امروز بین درد کشیدن و اینکه مغزم کار نمیکرد یه چیزی به ذهنم رسید کاملش یادم نیست ولی خب بخشی اش چرا!
اینطوری بودش که بدی ما انسان ها اینکه می تونیم راه بریم! درد میکشیم ولی راه میریم داریم از درون فرو میریزیم ولی راه میریم! واقعا بدی کار همینه!
همینه که هرکی از دور میبینمت میگه خب پس حالش خوبه داره راه میره!
فکر کنم همه مشکلاتمون هم از روزی شروع شدش که یاد گرفتیم راه بریم تا قبلش همه بغلشون میگردن همه تا گریه میکردیم و دستمون سمتشان دراز میکردیم زودی برای بند اومدن اشک هامون به سمتمون میدویدند ولی دقیقا از وقتی که یاد میگری راه بری انگار بازی باخت دادی! انگار دیگه بغل کردن تموم میشه! شاید نشه ولی میشه! دیگه اونجاست که کم کم بهمون میگین نرو نکن دست نزن ! همون حول و هوش که وقتی خسته ایم بهمون میگن خودت میتونی راه بری ! اونجاست که میگن راه بیا دیگه نهایت دستت میگیرن!
مگه قرار نبود هرچی جلو تر میریم همه چی خوب تر بشه بزرگ تر بشیم دنیا بهتر بشه ما توانایی هامون بیشتر بشه!؟ ولی انگار یهویی از یه جایی به بعد مشکلاتمون یه طوری بزرگ میشن که قدر توانایی هامون بهشون نمیرسه!
آخرشم میگن هی ببین هنوز داره راه میره سر پا خوبه! هنوز میتونی راه بری! داری راه میری!
اونجاست که با درد راه میری با یه کوله بار از یه غم غیر قابل هضم راه میری با حباب بزرگ دورت که از همه جدات میکنه راه میری با نخوابیدن راه میری با سیاهی راه میری و خب حالش خوبه ببین هنوز داره راه میره! اگ خوب نبود نمیتونست راه بره!
انگاری ملاک خوب بودن و نبودنت اینکه هنوز داری راه میری!
راستش رو بخواین شاعر میگه چرا خوابم نمیبره!؟
داره اعصابم از خوابم نبردن خورد میشه!
گفته بودم چای آلبالو و چای گلابی؟! فکر کنم! خیلی قشنگ هستن!
...
اینکه یه نفر با رفتار اش و گفتنش جفتش بیاد بگه اولویت ای اش استی قشنگ است
میگم ها چند وقتی است پستی در ستایش چایی نگذاشتم!
یادم باشد در ستایش چایی هلو چایی مراکشی و چای سفید و چای کرک یک پستی برای ستایش آماده کنم!
میگم ها یکی از معدود اعتقادات من اینکه آدم ها توی جمع موقع خنده به کسی نگاه میکنن که دوست دارن خندش ببینن نمیدونم چرا! فقط یه اعتقاد رندوم!
شاعر در اینجا ۲ تا شعر میگه که هر دو خیلی پسند من!
یکی : تو نه مثل آفتابی که غروب و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
یکی: هست میگه دردی و درمان نیز هم؟! نمیدانم!
خلاصه که آره شاعر چیزای خوبی میگه!
این باشد از روز چهارشنبه ای که خوب بود!
وای چه خاص! کلاس رو پیچونده نشسته بیرون درس بخونه وای! اون نیم ساعت خاصه!
درت بزار
....
هر دو دقیقه یه بار دیروز میپرسید ب ایگنور ات کرد؟ الان بهت سلام نکرد ایگنور کرد!؟ الان بهت اهمیت نداد!؟ باهات سلام نکرد؟! چیزی بهت گفته خوب نیستی!
ای خفه شو تو رو خدا!
....
وای چرا امروز دفاع نرفتی!؟ به توچه! میخواستی خودت برو! وای چرا نرفتی ارائه رو ببینی!
واه! کلت بکن تو زندگی خودت انسان!
برای خودمم البته صدق میکنه کلم بکنم تو زندگی خودم!
....
امروز رو روز ریزش موهای خود به شکل دسته دسته های وسیع اونم کله صب نام گذاری میکنیم!
زیاد خوندم ولس حس میکنم کم خوندم! نمیدونم!
۱ و۲ اسفند؟! بیخیال!
...
عه رتبه اش قدر اون بودش؟! نبودش؟!
....
گفتش همیشه اضافی بودی خسته میشدن ازت میفرستادند اون ور میفرستادند این ور! حوصله ندارم!
تو خواب چه بیماری های درپیتی میگرم!
ت واقعیت چرا اینطوری ام!
ولش کن!
چرا همه میگن خوب نیستی واقعا نمیفهمم! واقعا هیچی تو مغزم نیست! واقعا هیچی! هیچ فکری هیچ استرسی هیچ نگرانی هیچی! خالی
....
هوممم!پیاده رفتن از میدون پ تا ملک رفت تو لیستم! جالبه! گفت راهی نیست که!
