نیاز به یک عدد خواب راحت بدون کابوس دارم خستم
...
خبر کوتاه: حس میکنم قرار جنین برینم! بای
....
خلاصه که از نظر من درباره زن و بچه ملت نپرسید به ما چه!
.....
چمدونم والا! الکی الکی دردسر شدش!
...
آخرش از بی زبونی میمیرم!
نمیدونم تاحالا دقت کردین به این یا نه! ولی این روزا موقع برگشت از دانشگاه توی راه به علت وفور نور خورشید عزیز و داغ شدن بیش از حد کله امان! به این فکر میکنم که آدم ها بعد از مرگ خیلی معمولی میشوند! خیلی عادی به طرز واقع نه انگارانه ای انگار که عادی ترین موجود جهان بودند! شاید هم همه اش ایده ذهن من باشد !
ولی بیایم یکم فکر کنیم . از این حرف ها که ما شخصیت اصلی زندگی خودمون هستیم یا گاها به گوشمون میخوره که تا الان در زندگی امان یک کار خوب و خارقالعاده یا هرچی کرده ایم یا چمیدانم یک سری هایی بهمان رشک میورزند حسودی میکنند یا شدیدا دوستمان دارند! انگار با مرگ ما تمام این شدت ها فرو نشست میکند و یک شکل نرم نامتجانح؟! نا متقارن؟! نا منتهی؟! یک نایی که یادم نمی آید میگیرند! انگار همه اون شدت ها شکل واقعی تری پیدا میکنند!
انگار خیلی خیلی خیلی معمولی تر از قبل میشویم. فرضا ما حس منحصر به فردی بکنیم که فلان آهنگ رو دوست داشتیم یا مثلا چقدر خاص هستیم که نقاشی میکشیم یا اصلا هزاران فکر و داستان توی ذهنمان در مورد خودمان و محیط اطرافمان دقیقا بعد از مرگ خیلی آروم میگیرد! مثلا میشود یک دختر عادی که نقاشی کشیدن دوست داشت و مثل هزاران انسان دیگه فلان آهنگ رو گوش میداد مثل صد ها نفر دیگر هر روز به دانشگاه میرفت یا هرچیزی دیگری !
نمیدانم حس میکنم تمام آنچه انحصارا فکر میکردیم برای ما بوده یا به واسطه آن حس میکردیم که تفاوت هایی با بقیه افراد جهان اطرافمان داریم یا حتی با آنها شناخته میشدیم یا هر چیز دیگری که میشود ما و بقیه را جدا کرد یا فرض میکردیم که میشود! یکهو میشود عادی ترین و معمولی ترین و قابل حدس ترین( کلمه بهتر اش فراموشم شده!( حالت ممکن! انگار یکهو آن نقش اول داستان زندگی در هرجایی ازمان گرفته میشود و چشمان رو به خودمان بسته و چشم جهان به روی تمام آنچه که بودیم که چیز خاصی ام نبوده گشوده میشود!
یکهو مثل هزاران چیز سبز گذرا از جلو چشم آدمیان هر روزه میشویم
نهایتا بشویم یک سوپ سرد یک روز مانده که ازمان به عنوان یک تجربه ناخوشایند یاد کنند!
البته خب!
آخرش نمیدانم یکچیز منحصر به فرد بودیم یا یک چیز خیلی خیلی عادی نه اونقدر خاص برای عشق ورزیدن یا شدت هایی از رنگ و بو و احساسات آدمیان دیگر یا نه یک چیزی بوده ایم لایق همه اینها که بعد مرگمان کلمه لایق بودن از پشت وانه شدت احساسات وارد شده بهمان برداشته میشود و صرف برداشته شدن ترجیح داده میشود آن احساسات به کس دیگری تعلق گرفته و واگذار شود! مثلا دیگر لایق خشمگین شدن دیگری نیستیم یا چمیدانم لایق دوست داشته شدن یا لایق حسادت ورزیدا شدن یا لایق توجه کردن ؟!
چون مرده ایم! در نتیجه عادی میشویم
ولی خب سوالی که پیش می آید این است عادی بودیم؟ یا عادی میشویم؟!
