آرتا جون شرنی بسه بسه بسه بسه چاق شدی چه خبره هی شرنی شرنی شرنی! آرام بگیر چاق!
بسه!
قدر خرس میشی آخرش!
از صب تا شب بخور بخور بخور! خرسی مگه!؟
وای احساس آزادی و رهایی میکنیم بعد اون حجم فشار و استرس!
ولی روز آزمون خیلی خوب بودش نهار خوردیم خوراکی خوردیم از ۹ که تیکه اول آزمون تموم شد تا ۲ بعد ظهر نشستیم به حرف زدن و بیرون یخچال بود سرد سرد ش پسر و زیدی اش و یکی دو نفر دیگه ام بودن که اونام آزمون داشتن دور هم جمع میشدیم بعد هر پارت آزمون اونا یکم حرف میزدیم باز تا پارت بعدی ازمونشون
از ش پسر به عنوان چت جی پی تی استفاده میکردن رسما هی سوال میپرسیدن ازش آخرش بچه هلاک شد اینقدر سوال جواب داد
البته کلا اونا خیلی تخصصی تر از ما بودن و واقعا یه بخش هایش اصلا نخونده بودم و تو زندگیم نشنیده بودم! میدانی خیلی سلولی بود! مثل این بود من بشینم درباره فتوکروم فیتوملان صحبت کنم شاید!؟
نمیدونم!
اط اول تا آخرش بارون نم نم میومد!
میدونی دروغ چرا خوش گذشت! نهار خوش گذشت صبر کردن خوش گذشت سر آزمون بهم خوش گذشت! کلا خوش گذشت! حس خوبی داشتم!
از یه جایی به بعد ام آروم شدم! چن باری ام بوی عطر رو شنیدم دیگه دارم به خودم و دماغم شک میکنم نمیدونم از حافظه ام یا از اطرافم!
خلاصه! خیلی سرد بود خیلی دیگ دیگ لرزیدیم بدون گوشی عجیب بود ولی خب جالب بود! رفت تو لیست تجریه های باحال زندگی ام!
راستش اونجا که بودم اصلا باورم نمیشد من ام که اونجام یاد دانشجو ترم اولی میافتادم که دلش نمیخواست این رشته رو بیشتر از نمره قبولی بخونه و حالا اونجا وایستاده بود که المپیاد بده!
تصور خودم برای خودم عجیب بود!
نمیدونم! میگن یه سیب بندازی آسمون هزار تا چرخ میخوره انگاری مت بودم
ولی خب جدای از همه چی همش از صدقه سر ب هستش نشست و نزاشت از یه خط دور بشم و دستم گرفت اصلا زد تو سرم یا هرچی دمش گرم از اون آدمایی که تا عمر دارم مدیونشم!
واقعا اونجایی که وایستاده بودم نمیدونم تهش چی بشه ولی اون لحظه اون خوش گذشتن اون خندهه اون حس خوبه یا حتی استرس یا هرچی هرچی همش به خاطر وجود ب و بعضا یه جاهایی خانواده است!
واقعا همین و بس
بمونه به یادگار !
شبیه اون سریال است تقصیر من نیست!
دلم میخواد بخونم ولی از حجم استرس نمیفهمم!
دیگه نمیتونم واقعا نمیتونم
هی تو مخم میگم میشه نمیشه کم خوندی زیاد خوندی نخوندی خوندی چک نکردی تو گند میزنی نمیزنی دارم خل میشم خل
دلم میخواست مثل شب کنکور که یکی دوتا از بچه ها بهم زنگ زدن باهام حرف زدن که آرامش بگیرن منم زنگ میزدم با کسی حرف میزدم آرامش بگیرم ولی کسی نیست!
ب رو نمیخوام اذیت کنم چند بار گفته خسته اس و حوصله نداره تلاشش ام کرده چی بگم!
هیچ کس جز ب و مامانم نگفت دوس داره من المپیاد قبول شم ! ش پسر هم تنها کسی بود که کمک ام کرد!
واقعا هرچی پیش میره انگار آدم تنها تر میشه تازه واقعیت دور اش میشناسه!
همه اینطوری بودن المپیاد؟ خب نمیاری ! بعدی ! المپیاد؟ واس چی داری میخونی اهمیتی نداره! المپیاد؟ تو؟ بیخیال سخت نگیر!
