گفتی چطوری میشه ناپدید شد؟!
اتفاق جالبی بود نبود؟!
به شدت خسته ام از صب هیچ کاری نمیکنم ولی وقتی عصر میشه طوری خسته ام که انگار از صب اردوگاه کار اجباری بودم و داشتم سخت کار میکردم! یه تب ( بهش میگن تب خستگی!؟) قشنگ حس میشود!
با قهوه و ۴ تا لیوان چایی و غذا تازه اینطوری بودم خب یه ۳ ساعتی در خدمتتون هستم اونم بشینم و کم کم سر خوردم و دراز کشیدم و ارور دادم و به قولی جمع نمیشدم برای انجام کار ها!
البته حس میکنم استرس زیاد شدن کار های نصف ام هست یعنی نصفه نیستن هی بهشون افزوده میشه تکلیف گزارشکار ویس کلاس ارائه و وای از ارائه تصور اش اذیتم میکنم لحظه لحظه اینگه اولین نفر قرار ارائه بدم و اینکه شروع کننده باشم عذابم میده و تا هر چیز دیگه مربوط بهش!
کتاب آزارم میده کار ها آزارم میده ولی آزار بی فایده است باید پاشم انجامشون بدم ! مسخره بازی!
همین ها بیشتر مجبورم میکنن بخوابم مثل موقع کنکور و....
هر ثانیه هی یه نگاه به خودم میکنم میگم ها چیه حاجی چرا اینقدر بی حوصله ای؟! حتی نمیتونی بخندی درست یا حوصله شنیدن ۴ تا حرف عادی روزمره از میم و غیره رو نداری فقط میخوای ساکت باشن یا هرچی! این حجم مودی شدن با تاریخ های تقویم نمیخونه! به قول کرانک تو کوسکو! هر جور حساب کنی نمیشه!
و هر جور حساب میکنم نمیشه! الان چرا خسته ای؟!
.....
یه نی نی که یه نی نی رو بغل کرده! صحنه خوبی بود! نی نی های فراوان!
.....
گاهی وقتا که یه گوشه کز میکنم واس خودم یا میشینم ور دل این بشر حس میکنم درونم یه انسان آروم و خوب و نرم گوگولی بدون نگرانی های چرت و خیلی قابل اطمینان و اعتماد وجود داره کسی که دلش میخواد یه تایم طولانی در سکوت با آدم های مورد علاقش وقت بگذرونه یا حتی یاد داره چطوری خوب و آروم محبت کنه و هیچ شباهتی به آدم بسیار اجتماعی الکی و بخند و مسخره باز بیرون نداره یه آدم کاملا معمولی و آروم و بی استرس و بزرگ و جالبه! ولی خب جفتشون حس میکنم نمیخوام نه این آدم کز کرده رو نه اون ادم آروم نه اون دلقک بیرون!
.....
گویا که غیر از اون قضیه تعریف دلبند و عقب موندن از حریف های کمین کرده! اون سگی که تنها و عن و هیچ کس بعد یه مدت باهاش دوست نمیشن بهتره باهاش دوست نشین گاهی چون یهو میبینین اومد ادای شما رو در آورد با دوستاتون دوست شد و سگ درگاه اتون حساب کرد و یهو به خودت میای میبینی خیلی چیزارو باخت دادی ! در کل که! ایده درستی نیست ولی خب!
