میدونی گاها چی فکر میکنم؟ فکر میکنم حتما فکر میکنه و با خودش یا به کسی میگه میدونستی آرتا و خ دختر اومدن پشت شما زدن و درباره اتون بد گفتن چون فکر کردن و میدونن من شما دوتا رو بیشتر دوس دارم یا قبول دارم؟!
و من اینطوری ام که تا لحظه آخر ام دلم نمیخواست بگم کی چیو گفته و چرا گفته و اون مثال دیروز هم برای گفتن مشکلات خانوادگی چیزی بود که واقعا رخ داده بود و خب خانواده گفته بودن اینطوری و اونطوری دوس ندارم مسائل خانوادگی ام با وضوح تو وبلاگ بنویسم .
اره خلاصه دلم نمیخواست اصلا چیزی درباره ش دختر بگم مخصوصا اون حرفاش صرفا حرصم گرفته بود از رفتار اش بعد گفتن اونهمه که آره ما دوستش داریم نه دوستش داریم نه میدونی ما چون دوستش داریم اینطوری و این رو مخم رفته
....
میخواستم یه چیزی اینجا بنویسم ولی خب میدانی! چطور بگویم احساس میکنم حجاب از رخ برداشته خود را بی دفاع میان لشکری انبوه از چشم ها خواهم دید که مرا بر انداز میکنن و پج پچ هایی که همچون طوفان شن به هوا برخواسته دید من را مختل کرده و مجال نفس کشیدن نمیدهند! یک همچین چیزی
خلاصه اش میشود دیگر نمیدانم! در نمیدانم ترین حالت ممکن هستم
شاید هم میدانم ولی همان حدس و گمان است!
بیشتر مرا یاد خاطره ای انداخت که اگر فلان شود بعد بهمان شد پس الان هم اگر فلان شد بعد بهمان میشود؟!
نمیدانم!
حالا چرا ۴ سال؟ یعنی حتی ۳ ساله ام ارشد را تمام نکرده و ۴ سال؟ چه بگویم! بعد من آن ۴ سال کجای ماجرا هستم؟ همه چیز عجیب است!
.....
پس دلخوری اگر یک نفر را از جان دوست تر بداریم برایمان ایجاد نمیشود! و این جالب بودش!
پس باید برویم مردی را پیدا کنیم که مارا از جان بیشتر دوست بدارد که هیچ گاه از دستمان دلخور نشود! چه سخت اسماعیل!
......
یک چیز جالبی که بهش رسیدم این است که به حدی از بیخیالی رسیدم دوباره یا دوباره آنقدری دیوار چیدم دورم و درون یک قلعه پنهان شدم که تنهایی همه کار میکنم . تنهایی تا شب توی یک اتاق در حالی که کل آزمایشگاه تاریک تاریک است میمانم. تنهایی میخورم. تنهایی میخوابم. تنهایی فیلم میبینم. تنهایی درس میخوانم. تنهایی از کتاب لذت میبرم. یک طورایی خیلی خیلی غرق در تنهایی ام هستم و حضور انسان ها انگاری اذیت ام میکند. در حدی که ترجیح میدهم جای انسان ها آهنگ با صدای بلند تنهایی گوش کنم!
فکر میکردم بعد سالی میتوانم تنهایی ام را باکسی پر کنم و حضور اش را در زندگی ام حس کنم! انسانی که بی ریا بدون اینکه نگران دیوار هایم باشم بهش پیام بدهم و چیزی که حس میکنم را به او بگویم
ولی خب یک مشت محکمی خورد توی سرم و گفت برگرد در قفس ات! و تنهایی باش!
یک همچین چیزی!
چه بگم!