اره خلاصه!
شاید همین هم باعث شد استرس ام بیشتر بشه
اینقدر حرف ها تو سرم میچرخه که نمیدونم
هرکاری واسه کم شدن استرسم بود انجام دادم چشمام بستم تمرکز کردم آهنگ گوش دادم با بقیه صحبت کردم رفتم تو آفتاب راه رفتم به ب پیام دادم نفس عمیق کشیدم غذا و چایی و قرص خوردم و...
هیچ چیزی حجم استرس ام نمیاره پایین در حدی که کلمات درس ه جلوم بازه رو بفهمم و این بیشتر اعصابم خورد میکنه و بیشتر بهم استرس میده
کاش ب بجای دیروز امروز بود جای خالیش خیلی حس میشد انگار دیدنش باعث میشد اون نفسی که تو گلوم گیر کرده و دندون هام از هم باز نمیشن که خارج اشون کنم بالا بیاد
اینقدر پام تکون دادم حس میکنم سوار دوچرخه شدم
آزمایشگاه خالی بیشتر بهم استرس میده
همه چی استرس زا
کاش حرف هام براش تایپ میکردم از دیشب تا الان خیلی دربارش فکر کردم حس چندشی میکنم در عین حال میخوام صادق و رک باشم در عین حال حس حماقت دارم
حس میکنن خیلی فشار گیر کرده تو مغزم
حتی گریه ام نمیاد
کل بدنم مور مور
بسا دیگه بسههه
دارم از حجم فکر استرس کم خوابی و فشار بالا میارم دیگه
شاید عجیب بنظر برسه ولی احساس نا امیدی زیادی میکنم!
واقعیتش اینکه ما آدما الکی میگیم اجتماعی هستیم ماها منتظریم فلانی بره تا بتونیم نفس بکشیم بهمانی بره تا فلان همش داریم خودمون با یه قلی اکی مقایسه میکنیم توی اجتماع که هستیم حس ناکافی بودن میخورتمون ماها الکی میگیم اجتماعی هستیم میدونی چرا؟ چون وقتی میری تو یه اجتماع هیچ کس منتظرت نیست مگر برای سود خودش هیچ کس انتظارت نمیکشه هیچ کس در رو باز نمیکنه! یحتمل فکر میکنین از انتظار پشت در خونه کسی موندن دارم حرف میزنم ولی خب بیشتر نظرم به نظر پیرزنی شبیه که منتظر بچه هاش در باز کنن بیان دیدنش!
آره خلاصه میدونی همه دنبال سود خودشونن هیچ کس واسه هیچ چیز فداکاری نمیکنه! هیچ کس واقعا اونطوری که میگه دوستت نداره! واقعا که چی؟! هیچ اجتماعی مگر به خاطر یه سری دلایل مسخره برگزار نمیشه تاحالا دیدین یه سری آدم فقط و فقط به خاطر اجتماعی بودن دور هم جمع شن!؟
بیخیال! ماها اجتماعی نیستیم ماها داریم برای فرار از تنهایی خودمون گول میزنیم که بین تن ها باشیم!
اجتماعی! نیاز یه توجه
اجتماعی نیاز به دیده شدن
اجتماعی ! انداختن بارمون رو دوش بقیه
اجتماعی ! خراب کردم فیلان و بهمان!
اجتماعی! جک قشنگیه
بنظرم گوزن ها اجتماعی آن نه ما!
یحتمل اگر گوزن هم بودم میشدم اون ضعیف که شاخ اش شکسته و از گروه انداختنش بیرون!؟
چمیدونم!
یه سری چرند اومد به ذهنم گفتم ببافمشون مگر گره نشن!