اصلا در ذهن خودمان عادی میشویم یا در ذهن بقیه عادی میشویم؟!
نمیدانم!
ولی خب حداقل اش این است که به عادی ات ازت یاد میشود
یک دختر با کفش های اسپورت
یک مرد با لباس آبی
یک کارمند که روزمره ای مثل بقیه داشت
یک نفر که دوست داشت اهنگگوش دهد
یحتمل گاها به قدری عادی و نیمه فراموش شده میشویم که اسم مان هم جایش را به کلماتی مثل یک نفر یک دختر یک مرد یک زن اون!فلانی و.... میدهد!
حقیقتا جالب است!
ولی خب ! میدانی اسماعیل! حداقل اش دلم میخواهد اگر مردم برای یکی دو نفر عادی نشوم! مثلا حداقل به جای یک از اسمم یاد شود! چمیدانم! بگویند این خودکار را فلانی فقط میگرفت! این غذا منحصر این فرد بود ! این کتاب! این! یک اینی باشد که مرا به افرادی که دوست دارم به دنیایی که یک زمانی درش زندگی میکردم به خاطرات قدیمی یک نفری وصل کند! شاید یک جایی دلم خواست برگردم از دور با یک روح خسته نگاه کنم آنهایی را که هنوز برایشان یک نفر نشدم!
چمیدانم! هنوز زیر خاک نرفتم! فکرش را نمیتوان کرد که چه میشود!
همین دیگر!
عادی شدن یا عادی بودن ! در هر صورت زیر آفتاب زیاد راه نروید به جایش زیر تیغ اش نشسته با خوردن چایی انتقام بگیرید!
My Peterpan
چمدونم حرفم نمیاد!
تئاترش افتضاح بود ولی خب بلیط داشتم و خب قبلش ام نمیدونستمافتضاح ولی خب!
تمام تلاشم این بود خوابم نبره!
.....
تکلیف هام مونده
استاد الف به همه کتاب امضا شده داد جز من!
....
یه کسایی دارن از تو .... پیدا میشن که اصلا چیکار !
.....
مثل همیشه بی حوصله ام! خوابم ! کابوس میبینم! به فاصله هر ۱۰ دقیقه از خواب میپرم!
چمیدونم بابا ک...شر !
....
یه جمله تو این کتاب خوندم نوشته بود عوضش اصلا به خودکشی فکرونکردم رفیقشم گفت خفه شو بابا! بعد شرح با جزعیات داد که جالب بودش!
....
روز تئاتر به قدری در داستان های مختلف بودم که واسه هر کدومش نیاز داشتم بگم استپ اون قبلی رو بگذرونم!
اول که درگیر سالک و تحقیق هام بودم و کلاس
بعد یه کتاب خوندم یه میزان! بعد با مری صحبت کردم! بعد داشتم وب یه خانوم معلم رو میخوندم بعد تو کتاب خونه یه کتابی که خیلی روش کراش ام ولی نمیارم اش خونه رو نشستم خوندن! باید اعتراف کنم اگر این دانشگاه کتابخونه نداشت مفت نمی ارزید! واقعا نجات ما کتابخونه ساکت در زیر سقف شیشه اش با یه نور زیبا پشت میز کتابخواندن با آهنگ و سکوتش!
بعد با ش ( دختر!) حرف زدم و
بعد رفتم تئاتر دیدم!
و خب هر کدوم از اینا داستان های خودشون داشتن! البته که یه کتاب جدید چند دقیقه ای گشودم که داستان اون بخونم که گفتم ایناف! کافیست! و خب از اسم ها و روند داستانم خوشم نیومد ولی خب!
خلاصه که داستان های درست غلط رمان زندگی های مختلف تئاتر و... واقعا نیازه تفکیک بشن!
....
خیلی برای نوشتن تکلیف ها تنبل شدم! هنوز تموم نشدن ! سه شنبه امتحان ها شروع میشه و بی حوصله ام!
حتی یک انسان هم خسته کننده است!
همش خوابم خواب خواب خواب خواب بی خواب! چطور بگم!؟
....
