داستان از این قراره که من واقعا هر ماه سر این موضوع تا شروع اش خیلی مشکل دارم انگار کل روز ها دارن منو میخورن تا دوباره این اتفاق بیوفته و خیلی اذیت ام به قدری که حتی دوست ندارم روزای نزدیک به اتفاق افتادنش حتی از خونمون خارج بشم چون حس بدی میگیرم امیدوارم واقعا این چیزا رو تجربه نکنین ولی واقعا خیلی برای من اذیت کننده است نمیتونم واقعا بعد اینهمه سن هنوز باهاش کنار بیام! چی بگم هرچی بگذره بهتر نمیشه همش صب تا شب استرس استرس استرس یعنی کار دارم میکنم ولی این استرس اون ته دلم هی چنگ میزنه! و اصلا دوس ندارم تکون بخورم و برم بیرون و همش ته دلم چنگ میشه
....
یک داستانی هستش! البته یکی که چه عرض کنم! اینطوری ام که همیشه به خودم میگم حالا عیبی نداره دیگه توام یه گوشه هستی اون حکم دخترش داره اون حکم دوست داشتنی اش داره و فیلان! نمیدونم اینطوری اونطوری و چی بگم مثلا هی واسه خودم دارم دوست نداشتنی بودنم توجیح میکنم!
نمیدونم چرا!
انگار نمیتونم قبول کنم دوست داشتنی نیستم؟ انگار باید خیلی اسکل باشی که فکر کنی آدم جالبی هستی در حالی که نیستی! عجیبه!
نمیدونم!
اصل ماجرا حتی از این هم احمقانه تره!
نمیدونم تاحالا داستان واقعی من و اون دختره و اون زنه رو اینجا گفتم یا نه! اصلا علت کوچ کردم از اون وب به این وب و...
ولی قضیه خیلی مسخره است! من یه نفر خیلی دوست میداشتم یعنی اگر اون فرد منو تایید میکرد اسب ذوق دو عالم بودم اگر یه نگاه میکرد همینطور و آره میزانی رفرنس نویسی و مقاله نویسی و... از اون داداشمون یاد گرفتم و ببین اون داداشمون من براش مهم بودم یحتمل! نمیدونم!
ولی خب یه دختره بود یه روزی از بس من هی گفتم اوف از این خوشم میاد یهویی پیداش شد و هر روز هر ثانیه هر دقیقه اومد پیشم گفت تو خانوم فلانی دوست داری؟ چطوری دوستش داری ؟ یعنی مثلا زنگ های تفریح میری پیشش؟ یعنی فلان یعنی بهمان؟ مثلا یهویی میومد جلوم میگرفت و این سوالا رو ازم میپرسید! بعد کم کم شروع کرد چمیدونم انشا های فلان نوشتن که به به چه چه طرف بدست بیاره یهویی اینطوری شد میشه هر وقت تو رفتی ببینی اش منم بیام!
یادمه یه بار سر همین طرح امون میخواستم برم ببینمش این دختره ام با خودم بردم ( عه ساعت جفت) بعد طرف اینطوری بود این کیه با خودت آوردی داداش؟! چرا اوردی؟!
خلاصه! من خیلی سر همه چی محتاط و ترسو بودم یواشکی یه نگاه بندازم و فرار کنم با استرس یه متن بدم طرف بخونه چمیدونم با کلی ترس و لرز یه نقاشی نشون اش بدم و... کلی کار های اینطوری
یادم اون موقع تازه وایبر فکر کنم اومده بود و من بهش با استرس و کلی بدبختی رفتم گفتن داداش میشه بهت پیام بدم گفت اگر شماره ام یافتی منم اینطوری بودم یافیدم!
و خلاصه با ترس و لرز پیام میدادم و الخ ...
گذشت و گذشت و این پا پیچ شدن خیلی بیشتر شدش پیام میدی؟ چیکار میکنی؟ کم کم تلگرام شد و اونجا بدتر شد هر روز بگو چی میگی چرا و اینا منم اون اوایل باهاش خیلی خوب بودم و خیلی دوست بودم با دختر و با ذوق تعریف میکردم حرفایی که میزدیم ولی هرچی پیش میرفت بد تر میشد
خلاصه من طرف بلاک کروم که دیدم با یه شماره دیگه بهم پیام داد و...