ولی خودمونیم نمیخوام دروغ بگم یه بار هم داشتم به فلانی آتی میگفتم حاجی من ب رو همین شکلی دوس دارم نکه از تغییر اش ناراحت بشم یا بخوام تغییرش بدم نه! با همه چیز هایی که هستش این شکلی دوستش گوگولی باشه نرم باشه مهربون باشه جدی باشه و... این صوبتا! حتی میدونی برای خودمم عجیب که یه انسان رو دوس دارم و ازش نمیترسم! نکه از اینکه از دستش بدم نه! از اون میترسم ولی میدونی اون روزی که با ر رفته بودیم بیرون و سعی کرد بوسم کنه شبیه کابوس بود بیشتر واسه اینکه از دلش در بیارم خیلی تلاش کردم توی راه بعد اون قضیه بوسش کنم ولی نمیتونستم . وقتی دستش میگرفتم سر تا پا استرس بودم وقتی دید و لپم و بوس کرد استرس داشتم و همش داشتم از استرس میمیردم و اصلا یه طوری بودش
ولی وقتی که یهویی رفتم ب رو بوس کردم هیچ حس بدی نداشتم انگار اینطوری بود این گوگولی باید بوسش کرد با اینکه واقعا هیچ ذهنیت نداشتم که بخوام بهش نزدیک بشم یا اذیت اش کنم یا حتی قصدم فقط این باشه که به این موجود دست بزنم ولی اونجا اینطوری بودم که بوس از این بوس ها که از ته دلت و واسه تشکر و اکلیل ریدن واسه طرف
کلا اطراف ب تنها چیزی که استرس ندارم! استرس دارم که اذیتش نکرده باشم ناراحتش نکرده باشم الان میخواد بگه ازت خوشم نمیاد پس کله ات یا هرچی یا چقدر درس خوندی و یا یه چیزی درست بهش تحویل بدم و... ولی خب اون استرس و فشاری که از طرف یه آدم حس میکنی رو ندارم!
شایدم این اوج خودخواهی که از چشم خودت ببینی شاید اون همیشه برعکس من استرس و فشار داشته و من فقط این وسط حس راحتی میکردم
راستش از روز اول بهش قول دادم ورق اش نزنم و نزدم! قول دادم! روش موندم! واس همین نمیدونم!
حتی بودنش تو خواب هام آرامش اسماعیل شماها نمیفهمین
میدونی وقتی گفتش نظرم درباره عوص نمیشه و میدونم از سر دوست داشتن و درباره فکر بدی نمیکنم خیلی خوب بودش! به شماها چه!
فکر کنم به خاطر اینکه زیاد درس خوندم و استرس دارم اینطوری شدم و دارم زر زر حرف میزنم
حتی یادم وقتی ناراحت بودش بهم گفت بدردم نخوردی و نمیخوری و... و من هی میگم نکنه بدرد نخور باشم یه اشغال بدرد نخور اضافی میدونی نباید اینو بگی باید بگی تلاش میکنم بهتر بشم و اصلا اینطوری نیست ولی خب!
بگذریم!
آره خلاصه از سرعت تکون دادن پاهام میشه برق تولید کرد و دست خودم نیست
ها میخواستم اینو بگم یحتمل اسم کتاب ام رو باید بزارم هیچ کس در را باز نکرد؟ نمیدونم
تو آزمایشگاه نباید منو تنها رها کنن اینقدر فکر میکنم خل شم!
منتظر چی هستی اسکل؟ نمیدونم!
استرس داره منو میکشه اینکه یکی در میون اطرافیان میگن عمرا قبول شی چرا فکر کشوری کردی چرا اینطوری منو میخوره حتی دوستان که میبینن دارم میخونم هم بهم میگن ها چی فکر کردی پیش خودت فکر کردی کی هستی که قبول بشی و... و میگن برای ما که مهم نیست ما تفننی میایم و فلان و هزار تا حرف و این صوبتا! نمیدونم چرا! اصلا نمیفهمم بابا هیچی نگین خب !
خلاصه که نمیدونم! دلم آرامش یا شاید گریه میخواد ولی هیچ کدوم ندارم!
کاش کنکور بود و یه تایم طولانی ب رو بغل و بعد میشستم پای درس هام!
تا ابد با اختلاف این قشنگ ترین مکالمه ام میماند که در ادامه
المپیاد قبول شم میرم به عالم و آدم میدم ! منظور شیرینی شیرینی میدم!
حاجی از معدود چیزایی که میخوام اینکه در کل برای هیپ آدمی تونی نشم که بگه کلی حرف دارم باهاش ولی دلم نمیخواد دیگه ببینمش و باهاش حرف بزنم یا حتی دیگه حرفی باهام نداشته باشه! حقیقتا دلم نمیخواد همچین آدمی واسه هیچ کس بشم!