....
آرام باش و رها کن تا خودش روندش رو طی کنه!
ولی بازم حی عمیقی بهم میگه خیلی ناراحته ها!
....
به مناسبت نان استاپ درس خوندن این هفته به خودمان شامپاین هدیه میکنیم!
بی نتی در این خونه داره اذیتم میکنه!
عین سگ هلاک بودم! تقریبا از ۵ درصد مغزم به شکل مفید داشتم استفاده میکردم!
فقط خسته بودم ولی احساس خاصی نداشتم مثل غم ناراحتی نگرانی چمیدونم هر حسی!
از صب پیله کردن که نه تو یه چیت هست تو عصبانی تو خیلی ناراحتی تو یه چیت هستش مطمعنی خوبی؟! چرا حرف نمیزنی ! اوه چه عصبانی از پشت میزت بلند شدی!
نه داداش من چیزیم نیست
حتی وقتی این روزا بغلم میکنن انگار اون حس قبل رو ندارم!
امروز ش دختر خیلی محکم بغلم کرد ولی حتی انگار حوصله بالا آوردن دستام برای کامبک بغل رو نداشتم!
حتی مری هم همینطور! انگار نمیخواستم بغل کسی بمونم! در عین اینکه الان دلم میخواد یکی دستاش بپیچه دورم اینقدر فشار بده که استخون هام بگه تق ولی بغل نه!
بعد هم سوالی که ایجاد میشه از سر چی دقیقا فهمیدین رنگ و روم رفته؟!
من تقریبا ۲ رنگ کرم باهم قاطی میکنم که یه رنگ متعادل در بیاد!
بعد یه چیز بفهمی نفهمی صورتی میزنم رو پوستم
پودر بیک هست!
کانسیلر زیر چشمام هست!
و...
دقیقا چطوری از زیر همشون فهمیدی که من خوب نیستم؟!
بیاین برین درتونو بزارین به مولا شماها آدم شناس نیستین منم حوصله اش ندارم!
....
میگم بحث مسافرت شد اینقدر مسافرت نرفتم( نه ناراحت باشم!) اگر هم جاده ای رو طی کردم اصلا یادم نمیاد و ایده ای ندارم!
....
قشنگ روش تاکید داره!
گوگولی با نمک غمگین
.....
حاجی به این عددی که من دیدم! هه هه هه هه رتبه نشی ضرر زدی!
البته صرف مسخره بازی دیگه اونقدر هم فقیر و بدبخت نیستم!
ولی خب دیشب بحث اش بود و...
بعد چه گوز گویا شرط ۲۰ درصد معدل خب زرشک!
....
من باید شرکت کنم محض تنوع و آشنا شدن با سوالا! خب شرکت کن چیکارت کنم؟!
وای تو باید بیوشیمی بخونی! چرا؟! از کجا میدونی اصلا!؟
عجیبین به خدا!
....
چند جا دیدم بهم تیکه انداخت! برام مهم نبود! حتی یکی دوبار گه کلم دیروز تکون دادم دقیقا نمیفهمیدم چی میگن ملت گفتم شاید تعریفی چیزی چمیدونم تاکید حرف های خوبشون یا این چی میگن سرت تکون بده براشون بدونن بهشان گوش میدی؟ یه همچین چیزی!
چمدونم والا !
.....
نیازمند خدم و حشم هستم و یک وان بزرگ آب تا ابد! نیازمند نمیدونم دیگه!
خیلی کار دارم خیلی کار دارم !
تحقیق از ۲ هفته پیش شروع کردم! بیا اینم شانس ماعه
تف توش!
تف تو مغزم!
تف تو توانایی هام!
خستم!
خب بالاخره آهنگی که بشه باهاش بغض کرد یافت شد؟! نشد،!
نمیدونم!
نوایی
من یاد خاطره ای میندازه که یادم نیست!
و غم اش رو در دلم میزاره!
در حالی که هرچی میگردم پیداش نمیکم خاطرهه رو ! شایدم خاطره ای نیست! فقط چون مامانم تو بچگی زیاد میخوندش اینطوری !
از معدود آهنگ هایی که دوست داره؟! یا نمیدونم!
ولی همین که دوباره بعد خیلی سال خورد به گوشم یهو گفتم عه این آهنگ رو مامان دوست داره! بعد یه بغضی ته گلوم اومد!
نمیدونم!
به عنوان اون آهنگ کوفتی نام گذاری اش میکنیم!
شاعر میگه لعنت به شبی که ساعت ۱ یا ۱۲ از خواب بیدار شی و بری سر سینک استرس بگیری که بالا نیاری و قرص بخوری و بشینی تو تاریکی زل بزنی به افق! این چه حس کوفتی بود یهویی دیشب رخ داد!
بگذریم زندگی دیگه! مهم اینکه تلاش کنم
بعد حرفای دیروز ب رفتم تو بانی چک کردم ببینم قبلا چقدر درس میخوندم و اینطوری بودم اووو روزی ۴ ساعت میخوندم همین ترم پیش
این ترم چرا ماست شدم لال شدم؟! مسخره!