هر روز یکی بیشتر از دیروز داستان جدیدی برای گفتن داره غیر از کتاب ها! از طرفی حریصانه مغزم دلش میخواد یه کتاب جدید بخونه هی میگه یه کتاب یه کتاب جدید یه رمان جدید نه برو فلان کتاب بردارد عه این کتاب ام خوبه و...
....
دیگه نمیدونم با آدم ها باید چطوری بر خورد کنم! سعی میکنم برخوردی نکنم! جوابی برای سوال هاشون ندارم! چه آسون! چه سخت! در وهله دیگه ام خب نمیشه طوری رفتار کرد که حس کنن داری ایگنورشون میکنی یا فاصله میگیری یا توهین آمیز یا هرچی صرف رو مود نبودن و...!
خلاصه!
بدی قضیه داستان تو داستان این بود که کتابی که روش کراش زدم در عین حال داشت دوتا داستان و بیشتر رو کنار هم پیش میبرد! یه زن که بچه سقط کرده یه دکتر طلاق گرفته هنر و معماری و...
خلاصه! که! جالبه!
ص پسر هم هست و داستان او نیز!
داستان ها! اسماعیل داستان ها جالب اند!
یاد حرف هانتر افتادم دوباره! که گفت شاید تو یه کتاب خوان هستی! از کتابخوان بودن خوشم می آید! اما در عین حال کسل ام!
....
چرا همه نگران آن که تابستون قراره چیکار کنم! هیچی با فراغ بال زار میزنم ! چمیدونم با فراغ بال غصه میخورم تو تاریکی میلو لم و باکتری میشوم!
چمیدونم گل سنگی خزه ای درخچه ای سنگی گلدونی! یه همچین چیزی!
چرا فکر میکنن من خیلی خفن ام و با برنامه ریزی !؟ نمیدونم!
شمشیر انداخت جلوش گفت بجنگ! گفت من خیلی وقت دست از شمشیر کشیدم هر چقدر تلاش کنی بی فایده است!
یه جا گیرش آورد گفت توی مقر خدایان نمیشد اما الان میخوام رو در رو بجنگم و... و باید شمشیر برداری
شمشیر برداشت اما با نوار سفید دور دستش جنگید و شمشیر تکون نداد ! گفت این درست نیست ! گفت تو گفتی عادلانه بجنگ نگفتی با چی بجنگ! منم با یکی از عزیز ترین و ارزشمند ترین چیز هام باهات جنگیدم الان نواری که دور دست و پات پیچیده که نتونی حرکت کنی همون چیزه! دفعه دیگه مشخص کن که میخوای با چی بجنگی! در هر صورت به من میبازی چون تمام تکنیک هایی که یاد داری رو از بچگی خودم یادت دادم!
هوم!
شمشیر کنار گذاشتم! فریاد هم بکشی اگر کل مقر خدایان هم قبول کنن و شک بر انگیز باشه من دست به شمشیر ام نمیزنم نهایت میتونم نوار دور دستم که ابریشم عزیزم بهت بدم! کار بی فایده نکن!
....
امشب داشتم فکر میکردم چقدر از ثانیه ای که به خودم قول دادم که حق مقایسه اینو با هیچ کس نداری گذشته و چقدر از کارم راضی ام! مهم نیست تهش چی میشه مهم اینکه به خودم حق اش ندادم!
....
....
انگار با طلوع آفتاب قرار فراموش بشود هر آنچه که باید یا نباید؟! یه بار ازم پرسید گفت هفته پیش این مشکل بزرگی برات بود چی شد پس؟ گفتم چمیدونم دیگه نیست چه اهمیتی داره! حالا از هفته رسیده به ساعت! چندین ساعت فرو میریزم و بعد میگذارمش توی صندوق و میگویم وقت ندارم! یحتمل از اول هم همین بوده! فقط برای چند ساعت وقت دارم به احساسات یا فرو ریختن یا هر چیزی فکر کنم بعدش بگذار توی صندوق قفل کن برو! صندوق ام زیر خاکستر آتیش! فقط دست نزنید ممنون! شکستنی است!
.....