....
اینا رو بیخیال من ریدم به مغزم
استرس و تموم نشدن این فیزیو منو داره میخوره!
حاجی دیروز خواب بودم تو اتاق ب بعد اینا رفتن بیرون حرف زدن به یه ورمم نبود لله آن! ولی یه جا یکیشون برداشت گفت آرتا! از دیروز رو مغزم مونده آرتا چی؟! یعنی حتی بعدش و قبل اش گوش نکردم همونجا که گفت آرتا اینطوری بودم آرتا چی؟! آرتا کوفت آرتا درد!
بعد چرا ملت حرف من قبول ندارن؟ نه ما اینو ارائه ندادیم مرجع امون یکی دیگه است باشه اسکل! برو درت بزار!
کلا این روزا حوصله ندارم
تنها بخش از ۸ صب تا ۶ عصر یه کله بدون استراحت وسط اش کلاس داشتن کلاس ش پسر بود! هم خندیدیم هم چیز یاد گرفتیم هم یکم امیدوار شدم به خودم هم خاک تو سرم البته! ولی خب!
یه طوری خستم که آدم هارو میبینم نمیتونم حرف بزنم فقط میتونم نگاهشون کنم در بهترین حالت بپرسم حالت چطوره!
واقعا مغزم جسم ام کل وجودیتم این هفته خسته اس ! هلاکت!
واقعا خستم!
یعنی این دختره رو دیدم ها! ولی اینطوری بودم که خب ! اونم دیدم اونم اینطوری بودم که خب!
سر کلاس سیستماتیک دیگه واقعا تک تک عضلات حس میکردم دارم از دست میدم باید واقعا فقط میرفتم و دراز میکشیدم! قابلیت هام تموم شده بودن!
آره خلاصه!
اردو رو میتونم برم یا نه مسئله این است!
از زمانی که دوستم میدارد در چشم خودم ارجمند تر بنظر میرسم
سر کلاس این مرد نه میشه درس خوند نه میشه گوش کرد که این چی میگه نمیفهمم جفتش و گشنمه و خوابم میاد استرس دارم و احساس خلا و تنهایی میکنم! نیاز به مچاله شدن و نق زدن دارم و بعد جمع شم و برم درس بخونم
۱۶۰ صفه از دور کردنم مونده دیشب خوابم برد و کسی صدام نکرد و تا صبح خوابیدم
از اون ور واسه بیوشیمی و سلولی میترسم کلا میترسم! بسیار ترسیده ام و مادرم را میخواهم! تو دلم رخت میشورن گاهی امیدوار و خوشحالم و مطمعنم میترکونم گاهی اینطوری ام که گند میزنی تو چی بارت و چی بلدی چیو میخوای تحلیل کنی چی بلدی اگر یادت بره چیزی یادته؟ اسم ها چی اگر یه چیز سخت بیاره چی! اگر اسم فارسی قبول نکرد چی؟!
حتی اردو ام بهم استرس میده در دریایی از استرس غرق هستم در دریایییییییئییی
و اینطوری ام که چی میشه چی میشه چی میشه!
.....
از این ور تف تو بهار اینقدر دماغم کشیدم بالا و سرفه کردم مردم!
بیاین برای خاطر گوگولی نرم ام که شده بیشتر درس بخونیم ای گوگولی نرمممم گوگولیییییی آخه!
کمتر از یک هفته مونده و در دلم آشوبه!
کز دادن بندگان برگزیده خداوند کار درستی نیست!
بچه هاجونم من یه عنی بشم عروس هستید یعنی زخمیتون میکنم زخمیییییییییی تک تکتون عروس میکنم صاف میکنم زخمی میکنم صاف میکنم!
میخوام بشم از اون برنده های جاکش دو عالم تو چشم همه میکنم!
دلم میخواست گاها یه ک... خل خوشحال بی فکر نفهم گاو بیشعور بی عقل بی قلب بی هیچی میبودم بی سواد خالص نافهم بدبخت نکبت مزخرف و به خودم بابت تک به تک اش افتخار میکردم نمیدونم چرا! واقعا افتخار نمیکنم اگر یکی از اینا هستم
ببین خوشحال دنیا به تخمش نمره هاش به تخمش المپیاد به تخمش هیچ کس دوس نداشت یک حرام زاده بلفعل؟
نمیدونم! بنظرم این آدم های حرام زاده بیشتر زندگی میکنن؟ ولی دوس ندارم مثل اونا باشم ولی با خودم فکر میکنم شاید بیشتر زندگی میکنن؟!
