دو روز بود نگاه نکرده بودم! حالم داشت از قیافم بهم میخورد حتی تلاش کردم خودم مجبور کنم برم حموم یا هرچی ولی هی اینطوری بودم فردا بهتره فردا! و...
در هر صورت الان که تو آینه نگاه کردم فهمیدم چرا چشمام میسوزه! کل چشمام قرمز بود! انگار گل کشیدم! جالبه!
بیخیال! بدرک! حوصله ندارم!
ببینین بچه ها شاید واقعا مردن شما به طور فیزیکی کمتر به هما آسیب بزنه تا زنده بودنتون تو این وقت ها باید قبول کنین که مردن اتون خوبه و برید بمیرید!
امشب از اون شب هایی بود که واقعا به این نتیجه رسیدم اگر ۱۰۰ میلیون هم خرج بشه واسه کفن و دفن و اگر یه بار سر خاک به خاطرم گریه کنن کاملا منطقی و عاقلانه تر از شبی بودش که سپری شد شبی بودش که من گند زدم شبی بودش که چیزی دیدم که لعنت به من!
.....
بعضی از آدما غمگینن بعضیا دلتنگن بعضی ها آسیب دیده آن! چمیدونم شکست خورده آن! فیلان بهمان!
من؟! من رو باید لعنت کرد برای زنده بودنم برای به وجود اومدنم!
خستم! خیلی خسته ام!
....
واقعیت اینکه من میام همه وجهه های طرف میزارم دورم میگم آقا این از ذن؟! زن!؟ فکر و نگاه خودش داره این حرف میزنه!
اشکال نداره! چمیدونم! یه بخشی از ذهنم میگه همون حرفی که درباره بچه های دبیرستانتون زدی اشکال نداره چمیدونم طرب امروز بگاعه طرف کل زندگی اش بگا بوده!
ولی رو دلم موند یکی محتوای حرفش این باشه که آره این با پسرهاست به من چه!
چمیدونم! یه همچین چیزی شایدم برداشت من این بود! ولش کن!
....
لعنت به همه چی
لعنت به من با این شب
لعنت به چیز هایی که دیدم و شنیدم
لعنت به من لعنت به من لعنت به من!
دستم دستام؟ قفسه سینه ام چشمام مغزم وجودم به طور فیزیکی درد میکنه درد میکنه درد میکنه درد میکنه!
متال تنها چیزی که شنیدنش من رو به اندازه شنیدن یکداستان غم انگیزتمام نشدنی غمگین میکنه!
....
لعنت بهش خیلی وقت بود که فکر میکردم کسی اصلا به چیزی به اسم سیگار شکلاتی فکرنمیکنه!
دروِغ چرا سلیقه اش پسندیدم! چون دیگه داشتم نا امید میشدم به هرکی میگفتم سیگار اینطوری طرف میگفت ها؟! یا چیه؟! یا فیلان!
....
گفتم من واقعا نسبت به خیلی قضایا یبسم ولی تیپکالم از بیرون اینطوری که بقیه فکر میکنن وای چقدر این قضیه به یک وری ام هست و فیلان!
گفت آره خوبه من میخوام مث تو یبس باشم!
تو دلم گفتم گه نخوری
ولی تو صورتش گفتم هرکسی شکل خودش که باشه خوبه فقط باید یاد بگیره که به چه چیزی اهمیت بده چه چیزی نده!
به ش دختر گفتم آره داداش یک ی نامی داشتیم اینطوری مردش! و این مشکل داشت! ولی موقع تعریف هیچ حسی نداشتم ! حتی بغض ناراحتی! هیچی! بهش گفتم! گفتم حتی موقع تعریف حسی نداشتم! انگار مثل روز اولی که فوت کردش برای هرکی تعریف میکردم بازم حسی نداشتم!
انگار هنوز همون شکلی! براش گریه نکردم ! هنوز حس میکنم گند زدم! و خب هنوز هیچ حسی ندارم!
گفتش آره تو مقصر نیستی شاید از ۱۷ آذر میوفتاد ۱۷ دی ولی خب اتفاق میوفتاد! توی دلم گفتم پس میشه اگر مردم ناراحت نشین! از اینکه میگن از مرگ تو ناراحت میشیم خوشم نمیاد! ولی خب !