ترم پیش یه دختره بود که روز کوییز ۳ نمره ای آزمایشگاه سر و مر گنده اوکی اوکی داشت باهامون سر شناسایی گونه هه بحث میکرد و... یه دقیقه ازمون جدا شد رفت عینکش گذاشت رو میز نشست رو صندلی و ثانیه نکشید افتاد زمین و تشنج کرد و اوضاع بدی شد!
کوییز لغو شد و افتاد واسه هفته دیگه کل کلاس های دیگه اون روز هم لغو شد!
چیزی که بحث بر انگیز بود این بود که اون بخاطر لغو شدن کوییز ۲ دقیقه روی زمین نیوفتاده بود و تشنج نکرده بود !
و هیچ وقت استادمون بهش نگفت هاه عجب زرنگی تشنج کردی که نمره بهتر بگیری هفته دیگه و حتما یه ریگی به کفشت بود دیگه! نه اصلا ریگ ولش حتما تشنج کردی که دل بقیه ام به حالت بسوزه کوییز هفته دیگه بیشتر هوات داشته باشن و کمک کنن!
حالا شده حکایت ما! که نمیدونم کجا لب پَر زدن پر شدن و لبریز شدن چیزی که نشد تمام تلاشم کردم نشد جلوش بگیرم ! یکی بیاد بگه هه زرنگی! گرفتم واسه خاطر همین که اینطوری میکنی!
نمیدونم!
یحتمل اون دختره از همه ما زرنگ تر بود که سر کوییز مهم آزمایشگاه تشنج کرد ! وگرنه که ما قبل و بعدش ندیدیم جایی تشنج کنه چمیدونیم کجاها دیگه تشنج کرده اصلا قبلش یاد نگرفته باشه و....!
چمیدونم از کجا معلوم پات شکسته؟ از کجا معلوم ؟! هوم؟!
از کجا معلوم سر دردی !
از کجا معلوم داری با غم فقدان یک نفر دست و پنجه نرم میکنی؟! هوم؟!
ما که ندیدیم !
نمیدونم! به تشنج اون هیج کس هیچ کدوم از این حرف هارو نزد حتی هیج کس فکر نکرد که بقیه حالشون بعد این اتفاق گرفته نیست هیج کس به دیر اومدن سر کلاس بعدی اون یکی گیر نداد! نمیدونم! شاید باید بیشتر نگاهش میکردیم شاید داشت دروع میگفت والا ! ما تو مدرسمون هر دو روز آمبولانس بود یکی از بچه ها داشت راه میرفت یهو میوفتاد و اوضاعی بود به خاطر قلبش تشنج ام دیده بودیم اتفاقا اون یکی تشنج ام سر درس پرسیدن یه کلاس دیگه اتفاق افتاده بود! خلاصه که ما که ندیدیم قبلش نمیدونیم! حتی اگر بهمون گفته باشه قرص مصرف میکنه حتی اگر از گذشته اش گفته باشه حتی اگر واقعا اعتماد داشته بهمون ما که ندیدیم! نمیدونیم! شاید از همین قضیه واسه امتحان هاشون فقط استفاده میکنن!
آره دیگه! چمیدونیم هوم!
تازه میتونیم به این بست اش بدیم که قبل اش خوب نخونده بود و دیگه بیشتر واضح فقط به خاطر امتحان اینطوری کرده!
والا! وگرنه که چی؟! چه دلیلی داره؟! تازه هرچقدر ازش میپرسیدیم خوبی مارو میبینی ام حرف نمیزد خاک بر سر!
هااا حتما سر این بوده که ترم پیش ام سر بیوشیمی باهاش دعوا کرده بودم! لابد دیگه! بیوشیمی رو بد کرد الانم که گروهی بود سوالا تشنج کرد معاف شه از جواب دادن عی آدم!
خلاصه که اینطوری دیگه اسماعیل ! قضیه اینه!
باز خوبه ما سابقه خانوادگی و درد هاش و فشار هاش نمیدونستیم بازم خوبه!