تصور بدون ب و حرف نزدن باهم و هرچی داره منو خل میکنه المپیاد هم در کنارش الان یه خل دو برابر خل هستم!
تاحالا شده اینقدر استرس اتون زیاد باشه که نتونین درس بخونین امروز واقعا به این مرحله رسیدم اینقدر استرس دارم که یه خط ۵۰ بار میخونم بعد پا میشم دور خودم میچرخم قشنگ مغزم سوخته! به پنج تن من لطیف ام گناه دارم!
ببین بزار یه چیزی تو ته ته نا امیدی و استرس ام بگم!
من میخوام که جزوه اونا باشم! براش تلاش میکنم و جزو اونا میشم! حالا هرچی! حاللاااااااااااا هرچی میخواین بگین! میخوام! بدستش میارم!
تا الان بدستشون آوردم از الان به بعد هم برنامه همینه!
الان استرس دارم که هیچی نخوندم هیچی نمیشم یه بی عرضه تمام عیار و همش اینطوری ام غیر منصفانه اش اینکه هیچی نمیشم و مرحله اول هم رد نمیکنم حس میکنم کنکور ریدم حتی حس میکنم نتایج استعداد که بیاد هیچ اسمی ازش از من نیست و هی از خودم میپرسم روزای سخت چطوری میگذرونیم؟
الان ناراحتم استرسی ام و هیچی ندارم اگر نگران بودین خدای نکرده محض تنوع یکم خوشحال و امیدوار بودم باید به عرضتون برسونم خیر نیستم دیگه نیستم دیگه نمیتونم الکی وانمود کنم!
اصلا میدونین چیه میخواین برم برینم؟ اره؟ دوس دارین پاشم برم سفید بدم برگردم!
تو شادی هام نرینین تو شادی هام نرینین
از اونجایی که هیچ جا نمیتونم ابراز کنم واقعیتش شادیم این شکلی بود که میخواستم از خوشحالی جیغ بزنم برم بغلش کنم اینقدر فشارش بدم تا هلاک شم
بعد سه دور دور افتخار بزنم و ذوق مرگ باشم بعد برم لپش بکشم و بوس کنم و خرکیف بودنم رو به سه نحو شرقی غربی شمالی جنوبی نشون بدم به میران زیاد و آره کلی خوشحال بودم و...
و اینطوری بودم نلی نای نای نای نای نای
حاجی حقیقتا پاهام سست شد از حجم خرکیفی و اینطوری بودم یس یس یس یس یس یس یس یس یس یس یس ۵۰ تا یس دیگه
واقعا فکر کن از خرکیفی میرفتم بغلش میکردم بوجی موجی میکردم و بعدش اینطوری بودم خیلییییییییی خوشحالم یس تو تنها رفیق ام هستی خوشحالم که میتونم خوشحالیم بهت نشون بدم چون کسی نیست که بهش ابراز کنم خوشحالیم و بهش بگم ولی خب
از خوشحالی برم همه رو بغل کنم بگم حاجی شرنی اصلا دنیا شرنی شرنی شرنی زیاددددددددددددد ذوق زیاد هیچان زیاد ولی اینطوری بود ها ها خب !
برداشت گفت آخرین خوشحالی زندگیت باشه شاید!
و گفتش خیلی خوشحال نیستم از اینکه نمیندازمت بیرون؟ یه همچین چیزی! و من اینطوری بودم!؟ چرا خوشحالیم خراب میکنین!
بزارین خوشحال باشم بزارین ذوق کنم قبل اینکه بیای پنیک کردم و داشتم میزدم تو سر خودم و پاهام از تکون خوردن وای نایستاد حالا نه پنکیک که بیوفتیم کف زمین ولی در استرس غرق بودم و... آره خلاصه!
نذر حاجی نذر!