نمیدونم!
وقتی حرف میزنم حس میکنم خیلی حرف میزنم! و حس میکنم نباید حرف بزنم! حس میکنم خیلی از خودم میگم و نمیزارم طرف حرف بزنه! حس میکنم ملت مجبور به سکوت میکنم! از حرف زدنم بدم میاد! شاید در واقعیت اینطوری نباشه! ولی همش حس میکنم خیلی حرف میزنم!
حتی بعضا نمیدونم حرف هام چطوری!
حس میکنم حتی مردم حرف هام نه قبول دارن نه باور! حس میکنم هیچی درست نیست! حرف ! از حرف زدن بدم میاد!
اون شب فهمیدم از گریه کردن بیشتر!
هر شبی هر دفعه که صدام میشنوم هر دفعه که میشنن دورمگریه میکنن از حرف زدن و گریه کردن متنفر میشم!
اصلا دلم میخواد نفرت پراکنی کنم! همینه!
مردم فکر میکنن باهاشون صادق نیستم در حالی که وقتی میگم فلان ! واقعا فقط همون فلان! نه به خاطر چیز دیگه ای! فقط همون فلان! حوصله کنایه و میگم در دیوار بشنوه و بهمان ندارم! فلان یعنی فلان! بفهم!
میگفت همه چیو به همکس میگم چون ناراحت شدنشون برام مهم نیست ولی ناراحت شدن آدم های امن و خوبم مهمه!
نمیدونم!
گفت آدم امن اش بودی! از خودم پرسیدم تاحالا آدم امن کسی بودم؟! واقعا؟! نمیدونم!
حوصله فکر کردن به هیچی ندارم!
ارشد و اینکه یه وقت کم کاری کنم نخونم! درس های قبل یادم نمیاد! سوالای آزمون اش دیدم هول کردم! و هزار و یک کوفت دیگه! و نوشتن این کتاب رو مخم ! همه چیز به طوری روی مخم به طوری که هیچ واکنشی بهشون ندارم!
مغزم خالی و مگس پر میزنه توش!
لعنت بهش هر دفعه در آزمایشگاه باز میشه از جام میپرم این چه واکنش احمقانه ایه؟!
هر دفعه ام این خانومه عجیب غریب منو نگاه میکنه!
....
بنده از همین تریبون به خاطرات خوبم لعنت میفرستم که ساخته شدن و دیگر هم تکرار نمیشوند!
کاناپه ام وفا نکرد! تمام طول خوابیدنم کابوس دیدم! کمرم درد گرفت پام درد گرفت کج و کوله شدم! لعنت بهش!
.....
تا وقتی بهش اهمیت بدی چیز مهمی! همین که اهمیت ندی دیگه نیست!
.....
دیروز بهم برخورد اونطوری رفتار کرد!
از این طرف برگشتم خونه میبینم فایل رو از رو لپتاپ پاک کرده چون گفته بود بیا بردار برنداشتم! یعنی از ۲۸ تا ۲۵ دوباره!؟ تف توش!
از همه چی خسته ام!
به هرچی نگاه میکنم اینطوری ام که هوم خب! تموم شد! هوم خب دانشگاه! هوم خب چیکار کنم!
کلهم رو مود هوم خب! که چی هستم!
شاید برخورد بهم هم ۵ ثانیه بیشتر طول نکشید! بقیه اش هوم خب بودم!
مغزم پاسخگو نیست! پاسخگو حرف ها رفتار ها ! یه سری واکنش رندوم گرفته دستش همونا رو یکی یکی استفاده میکنه!
مثلا دیروز حس کرد واکنش رندوم باید خنده باشه الکیبخند! شوخی کن! و فیلان!
قاعدتا بهم گفت بازم من جای تو بودم بهم بر میخورد! خب بیا جای من بهت بربخوره! ول کن دیگه!
نمیدونم! روز های که میگذرن رو نمیفهمم انگار یه طوری سنگین هستن که عین وزنه وقتی پرت میشن میرن کف یه اقیانوس از هیچی بعد هرچی نگاه میکنم خب دیروز چی شد؟! یادم نمیاد! بعد اینطوری ام خب داشتی به چی فکر میکردی!؟ یادم نمیاد!
