پشم هایم! یه لحظه حس کردم خونشونه ! واقعا حس کردم که من دارم تو خونه اینا درس میخونم و اینجا من اضافی ام! از خواب بیدار شد اومد بیرون چایی خورد بیسکوئیت خورد همه رو بیرون کرد گفت میخوام بخوابم رفت تو اتاق برق هارو خاموش کرد در بست گرفت خوابید!
پشمامممم! لیدرالی خوابید!
من دیگه حرفی ندارم!
من دیگه اصلا حرفی ندارم
بعد من به طرف گفتم بزار یه ساعت تو اتاقت بخوابم گفت نه!
شاید ما یه جاییمون خاری چیزی داره خودمون خبر نداریم
به قول یکی از هم وبلاگی ها که خیلی وقته نبسته ما مهرمون خار داره به دل کسی نمیوفته! والا!
نمیدانم شاید زیادی غمگین هستم و دارم به چیز های الکی گیر میدهم!
شاید فکر میکنم ارشد برای من نیست نمیدانم! کاملا گیج شده ام اسماعیل!
تنهایی بهترین چیز است تنهایی تنهایی تنهایی! در تنهایی کسی اذیت ات نمیکند در تنهایی کسی را از جان بیشتر دوس نمیداری که اگر کاری کرد که دلت شکست غم ات گین شود! و این جالب است!
اصلا چرا خودم را از تنهایی کشیدم بیرون؟ چی میخواستم؟!
....
زمانی که اسپرسو ماکیاتو گوش میکردم و صبح ها با اتوبوس میومدم دانشگاه انسان شاد تری بودم! چی بگم!
....
یه چیزی بودش ! رفتم این آخری سر زدم ! تو بغل ام اشکاش اومد بعد گفت خوبم منم برق روشن نکردم بهش نگاه نکردم فقط گفتم تا کی هستم! و رفتم!
نمیدونم!
نمیدونم براش ناراحتم یا حسی بهش ندارم! شاید براش ناراحتم! نمیدونم! انگاری ته دلم هیچ وقت نمیتونم راضی بشم کسی گریون ببینم هر چقدرم بخوام بد باشم! و این مسخره اس! باز رگ مامان بودنم میزنه بالا و اینطوری ام که ای جانم بگو کی اذیتت کرده بکشمش تو لب تر کن فقط ! نمیدونم چرا! عجیبه!
ولی اتاق خیلی گرم بود !
نمیدونم! یه آن از خودم پرسیدم تو چرا گریه نمیکنی هیچ وقت!
چرا همیشه خ دختر حوصله نداره چمیدونم ممدو حوصله نداره این حوصله نداره ولی تو همیشه حوصله داری در ظاهر ! یا چمیدونم چرا نمیری بغل کسی گریه کنی چه تخماتیک! عجیبه!
نمیدونم از خودم یکم متعجب هستم!