مرور یه سری چیزا جالبن وقتی بلند بیانشون میکنی باحال تر میشن حسشون از دست میدن ولی جالب میشن واژه بهتری جای جالب به ذهنم نمیرسه
حوصله تعریف کاملش نیست شاید یه روزی برای یکی تعریفش کردم یکی که نگفت مهم نیست یا حوصله شنیدنش نداره !
ولی کاش میشد اون موقع سرشون داد میزدم اگر باورت نمیشه باید میومدی میدیدی باید میدیدی تا باورت بشه اگر دلش رو نداشتی باید میمردی ولی میومدی تو دلشو داشتی که دندون های یه نفر تو دهنش خورد کنی اگر به فلانی چیز بگه ولی دل دیدن اون عکس نداشتی وقتی ازت دعوت کردن؟
یا مثلا من خرم که نمیدونم امتحانای پیراپزشکی ها و... دیر تر شروع و تموم میشه و اون تایم هیچ گهی جز عین شغال زندگی کردن نداشتین که بخورین!
اوپس یادم رفته بود دلش ندارین بیاین!
باز خوبه دلش داشتین با ذوق با اون رفتار بیاین بپرسین چیشد میدونی چرا یهویی ؟
آره ج... سگ منی که از همه دیرتر خبردار کردین میدونم چرا؟ ولی تویی که ادعاومیکردی رفیق صمیمی ترش بودی نمیدونی بازم خوبه! بگذریم
دلم اندکی فوش میخواست!
محتوای این پست هیچ ربطی به عنوان آن ندارد و صرفا عنوانش برگرفته از انیمه ایست که چند شب پیش دیدم! و بنظرم جالب آمد!
دوستان عرض فرمودند که ناخون های خود را وقتی سالم هستن کوتاه نفرمایید! از آنجایی که زمان لاک زدنشان نیست و گذاشتم یکم هوا بخورند که عین خودم قارچ نشنوند و سبز در نتیجه روی اعصابمان رژه میروند الل خصوص موقع برخوردشان با انواع صفحه کلید ها مث همین کیبورد گوشی و...
خلاصه بگذریم!
سخنان طولانیست و برهم خوردن زیبایی وبلاگ نا امید کننده پس سزاست که ادامه را به جای مناسب اش یعنی ادامه مطلب ببریم!
نمیدونم
میخوام بنویسم
ولی حتی دستامم خسته آن! چه برسه به خودم مغزم و...
موهام کمتر ریخت این باید موفقیت به حساب بیارم یا نه؟
فهمیدم اگر۳ روز از خونمون خارج باشم لازمحداقل یه هفته بخوابم تا جبران بشه!
همینا! نمیدونم
خیلی خسته ام
دارم فکر میکنم چرا دارم چرا باید چرا ؟! بهش میگن گم شدن یا پیدا کردن؟!
نمیدانم اما توی ذهنم شبیه این است که: انگار خودم از چشم خودم افتاده ام دیگر به چشمم نمی آیم! نمیدانم! اول میخواستم بگویم دیگری اینطورست اما این خودم هستم !
و او نوشت
دلیلی نداشت
فقط خسته بودم میخواستم طوری بخوابم که خستگی ام در برود ! ولی خوابم نمیبرد...
بچه ها قدر نشناس بودن بی هدف بودن و گند زدن به زمان های داشته اگر آدم بود میشد من قطعا!
آن موجود بی عرضه ای که وقتش را حتی از بطالت هم بد تر میگذراند!
در حالی که لبتاب مهیاست کتاب مهیاست همه چیز در دسترس است و همه چیز دارد برگه هایی برای کشیدن و نوشتن جایی ساکت و افرادی که به او ایراد نگیرند اما همچون یک کرم بی مصرف زیر پتو خزیده و چشمانش را میبندد و حتی حاضر به دیدن ۲۵ دقیقه سریال توی همان گوشی اش هم نیست .