حتی وایمیستاد پشت در که ببینه من و این طرف چیکار میکنیم یادمه یه بار وایستاد ببینه من رفتم طرف بغل کردم یا نه( اون زمان خیلی کار عجیبی بود معلم ات بغل کنی) و...
اون زمان من خاطره هام با جزعیات زیاد تو وب مینوشتم و وب حکم خفنی برام داشت
خلاصه!
نمیدونم اون وسط ها چی شد ولی یه فاصله و دعواهایی ایجاد شد با این طرف ولی خب تا سال آخر سعی کردم همه چی خوب پیش ببرم و حتی همه اینطوری بودن اوممم تو یحتمل باید سوگلی این طرف باشی در حالی که من همش توی استرس بودم که بدونم چیکار کنم و... بهش یه انشا ام نشون بدم یا ندم و... حتی چندین بار رد شدم بابت انشا ها و متن هام و... چون میگفت قدرت خوندن نداری فقط نوشتن ات خوبه و...
خلاصه!
رفتیم دبیرستان . بهم گفت که آره کل وب ات خوندم حتی کامنت هاش و... و من واقعا حس میکردم یکی اومده نبش قبر کرده و تو کل خاطرات ام چنگ زده و اینطوری بودم که واقعا عصبانی بودم چرا باید یکی خاطراتم اونطوری میخوند نمیدونم حس بدی پیدا کردم قضیه طولانی و مسخره است حوصله ندارم تعریف کنم! و اهان یه اتفاقی ام این وسط افتاد! اومد و یه چیزی یه دستی زد! گفتش آره تو با فلانی بیرون میری نه!( در حالی که خانوم فلانی تا به اون روز با کسی بیرون نرفته بود!) منم از سر حماقت بچگی و عصبانیتی که بابت حرفش گرفته بودم بین مکالماتمون با همون خانوم فلانی گفتم چرا با بقیه آره با من نه اونم اینطوری بود که به شدت موبادی آداب و فیلان و بهمان و اینطوری بود که حرفت زشته و به تو ربط نداره و ... میدونم مسخره بازی بود و حماقت بچگی من باب همین شد که حول و هوش ۶ ماه شاید باهم حرف نزدیم در این حین این داداشمون با این زنه کلی حرف و دل بگیر قلوه بده و الخ! و در این ذهنیت ام شدیدا به سر میبرد که در این مدت من در یک رابطه بسیار صمیمی تر از اون طرف با همین زن هستم در حالی که ما اصلا حرف نمیزدیم باهم
همچنان پیام پیله دعوا چمیدونم اینطوری اونطوری هر روز توی مدرسه میومد تو کلاسمون من برانداز میکرد یه جمله میگفت وای باورتون میشه من با خانوم فلانی چی گفتم( با اینکه برای دوستاش اصلا اهمیت نداشت این قضیه) و میرفت
من دوباره میخواستم یه طرح بردارم و این دفعه ام شانس ام امتحان کنم رفتم با همین داداشمون همون اوایل سال بعد یه مکالمه کوتاه که یکم اوکی شدیم و... رو در رو نظر پرسیدم که آره آقا موضوع طرح چی باشه؟ و با یکی از بچه ها هماهنگ کردم که طرح پیش ببریم این بچه ام با این دختره رفیق بود در نتیجه موضوع طرح به گوشش رسید
و چی شد؟ فردای اون روز معلم( در دبیرستان) که برای انجام طرح انتخاب کرده بودیم!( توی دبیرستان بودش دیگه! از راهنمایی در اومده بودیم فقط صرفا رفتم با اون مشورت کنم چون داور مسابقات بود) گفتش عه چرا دوتا تیم یه طرح انتخاب کردن نمیشه که اینطوری و من اینطوری بودم وات د هل کی کی طرح منو انتخاب کرده؟
خلاصه دعوا شد دعوای بزرگی ام شد نسبتا؟! و خب من کلا کشیدم کنار گفتم اوکی طرح مال خودتون هرکار دوست دارین بکنین و کلی ام بابتش گریه کردم که چرا رفتی به اون گفتی و الخ! و...