یکم جمع شدم امروز ش دختر اومد نشست رو میز شروع کرد صحبت کنه ولی واقعا حرفم نمیومد! فقط آهنگم میومد!
خلاصه که نشستم درسم خوندم و خوب شدش تقریبا! شد روزی ۳ ! فردا یه خروار کلاس دارم ولی خب!
یعنی ترسید از آرتای که دو روز بخواد درس بخونه؟
شرنی المپیاد ش پسر رو خوردیم! فکر کنم از معدود افرادی بود که یه طور دیگه ای از ته قلبم برای خودش و آی سودا شون خوشحال شدم ! واسه شادی شون! واسه دیدن نتیجه تلاش هاشون! خیلی قشنگن! امیدوارم همینطوری خوب باشن!
نمیدونم! همونطور که از معدود کسایی بود که خبر ناراحت کننده اش شنیدم اینقدر یهویی گفتم وای که خودم از وای و شوک خودم تعجب کردم! نمیدونم! شاید برمیگرده به قلب خود آدم ها که خبر هایی که ازشون میشنوی بسته به وجودتی که دارن و قلبی که دارن روی تو ام تاثیر میگذاره!
خلاصه که دمش گرم! واقعا شیرینی چسبید وبراش خوشحالم!
خلاصه!
روز بدی نبود!
مخصوصا بخشی که با ب جدی صحبت کردیم! یا شاید من فکر میکنم جدی صحبت کردیم؟! نمیدونم!
خوب بود! از معدود وقت هایی بود که حس بزرگ شدن بهم دست داد! حس اینکه واقعا عقلم رسیدم به کالبد ام!
نمیدونم!
باید بیشتر کنم تلاشم اینطوری نمیشه درسته هنوز اون حس عمیق نرسیده که فقط درس هستش فقط فقط درس هست یعنی میدونم ولی تا اون قضیه تا مغز استخون نرسیده! نمیدونم ولی باید تا اون که به یه درک برسم حداقل تلاشم که بکنم؟!
از طرف دیگه ای میدونم خیلی از بخش های من خوب نشدن! خیلی از بخش های من سریع بهم میریزه احساسات به رسمیت نمیشناسه و اگر بازشون کنم جمع نمیشم! ولی خب همون هم میدونم عمرا ریسک باز کردن اون بخش های وجودم الان درست نیست!
الان باید همین الان نگه داشت! فقط همین الان! همین که بدون فکر و هرچی بخون برو جلو!
دیگه درس ها به هفته ای رسیده که بتونم جزوه ها رو قبل کلاس مرور کنم! باید اینم بزارمش اگر بتونم!
نمیدونم! نگرانم! خوشحالم!؟ غمگینم؟! استرس دارم؟! هیچ درکی ندارم! فقط اینطوری ام الان انجامش بده! فعلا همین فعلا تا همینجا!
چند بار به روش های مختلف بهت گفته تو فقط نمیخوای باور کنی!
....
کشف جدید! من از هرچی خوشم نمیاد بهش یه عالم چیز میز اضافه میکنم شاید خوشم بیاد!
انگشتام! صورتم! خودم! وسایلم؟!
نمیدونم!
زلم زیمبو برای زیبایی چیز های مزخرف؟!
نمیدانم که!
.....
دیگه داره اعصابم از سوتی دادن سر کلاسای منصور خورد میشه! اه! همش اشتباه! همش نخوندن نخوندن نخوندن! خب کوفت!
بخون دیگه! اه!
جمع امروز ثابت کرد باز هم من تو جمع ها به طور کلی لال استم سلام!
چقدر با نمک بودش که ! هی هی!
....
بهش میگن خاطره؟! خاطره!
با نمک!
هوم!
پست قبلی درباره ماها بود یا چمیدونم اون ب که ازش سخن به میان میاری یا هرچی!! خیر عزیزان دلم! نه درباره ب بودش نه درباره شماها!
درباره یه فرضیه است که هنوز اثبات نشده! همین!
فرضیه ام حتی درباره این جدیده نیست! فقط یه جنگ فرضی تو ذهن من بودش! رها کنین بابا! کی درباره شما حرف زد به خودتون میگیرین ها! واه!
من باب ذکر همون حرفای دیشب و...
چرا من رندوم میگم مادددددرررر ۵۳ نفر به خودتون میگیرین؟! این چه مشکلی من دارم !؟
آقا من اگر از کسی خوشم نه اگر حس امنیت پیشش نه! اگر چمیدونم مشکل داشته باشم! قطعا قطعا قطعا اول نق اش اینجا میزنم بعدم رفتارم در واقعیت باهاش عوض میکنم!
پس!
پیشش احساس امنیت میکنی؟!
بله!
قبولش داری؟
بله!
باورش داری؟
بله!
تموم شد! الکی فرضیه رو به چیزای دیگه بست ندین!
......
میخواستم عنوان ندارد هام براشون عنوان بزارم دیدم از وسط های شهریور بی عنوان آن! حوصله اش ندارم! بی عنوان بمونین!