آره دوستان من آن انسان استم که موقعیت های خوبش را حروم میکند و هدفی ندارد و بی عرضه است و تلاشی ام نمیکند مثل من نباشید
در حالی که هیچ دلیل موجهی برای اینکه این کار هارا انجام ندهم ندارم باز هم میخزم در تاریک ترین بخش و با کله خالی عین یک کلیسا که صدای پچ پچ هم در آن بلند اسن و میچیپد زیر پتو خزیده و هیچ کاری میکنم!
کاملا قابل فهم است که هیچ فردی همچین فردی را نمیخواد! بگذریم
برویم و همچون باکتری بزیم!
خلاصه که من تابستان ام را به شاخ گاوی میزدم با آن نمایش اجرا میکردم بهتر از این کیسه سیب زمینی بود که هستم!
معده درد چی میگه
از کابوس هایی که میبینم بدم میاد! کابوس باید درست حسابی باشه این چرت و پرتا چیه من میبینم!
و لطفا یکیپتوی قشنگم بهم بده من بدون اون شب نمیتونم بخوابم عجب گیری کردیم ها!
و همسایه عزیزم اصلا من میام کمد کوفتی رو تمیز میکنم بجاش بزار بخوابم جیغ نزن حیوان!
فقط یه انسانی مث من که نمره عین آدم بشینه کینگدام کامل ببینه و هی تیکه هاش تو یوتوب مینگره!
خب مریض برو درست ببینش!
و خیلی چیزای دیگه
حوصله اینجا رو ندارم
حوصله تو احمق که رفتی اردیبهشت ۴۰۰ رو هم خوندی ندارم
حوصله خودمم ندارم
فعلا!
بهش گفتم خیلی خستم نمیدونم از چی ولی واقعا خیلی خستم فقط میکردم میشه تلاشم کردم ولی خیلی خسته ام دیگه نمیتونم نباید به کسی امید میداشتم نباید ترس هام بهشون فکر میکردم میدونم چی هست چی میگی چی کار باید بکنم ولی نمیتونم مسخره اس ولی نمیتونم مسخره بازی در نمیارم تمام تلاشم کردم ولی نمیتونم!
ببخشید من باید برم برسم به کتابخونه
در را بست و پشت در زانوهایش به زمین و اشک هایش جاری شد!
مثلا شاید سناریو خوبی باشه!
من پیچیده نیستم من حوصله سر برم!
.....
اوکی ببینین کدوم معتادی بعد ترک یه سال اینکار به شهر خود باز گشته است! بله من!
نشستم ۷ قسمت از یه سریال مزخرف دیدم که خوب شد ص منو مهار کرد برای ادامه دادنش و یه ۵ ۶ قسمتم از این سریال جدیده که ممنون از نویسنده اش! به داستان کیوت و گوگولی و نیمه اکلیلی شبیه به این نیاز داشتم قشنگ بود!
وسطای داستان داشتم فکر میکردم اگر یه مقدار یونیکورن باشی و اکلیل برینی ام همچین بد نیست! نمیدونم! هی داشتم فکر میکردم کدومشونم!
در هر صورت جملات زیبایی رد و بدل شد و این صوبتا و افرین! سریال باید اینطوری باشه البته از اون سریال ها نیست که بخوای یه چی بعدش ببینی بشوره ببره یا خیلی سنگین باشه از اوناس که باید یه بار ببینی چون دلت میخواد مثلا رمان عاشقانه بخونی!
بگذریم
دیگه سر و چشمم درد گرفت و از توانم خارجه پاشم برم بخوابم به امید اینکه فردا میرم سمت یه کتابی لبتابی فیلمی دردی کوفتی بلایی زهر ماری!
امشب شوک بدی ولی بهم وارد شد تا حد مرگ رفتم فشار بدی بود موقع گرفتن گوشی لرزش دستم حس میکردم و خب خیلی وقت بود اینطوری نشده بودم! و اینکه ... تیک عجیبی بود بگذریم!