اگر میدونستیم رو چی حساس رو چی زجر میکشه رو چی و چی و چی چی میشد؟ اگر میدونستیم چی؟! میدونستیم بازم میشد کاملا مقایسه اش کرد ! همشون عین همن سر پرسش که میرسه زارت تشنج میکنن مسخره ها! انگار سلاحشونه ! میوفتن کف زمین میلرزند بیمارستان میرن از درس میوفتن هم واس خاطر یه پرسش ها! چه لوس و درو و دروغگو! چمیدونم! شاید اون دختره که میگفت کباب با شیر خورده گه خودکشی کنه ام عین همین این بودش که تشنج کرد ! من از اون میدونستم که میگه کباب با شیر میخورم بمیرم و همه میدونستیم زر میزنه حتی اگر به خوردش هم میدادیم نمیمیرد! ولی خب عه وا یکی گفت میخوام خودم بکشم رفت مرد! ولی خب عین همن فرق اش چیه!؟ والا!
اصلا همه عین همن! این بچه موبین ام خودش کشت شاید رفیق اش از سفر پاریس برگرده یا چون گروهشون زیاد معروف نبود حداقل واس خاطر این یه معروفیتی بگیره دیگه فقط خیلی فکر کنم تلاش کرد مرد! خودش کشت!
اصلا میدونی چیه؟ یاسمن ام واسه خاطر یه چسه توجه خودش کشت! رفت قرص خرید خودش کشت! فقط صرف توجه! اصلا میدونی صلاح اونم واسه درس نخوندن و ازش درس نپرسیدن این بود که لکنت داشت والا که داشت ادا در میآورد وگرنه اینهمه آدم خوب شدن یا هرچی اینقدر ادا در آورد خودش کشت ! والا به خدا!
کلا همین تازه یه رفیقی بودش ادای لکنت داشتن این در میآورد ما اون دیده بودیم اصلا تو تلویزیون سر اون پسره دلقک دیده بودیم آدما میتونن اداش در بیارن مام که همش با این نبودیم از کجا معلوم سر درس جواب دادن ادا در نمیآورد کع درس جواب نده؟! سر حرف زدن یا هرچی ادا در نمیآورد!
تازه ما حق داشتیم مسخره اش هم بکنیم میدونی چرا؟! الان میگم خدمتت! واس خاطر اینکه خبر نداشتیم باباش سر همین اذیتش کرده یا چمیدونم کل دبستان اش بهش گفتن لکنتی و اسم گذاشتن روش نه که خبر نداشتیم هم حق داشتیم بهش تیکه بندازیم بگیم والا ما تو تلویزیون دیدیم از تو بهتر ادا در میاره پس معلوم نیست راست و دروغ ات هم هزار و یک چیز والا که سلاح ات واسه دلسوزی چیزی ! چمیدونم واس اینکه هرجا کم آوردی ازش استفاده کنی به معلم بگی که فلان!
والا به خدا!
آخرشم مردن! واسه ادا همش! همش ادا! همش سمی بودن بود همش واسه درخواست ترحم بود چمیدونم واسه اینکه شبیه اون تلویزیون بشن واسه اینکه معلم ازشون درس نپرسه بود واسه همین چیزا بود فقط اینقدر تلاش کردن مردن! آره مردن سال ۱۷ آذر ۱۴۰۰ مرد . چون داشت ادا در میآورد مرد! بفهم ! مرد مرد مرد مرد مرد!
مقایسه اش درست بود بهش گفتن لکنتی ام درست بود تاریخچه زندگی اش دونستن ام درست بود اصلا همه چی درست بود ! ادایی بود دیگه ! سلاح داشت عجب سلاحی دمش گرم! ما به خودمون اجازه ندادیم باورش کنیم که سلاح نیست دیگه اجازه ندادیم!
چمیدونم ! مردش!
خلاصه که قیاس مع الفارق یحتمل دیگه! اداس چون یه نفر دیدیم که یه جایی ادا در آورده یحتمل اداس! آره بابام جان!
لعنت بهش واقعا اینقدر اینقدر از نمره ام نا امید نشده بودم ! گه بهش بزنن! چقدر کم و مزخرف شدم
تقصیر خودت کم خوندی رفتی اول کتاب خوندی و... اول باید جزوه رو میخوندی! بعدم تلقب واس همین وقتا گذاشتن به چه درد میخوری پس! اه!
تف تو عقل خودم و کار گیری های اینا اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه
اعصابم خورد کردن! دلقک ها!