وقتی طرف برام پیام میفرستم طول میکشه تا بفهمم چی داره میگه منظورش چیه! حتی بعضا وقتی مستقیم حرف میزنن! شاید هم نمیشنوم!؟
نمیدونم!
دلم میخواد همه چیو بریزم دور خودمم برم کنارشون منتظر باشم ۹ شب بردارنمون بندازنمون تو کوره ای چیزی تموم شیم!
به یاد سالدامری که هنوز نصفه دیدم! مثل تمام سریال هایی گه از یه سال پیش شروع کردم و حوصله نداشتم ببینمشون! میگفت همین که الان عصبانی و بعدش ناراحت بودی بعد پاشدی دنبال خودت بگردی و فیلان همین دیگه لازم نبود نگران ات باشم؟! گفت چطور؟! گفت به خاطر اینکه اگر این ها نبودی اگر نسبت به همشون بدون واکنش بودی نگران کننده بود اون موقع بود که سالدامری خودمون نبودی!
ولی خب پسره خیلی طفلک بود! به قول خودشون تنها چیزی بود که اشتباه پیش بینی شده بود!
بگذریم!
هر دفعه رندوم به این نشانه ها که میگن ببینین اگر اینا رو دارین یا ندارین اگر مثلا ۵ تاش دارین پس افسرده این و اینا بر میخورم هرچی نگاه میکنم توی خودم نمیفهمم دارمشون یا نه!
مثلا دیروز فهمیدم همون یه چسه غذا رو تو دانشگاه خوردم ولی خب چون تو ذهنم اینطوری که وزنم تغییر نکرده و خوب غذا میخورم نمیتونم تطبیق بدم!
یا مثلا! از دور خیلی خوابیدم ولی خب میشه گفت اصلا نخوابیدم و خب دلیلی ام ندارم بعضیا میگن واسه فلان کار نخوابیدییم یا خسته بودیم خوابیدیم ولی خب من واسه جفتش دلیل ندارم!
یا چمیدونم صد سال نقاشی نکشیدم والیبال بازی نکردم راه نرفتم کتاب خاصی نخوندم تقریبا هیچ گه خاصی نخوردم ولی خب اینطوری ام که خب کار داشتم کارام تموم بشه انجامشون میدم اینطوری نیست که انجام ندم فقط وقت ندارم! ولی خب حتی تو کل تابستون نتونستم یه سریال تموم کنم!
خلاصه که نمیدونم چمه! شاید دارم اشتباه میکنم!
....
مثلا رندوم تو ذهنم میاد دلم تنگ شده! تنگکی و چی و کجا شده نمیدونم! فقط اینطوری ام که تنگ شده!
وقتی به کسی نگاه میکنم از دست خودم عصابم خوردمیشه انگار یکی بهم میگه هی زل نزن هی نگاه نکن هی وقتی نگاه میکنی عین سایکوپس ها میشی! نگاه نکن!
خلاصه که نمیدونم تو دنیا من چه خبره! حتی نمیفهمم که بخوام بگم
دوست داشتم ! هی به خودم یاد آوری میکنم که خودت انتخاب کردی خودت تایپ کردنش دوس داشتی خودت دوست داشتی خودت! ولی اینطوری ام که معنی اینا چیه؟! حسی بهشون ندارم! فقط یه طورایی سخته! همین هیچ حسی نیست!
....
بین همشون هر دو دقیقه یه بار اینطوری ام که تف داری مسخره بازی در میاری هیچی ات نیست الکی داری بزرگ اش میکنی الکی الکی الکی الکی و....
از اون طرف اون قضیه کوفتی واقعا دیگه تاثیری نداره یعنی هیچ تاثیری مثل قرص مسکنی که دیگه روت اثر نداره!
نمیدونم!
جواب سوال ازم میخواین؟! حالت چطوره؟! خوب پیش میره!؟ داری تلاش میکنی؟! تو که حالت خوبه! مشکلی نداری! الان خوشحالی یا ناراحت؟!
نمیدونم!
همش نمیدونم!
یادم نمیاد چه گهی دارم میخورم! یادم میره چه گهی داشتم میخوردم!
یهو رندوم به فضایی دور کوچ میکنم!
تف توش!