حقیقتا همین کع شاعر میفرمایند امشب:
خلقت من در جهان یک وصله ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش
از عذاب خلق و من، یارب چه ات منظور بود؟
حاصلی ای دهر، از من، غیر شر و شور نیست
مقصدت از خلقت من، سیر شر و شور بود؟
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام:
آفریدستی؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
ای چه خوش بود، چشم می پوشیدی از تکوین من
فرض می کردی که ناقص: خلقت یک مور بود؟
ای طبیعت گر نبودم من، جهانت نقص داشت
ای فلک گر من نمی زادی، اجاقت کور بود؟
قصد تو از خلق عشقی، من یقین دارم فقط:
دیدن هر روز یک گون، رنج جوراجور بود
گر نبودی تابش استاره من در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟
گر بدم من در عدم، استاره عورت نبود
آسمانت خالی از استارگان عور بود؟
راست گویم نیست جز این علت تکوین من
قالبی لازم، برای ساخت یک گور بود
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدائی هست، ز انصاف خدائی دور بود
مقصد زارع، ز کشت و زرع، مشتی غله است
مقصد تو زآفرینش، مبلغی قاذور بود
گر من اندر جای تو، بودم امیر کائنات
هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود؟!
آن که نتواند به نیکی، پاس هر مخلوق داد:
از چه کرد این آفرینش را؟ مگر مجبور بود!
تنهایی اول راه قضاوت را باز میکند، بعد انگار یکییکی صفتها و صفتهای مبالغه را دمدست میآورد. من هیچوقت عادت ندارم بگویم این فیلم خیلی بد بود، جز در تنهایی. هیچوقت نمیگویم کسی من را شیفتهی خودش کرد، جز در تنهایی. تنهایی اجازه میدهد از هر کلمهای پرزورترین شکلش، اغراقشدهترین حالتش، به ذهن آدم بیاید.
ویرانههای من - محمد طلوعی
در یک چنل خوانده شده!
....
فهمیدم بوی چی میده بوی پردیس کتاب امروز رو میده!
.....
ادامه مطلب چیز خاصی نیست فقط حس کردم دلم نمیخواد افراد زیادی بخوننش!
وای از ۷ و ۴۰ دقیقه صب بیداری ساعت ۱۲ چیکار کردی؟
هیچ کاری!
....
لطفا با من از اشتباه کردی فلان کار را نکردی حرف نزنید من هر ثانیه دارم میزنم تو سر خودم که اگر روزی یک خط هم میخواندی یا حداقل یک صفحه الان تمام شده بود ۳۰۰ روز یعنی نشده؟! و هر روز سرش حرص میخورم!
.......
بالغ بر ۹ ساعت بیشتر مغزم چشمم وقتم برگه های سفید قشنگ ام رو سر کوفت خرج کردم و گذاشتم و از این بابت عمیقا ناراحتم! اصلا برام مهم نیست که ۹ نمره داره! دستم خسته شد و پوستش آزار دیده است و عمیقا در این مورد میخوام با لوسی تمام سخن برانم که پوست دستتم سوخت و اذیت شد! از اصطکاک کاغذ!
خلاصه که کاملا ناراضی استم!
.....
یه جمله ای بودش وقتی داشتم بارون امروز از پشت پنجره نگاه میکردم به ذهنم رسید اینطوری بودش که!
دیگه باهم حرفی نداشتیم انگار توی بازی هر دو طرف باخت داده بودیم یک بازی بدون برنده احمقانه! یک فضای نامتناهی نزدیکِ دور به وسعت سکوت و نگاه های معذبمان به وسعت خاطرات سرازیر شده فراموش شده در گیر و دار افکار هجو مان!
دیگر حرفی نداشتیم . سکوتش بد بود . باختش بد بود. صحبت کردنش بد بود. حضورش بد بود . نبودش بدتر !
حرف های نگفته دلسوزی های نیمه کاره خفه شده در گلو اشکال ندارد هایی که از گوشه چشمان ترسویمان چکه میکند! بخشش هایی که ارزششان را از دست داده اند! یک صمیمیت دلتنگ کننده غریب یا شاید قریب؟!
بازی بدی بود !از این طور بازی ها بدم می آید ! از بازی که باخت میدهم باخت میدهد باخت میدهیم ! مسخره و حوصله سر بر !
....
آدما عوض میشن و این یه مورد عوض شدن واسه من کیوت بود! کیوت! خواستم ثبت اش کنم!