خلاصه عرض میکنم!
آدم هایی به ج... این زن در گان گرل رو ن...ییدم! همین!
واقعا اثبات اینکه این آدم واقعا یه .... به تمام معنا بوده و تویی که دهنت صاف شده( در اینجا خب پسره ام خیانت کار بود البته!) سخت ترین و ناممکن ترین کار دنیاست! حتی اگر دوستات هم باورت داشته باشن بازم سخت ترین کار جهانه!
و واقعا اینکه من خیلی جاها همون دوست و وکیل و... نداشتم هم همچین هه هه هه
در وصف اینکه این فیلم چه موضوع کثافتی رو یاد آور شد!
...
یه حسی بهم میگه یه روز بهم آسیب میرسونه درحالی که من نهایت انسانیت ام رو اگر فرض کنیم از وجودم خارج ساختم برای این انسان یه بخشی اش برگردوندم و واقعا بدون فکر به اینکه نیکی ام چه پاسخ داده میشه انجام دادم! نمیدونم! باید دید!
لطفا انسان کثافتی از آب در نیا لطفا لطفا لطفا
( خارج از هر دایره ای از دوستان متصور!)
ولش کن بابا عجب چیز کثافتی بود!
یکی از مورد علاقه هام یه قضیه ای که از دیروز سر کلاس تاریخه تو ذهنم دوباره مرور میشد! اونم ۱۳ ساعت بدون وقفه صحبت کردن فروید و یونگ توی یکی از اولین ملاقات؟! هاشون باهم بوده!
واقعا هنوز برام عجیبه که دوتا آدم ۱۳ ساعت بدون مکث باهم حرف داشته باشن و باهم راه برن غذا بخورن و... حرفاشون تموم نشه و... جالبه! عجیبه! اینکه خسته نشدن! نمیدونم!
یه ۱۳ ساعت صحبتمون نشه!
.....
من فقط نق میزنم ولی در واقعیت به تخمم!
....
یه بار دیگه بگه من میدونم تو نقاب میزنی ولی خیلی حساسی میام یه طوری حساسیتم بخش نشون میدم گریه کنه!
جالبه! یعنی جالب نیست! ولی خب!
امروز داشتیم درباره اینکه نظرشون در نگاه اول نسبت به هم و به من چی بوده صحبت میکردیم!
حس کثافتی بود امروز! شبیه تداعی کننده اون روز بود! نمیدونم چرا!
نمیدانم!
وقتی عقاید ملت میشنوم از خودم میپرسم عه یعنی تو خیلی عقاید ات آبکی و لوس شده این ها چه حرف های شاخی میزنن ولی اینطوری ام که من الان تو مرحله ای هستم که کل عقایدم یه پلاستیک برداشتم چپوندمشون اون طو گذاشتمشون دم سطل آشغال فعلا فقط اونجایی ام که دوس دارم عقاید نظر های ملت بشنوم! یکم از خودم شاید دلخور شدم مثلا اینطوری بودم که هوم! پس تو چی؟! تو جی فکر میکنی! الان اینطوری ام که به چیزی فکر نمیکنم! به اینکه نظر ام چیه فقط مشاهده میکنم! نهایت طرح فرضیه!؟ نمیدونم!
فقط شرح واقعه میدم فعلا و میبینم حداقل از نظر خودم اینطوری که فعلا اعتقادات و ذهنیت هام گذاشتم کنار
شاید این از دید بقیه این شکلی باشه هه چه اسکله هه هیچ نظری درباره خودش نداره هه چه ایده های مسخره ای رو بیان میکنه هه نمیدونه مرگ خوبه یا بد هه هه خب هه! بدرک! آره من اصلا سحطی نگر و کوته فکر و فیلان!
واقعا از ساییده شدن مغز من سر ماجرای صفری و مریم فکر کرده که من میخواستم نفر اول صفری باشم؟! واقعا!؟ خدایا شفا!
....
بنده ریدم تو ذهنیت هایی که از من دارین ممنون!
.....
قصد کشیدن یه نقاشی دارم ولی مودم نمیاد!
حوصله فردا و کلاس هاش ندارم!
حوصله خودم رو!
دارم از بی خوابی و گیجی به فنا میرم! همین یه چیزم مونده این وسط روده باز بزنه دهنم صاف کنه که قشنگ جیغ بکشم سرم بکوبم تو دیوار!
....
ولی خودمونیم ها از ۳ طبقه نمیمیری! بديش همینه!
....
یه چی دیگه ام میخواستم بگم یادم رفت
....
دردتون میگیره شبیه خودتون باشم؟! واقعا!؟ دردتون نگیره!
.....
همش اینطوری بود که تو چرا هیچی نمیپذیری مثل من باش من پذیرفتم حالم خوب نیست میام بهتون میگم توام باید بپذیری نمیفهمم چطوری ۲ سال با ب هستی نمیتونی چیزی بپذیری!
....