تو نه مثل آفتابی که غروب و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی!
.....
حاجی چه پیر شدم!
قبلا ها از روی ۳ تا عکس پروفایل کل ملت رو میشناختم میریدم بهشون! کل زندگیشون میگفتم! همه به عنوان پیشگو بهم اعتقاد داشتن! حس میکنم کوششم در این باب کم شده!
بهش میگن من باب اعتماد!؟ نه ! تنبل شدم! ؟! خستم؟! چمیدونم! کان لق ملت!
واقعیت اینکه الانم میتونم برینم بهشون! ولی خب اینطوری ام که اینارو خدا زده!
....
حسمیکنمهرچی رنگ، پر رنگ تر جینیگل تر مسخره تر! هرچی رنگ! اضافه میکنم بهش بازمخاکستری و گه! انگار هی گه ترمیشه زیر رنگ ها مزخرف میشه! حتی میدونی! خاکستری که قائم کردم میپاچه بیرون!
وقتی ازتون میپرسماگر بمیرم ناراحت میشین نباید بگین آره!
دوساعت دارم میگم چرا دستم کبود شده و از کتف درد میکنه!
دیروز از رو پله ها افتادم!
....
باشه تو شاخ! تو استثنا کل جهان تو متفاوت از بقیه!
در همه جهت ها! از آنچه ما دوست داریم تو بدت از چیزی که ما بدت تو امکان ندازه بدت بیاد! یهو اذن الهی شد از تنفر اکلیل ریدی باش!
گ.... مارو ول کن!
با حضور افتخاری روز هایی که حوصله شنیدن صدای خودم و بقیه رو ندارم! میریم که هفته جدید که قراره یه خروار قیافه آشنا ببینم شروع کنیم!
امروز از صب تا ساعت ۲ حتی یه کلمه ام حرف نزدم و جالبه!
...
عوص اش هی آهنگ باید تو گوشم ونگ بزنه
....
از اینگه قابل پیشینی هستی خوشم میاد همیشه قابل پیش بینی بمون!
یه همچین چیزی! از این جمله هه خوشم!
چطوری به یک نفر بفهمونم که کتابخونه بوی سرزمین گوجه های سبز میدهد؟
....
با ها ام یک جایی می آیی؟
کجا؟
قبرستان!
....
یکجمله جالبی بود بنظرم میشود ازش به عنوان کوتاه ترین داستان زندگی یاد کرد! نمیدونم من اولین نفری هستم که گفتمش یا نه ولی خب:
به گذشته و آینده اش نگاه کرد! خودش را در حال تمام کرد!
یحتمل یکی دو روزی از شنبه گذشته ولی خب!
نمیدونم شنبه چطوری شروع شد! واقعیتش یادم نمیاد! نمیدونم نگران انتخاب واحد بودم یا نه!
یه چیزایی یادم یه چیزایی شبیه اینکه صبا رو دیدم باهاش حرف زدم و و خب نشست از اتفاق هایی که تابستون براش افتاده بود گفت مثل اینکه تابستون مامانش پاش شکسته و خیلی توی بیمارستان این ور و اون ور بودن و قند داشتن والدین چیز بدیه! و... یه سری چیزای اینطوری!
یحتمل روز شلوغی بودش!
ولی خب !
بهش گفتم با همین شناخت با تمام چیز هایی که از هر دوشون دیدم و هر چیز خوب و بدی ! اگر دو طرف یکجوب ایستاده بودن و هر دوشون دستشون به سمت من دراز کرده بودن! ببین! بدون شک میرفتم و طرف اش وایمیستادم! چون میدونستم انسان ارزشمند این فرد است! که قرار نیست اگر کسی پشت من حرفی بزند صرف حرف من را باور نکند! یا هرچیزی! این آدم اعتقاد من است!
حتی اگر همین الان م زنگ بزند به گوشی ام بگوید از فردا بیا شغل مورد علاقت را بهت میدهم اینطوری خواهم بود که من به اینکه با این انسان کار میکنم افتخار میکنم و برو گمشو!
چون این رو بلند بلند گفتم دلم میخواست اینجا هم بنویسمش!
این خوابه رو خیلی دوست واشتم! خیلی تو خواب گریه کردم خیلی گریه کردم! نشستم کف زمین هرچی دستم بود پرت کردم سمتش ولی خیلی خوب بود تهش! خیلی!