خلاصه گذشت و گذشت از اون شش هفت ماه تا یه روز این دوست مشترکمون با یه قیافه نالان و داغون اومد مدرسه که این دختره تصادف کرده لازم به ذکر که من تا این زمان شاید ۳ تا اکانت از این داداشمون بلاک کرده بودم که هر دفعه به یه نحوی میومد و میگفت باهم حرف بزنیم پس یا مثلا بزار من بدونم تو باهاش چی میگی یا منکه میدونم تو باهاش حرف میزنی یا مثلا این رفتار هات درست نیست بعد خیلی ام سعی میکرد ادبی صحبت کنه منم تاحالا خیلی ریده بودم بهش از اینکه داداش دست از سرم بردار تا مسخره کردن لباس هاش تا چمیدونم اینکه داداش مگه تو خانواده نداری و... حتی یادمه اکانت باباش بهم پیام میداد که اونم بلاک کردم!
خلاصه! این اومد گفت این تصادف کرده منم اینطوری بودم یا ابلفضل حتما نصف سرش رفته و مرده نگو فقط چند تا بخیه کوچیک توی دهنش لب پایین اش اونم از داخل زده بود و تکنیکالی سالم بود و ماشین یکم درش رفته بود همین
خلاصه منم از استرس و دلسوزی رفتم به این معلم ( همون خانوم فلانی) پیام دادم و گفتم تورو خدا بهش پیام بده و این تصادف کرده و حرفات براش دلگرمی و الخ
و آخرش انگاری خودم ضایع شده باشم که زرشک اینکه چیزیش نشده از منم سالم تره که! خدا لعنتت کنه!
ببین این قضیه دعوا ها که میگم حتی تو گروه دوستانمون هم بودش که من لفت دادم به حرف همون زن که کمتر بشه دعوا و فاصله ها ولی در حدی درگیر و آمار بود که من سالی یکی دو بار به مدرسه اسبق سر میزدم میگشت هر طور شده آمار در می آورد که اون روز چه روزیه که دقیقا همون روز پاشه بیاد تازه از قبل ام به همه میگفت نه بابا من که قرار نیست بیام
این قضایا چند سالی طول کشید و واقعا فشار عصبی زیادی بهم وارد کرد چون مثلا من بهش فوش میدادم احمق ولم کن میگفت اسکیرین میگیرم به پلیس فتا میگم و پدرت در میارن منم خام و اسکل میترسیدم و...
حتی یه بار یه کار تخماتیکی کرد یکی از دست نوشته هام رفت واسه اون زن فرستاد بعد یهو اون زن بهم پیام داد واقعا فکر کردی من نوع نگارش تورو نمیشناسم که یکی دیگه باید متن ات برام بفرسته؟ و من اینطوری بودم که ای خاک بر سرم
خلاصه
آخرای سالی که دیگه سال بعدش از مدرسمون رفت بودش که وبم شخم زد
بعدش اومد تو وبم به اسم یه نفر دیگه کامنت های فراوان گذاشت و بعد مهرین بود که فهمید این همون دختره بعدش باز یه اکانت دیگه و التماس که کار بدی در حقت کردم یه روز بیا ببینمت و...
منم خر و ... رفتم دیدنش کلی اونجا حرف زد باهام چرت و پرت گفت بهم کادو داد که همونجا انداختم دور و...
بعدش گفت بیا باهم دوست باشیم هیچ کس دوست نداره حرفام درباره اون زن بشنوه هیچ کس دوست واقعی ام نیست!( دقیقا ش دخترم اون روز گفت هیچ کس دوست واقعی ایم نبوده توام که ازم فاصله گرفته بودی مجبور شدم برم با اون دختره فصل دوست شم) خلاصه منم گفتم نه داداش شرمنده
و اونم به خاطر معدل اش تونست انتقالی بگیره مدرسه دیگه! منم کلی فشار های فامیل و اصلا اون زمان واقعا گا...ده بودم حوصله ندارم تعریف کنم چرا فقط همین که گ...ده بودم و خب با این حال ۱۸.۹۰ حفط کردم ولی با این تفاسیر نمیتونستم انتقالی بگیرم فلذا در همان مدرسه تخماتیک موندم!