ای انسان کیوت شفاف!
دیروز آز انگل خوش گذشت با اینکه این بشر با همه مهربونی و گوگولی و تغییر ندادن تن صداش ولی واقعا ترسناک نمیدونم چطوری بگم! ولی ترسناکه!
ولی خوش گذشت! جمع خوبی ان تو آزمایشگاه البته به جز ع و ی که یکم اذیتم میکنن و میخراشانم!
ولی خب!
خلاصه که بدی نبودش! خواستم یادم بمونه اش!
غیر اون؟! من و مهرین خدای قرار گذاشتن های یهویی استیم!
غیر از اون؟! فقط خستم! هی کار اضافه میشه و هی میبینم با اینکه دارم یه سری چیزارو انجام میدم ولی هیج چیزو انجام نمیدم! حتی حداقل هارو از این قضیه بدم میاد! دلمم نمیخواد بابتش چس ناله کنم! دیگه تلاش کنم جمع شم که دد لاین هارو تورا صدا میزند!
از هیج کاری نکردن اعصابم خورده و با خوابیدن بیشتر هیج کاری میکنم! طوری ام میخوابم انگار ۱۰۰ سال نگذاشتن بخوابم و ازم کار کشیدن!
این کتاب لعنتی از بعد عید از صفه ۱۰۰ جم نخورده!
اون یکی تکلیف از سوال ۱۲ نوشته نشده و این یکی کلاس هی واس خودش ویس اضافه میکنه! و من؟! خوابم و اینقدر خستم که حتی نمیتونم حرف بزنم یعنی ملت نگاه میکنم و واقعا میخوام جوابشون بدم ولی باتری حرف زدن و جواب حتی سوالشون دادنم هم تموم شده! و اینطوری ام که هوم! آزار دهنده است!
.....
تاحالا این حس داشتین که یه نفر بغل کنی و در همون حین حس کنی داری ازش دور میشی به آدما لبخند بزنی و حس کنی ازشون دور میشی باهاشون بگردی بیشتر از هر وقت ولی حس کنی هی هر دفعه دور تر وایستادی ! این روزا دقیقا همچین حسی دارم! دارم خوب برخورد میکنم ولی دور میشم نمیدونم چطوری!
...
واسه نوشتن این پارت خیلی با خودم کلنجار رفتم چیز خوش بی آینده ای نیستش چیز خاصی ام نیست ولی خب رو مغز من بود یعنی واقعی هیچی نیست که طرف بگه اوه این دیگه نقطه داغون زندگیش و سختشه بگه ولی رو مخ خودم بودش!
یه چیزی که حقیقتا اعصاب منو خورد میکنه اینکه حس مثل عصبانی بودن خوشحال بودن استرس داشتن و... یادم نمیاد مثلا یادم میاد چه اتفاقی افتاد ولی حس خودم رو نه!
ساعت ۴و نیم صب کلاغه اینقدر قار زد جر خورد مرد! آخه کلاغ ۴ و نیم صب چه مرگته پاره کردی خودت قار و کوفت! هنوز آفتابم در نیومده که!
.....
از اینکه این ترم برینم میترسم! ولی غیر اون مشکل اصلی اینجاست که هنوز انگار ترم شروع نشده از ۲۳ بهمن تا الان نهایت به زور با بعضی از استاد ها ۳ جلسه داشتیم و این خیلی حس عجیبیه مخصوصا که اخرای خرداد هم بند و بساط اش جمع میشه! حقیقتا ترم اکواردی میشه!
ترم پیشم عین اسب تعطیلی داشتیم!
کلا دانشگاه هم نمیخواد ما زیاد در طی آموزش علم اذیت بشیم! ما کی باشیم که بیشتر تلاش کنیم؟!
....
* اصرار!
خب تا ۶ عصر خوابیدن هم بد نیست! ۳ صب تا ۹ صب فیلم ببین و بعد بخواب جالبه! خودش جزوه ریدن به طور تخصصی در تایم خواب و... بدن میشه! دست آورد نوین و جدید!