هرچی به المپیاد نزدیک میشیم بیشتر به این میرسم هیچی بلد نیستم هیچی نمیشم هیچی نمیدونم اگر نتونم حفظ کنم اگر یادم بره و هیچی نخوندم هیچی نمیدونم و عین سگ ترسیدم و استرس دارم دارم خفه میشم واقعا
هی این نگا اون نیگا همه همه چی بلدن همشون خفن آن همشون کلی چیز میدونن فقط منم که نمیدونم فقط منم که هیچ تخصص و علمی ندارم به چیزی که میخوام امتحان بدم و میترسم !
من نمیدونم چرا همه نشستن دورم دارن میخونن خونه ما مار داره عقرب و سوسمار داره ایشالا بسوزی ایشالا بسوزی!
هرکی یه چیزی میگه! یکی میگه وا بسه هرچقدر خوندی ولش کن
یکی میگه المپیاد چه اهمیتی داره
اون یکی میگه فکر میکنی ما قبول میشیم؟ ما واسه خنده و تفنن اش داریم میریم معلومه قبول نمیشیم
اون یکی میگه ایشالا قبول نشی
این یکی دیگه میگه برو بگو عقلم همینقدر اصلا عقل و ایکیو ام بیشتر از این نیست حالا بقیه که خوندن چی شدن
رد میشن میگن واه خب یه دقیقه باهامون بیا بیرون بسه هرچی درس خوندی
اون یکی دیگه راه میره میگه نمیخوای بخوابی؟ بخواب بابا
حالا یه ساعت بیا بازی و...
نمیدونم تنها کسی که بهم باور داره که ممکن تو المپیاد چیزی بشم مامانمه! تنها کسی که دلش روشنه و برام مطمعن و میگه بخون بخون تو میتونی!
بقیه اینطوری ان که واه! حالا که چی واه خب چیکار کنیم واه عمرا نمیتونی واه واقعا بدرد نمیخوری
و من اینطوری ام آقا حرف زدن بلد نیستین حرف نزدن هم بلد نیستین؟
آقا من خر من خنگ من غیر المپیادی من بیشعور من بی سواد خالص من اصلا کی انتخابم کرده واسه همچین چیزی من ارزش ندارم واسه این رشته و... هرچی !
ولم کنین دیگه بزارین گهم بخورم بزارین بخونم چیکار دارم بهتون!؟
ای بابا خسته شدم!
از این ور باید جون بکنم درس بخونم از اون ور دانشگاه از این ور ب میگه یا المپیاد یا نه از اون ور دیگه بقیه ام دست گرفتن خونه ما مار داره بابا ولم کنین ۹ روز بزارین گهم بخورم یا گهی میشم یا میرم انصراف میدم میشینم گوشه خونه شماها همگی شادی کنین بگین دیدی ما درست میگفتیم تو مال این حرفا نیستی تو هیچی نیستی تو باختی تو فلان تازه به حرف شما هم میشه همش میگین این خوند چی شد حالا منم نمیخونم که چیزی نشم! تموم شد رفت
بسه دیگه! منم یه جونی دارم! دارم از استرس هلاک میشم شب خواب ندارم صب خواب ندارم زندگی ندارم از استرس دارم خفه میشم تو خواب گریه میکنم همش دارم پام با سرعت نور تکون میدم دور خودم راه میرم امروز دو بار میترسیدم به مرز پنیک برسم دندون هام بهم میخورد نفس ام نمیومد گیر میکرد رفتم تو تاریکی زل زدم میگم داداش آروم باش چیزی نشده
معده ام ریده
اه! چرا واقعا!؟ چیکار کردم که هی میگین ایشالا بسوزی ایشالا بسوزی بسه دیگه بسه!
فان بود خندیدیم!
من دارم تمام جونم میکنم تا حداقل به خودم ثابت کنم ارزش اش دارم نمیتونم؟ اجازشو ندارم؟ حق ندارم؟ حق ندارم بشینم درس بخونم!؟
هوف! هی بخند هی هیچی نگو بسه دیگه! بسه ! بسه بسه! اینقدر نگین نمیشه اینقدر نگین خب که چی ! اصلا بحث ب نیست
تنها کسایی که بهم ایمان دارن مامانم و ب هستن
واقعا ولی دارم خل میشم!