دیگه با اون زن حرف نزدم کشیدم کنار رها کردم کلا مثل همیشه که یه سایه بودم همونطور سایه طور خودم حفظ کردم دیگه پیامی ندادم دیگه نرفتم اون مدرسه اسبق که ببینمش دیگه هیچی! دور دور دور در عوض چه اون شش ماه چه قبل و بعدش اون دختره هر روزی که من با ترس و لرز و احترام اینکه این ساعت پیام ندم اوه نه خونه زندگی داره پیام ندم وای نه فلان حرف نزنم وای نه خسته اس فلان نکنم طی میکردم اون همه اینارو به عنش گرفته بود و نزدیک اش شده بود روزایی که من میگفتم چرا باید باهاش حرف بزنم چرا باید مشکلاتم بهش بگم اون راحت از مشکلاتش حرف میزد و نزدیک میشد
یه روز دیگه دیدم تو پیج اش گذاشته که همین دختره براش تولد گرفته و تو پارک خوش و خرمن اون روز خیلی حرصم در اومد و خب باید بگم به طرز غریبی اون هنوز بعد اون عذر خواهی خوندن وبم ول نکرده بود!
حتی کامنت گذاشت که خوشحال شدم که دیدم اون روز تو وبت از عصبانیتت نوشتی من که میدونم این تاریخ چرا عصبانی بودی!
الان یادم اومد تولدش باهام یکی دو روز اختلاف داشت ایح!
خلاصه! دیگه اینطوری شدش!
الان؟ دیگه از اون ابهت و قدرت که راه میرفت سالن میلرزید و همه سیخ وایمیستادن چیزی نمونده . هیچ کس به حرفاش گوش نمیده دورا دور خبر دارم دخترش ازدواج کرده ولی به عنوان دبیر بودن دیگه اونقدر ها خاص نیست متوسطه دوم درس میده ولی واقعا قدرتش نچ! اینم از مهرین خبر دارم چون باهاش کلاس داشت و میگفت یکی نیست سر کلاسش ساکت بمونه چی فکر میکردیم و چی شد!
یه بار سعی کردم عید بهش تبریک بگم ولی خب دیدم فایده ای نداره و رها کردم
نمیدونم اون دختره هنوز باهاش همونقدر صمیمی یا نه!
ولی بعد چند تا چیز و صحبت کردن با مشاور و اینا( اون زمان ماجرا هام جزعیات داشت مثل الان نبود که چیزی یادم نیاد) فقط میدونم وب و نوشته های اسبق اش پاک کردم و سر وب ام کلی دعوا و درگیری بودش و... هنوزم گاها با ترس و لرز مینویسم!
گفتن که آره واقعیت اینکه اون تورو بیشتر از این دختره دوست داشته به ذات واقعا دوستت داشته حتی دروغ چرا اولین نفری که نرید بهم که صدات تخمی اون بود و گفت صدات دوست دارم یه زمان از این چت اش اسکیرین شات داشتم! حتی بهم گفت قبل اینکه بری دبیرستان بنویس چون وقتی بری اونجا دیگه وقت نمیکنی بنویسی و...
نمیدونم در کل گویا واقعا با من بیشتر از اون حال میکرده و این من بودم که همش فرار میکردم
و یکی یه چیز جالبی گفت حالا نمیتونم بگم اونقدرا اون شخص قبول داشتم ولی حرفش برام جالب بود!
گفتش اون دختره بیشتر از اینکه از اون فرد خوشش بیاد از تو خوشش میومده مهم این بوده مورد تایید تو باشه واسه همین اول رفته با اونی که تو دوست داری دوست بشه که شاید بتونه باهات صمیمی تر بشه و الخ! و این پرهام ریخت واقعا!