شاید من دارم اشتباه میکنم ولی کم کم دلم نمیخواد دیگه زیاد باهاش صحبت کنم! انگار اینطوری که بگو بگو بگو بگو! چه کوفتی بگم ساییدی مارو!
...
به ب گفته بودم شرط نمیزارم ولی واقعا داشتم فکر میکردم باید شرط سگی میزاشتم شایدم نه! مثلا قول بده تا اتمام ارشد رها نمیکنی! ولی خب شرط نزاشتم!
نمیدونم امروزوکنک اش بودم یا آدم مزخرفه! نمیدونم نپرسیدم! سعی کردم بپرسم ولی اینطوری بودم حالا انگار چیکار کردی که بخوای بپرسی و بگی وای وای چه کار شاقی با یکی حرف زدی
بعد از خودم پرسیدم من ویسپر میکنم؟ دیدم نه! لیدرالی داد میزنم! حاجی برو با فلانی صحبت کن حاجی برو نظر بهمانی رو بپرس! و خب توی حرف هام هم اینطوری ام که هوممم حداقل میدونم دروغی به کسی نگفتم! نگفتم قلی خره تقی فلانه! تقی بهمانه! یا چمیدونم اگر فلان شود بهمان میشود! اگر تعریف کردم راست گفتم اگر گفتم خفه شو هم راست گفتم! همونی که گفتم همونجا نظرم همون بوده! نکه بگم وای تو چه حیوانی ولی جلو چشمت بگم وای عسلم! نه حقیقتا! همین از همین راَضی ام!
بدرک که نمیخوای باهام حرف بزنی نزن! هیچ کدوم نزنین بدرک! کاش از اول دهنت میبستی کم کم میبندی خوشم نمیاد! خوبه؟! همین میخواین بشنوین؟!
بدرک که نمیگین چتونه فقط اینطوری این وای خوب نیستم خب زر بزن وگرنه بدرک ساییدین
یه زر زدم طوری هم زدین ریده شد!
آره آقا دهن لقه منم خوبه؟! همه چیو میرم به همه میگم که وای فلان! آخه اسکل ها!
آره اصلا من خر و فیلان!
برین با عاقل هاتون حرف بزنین دیگه ام حق ندارین گه بخورین خوب نبستم!؟ خوبه؟! همین دوست دارین!
نمیخوای بقیه بگن چطوری خوبی خب آسونه! نشون نده طوری که هیچ کس نفهمه! هیچ کس! هیچ کس ! هیچ کس!
والا!
خب چی!؟ حرف نزن بمیر! همتون بمیرین حتی خودم بمیرم!
خستم کردین! خستم ! از همه چی خستم! بدنم داره دهنم سرویس میکنه! پنتوپرازول جواب نیست قرص دیگر جواب نیست حس میکنم از صب اسید معده ام تو حلقم و با غذا خوب نمیشه !
حالم گهه خب چیکار کنم!
چیکار کنم؟! چیکار کنم گهم! همین گهی ام که میبینین!
خسته و گه!
گریه ام نمیاد! هیچی حس نمیکنم! میدونم اون چرا ناراحته این چرا! خب !
همین!
آره اصلا احساس همدردی ام مرده! هیچ کس تاحالا باهام همدردی نکرده بلد نیستم یاد ندارم صحبت کردن باهام مثل صحبت کردن با چت جی پی تی چیکار کنم؟! چیکار کنم؟!
وقتی رسیدم خونه افتادم زمین حتی نفهمیدم از ۷ تا ۱۰ چطوری گذشت اصلا فکر کردن خستن و زیر سرم متکا گذاشتن روم پتو کشیدن همین! یه تیکه انسان رو زمین افتاده زیر پتو!
تازه چون چایی یخ کرد هم قهر کردن! چیکار کنم!
میگین چیکار کنم !
خستم! بدنم داره منو می....د منم زندگی از بیرون منو! خستم! نمیتونم حس اتون کنم! تاحالا شده نتونی آدم هارو حس کنی! صداهای آدم هارو نشنوی! و...
به موسی که روی مود نیستم عین سگ با همه بر خورد میکنم ناراحت نشین! اوف! چته تو؟! چه مرگته! برو یا بمیر یا زنده بمون خودت چس نکن
تا اطلاع ثانوی برای برقراری شرایط استیل یک یبس بی حوصله سگ هستم که خودم برای خودم نه برای فلانی استم! به کسی ام ربطی ندارد!
اهم اهم
خاک و گرد بتکانیم!
قابل پیش بینی میشویم!
بسه! دیگه مسخره بازی!
...
باز یاد اون جمله افتادم که گفت من همین قابل پیش بینی بودنت رو دوست میدارم!
چرا اینقدر این جمله رو دوست میدارم؟! واقعا بنظرم عجیبه! انگار از اون صحنه هاست که پاک نه!
....
نمیدانم دیدید یا نه ولی وقتی ذوقش رو در کارش میبینم برام جالبه! بنظرم تعداد کمی هستن که اینطوری آستن!
....
آنچه باید هر روز بخوانی چون ماهی قرمز هستی!