....
از جمله بحث های بی معنی من و میم درباره دانشگاه!
اثبات اینکه یه نفر نسبت بهت یه پرخاشگری؟! یه همچین چیزی! منفعلانه داره یکی از سخت ترین کار های جهانه! چون ۹۰ درصد همه میگن نه تو خری تا آخرش میگن عه حاجی پشمام واقعا اینقدر داشتی عذاب میکشیدی پر هام! راس میگفتی!
و گزینه دیگه: وای با اولین رفتار یدی که داشت باید رابطه رو باهاش بهم بزنیم و ازش دور باشیم وای وای یه وحشتناک! به قول اون میگفت خدا میگه من میبخشم ولی مرده بیخود کرده مت به احترامش مشکی میپوشیم!
....
یه پیچی هست ۳۶۵ تا سوال هر روز یه سوال میپرسه خواستم به خیال خودم پیش برم باهاش تو ذهنم جواب سوالاش بدم دیدم رندوم سه تا دونه انتخاب کردم یه دونه اشم نمیتونم جواب بدم و فهمیدم چقدر تو زندگی هیچی از خودم نمیدونم
......
چون یهو نصف شبی حس کردم باید دیونه بشم! چیزی نیست خوب میشم واس این چیزاس میگم فکر کردن خوب نیست تا وقتی برای فکر کردن نباشه همه چی بهتر اینقدر ازم نپرسید حست چیه ناراحتی خوشحالی و...
گفتش وقتی جون بودم به یه بچه ای که گفتش زندگی ام معنا و هدف نداره منم بهش گفتم پس برای من زندگی کن منو معنا و هدف زندگی ات قرار بده و به خاطر من زندگی کن
طرف مقابلش گفت: خیلی احمقانه بود ولی در عین حال خیلی شجاعانه ام بودش احمقانه ولی شجاعانه بودش!
نمیدونم از این مکالمه خیلی خوشم اومد!
....
از جمله تفکرات بی خوابی ۳ و نیم شب
.....
یه چیزی هست که فکر میکنمگاهی وقتا آدم ها کم کم تبدیل ات میکنن به هیولا !
بهت میگن وای چقدر موقع خندیدن دهنت باز میشه و بد میخندی
بهت میگن تو هیج احساسی نداری
بهت میگن بی عرصه ترین خواهی بود در جامعه
بهت میگن زیاد حرف میزنی
بهت میگن تو صرف منفعت ات با بقیه هستی و هیچ بویی از انسانیت نبردی
و گاهی وقتا تو به جای اینکه کار درست بکنی و به خودت ایمان داشته باشی که حرف اونا اشتباه یا حتی در بدترین حالت بیای به اونا اثبات بکنی که اشتباه فکر میکنن یا اصلا حرفاشون برات اهمیت نداشته باشه در عوض میگی واقعا؟! اینطور فکر میکنین و شناخیتن؟! باشه! اگر واقعا میخواین همچین آدمی بشم همچین آدمی میشم که اونجا بفهمین تفاوت چیزی که واقعا نبودم و بهش برچسب زدین و چیزی که واقعا میتونم طبق برچسب هاتون بشم چیه
من بی احساس میشم حرف نمیزنم فقط صرف منفعت ام باهاتون هستم وگرنه ارزش یه زباله رو برام ندارین و بلافاصله میندازمتون دور بلند نمیخندم و...
در واقعیت حالم از اینکه اینطوری باشمم یه میزان بهم میخوره و خب نمیدونم باید خوب باشم یا نشون بدم هیولا بودن و کم کم هیولا شدن چه شکلی؟!
سوالی که ایجاد میشه اینکه!
دروغگو ام؟! یا تو تظاهر کردن خیلی خوبم؟!
شایدم یه دروغگو دلقکم! چمیدونم!
امروز ریز ریز داشتم ملت جر میدادم بابت نفس کشیدنشون با اون حجم از فاصله ! عجیبه!
....
حرف های جالب و قشنگ که گاهی باعث خندان ملت میشود ام کجا رفتن؟ اصلا حرف هایم کجا رفته؟!