بیاین ببینیم چی شد! در ادامه!
....
حس میکنمیه سری چیزا رو جا ميندازم ولی یادم نمیاد بعضا چیا رو ولی تلاشم میکنم تقریبا همه چیو بنویسم!
و اینکه از خرید و... مینویسم قصد شعاف نیست فقط صرف جزعیات ولی موقع نوشتن همش حس میکردم نه تو داری شعاف میکنی! ولی خب!
تاحالا یه اخلاق عن داشتین مثل اینگه با اینکه میدونید چه کار هایی دارین و هفته بعد هم کارهاتون بیشتر میشه و... بازم با لجبازی زیاد نخواین هیچ کار بکنین؟
الان رو یه همچین مود و اخلاق عنی ام! میدونم کار هام چیه و میدونم چه زمانی میبره حداقل هاش انجام بدم و میدونم کش پیدا کردنش به هفته ها دیگه خوب نیست و... ولی اینطوری ام که فقط میخوام بخوابم
حتی دلم نمیخواد گوشی چک کنم یا با کسی حرف بزنم فقط بخوابم در نتیجه دیروز غیر اینکه تا صب خوابم نمیبرد و یه تایمی اش تو دانشگاه گذروندم بقیه اش خواب بودم واسه نهار؟! و یه قسمت از لاکپشت های نینجا به زور بیدار بودم حتی خوردن قهوه ام نتونست بیدار نگهم داره و دوباره خوابیدم و البته نهار هم نخوردم! پس شد اینطوری که از صب تا شب مثلا ۲ شب چیزی نخوردم و تقریبا خواب بودم ! البته اینکه در تقریبا ۲۴ الی ۴۸ ساعت کلا ۵ ساعت خوابیده بودم هم دلیل میشه ولی خب!
نه خواب دارم نه خوراک نه حتی وقت هایی که عین آدمیزاد بیدار هستم به یه کار درست میپردازم ! میدونم بعدش پیشمون میشم هر ثانیه ام به خودم دارم میگم اش ولی جسمی و روحی هر کوفتی بهش میگن خستم ! پاهام! از همه بیشتر درد میکنه! مغزم ام ترجیحا اینکه بده سگ بخورن! یحتمل با توجه به تاریخی که به خودم قولش دادم بتونم خودم تا ۲۲ الی ۲۶ همین ماه بکشونم و دوباره سر همش کنم و جمع بشم و برگردم تنظیمات کارخانه تا اون موقع؟! ظاهر حفظ میکنیم!
به مولا که روز ۱۴ فروردین دانشگاه رو ن ..ییدم!
من هیچ کس ن...ییدم
...
بعد حدود ۲۰ روز اونقدر راه نرفتن ۷ هزار قدم با یه کفش افتضاح پیاده روی اصلا خوش نمیگذره! آی!
....
باید اذن آن دارم که امروز با اینکه از صب نگا....بودمش ولی بد نگذشت خندیدم خوش گذشت خوب بود! بیشتر اینطوری بودم که پرواز کن فرار کن ولی خب خیلی یهویی بود نمیشد بگم وای ندیدمت!
آدمایی که بد نیستن پس این شکلی آن بچه ها جون( به شکل نوشتاری یکی از بلاگفایی هایی قدیمی!)
...
حس انسانی را دارم که در هیچ کاری غرق شده حس میکنم دارم هیچ کاری میکنم و این ناراحتم میکند! یحتمل حس میکردم توی عید دارم یه کاری میکنم! نمیدانم!
باید حقیقتا یه کاری بکنم و خود را از غرق شدن در اعماق هیچ کاری اونم در فصل بهار که همچون خرس میخوابیم نجات بدهم!
از آنجا که کی میورد سیزده بدر و کی داده کی گرفته و الخ! یه پارت جدید ام میزارم!