....
همش یاد مادرگاتل میوفتم! که میگفت فاین! راپونزل نوز بست!
.....
ولکام تو دوره هیچی از گلوم پایین نمیره جز مایعات! واقعا دوست دارم بخورم ولی واقعا نمیتونم!
شاعر میگه اینجا برای نفس کشیدن هوا کم است!
خوب شو دیگه لعنتی خوب شو! بسه بسه بسه بسه به خودت بیا یه حرفی بزن یه رفتاری یه واکنشی یه خنده ای یه ادامه دادن بحثی یه کوفتی یه غلطی بکن!
داستان اینکه باند هایده میخونه اینهمه آشفته حالی اینهمه نازک خیالی و...
آره اینطوری هاست باید نوشت
....
امروز بعد مدت ها مهمون داشتیم یادم نمیاد آخرین بار کی سر سفره یه مهمونی نشسته بودم کی جلو مهمون غذا خوردم حرف زدم یا کاری کردم اصلا کی منتظر مهمون بودیم!؟
حتی اینقدر عجیب دست دادم که اینطوری بودم که اینجا که محیط دانشگاه و آکادمیک نیست اینطوری دست میدی و یه جمله میگی!
ولی خودمونیم همه داشتن تو مهمونی میخندیدن و حرف برای گفتن داشتن ولی من با این سن ام لال بودم حتی خنده ام نمیومد حاجی خیلی وقته از صب ایستادم از سال هاست ایستادم و خنده ام نمیاد! الکی میگم خنده ام میاد جدی میگم!
....
برداشتن میگن توام دخترونگی داری توام دختری!
....
۵ روز رفتن جایی مثل ۲ سال سربازی پسر ها قدر ۲۰ سال خاطره دارن! عجیبه!
هر دفعه ام حسرت اردو کارشناسی نرفتن تو دلم بالا پایین میره!
.....
امروز یه چایی خوردم یه قهوه یه تیکه کوچیک کیک چایی خوردم با یک تیکه کوچیک شکلات و لواشک! چایی خوردم و یه نیم کلوچه و ۱۱ شب شام خوردم ! جالبه! ولکام به چرخه چایی !
....
از گلوم چیزی پایین نمیره ده دفعه حتی موقع چایی خوردن دهنم غذا و همون چایی پس زد! همش خدا خدا میکردم جلو مهمون ها تا حد برم قرص بخورم و بالا بیابم نرم!
یادم رفاه بود جلو کسی شام خوردن چه عذاب اوره!
جلو کسی کاری کردن عذاب اوره!
آه! یه طوری حالم از خودم هرچی که هستم بهم میخوره که وصف نداره ! مسخره است! اصلا شاید اگزجوره باشه ولی بهم میخوره بهم میخوره بهم میخوره بهم میخوره بهم میخوره!
...
و این بود داستان سع شنبه همش ننوشتم چون به قدری مست بودم که همه حرف هامون یادم نمیاد! انکار هرچی پیش میره اون روز محو تر مبسه یه طوری محو میشه که انگار هرگز همچین چیزی وجود نداشته نمیدونم چطور بگمَ انگار توی این هفت من سه شنبه نداشتم! نمیدونم! یادم نمیاد! مسخره است ولی خب! واسه همین هرچی ازش میدونستم نوشتم!
واسه یه لحظه تف کردم تو عقل خودم که چرا برای فردا نمردم؟! واقعا امکانش بود! خر!
ولی بزارین از روزی بگم که دو بار برداشت گفت داداش بیا بغلت کنم! ولی خب شایدم شوخی بودش! نمیدونم!
حرفاش بین چرت و پرت های من حرفاش!
باشد ! از روزی که این آدم دوباره بهم اثبات کرد چقدر ارزشمنده!
وقتی در آزمایشگاه باز شد فکرش نمیکردم ب باشه! فکرش نمیکردم اینطوری شروع بشه فکرش نمیکردم بشه کلی حرف زدن! و بالا پایین رفتن بغض تو گلوم و حرفاش و فیلان!
ارزشمند بود ! خندیدم! گریه کردم! غصه خوردم! خودم جمع کردم! حس کردم این موجود خیلی ارزشمند! حس کردم خاک تو سرم اگر گند بزنم یه روزی به اعتمادش ! و...
نمیدونم!
نمیدونم! این موجود نمیدونم!
باورم نمیشه کاپل پروژه اینطوری بخواد داد منو در بیاره که جلو ب بهش بگم میگفته ب فلان حرف میزنه! اصولا اینطوزی بودم که اسم کوچیک جلوش نگم!
دهنت زن!
خری به خدا اگر این فرد برنجونی!
وقتی گفت سردرد یا دوباره ف تکرار نه یا هرچی! اینطوری بودم آرتا گند نزن آرتا گند نزن آرتا گند نزن! کاری نکن ناراحت بشه! کاری نکن اذیت بشه! بشین سکوت کن!
واقعا نباید پا میشدم و قرص هارو قبول میکردم و میمیردم؟! یعنی اینقدر احمق و زر بزنم؟!