حوصله ندارم دهنم باز کنم! این حجم از یی حوصلگی؟!
انگار کل انرژی ام میزارم فقط درست ( نیمه درست) تو دانشگاه رفتار کنم و بعدشم پوف تموم میشم دیگه نمیکشم حتی نگاه کنم فکر کنم حرف بزنم راه برم ! هیچی! انگار تموم میشم!
....
یکی از عجیب ترین چیزایی که دیروز برام اتفاق افتاد وقتی بود که بابا مثل همیشه عصر میخواست بره بیرون . من تو اتاق بودم اومد دم در دستش آورد بالا گفت خدافظی مم رفتم سرم آوردم بالا باهاش خدافظی هم کردم حتی همون جمله های همیشگی ام کفتم ولی بخش وحشتناکش این بود که قیافش نمیتونستم تشخیص بدم یعنی با اینکه میدونستم بابام ولی حس میکردم صورتش اصلا شبیه بابام نیست و کاملا یه فرد ناشناخته که میانسال! و مغزم سوت کشید واقعا یه لحظه از خودم و از اتفاق ترسیدم! واقعا حس بدی بودش! لبخند داشت داشتم باهاش بای بای میکردم ولی نمیشناختمش ! واقعی حس بدی بود!
رو آدمای دیگه ام اتفاق افتاده بود تاحالا ولی اعضای خانواده سابقه نداشت ! و خب وقتی رو آدمای دیگه اتفاق میوفتاد اصولا نور کم بود یا فاصله من زیاد بود و چهره نمیتونستن درست تشخیص بدم یه شکل موج داری بودن یا تو تاریکی بودن! ولی این واقعا ترسناک بود!
حس کشف یه سیاره جدید رو دارم!
اینو از طرف یه فردی فکر کنین میخونین که از نویسنده های زیادی کتاب نخونده!
اینطوری ام که چقدر یه آدم میتونه هوشمند و خلاق باشه واسه ایده پردازی داخل داستان! اصولا این شکلی که نویسنده ها یه موضوع میگیرن پیش میبرن یخ مشکلی در بطن جامعه یه طرز فکر یه عقیده ی چیزی تو این مایه ها! یه بحث فسفلی یه موضوع ! ولی اینگه دلت بخواد کلی موضوع پیش بکشی دربارش نظر بدی از یکی دو وجهه! بررسی اش کنی بچرخونید و بررسی اش کنی و همه اون فکر ها ایده ها رو بزاری تو یه کتاب واقعا جالب! یه ماهیت کلی با کلی ماهیت جزعی متفاوت و...
و این چیزی که من دیدم و یکی از دلایلی که هر دفعه کتاب های این بشر میخونم ذوق زده ام میکنه همینه! اولا که نمیزاره وسط رخ دادن حوادث و افکار و اتفاقات نفس بکشی و وقتی کتاب باز میکنم حس میکنم یه نفر نشسته و با سرعت زیاد یه حجم زیادی مطالب داره بهم میگه باید بگم برام جالبه!
از طرف دیگه تو هر ثانیه میتونی یه جمله از کتاب رندوم برداری قبل و بعدش رو کات کنی و به یه فرد نشون بدی اون فرد نه تنها خط داستانی نمیفهمه بلکه میتونم بگم حتی نمیتونه حدس بزنه کتاب یه رمان یا داره درباره یه مفهوم خاص حرف میزنه و... و این دومین جالبی اش !
از طرف دیگه این هوشمندی اش میرسونه که برای گنجاندن همه این افکار نقد های مختلف بررسی موضوعات مختلف و یه تومار گاهی حرف زدن یا گاهی کوتاه حرف زدن از یه فرد دیونه استفاده کنیم دیونه نه به معنای دیونه ولی یه فردی که تیپ اش یه طوری که دلش میخواد از هر دری حرف بزنه و... و برای تکمیل همه اینها تو یه فرد ناظر میخوای یکی که نیمه دیونه باشه تحت تاثیر حرف های طرف باشه و نباشه تحسین کنه و نکنه! و.... و با شخصیت های فرعی مختلفی که میاره میتونه خصوصیات که تو این دو فرد نمیگونجونه رو بگونجونه و این ها همش خیلی فکر های و طرز نوشتن عجیبیه! همین دیگه! نمیدونم در توصیف این حجم از خلاقیت و فکر چه تعریفی مناسبه!