اتفاقی نیوفتاد که بخوام بزرگش کنم فقط تداعی کننده یه عذاب بود!
نمیدونم !
شاید کلا اینجا رو آدرسش عوض کنم فقط به خاطر یه شک شایدم نه! مهم نیست
فشار عصبی بدی بود و آره واقعا چیزی نبود فقط بد بود واقعا بد بود و خب اینکه هیچ کسی نباشه بهش بگی و خودت باید خودت از تو برزخ در بیاری همیشه آسون نیست! بگذریم!
بستنی هامم تموم شده حالا با چی مست کنم؟!
مامانم میگه لین سردرد هات به خاطر حساسیت و خربزه اس چمدونم والا ! شایدم درست میگه و منی که امشب باز یه عالمه خوردم و الان علاوه بر گردن درد شدید دارم سردرد میشم و دوباره همون چشمم عالی!
زندگی رویایی دنیاتم و دنیامی!
باورم نمیشد یکی یا حالا خودش نمیدونم کدوم و چطوری معلوم میشه ولی در کل یه داداشمون یا باز میگم شاید خودش به وب اصلیم سر زده بود! پرهام
پرهام
پرهام
پرهام
پرهام!
فکر کن خودش باشه! یا موسی بن جعفر!
......
و خب اون داداشمون لازم بگم میدونم یا احتمال میدم کی هستی فقط فازت نمیدانم که چرا هنوز وب هام چک میکنی تاثیرش تو زندگیت چیه رو کشف نکردم!
بیاین چند تا جمله فانی که تا حالا شنیدم بهتون بگم شمام دلتون شاد شه:
تو قراره با من دوست باشی !
کی گفته قرار تابستون نیای قراره تابستون کلی کار کنی !
تو استایلت به دارو میخوره میاری!
حیفم میاد بفرستمت این رشته!
تو خیلی باهوشی!
قراره تا قبل رفتن اینو باهم ببینیم و تموم کنیم!
قراره خودم شهر بهت یاد بدم!
قراره بعدش پیش خودم کار کنه!
تو نویسنده خوبی میشی!
بیخیال اینقدر ساکت نباشین اینهمه جک نوشتم که بخندین دیگه!
این مینی سریال تا ابد یه گوشه از قلب مرا برای خودش خواهد داشت آن گوشه ای که هیچ وقت فراموش نخواهد شد و نمیگذارم کسی به آن دست بزند!
عزیز قشنگ زیبای باهوش خارق العاده! با دیالوگ های جذابت
ای که چی بگم دیگه!
از اونهایی که مثل داوینچی کد و سری اش میخوام یه مدت تک تک دیالوگ ها و صحنه هاش برای خودم تکرار کنم و آروم آروم مزه مزه اش کنم نگهش دارم و با یه فیلم دیگه نشورم ببره!
قشنگ قابش کنم نگهش دارم
ببین؟ نه ! نگاه کن! میگم نه! نه ببین نه ده بار نه اینکار نمیکنی گفتم اینکار نمیکنی نه گوش بده بهم نه! یعنی نه! نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
خودت حلش کن گوش کن بهم ببین منو! میگم خودت یه راه حل پیدا کن باور کن بهتر از اینکه اینکار بکنی!
بهت میگم نه بفهم من بگم نه بهتر از اینکه اون بگه نه بزار من مانع انجام اینکار ات بشم میفهمی که چی میگم؟! خودت جلو خودت بگیر ضایع نشو! واضح و مبرهن که نه! کوری نمیبینی که نه؟ چشمات باز کن و گوش کن! نه! خودت دنبالش باش باشه؟ افرین
نه یعنی نه! نه اه عجب گاوی هستی میگم نه! برو سر قبرت اینارو بنویس ولی نه! افرین گوش کن! نه! هیچ کار نکن نه نه نه! باریکلا!