نمیدونم آخرش حرفش درست بود یا نه
ولی میدونم سال اولی که فکر کنم کنکور دادم یا دانشگاه قبول شدم هم بهم پیام داد نوشتم نمیشناسم ات تیکه انداخت قبلا خوب میشناختی و فلان کلی تومار نوشت ولی حتی سین نکردم و بلاک کردم واقعا واسه بچه بازی خسته بودم! حتی گفتش بیا دوباره باهم دوست شیم بچه بازی بزاریم کنار ولی اعصابم نمیکشید دبیرستان کنکور کرونا حتی همون رفتار ها و اتفاقاتی که خودش باعث شده بود منو به قدری ضعیف کرده بود که تا مدت ها شماره مشابه شماره اش میدیدم دستام میلرزید و شدید به سرفه میوفتادم اسم هم نام اون که میومد ۳ بار سکته ناقص میزدم و کلا دوران بدی بودش!
خلاصه که الان اینا رو گفتم که بگم دلم شور میزنه! شور میزنه که اگر از ب فاصله بگیرم از دستش بدم! دلم شور میزنه که اگر خیلی مراعات بکنم من بشم احمقه داستان و بازی رو کلا ( در زندگی) کسی ببره که مراعات نمیکنه و توقع داره و پروو ماجراست! میدونی چی میگم!
میترسم . چون همیشه یه جای وجودم گفتم الان نه امروز نه الان کار داره الان وقتش نیست الان دور باش و... ولی خب همه اینطوری فکر نمیکنن!
این دفعه دوس ندارم چیزیو باخت بدم! و همیشه از اینکه همچین چیزی پیش بیاد میترسیدم واسه همین وارد رابطه با کسی نمیشیدم چون خودم میشناختم که آدم فرار کردنم آدم استرس گرفتن توی روابط و نگران شدن و حسادت های بیخود ام شاید آدم دلم میخواد با این یارو فلان کار بکنم ولی خب اون یارو با من حال نمیکنه یحتمل پس فلان کار نمیکنم هستم آدم قائم شدن تو سایه ها و حرف نزدن و چمیدونم اینطور چیزا ام شاید گاهی ملت فکر کنن وای چرا اینقدر پا پیچ میشه ولی من هر روز دلم چنگ میشه نکنه کار بدی بکنم نکنه مزاحم ام نکنه هر دفعه پیام میدم میگه اوق این باز پیام داد نکنه باید رها کنم نکنه واقعا همیشه دلش میخواسته اینقدر منو نبینه و... نمیدونم!
نمیدونم ترسو ام احمق ام یا چی! نمیدونم!
ولی خب!
راستش این روزا که یاد گفت و گوی اون روزمون میوفتم که هی میگفت آره تو صمیمی تری چمیدونم تو بیشتر پیششی حتما تو فلانی تو بگو من نمیگم تو اینطوری کن من نمیکنم تو بهمان و... و بعدشم اون حرفی که زد آره اگر صمیمی نباشیم فلان و بهمان کلا حرفای اون روزش یهویی من یاد این قضیه انداخت
و حتی دست دست کردن خودم برای پیام دادن به ب
حتی وقتی واقعا لازم اش دارم و میدونم جز اون به هیچ کس دیگه نمیتونم بگم و برم سمت کسی ولی باز دست دست میکنم واسه حرف زدن! و هی میگم ولش کن بگو بعدا حالا نپرس که چی میخوای پیام بدی و... و هی دلم چنگ میشه
هعی! کاش اینقدر احمق نباشم که همیشه از دور نگاهت کنم! شاید بگین وای طرف فقط یه جایگزین پیدا کرده از سرشم میوفته ولی این اون قضیه نیست شاید گاهی وقتا یه ارتای ترسوی ۱۴ ساله باشم ولی اون احساسات اون آدم اون موقعیت هیچ چیزش شبیه اون نیست این علاقه و این چیزا و هرچی اصلا اون نیست این اصلا نمیتونه یه درصد ام جایگزین اون باشه! اون واقعا چسی در باد بود در مقابل این!
این داداشمون زندگی ام نجات داده قدر خانواده عزیزه برام اصلا در مقابل اون داداشمون چیزی نیست!
اینارو نگفتم که بگم این داستان شبیه اون داستان اینارو گفتم چون خودم درگیر تفکرات احمقانه ای ام! و این اعصابم خورد میکنه! و گفتنش احمقانه است!