.....
کاش فردا نیاد
اصلا کاش فردا نشه کاش روزا تکون نخورن!
....
۲۵۹ تا! مرد ننوشتی ننوشتی نوشتی کمر شکستی!
این انیمه ژاپنی وایب اول اش اینطوری بود که دلم خواست کل وسایلم تو یه پارچه بپیچم خونه رو تمیز کنم آب و جارو کنم پاشم برم رو یه بلندی صخره ای چیزی کنار یه درخت هلو پارچه وسایل هام بزارم کفش هام جفت کنم خودم پرت کنم پایین آخرشم یه پیرزن خیر خواهی درحالی که داره گریه میکنه و وسایل باقی مونده ازم به آشناهام بر میگردونه بگه وای چه دختر .... و این صوبتا!
ولی خب در کل شاعر میگه هرچی چس ناله کردی و نشون دادی کجا ها ترک خوردی و کجا ها صدای شیشه خورده میده کجاها اینقدر شکسته که بیشتر صدا آرد میده و... بسه اینقدر لوس بازی دیگه کافی پاش خودت جمع کن به کار هات برس بعدا وقت واسه غصه خوردن هست مثل همیشه بعدا وقت واسه خرج احساسات هست و یا فکر کردن بهش ! بافکر کار جلو نمیره جاش چشمات باز کن با واقعیت رو به رو شو شاید اونطوری که فکرمیکردی نبود به جای زندگی با فرضیاتت با یه کوفت دیگه زندگی کن ! و این صوبتا!
فعلا وقتش نیست ! هیچ وقت ، وقتش نیست!
میتونمناراحت بودن ها غمگین بودن ها یا هر چیزی بودن هام برای فیلم هامنگه دارم اونا میتونن به جای من هرچقدر خواستن داد بزنن گریه کنن ناراحت باشن بخندن و... الان وقتش نیست دیگه
پاشم جمعش کنم دیگه خیلی داشتملوس و بیخود و ناراحت میشدم! بسه ناراحتی!
....
ولی باید ازآن دارم که از یه سری از ورژن های آدم های دورم میترسم مثلا ورژن بخشنده میم بنظرم یکی از ترسناک ترین و نگرانکننده ترین ورژن هایی که از وقتی برگشته بهش اضافه شده و من هر لحظه منتظر یه اتفاق جدید ام که نکنه یه چی بشه! نمیدونم بعضی وقتا آدمای دورم فکر میکنن صرفا به خاطر اوناست که یه چی میگم ولی من به خاطر خیلی چیزای به ظاهر هجو تو دلم رخت میشورن! در حالی که نمیتونم هیچ واکنشی نشون بدم یا خوشحال و ناراحتم نمیشم ولی خب دلم چنگمیشه! چطور بگم؟! واقعا حسی نسبت به حادثه ها ندارم فقط میتونم بگم یادم میاد این اتفاق رخ داده! نسبت به اینم همینم فقط رخت میشورن!
به عنوان حسن ختام چس ناله هام میگم عضلاتم اینقدر تو تخت بودم درد میکنه و میسوزن ولی خوابم میاد ولی حس میکنم تمام مدتی که خوابم طوری چشمام بازه که وقتی از خواب بیدار میشم یا تو خواب و بیداری میسوزن . گشنمه ولی گشنم نیست یک حال مزخرفی که اصلا خوش نمیگذره کاش کسی هیچ وقت بهم نگه خوش به حالت به خاطر فلان چیزت وقتی نمیدونه!
حقیقتا تنها چیزی که غبطه خوردن من بر می انگیزه!؟ یحتمل خیلی چیزاست تنها چیز جمله اشتباهی ولی در حال حاضر یکیش مو ! دختر هایی که موی خوبی دارن آدمایی که میتونن موهاشون به هر طرف خواستن حالت بدن میتونن مدل های مختلف ببندن میتونن بدن بالا موهاشون و... واقعا مو خیلی مهم اسماعیل خیلی!