یعنی الان فشار رومه؟! و این حجم از چمیدونم لرزیدن فک و مور مور شدن کل سیستم عصبی و این تهو و فلان عادیه!؟
یا شرایط عادی؟!
یا من احمق ام؟!
اصلا چرا؟!
چرا امروز گریه ام گرفته بود! چرا هر کار میکردم جمع نمیشد!
نمیفهمم خودم رو نمیفهمم! خاک تو سرت!
یه بسته نو نیترو تاریخ گذشته مستقیم از خارج اومده و لبخند هایی به پهنای آسمان!
....
درسته تکی تکی کار نکنه اون تعداد ولی دور هم شاید همت کنن بشه!
....
بوی عطرش یادم نمیومد! مگه میشه؟!
مکالمه کع نوشتم دوست داشتم چون جوابم دوست داشتم!
....
گفت موقع مرگ به کی زنگ میزنین ! خودت ! چی میگم؟! نمیدونم! هنوز نمردم!
به وقت که گفتم آره خدا تاریخ انقضا نداره! این دومین فردی که تاریخ انقضا نداره برام! اولیش هم نداشت! ولی خودش کشت!
حرفاش شبیه ب بود! نمیدونم ازش شنیده بود یا نه! ولی خب از آدمایی که یهو خیلی شبیه ب میزانی گریزانم!
و یه صبح دیگه در حالی که تا خود صبح خوابم نبرده و از سردرد و چشم درد دارم به سرزمین های خوبی سفر میکنم!
حالم از همه چی بهم میخوره!
مثل همیشه حالت تهو شدید دارم و دیشبش هم قرص خوردم و شام هم نخوردم!
اعصابم از یه سری چیزا خورده
بین مردن و نمردن مردد ام و بین اینکه خوابم نبرد کشف کردم چه چیز جالبی تو خونه برای مردن داشتیم و دقت نکرده بودم اون روز که جلو کابینت دارو ها نشسته بودم!
دیدن آدم ها منو خنج میندازه!
و بالاخره به خودم تبریک میگم که این موهای کوفتی شونه کردم و ۵۰ برابر ریخت!
خسته و بی حوصله ام!
اعصاب تکرار چس ناله ندارم! اوصلا اینطوری ام که بیا درد های واقعی ات را بگو من کاملا اوکی ام درک میکنم تا حدی که توانم و عقل ام بکشه ولی تورو خدا چس ناله ک...شر نکن!
اصولا آدم ها از شنیدن ناراحتی واقعی خسته نمیشن از چس ناله خسته میشن! همین دیگه!
به این فکر میکنم که چرا هیچ حسی برای ارشد ندارم نه دلم میخواهد بخوانم نه دلم میخواهد نخوانم و تمامش کنم
تقریبا هیچ چیزی نمیخواهم!
صدا ها بیشتر همیشه واکنش منو به دنبال خودشون داشتن مخصوصا دیشب و همسایگان!
بیخیالی مسخره ای در من رسوخ کرده !
ولی باید لبخند زد
قهوه خورد
چای سرکشید و با دیگران خوب برخورد کرد!
تحمل شروع یک روز شلوغ از من سلب شده است!
حس میکنم دیوار خوبی نبودم ! و به خاطرش از خودم نا امید و ناراحتم!
با عصبانیت گفتم آره گفته که ب آدم هارو جذب فلان رشته میکنه! در کمال نا باوری تو همون عصبانیت و بی حوصلگی گفت خب کارش همینه دیگه کار توام ( منظور همان آدم که این حرف رو درباره ب زده بود) هم همینه تو توی کارت کم کاری کردی که نتونستی علاقمند کنی کسیو!
جوابش جالب بود!
.....
دچار اینکه کدومش درسته شدم+
اینکه طرف فکر کنه وای من الکی مثلا پشت اونم و میتونه بیاد ازم بپرسه به فلانی چقدر اعتماد میشه کرد یا چمیدونم آره با فلانی که صمیمی نبود اونقدر دربارش نمیدونست! یا بگه من میدونم با فلانی کات کرده و...
و خب در نهایتش واقعیت این باشه که هه هه هه هه ههه من رو این آدم بدجور حساب کردم و فیلان و بهمان و فقط خودم بدونم چقدر قبولش دارم و یه تم اینطوری باشه که نقطه ضعف دستش ندم! چمیدونم یه همچین چیزی!
یا نه
درستش اینکه اگر گفت فلانی اینطوزی اونطوری یا هرچی باید طرف پاره کنی و بگی هوی درباره اش حرف نزن و بهمان این صوبتا!
واقعی نمیدونم کدومش درست و کدومش درست نیست!
من بیشتر اینطوری ام که خب باشه تو بردی تو عاقلی تو بهترینی تو بهتر میدونی تو میتونی به من حرف هایی که خودت میزدی بشینی جلوم باز بگی وای نه اینا خاله زنکی تو میتونی بگی من همه چیو میدونستم همه چیو میدونم در حالی که خودم بهت یه سری چیزارو گفتم یا هرچی!