بنده همین الان متوجه شده اصلا ابدا به هیچ وجه ملن وجوه؟ حوصله دانشگاه را نداشته! و عمیقا علاقمند به نفرت پراکنی نسبت به دانشگاه و موجودات جنبده ای به اسم دانشجو در آن داشته! و میخواهم جیغ زده بر سر زنان در تاریک ترین نقطه امن گریخته و پناه برده و درخواست کمک کرده!
حس شروع دیدن انسان ها بعد از یک تعطیلات نچندان بد درست زمانی که برنامه هایت سر هم شده و کار ها دستت آماده ابدا مورد علاقه ام نیست و نخواهد بود!
نه به دانشگاه رفتن
نه به دیدن انسان هایی که میشناسی
نه به انجام کار های گروهی مزخرف
نه به هر کوفتی و نه به قیافه و نوع حرف زدن و حول داشتن و گیج بودن ملت موقع برخورد باهاشون نه به هیچ چیز مشابه!
این مینویسیم بعدش واقعا حوصله ندارم فکر کنم واقعا سرش دیگه حوصله ندارم و این صوبتا و ...
اینم چون زیاد درباره خودم نیست ولی خب خیلی در جای جای یاد میشه و بخوام هر ثانیه اونجا پرانتز باز کنم بگم چرا اینطوری بودش جونم بالا میاد یه بار واسه همیشه!
نوشتن این پست برای من این شکلی که باورش ندارم این موقع از روز داشتم واس خودم تحت تاثیر اینهمه قسمتی که از منتالیست پشت سر هم دیدم انگلیسی حرف میزدم و با یه شخص فرضی تو هوا صحبت میکردم و اینطوری بودم که هی هی زندگی من این شکلی بوده تو بچگی و داشتم دنبال کلمات مناسب میگشتم و هرچی! و یهویی اینطوری بودمblood بعد از خودم پرسیدم خون؟! چرا کجا دیدمش و بعدش یهو مغزم قفل کرد
و توی ادامه مطلب اینطوری ام که واقعا دلم نمیخواد اینارو بگم نه به هر دلیلی دلیلم اینکه بعدش یه فرد تورو به چه چشمی میبینه گفتن یه خروار جزعیات از خودت نمیدونم جزعیاتی که فقط واسه خودت و فقط فقط مال توعه ولی خب حس میکنم اگر الان ننویسمشون دیگه نمینویسم! پس اینطوری میشه حداقل به هیچ چشم خاصی منو نبینین من میتونمدر موقعیت های مختلف فرق کنم و این معیاری برای شناخت من نیست.
....
به علت اینکه هی باید منشن کنم این خر کی بود اون خر کی بود این چرا کجا خر بود به چه علت ترجیح دادم یه ساید استوری از یکی از دوستان بگم بعدش بپردازیم به ادامه داستان اصلی! چون هر دفعه من باید یه تومار درباره این چرا خر گاو من بگم و مزخرفه!
بزارین درباره بخش های که آسون ترن حرف بزنیم!
یحتمل آخرش کل پست ها و یا آرشیو کنم یا پاک کنم چون اعصابم خورد میکنن!
بیایم با یه مقدمه شروع کنیم چون هنوز یه بخش عظیمی از مغزم میگه نه چرا باید همچین چیز حوصله سر بری رو بیان کنی به بقیه چه که کی کی بوده یا هرچی ! نمیدونم خیلی چیزا وجود داره که نتونم اعتماد کنم یا اصلا بدون مطرح کردن بحث اعتماد بخوام همچین داستان حوصله سر بریو بیان کنم! ورق زدن یه داستان معمولی فقط باعث سر افکندگی زمان و نویسنده است!
کوتاه ترین مقدمه بلند .