عید یه طور این ور یه طور بابا دارم درسم میخونم جدی! یهو یکی راه میره میگه تو که درس نمیخونی خودت مسخره کردی!
بعد میگن ما؟ ما کاری به درس خوندن ات نداریم درست بخون !
بزارین بخونم پس! بزارین بخوننننمممممممممممممممممممممممم
یه بار تو زندگیم میخوام درس بخونم بزارین بخونم! هوف!
کلافه ام!
شاعر میگه گفته بودی که چرا محو تماشای منی انقدر محو که یک دم مژه بر هم نزنی
و بعدممیگه مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
یکی رو هم نداریم اینا رو برامون بخونه! فقط یهو اومد تو ذهنم!
در کل ببین حاجی قضیه اینکه یا باید درس بزاری رو اتو پایلوت یا احساسات که بهت فشار وارد میکنن و خب من احساسات گذاشتم رو اتو پایلوت درس گرفتم و واکنش دونم سوخته شاید یه ماه دیگه این موقع بشینم زار بزنم نمیدونم!
امروز عجیب بودش اولش که اون آقاهه اومد نگاهم کرد و ازم پرسید چرا اینطوری میکنی چرا داری اینطوری درس میخونی و الخ!
بعدشم ب من و ش دختر آورد نشوند برامون سخن بگوید!
حرف هاش خوب بود منطقی بود سنگین بود! شایدم رو من اثر نکرد؟ رو خر ها اثر نداره؟!
نمیدونم!
وقتی تو اتاقش بودم داشتم فکر میکردم دندون هام بهم نخوره ، صدای اس ام اس اش عوض شده و دیگه شبیه ش دختر نیست که من هی فیلان! چقدر شونه هاش عرض اش زیاده چرا دقت نکرده بودم؟ دسته صندلی کجاست که دستش میزاره ! بوی عطر و بهار چه حس خوبی تو فضای اتاق ایجاد!
راستش واقعا این آخری حس خوبی بود اینقدر که حتی نمیشنیدم طرف چی داره میگه یه بوی ملایم خوبی بودش میدانین کلا عطر های ب و یکی دیگه از معدود عطر هایی هستن که اذیتم نمیکنن فقط اون یکی دیگه انگار تیز تره این یکم نرم تره! نگین بو ها براتون شکل ندارن که میزنم تو سرتون! خلاصه داشتم میگفتم فکر میکنم عوض شده یا یکی دوتا هستن که باهاشون شبیه؟! نمیدونم ولی اون لحظه با بوی خاک بارون خورده واقعا قشنگ بود چطوری بگم یهو انگار یکی تو ذهنم گفت خاطرات خوب! حالا اینکه بهار و بوی و فیلان خاطره؟! نمیدونم اصلا اون لحظه نمیدونم فقط یه چیز رندوم بود و جالب بود!
توی ادامه حرف ها وقتی نگاهش میکردم یا من حس میکردم چشم هاش داره باهام حرف میزنه و زیرنویس داره یا واقعا اینطوری بودش بعضی وقت ها که یه چیزی میگفت و بهم نگاه میکرد اینطوری بودم مثلا داره میگه پس لعنتی یه غلطی بکن یا مثلا دیدی گفتم اینطوری یا مثلا پرات ریخته از پیش بینی هام یا مثلا تو چی؟ و... نمیدونم کلا زیرنویس داشت یا من امروز حس میکردم داره! و خیلی یه خودم گرفته بودم!؟
آخرشم نتونستم ساکت باشم برداشتم گفتم آقا حس مورچه و حضرت سلیمان کردم!
از اواسط صحبت ها هی داشتم فکر میکردم بالاخره میشناسیم و باید خودم بهت ثابت کنم یا نا! .
اگر فلان چیز نمیشد و به خودکشی اونطوری فکر نمیکردم تو آذر همه چی بهتر بود؟
دارم با زندگیم چیکار میکنم!
و خب میدونی دروغ چرا یه بخش زیادی از حرف هارو داشتم برای خودم فیزیولوژی دور میکردم و از خودم میپرسیدم فلان چیز بلدی یا نه!
در کل انگاری تو این جهان نبودم! میشنیدم فکر میکردم بهش ولی ذهنم یه بخشی اش پی المپیاد بود انگاری این المپیاد اینقدر بولد شده تو مغزم و ول کن نیست که نمیدونم چی بگم نمیدونم بگم خوبه یا بده!