فرق واقعیت و غیر واقعی کم کم داره برام محو میشه نمیدونم از میزان درد و تبی که دارم یا به خاطر حجم بالای استرسی که نمیدونم از کجا میاد ولی استرس یه طوری مرا بلعیده که انگار تو خواب و بیداری تو یه اقیانوسی غرق ام انگار گاهی مثل دیوانه میخندم و میگم هه چیزی نیست بعد ۲ دقیقه دوباره زیر آب فرو میرم باز تلاش میکنم برسم سطح آب باز خفه میشم
.....
لعنت به من ! لعنت به اون؟ لعنت به همه ما؟ جتی شب کنکور ام با اون حجم استرس و اینکه گفتن بشین دعای توسل؟ توکل؟ بخون آرام میشی و فیلان و خوابیدن بغل مامانم تا صب هیچ کدوم آرامشی که اون روز یک ساعت؟ تو اتاقش بودم رو نداشت! هیچ کدوم! چطوری؟! واقعی چطوری؟!
لعنت بهش یعنی!
حتی به خودم میگفتم هی نگران باش یه نفر داره نگات و فیلان ولی اینطوری بودم نمیتونم نمیتونم توجه کنم اینجا این فرد این اتاق آرومه! خاک تو سرم حقیقتا!
شاعر در این باب بود که میگفت دردی و درمان نیز هم؟ یا این باب بدرد اینجا نمیخورد؟!
فاک ۱۵ روز از شهریور عین چی تموم شد؟ آیا مسخره اش هستیم؟ تازه هنوز ۲ ام شهریور بود واسه من!
ببین یه قانون هست میگه اگر یکم بد بشی گردن همه رو میشکنم! میخوای؟ واقعا؟ خیلی وقته گردن کسی نشکستم! حس میکنم پیر شدم!
عقب موندی؟ حس عقب موندن از بقیه رو داری؟ خب بدرک! گمشو جمع کن خودت و درس بخون تلاش کن برگرد به چیزی که بودی کتاب بخون کار بکن! که چی مثل این ج.... های ک... بریده ناله میکنی و فوقانی آرتا خانوم! پاشو خودت جمع کن یه دستیار واقعی باش پاشو گمشو از احساسات و چس ناله کوفتم بردر نمیاد پاشو جمع شو پاشو!
تو این بازی
کارگاه هم مثل من یک موجود گشادی کلا یه گوشیگرفته دستش گزینه های چت اش اینطوری که به ملت بپریم یا مودب باهاشون حرف بزنیم که خب به ملت بپریم و تمام! خیلی راضی ام ازش!
ساعت ۴ است و خیلی وقت است سیگار نکشیدیم! راستش واقعیت این است که توی تابستان و هوای گرم اش و حشره های احمق اش همچین سیگار کشیدن زیادی کیف نمیدهد ولی خب بیا به صرف یک سیگار از آن بیخود هایی که تویشان اکالیپتوس دارند و یک لیوان چایی در باد شهریور سیگار بکشیم!
.....
نمیدانم خل شده ام و دست ام از نوشتن باز نه! چرند ام مینویسم حقیقتا ولی خب باز نه!
....
به ۵ تن که چس ناله بسه پاش خودت بتکون و فکر این باش که آینده ریدی گذشته ام ریدی حالت نرینی که به فکر انصراف بیوفتی!
هیچ چیز یادم نمی آید از حس هایی که داشتم از آدمی که بودم تا آدمی که هستم! گیج ام گیج ! گفتن به خودت بیا هم مرا به خودم نمی اورد! یادم نمی آید خاطره ها و حس های سه سال پیش رو یادم نمی آید یادم نمیاد ! اه!
.....
خب فهمیدی آدم سمی هستی چیکار میکنی؟ آفرین همون کار بکن! برو بمیر!
امروز بیشتر این شکلی بودم که خب گریه ات کردی قهوه ات هم خوردی وقتش فکر کنی و فکر هات جمع کنی!
.....
دوباره برگردیم به اصل خویش که شاعر در اینجا که من باشم از بقیه میپرسم کی مرد تو شاه شدی! والا به خدا!
....