به من ربط نداره خیلی شبیهش بود ! اصلا اینشکلی بود که من اون هستم من بگیر منو بگیر لطفا!
هی هی
میتونی منو بکشی ایز نات ایمپورتنت!
ولی اسپلندر خدایی اسپلندر باید باشه! اصلا به من ربطی نداره! من دخالت نمیکنم
فقط یه اسکل میتونه سر صب دستشو با چسب ببره!
The rose برای همیشه و نعره زدن!
...
اصلا تو ببین این تخت انسان ربا داره میری از کنار صندلی که گویی روش خار داره رد میشی تپ میوفتی رو تخت و برق خاموش میکنی دست من نیست یهو جذب میشم!
......
وای از امروز دیگه شکر نمیخورم! زرت ساعت ۹ شب بک چهارم این بستنی تموم کردم و قراره فردا گلو و صدام از دست بدم از حجم کاکائو!
......
همه چیز دارد مرا میخورد فیلم ها کتاب ها کارهای نکرده و انسان ها و تکان نخوردن ها! آنچنان بلعیده در سیاهی هستم که میخواهم بگذارم این دفعه مرا در آغوش بگیرد خسته از تمام جنگ ها دوست دارم آرام دستش را لای موهایم بکشد روی چشمانم بگذارد و نجوا های بمیرش را سر دهد آنقدر زیرگوشم زمزمه کند آنقدر آرام بدن خسته ام میان سیاهی بی پایانش حل کند آرام آرام میدانی شبیه نجوای چکه کردن قطره های آب باران روز پیش که از روی شیروانی سر میخورد روی گل برگ گلها
همانقدر نرم آرام آهسته و بی صدا!
میخواهم دور گردنم دست بی اندازد بالا بیاید روی لب هایم را بپوشاند و کم کم محو شوم! اصلا میدانی میخواهم لا به لای تاریک ترین بخش های بی امیدی اش آنچنان غرق شوم که سنگ بی حوصلگی ات بعد از پرتاب در آب رودخانه! همانقدر گم و همانقدر یکهویی و با یه صدای کوتاه! با انعکاس هایی از کوتاه و دایره وار ! دایره هایی از هیچ در هیچ! و همانقدر نا پیدا گم شوم میان خرده سنگ های دیگر میان تاریکی شب که شاید در نهایت در تاریکی در ته ته آنچه مرا بلعیده میان سنگ ریزه های بی صدای کنارم انعکاس نور مهتابی را ببینم از دور دست های بدست نیامده نافرجام!
از چی میترسی
الان میتونمبگم
از جایی که میدونستم الان وایستادم ار اینجا از دقیقا همینجا میترسیدم
بديش زیاد بزرگ نیست فقط شبیه فریاد کشیدن تو تاریکی! درحالی که صبح میفهمی فریادت حتی به گوش پرنده های درخت کنارتم نرسیده!
.....
بگذریم
یه اسکل دارم تو فالور هام تمام این پست ها که میگه روانشناسی دارک مثلا تو چش چپ یکی زل بزن تا بهت حقیقت بگه و چمدونم اینا رو دونه به دونه نگاه و لایک کزده! و من سوراخ شدم از دستش! آخرشم عین چنار کنار جاده برخورد میکنه!
......
اوکای ساعت ۶ صب شد! بخوابیم دیگه چرند و پرند نوشتن تموم شد مسخره بازی بسه پاشیمجمعش کنیم!
چشم ها میدونی همش میگن چشم ها دروغ نمیگن میگن از چشمای افراد میشه فهمید و...
ولی من هر وقت به چشمای کسی خیره شدم هیچ چیزی ازشون نفهمیدم انگار تنها بخش وجودی یه انسان که با من میل سخنش نیست چشمای یه نفر باشد و بس!