همش درگیر اون بودم! هستم؟! نمیدونم!
انگار یه نقطه اس گذاشته شده حواس من همش برای خودش کرده .
.....
راستش اعتماد به نفس ندارم که چیزی بلدم و چیزی بارم فقط نسبت به چیزایی که نیمچه بلدم ذوق نشون میدم اینطوری ام اوفففف آرتا عجب چیزی یاد گرفتی داداش صحنه رو دیدی تو بلدی مثلا اسم این گیاهه چیه ایحی خرکیف بودن! و این از بیرون واکنش اش خیلی بده اینطوری که واه واه یه مشت گلابی نافهمی و فقط من بلدم و من میتونم
ولی خب من از کنکور از بس دورم کسی نبود که خودم قیاس یا هرچی یا فشار آوردم رو خودم که هوی خودت با کسی قیاس نه یا هرچی چون خیلی رو مغزم فشار میآورد اینطوری شدم مدلم
فقط اینطوری بودم وای چه خفن اینو بلدی عه اینو یاد گرفتی نسبت به اون خنگ قبلی اینو بلدی برو بعدی یاد بگیر و...! و همش هی دارم با قبل قیاس میکنم میزنم تو سر خودم یا هرچی درگیر این چیزا ولی نمود بدی از بیرون!
حس خود شاخ پنداری و وای من بلدم چرا این خنگ ها بلد نیستن و... بعضا خیلی هم بهم گفتن ولی واقعا تو مغزم خودم جایی نمیبینم و حتی جواب کلی سوال ام نمیدم حتی وقتی درست هستن و همیشه سر این باخت دادم! نمیدونم! .
بگذریم!
آره دیگه!
شاید گرمم نمیفهمم شایدم ایگو ندارم شایدم کلا نفهم ام!
فعلا به قدری حس را در خود کشته ام که اگر بگن باهوشی یا خنگ نمیدونم اگر بگن ناراحتی یا خوشحال هم نمیدونم به طرز عجیبی پوکر هستم ک پوکر پیش میرم نمیدونم خوبه یا بد ولی بشدت پوکر ام و عصبانیت ام سریع فروکش میکنه شاید هم درکی از شرایط نداره مغزم شایدم الکی میگم هرچی که هست هنوز در سکوت و بی حسی به سر میبرم شاید اصلا بگن گرمه نفهمیده!
اگر یه درصد واقعا چیزیش شده باشه چی؟
....
من گرم نیستم حاجی کل دیروز لرز کرده بودم ولی دلیل نمیشه داد زد که! کل شبش تا صبح هم به انواع خودکشی فکر میکردم! به اینکه میشه یا نمیشه به اینکه المپیاد چطوریه سخته آسون من چی بلدم چقدر خوندم چی قراره بخونم چیکار کنم و هزارتا چیز دیگه!
ولی خب همش پشت درس خوندن قائم کردم! نمیدونم چرا!
انگار بع خودم گفتم هرچی بغض داری بزار رو درس هات هرچی گریه داری بزار رو درس هات نمیدونم چرا! میدونی حس له شدن داره ولی خب!
من را به گناهی که ” نگاه تو ” درآن بود
بردند سر دار و تو انگار نه انگار
اوج غم اين قصه در اين شعر همين جاست
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار
دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و توانگار نه انگار
من هر دفعه این سریال میبینم اینطوری ام عه این چقدر شبیه ب!
اصلا ولش کن! چیکار کنم! هرکی هرکار میخواد بکنه من راهم میرم راهم اینکه یه انسان دوست داشته باشم درس بخونم قدردان باشم و بگیرم الان بخوابم!
چه من اون حس بکنم چه اون حس نکنم که آره خودم رو در جایگاه بدی دیدم قرار نیست طرف ام بعد ۱۰ سال منو قضاوت بکنه!
خودشم گفت
در هر صورت شاید من بزرگش کردم ولی نیاز داشتم حسم اونجا بنویسم
بیخیالش
واقعا این روزا بیخیالش فدا سرم چیکار کنم هستم به مقدار زیاد
نمیدونم چرا
انگار یه سر بودن از شروع طوفانه!