از نحصی روزمان که بگذریم به آنجایی میرسیم که نتیجه غم ها میشود یک ۱۰ هزار قدمی مثلا ۷ کیلومتر با کیف سنگین زیر آفتاب داغ و یک مپ خنگ! آره!
یکی میپرسه غم هات با چی میشماری باید عرض کنم با قدم عزیزم با قدم! اما چیزی که باید ثبت میشد!
....
خلاصه اش این است! رفتم نگاه کردم چند باری گفتم خب ؟! خب؟! و اینطوری بودم خداحافظ!
امیدوارم این پیش بینی اش از همه درست تر باشه!
اینکه گفت تا ۲۵ سالگی نمیرسی و میمیری ! این تنها چیزی که از ته قلب امیدوارم درست ترین پیش بینی جهان باشه
تاحالا نفهمیدین از چی نگرانین و کجای مغزتون داره چه هزیونی میگه؟
امروز از وقتی گرفتم خوابیدم در تمام خواب و بیداری کع هر دو ثانیه بیدار میشدم و گوشی چک میکردم این حس داشتم
حتی الان که بیدارم بلند شدم دور خونه چرخیدم آب خوردم نفس کشیدم ولی مغزم ساکت نمیشه نمیدونم چطوری بگم اینطوری ام که نمیفهمم چمه ولی دارم تو استرس خفه میشم اینطوری ام که دارم از ترس چیزی که نمیدونم سکته میکنم و نمیدونم چه مرگم اینطوری ام که ببین همه شرایط عادی در دیوار ساکتی خونه چه مشکلی هستش که تو بخوای اینطوری کنی چه کسی چیزی گفته چی اذیتت کرده چی شده چته؟! نمیفهمم فقط یکی نشسته تو مغزم فریاد میکشه و نمیتونن نفس بکشم حتی نمیتونم فکر هام از هم تفکیک کنم! حس دیونه شدن دارم حس انسانی که دیگه نمیفهمه چشه نمیدونم چمه
ساکت باش ساکت باش ساکت باش از چی استرس داری از چی میترسی چته چرا داری داد میکشی چی شده؟ چه اتفاقی افتاده!؟ چه مرگته سه دقیقه سوت نکش هذیون نگو حداقل بفهمم به چی فکر میکنی ولی هیچی! به هیچی نمیرسم انگار مغزم داره سوت میکشه
حس میکنم سرم و پیشونیم از بدنم جدا هستن
حس میکنم باید برم دستم محکم بکوبم تو دیوار چندین بار چندین هزاران بار نمیدونم نمیدونم نمیدونم باید چیکار کنم نمیتونم پیدا کنم که چه کاری باید انجام بدم نمیدونم نمیدونم باید چیکار کنم؟! نمیتونم ببینم بسه! بسه بسه بسه بسه بسه بسه بسه هوف
چرا خفه نمیشه چرا نمیفهمم چمه حس میکنم باید برم بالا بیارم!
از تمام امروز همین یادم که تمام مکالمه ها تو مغزم اینطوری بودم برو بمیر برو بمیر آرتا برو بمیر برو بمیر برو یه طوری بمیر برو یه چیزی بخور که بمیری برو بمیر برو بمیر برو بمیر برو خودت بکش و تموم اش کن بمیر بمیر بمیر بمیر بمیر
و وقتی از خواب بیدار شدم اولین چیزی که تو این هجویات از خودم پرسیدم این بود ! الان که کسی خونه نیست اگر حتی مسخره ترین روش مرگ رو هم بکار ببری زمان اونقدری هست که بمیری مس برو بمیر!
.....
واقعا چرا خوب نمیشم چه مرگم چمه؟ چی شده الان ؟ چه اتفاقی افتاده گه دلم میخواد داد بکشم گریه کنم ولی نفس ام هم بالا نه؟ چی شده؟ چیشده؟
.....
تاحالا رسیدین به این نتیجه که خاطرات اون روز یادتون نمیاد؟ یا مثلا خاطرات دو روز پیش یا حرف های دو دقیقه قبل!
یه همچین حسی دارم! حس میکنم خاطرات امروز داره محو میشود!
....
هنوزم با نامه خودکشی جونگهیون موافقم!
....
