشم انگار اشکام بی دلیل میاد ! واقعا نمیدونم چرا بغض دارم و دلم میخواد گریه کنم اینقدر نمیدونم چم شده!
خوب شو دیگه خوب شو دیگه خوب شو دیگه خوب شو دیگه خوب شو دیگه! اه نمیتونم نفس بکشم! و اینکه قلبت حس کنی اعصاب خورد کنه خوب شو دیگه! مغز عزیز شروع کن کار کردن شروع کن!