فقط یه بار تو سیاهی چشمای یکی غرق شدم میدونی چه شکلی بودش؟ اینطوری بود که انگار فراموش کردم کجا ایستادم فراموش کردم چی هستم و چی خواهد شد صدا هارا فراموش کردم اصلا میدونی؟ کل دنیا رو فراموش کردم نمیدونم چی بود باهام حرف نزد انگار منو توی یه مشکی بی نهایت غرق کرد! این تنها چیزیه که یادم میاد!
احتمالا ولی من از اونهایی ام که چشمام خیلی حرف میزنن؟ یا شایدم یه گاو درون دارن؟! نمیدونم !
تو بچگی خیلی میگفتن چشمای این بچه چه مظلوم یا چمدونم این بچه مهره مار داره و من عین گاو بهشون زل میزدم که یعنی چی ؟! چی میگین زبون بسته ها!
هی میخوام متن ادبی بشه ها ولی نمیشه! به درک!
خلاصه آخرش نفهمیدم سگ داشت مار داشت یا خر درون داشت!
ولی یه چیزیو فهمیدم اینکه تو چشمای کسی وقتی مستقیم نگاه کنم ساکت میشن! نمیدونم دلیلش چیه! هیچ وقتم نمیفهمم
شاید افسوس میخورن! شاید میگن این اسکل نگا زل زده! نمیدونم هرچی که بود آدمای مختلفی این طوری شدن بین درس دادن بین حرف زدن بین مشاوره دادن یا هرچی! یهویی واسه ۲ ۳ ثانیه ساکت شدن! و بعدش ادامه دادن! ولی خب دلیلش نفهمیدم
ولی خب یادمه نمیاد از کی تصمیم گرفتم دیگه به کسی نگاه نکنم مخصوصا چشماش !
نمیدونم چون ساکت میشدن یا چون من گم میشدم در چیزی که نمیدونستم چیه! هرچی بود دیگه نه کسی سکوت کرد نه من گم شدم...!
......
ازش پرسیدم چی میبینی ؟ گفت یه آدم شکست خورده
گفتم دوباره نگاه کن چی میبینی؟ گفت گفتم که یه آدم شکست خورده
صورتش دوباره برگردوندم روبه آینه گفتم تو چشماش نگاه کن ته چشمای این آدم شکست خورده چی میبینی؟
نگاه کرد گفت سیاهی
گفتم اشتباه نمیگی؟
گفت باشه ولی این چیزی نیست که تو حق دست زدن بهش رو داشته باشی !
حوصله نوشتن ندارم همین بسه
فاصله من تا به کتاب فقط در حد بالا بردن نصفه دستم تا برداشتنش از رو سر تختمه
فاصله ام تا شروع یه فیلم یا سریال یه سرچ تو گوشیمه
فاصله ام تا لبتابم حتی ۵ قدمم نمیشه
اما
من تو تختم لش کردم برق ها خاموشه و یه نور از تو حال میاد فقط و من دوس دارم بخزم زیر پتو فقط
.....
یه فکت دیگه که دیروز یادم رفت بگم+
به محض بیدار شدن بلند شدن از این مکان سردرد شدیدی مرا فرا میگرد !
و جالبه اسم سردرد تقریبا فکر کنم گوگل درست گفت یا شایدم نگفت ولی چیزی که دربارش هست اینکه دانشمندا حوصلشون نکشیده دلیل خاصی دربارش پیدا کنن یا دارو خاصی نهایت مسکن بخورین خوب میشین!
آره خلاصه!