چطوری میشه هم دانشگاه هم خونه خوشحال نباشم؟ مگه نباید یه جاییش خوشحال باشی؟! چمیدونم ش دختر میگفت میام دانشگاه نفس راحت تری میکشم! نمیدونم!میشه همه جا خوشحال نبود؟
واکنش بدنم اصلا منطقی نیست! این لرز و این نفس تنگی و این مور مور شدن چه کوفتی دیگه!
خسته ام! مغزم استرس را نمیکشد! فکر را نمیکشد! بی خوابی را نمیکشد! واقعا نیاز دارم یه جایی مثل اینجا فریاد بکشم و کسی نپرسه چته چرا چطور! همین فقط بدنم داره گاییده میشه و نمیدونم چرا امروز بعد یه تایم طولانی به فاصله کم بعد قرص ضد تهو بازم حالت تهو داشتم و مغزم گاییده! نمیدونم! احساس میکنم استرس چیزی که نمیدونم داره خفه ام میکنه!
از خودم میپرسم چت شده!؟ نمیدونم! شاید باید یکم مغزم باز بزارم هوا بخوره یهویی نشستم به دنیا و آخرت فکر کردم و خل شدم!
نمیدونم! همون دایناسور و اینا!
خسته ام کرده است! چه چیزی نمیدونم! ولی حتی موقع تایپ یه طوری استرس شدید بهم وارد که هیچ وقت هیچ چیز تمام نمیشود که نمیدونم!
حس میکنم باید برگردم خودم شوم بیخیال حتی فوش دادن یادم رفته! انگار دارم الکی بی دلیل اکلیل میرینم! جمع کن خودت ! توضیح اضافه نده آدم باش چته! خل شدی؟! باز وا دادی که چی بشه؟! پاشو خودت جمع و جور کن به خودت اعتماد کن گمشو جلو برو دیگه چه مرگته! والا! یکم جمع شو! کدوم گوری رفتی قائم شدی نق نق میکنی احمق!
موهام ۳ ۴ تا لاخ سفید شده ! جالب!
کاش به جاش تعدادشون زیاد میشد مادر
سوالی که پیش میاد چرا اونقدر موفق نیستم که برای آینده باشم؟!
احتمالا سوالی که دایناسور هام از خودشون پرسیدن!
میگم دایناسور بودن هم خوب بود ها! مثلا تا الان ۳ بار توی یه چراغ نفتی گوشه روستای خونه یه پیرزن تبدیل به ملکول های مختلف شده بودم رفته بود پی کارش!
در تاریخ بنویسید او دیوانه بود! ولا غیر!
....
در این سه روز سه تا فیلم با میم به مناسبت عیاشی فراوان دیدیم! البته که قرص و داروخونه و فیلان هم چاشنی اش ولی خب!
که البته این سه تا فیلم هیچ ربطی بهم نداشتن! یکی به اسم پوست! یکی هیجک۱۹۷۱ و یکی ام اینساید اوت ۱ و ۲!
....
اینقدر کابوس دیدم که همون سه ساعت خوابم کوفتم شد!
چیه این خواب! چیه این خواب دیدن! سرش داد کشیدم نکن .
هعی! یا اسطوخودوس ! فکر کنم فقط همون دو روز رو کاناپه بهتر بود! رو کاناپه ام که نمیشه خوابید !
کم تا ۴ صب فکر و خیال کردم! ۳ ساعتم کابوس دیدم! خلاصه خوش گذشت!
یه سری خواب هم داریم که خسته نیستم
از دور هم شبیه فردی هستی که کاملا و عمیقا خوابی از طرف دیگه شاید واقعا خوابی ولی اگر بیدارت کنن فکر میکنی کلا تازه همین ۲ دقیقه پیش چشمات گذاشتی رو هم
بعد چیزی دیگری که هست تمام مدت تو توی یه دریای وسیعی از تفکرات غرق شدی مثل خواب دیدن ولی فکر خواب نیست! و به محض اینکه بخوای روشون تمرکز هم بکنی یا خوابت میپره یا کلا یادت نمیاد روی چی داشتی فکر میکردی
بعد بدی کارش اینجاست که همه اون افکار دارن کل اون چند ساعتی که نمیفهمی چطور گذشت آزارت میدن چطور بگم