یا باید طرف بفهمه ههههههه با کی طرف بوده و خبر نداشته؟!
نمیدونم! نمیدونم کدومش بهتره
بعضی وقتا که خیلی کم پیش میاد البته خودم میشم و اینطوری ام که خب فدای سرم! حس میکنم انسان ها خیلی ناراحت میشن یا بعضا زودی میگن اووو اثرات فلانی حتما روت! ولی خب من اینطوری ام نه فقط امروز اونقدر حوصله ندارم که بهتون لبخند بزنم یا هرچی!
ولی خودمونیم ها واقعا کدومش درسته!؟ طرف پاره کنی!؟ یا بزاری تو جهل خودش بمونه و آخرش خودش بفهمه باخت داده؟! یا شایدم نداده!؟ یا هر کوفتی!؟
نمیدونم!
.....
خواستم بگم هر خری دارتش جز من! ربطی به بحث بالا نداره باید میگفتم!
این حس سر شدن و یهو از مدار خارج شدن مغزم و مثل صعف کردن؟! نمیدونم توصیفش سخته! ولی خب! جدیدا چرا تموم نمیشه!
آخه ضعف نیست از کم خونی ام نیست! یه حس غریبیه!
ولکام تو حس های غریب
.....
اگر اون روز اونجا نبودم! قطعا مرده بودم! دنبال جمع و جور کردن و رفتن تو قبر بودم! نمیدونم چرا اونجا بودم! چرا!؟
نمیدونم!
.....
حال خودش خوب نبود ولی نتوستت قبول کنه حال یکی دیگه ام خوب نباشه! تو صورتش نگاه کرد گفت ولی بنظرم تو خوبی که! طرفم گفت آره مخصوصا اینکه صبح گریه کردم!
....
این روزا جلو آینه ام که میشینم خودم نمیبینم! سه بار فقط جون میکنم گریه نکنم!
چشمم به گا رفته هم از لحاظ دیدن هم این درد که پایین چشمم دارم! نمیدونم چه کوفتی ولی گل مژه نیست!
.....
لازم بگم لعنت بهش لعنت به من! صد بار سرش برد بالا که جمعش کنه! انگار حال خودش از ما بیشتر گرفته بود! تف به همه چی ! برای مثال تف به من که فهمیدم!
.....
نمیدونم حرف ندارم! دلم میخواد ها ولی ندارم!
....
وفتی از گلآره پرسیدم تو بودی جواب این جملات و حرفا رو چی میدادی گفت حاجی چقدر حرفاش شبیه ب کاپل پروژه است! یه لحظه موندم! نمیدونم!
زنده موندن به طور کل بی فایده است!
باید زیر خاک بروم! اینطوری که هی جنازه این ور اون ور میکشم هر روز داره سنگین تر میشود! گور بابای زنده بودن من و این جنازه و آینده و گذشته و حال کرده! زودتر یک چیزی پیدا کنم ببرمش زیر خاک مردن روح بی فایده است هر ثانیه بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر و همون هم هی بلند شو بلند شو بلند شو بلند شو! که چی بشود! بمیر بلند شو خودت رو بتکان که چیزی نشده
....!
حوصله ندارم
هرکی میخونه فکر کنین پیک می و عشق توجه و احمق و نق نق ام بدرک! حوصله توصیح خودم ندارم حوصله خودمم هم! ول کنین!
میگم ها راستی دوباره رسیدیم اول فیلم!
دوباره رسیدیم به نداشتن عم اشتراکات و این جمله که من هم همینطور من هم همینطور من هم اینطوری فکر میکنم یا این کار را انجام می دهم. رسیدیم به شنیه نشدن ها و دورا دور شدن ها و چمیدونم از این چیز های همیشگی دیگر! خلاصه که همین است در هر جایی قرار بگیری انگاری یک طور ساکتی ناسازگاری یا دوست نداشتنی یا هر کوفتی چیمدانم بیخیالش ! حوصله فکر کردن به آن روز حوصله فکر کردن به این روز حوصله فکر کردن به آن حرف ها حوصله خودم را خیلی وقت است ندارم.
...
لطفا دیگر هیچ وقت نگویید نمی شود کسی را نجات داد! گفتنش جز خراشیدن روح فایده ای ندارد فقط از نجات یافتن و نجات دادن و خوشنود باشید اوکی است. من نیز خشنود ام در این مورد.
بحث را فلسفی نکنید اتفاقی نمی افتد.
خلاصه که حرفم ام هم نمی اید. گریه نیز هم فکر و عقل و استرس دلخوری غصه خوردن حسادت غبطه چمیدانم شرم یا هر کوفتی چیزی به چشم نمیخورد فقط حرف هایی است مسخره مسخره مسخره!
بیخیال!
حس میکنم خیلی نفرت دارم میپراکنم و آدم بده داستان هام! چطور بگم! انگار اون آدم خوبه هیچ وقت من نیستم! دیگه باید قبول کنم!؟