برای خودم ناراحتم
نشستم یه گوشه و واسه خودم غصه میخورم
مث اینکه میگن واس دل خودم میخرم یا مثلا این کادو رو برای خودم گرفتم
یه همچین چیزی! واس خودم نشستم یه گوشه واسه خودم غصه میخورم غصه خودمه دلم میخواد بزارم جلو روم بخورمش
یه چیزی بود اینقدرتو گوشم زنگخوردش که آخرش اینطوری شد
یه جایی تو مغزم سر همون دایره وار هایی که نشسته بودیمداد زدم سرش گفتم دروغ میگی واقعی دروغ میگی این جمله ات دروغ ترین چیزیه که ازت شنیدم میدونی چرا چون حتی اگر مرده باشی شکسته باشی غرق شده باشی از لای بدن های نیمه جون خودت زخمی کشیده باشی بیرون ثانیه به ثانیه لحظه به لحظه حاضری وقت بزاری که اون اتفاق نیوفته حتی اگریه تیغ زیرگلوت باشه حاضری تمام تلاشت بکنیکه اوناتفاق نیوفته و بعد بابتش به خودت افتخار کنی
درحالی که هر دفعه سر بحثهای که شد گاه بی گاه از روز اول یا هرچیگفتی ببین اینطوری نیست اینطوری نمشه!
حقیقتا دروغ میگی که نمیشه اگرنمیشد الان نبودش نمیشد دیگه یهو میومدی میدیدی نمیشه و تموم ! ولی خب
بگذریم کیه که به رو بیاره!
خلاصه که زندگی جالبی فعلا دارم عصه ام میخورم و زندگینگاه میکنم
مثلا بین غصه خوردن دارم فکرمیکنمچرا یه آدم از خجالت میتونه بمیره ولی از غصه و ناراحتی نه؟
مثلا میگن غمباد شده دق کرد و مرد دارم فکر میکنم چرا هیچ کدومش واسه من نیست مثلا دق کنمبمیرم! ولی تهش به هرکی بگی ها میگه ادمتاحالا از ناراحتی و غصه خوردن نمرده توام نمیمیمری !
بعد وسط غصه خوردن هام دارم فکر میکنم که چند تا سناریو هست واسه اینکه منبع درد از بین ببری مثلا میتونی انگشت بکنی تو چشمت کل چشمت یه جا بکنی پرت کنیبندازی دور یا نه مثلا میتونی با سیخ کباب بزنی مغزت متلاشی کنی؟ فکرنکنمبشه چون استخون جمجمه خیلی سخت تره خراب میشه بعد اینطوری بود که چی میشه اگریه داداشیمون مث این شوالیه ها با شمشیر ها بزرگبپره هوا و اون شمشمیرعمودی فرو کنه تو سر من! از بالای سرم!
بعد گفتم اینا کارای سختی به جاش میشه یه روسری برداشت تا کرد قدر چشم و یه بخشی از سرت پشت سرت گره بزنی بعد اونقدر یکیبکشه این گره رو که سفت بشه اینقد سفت که صدای تیرک تیرکخورد شدن استخون های سرتبشنوی!
بعد داشتم فکر میکردم آخرش مغزت مث هندونه میپاچه بیرون یا تو همون کاسه سرت نابود میشه؟ آخه میدونی این فیلم ها هست که کش میندازن دور هندونه تا متلاشی شه آخرش میپاچه بیرون! نمیدونم والا کدومش میشه!
خلاصه که راه های مختلفی هست باید امتحان کرد!
من خیلی خرم که نگران بقیه میشه که پیام میدم که چون من دلیلش نیستم بیان برینن بهم
اینجا یادت بمونه وقتی حال خودت نابود بود وقتی داشتی میکردی نگران هیچ سگی نشو هیچ کسی
بهشون احترام نزار و اهمیت نده !
بری تنهایی بمیری بهتره!
از همین تریبون باز میخوام بگم فاک ، اسماعیل چه سردردی مرا بعد از بیداری در بر گررفته است.
یادم باشه یه حداقل 5 6 صفحه از این کتاب رو که تموم کردم بیان اینجا سخنان گران بهام بگم!
...............
بنده ...... تو زبان بین المللی دنیا ! منو بر گردونین به زمان ابن سینایی قبل تری جایی که فارسی اینا هنوز مد و رو بورس بود !