آدم یاد شینیگامی های توی بلک باتلر میوفته وقتی یکی میکشتند فیلم زندگی طرف جلوشون سریع حرکت میکرد! حالا کشتن یا فرو کردن داس مرگ به طرف حتی سباستین هم که یه شیطان بود از فروشان داس مرگ در امان نبود و دیدن فیلم ها و...
یه اسپویل: قسمت آخر یکی از شینیگامی ها سعی کرد به نوار فیلم خالی انسان های مرده نوار زندگی قبلیشون وصل کنه و زندشون کنه به این امید که شاید دوباره به زندگی برگردن و اصلا ببینه چیمیشه و یه نوار خالی ام در ادامه گذاشت که ببینه پرش میکنن یا نه! از این نوار های فیلم های عکاسی و فیلم برداری قدیم منظورمه! ولی در نهایت زامبی های متحرک ساخت که بی فایده بودن و آزمایش با شکست رو به رو شد! جالب بود!
.....
چیز مزخرفی وجود داره به اسم بازداشتن من از نوشتن بیشتر این شکلی ام که اولش ذوق داشتم که بنویسم و میدونستم حتی دقیقا قراره چیا رو بنویسم اما الان اینطوری ام نه ننویس ولش کن نمیتونی نمیدونم چطوری توصیح بدم یه چیزی این وسط هست که این شکلی برو بگو نمیتونی حتی این کار انجام بدی هر ثانیه بیشتر منصرف میشم
و خب نظرم اینکه دوتا دلیل برای این قضیه وجود دارد یا واقعا چیزی وجود نداره و بخشی از مغز من اینطوری که با نوشتن اینا یه نفر نا امید میکنی چی میگن دیسپوینتت! یا واقعا یه چیزی هست که نمیزاره اینارو بنویسم! ولی نمیدونم کدومش درسته!
نظر من رو اولیه است!
ولی کلا اینطوری ام با خودم چیو میخوای بدونی منم عین بقیه بچه ها میچریدم خوشحال بودم یه زمان هایی ناراحت بودم دعوا کردم اسکل بازی در آوردم این وسط کسی از دست دادم منم مث بقیه چیزی نیستش یه خانواده معمولی ایرانی با همون طرز فکر های گاهی مزخرف چیزی واسه دونستن نیست! و اینطوری ام که انسان باش بنویس به تو چه! و هی بدتر میشه هوف! کلافه شدن مسخره ای است!
تشخیص اینکه بیشتر شبیه کیه واقعا سخته! نمیدونم! جالبه!
از نظر میم بوی خوبی میداد نمیدونم بوی آدما چه تاثیری داره!
ولی یه جمله ایش تو فصل ۵ قسمت ۳ فکر کنم بود جالب بود دخترش ازش پرسید چه کسی واقعا خود واقعیت میشناسه و هیچ جوابی براش نداشت! آخرش کی؟ نمیدونم!
مقایسه اش درست یا نه! ولی خب!
سال جدید ! پست جدید!
پست جدید رو با تبریک عه هنوز زنده ای به خودم شروع میکنم!
مرور خاطرات که اصلا حوصله ندارم! پس با یه جمله بهتر ادامه میدم! مثل جمله ریدی عزیزم ریدی که انجامش دادی و ساکت بودنت ادامه ندادی و گوشیتم روشن کردی و رو حرفت نموندی برای خودت و گند زدی حداقل واسه خودت رو حرف خودت نموندی هعی!
حداقل حالا که ریدم برم به ادامه حرفام بپردازم ببینم چی میشه!
باید به حست غلبه میکردی و پرتش میکردی تو دیوار دوست عزیز . به انتخاب هایت برای نگرانی ملت بودن نرین!
چون که اونا فقط فکر میکنن وای چه بی احترامی کردش طرف!
ای ریدم به این زندگی!
داشتم میگفتم!
قبل عید کتاب دختری با هفت اسم رو تو خونه میم۲ تموم کردم و خوب بودش از اون کتاب های رونی بود که بعد سالی از دستم نیوفتاد تا تمومش کنم تقریبا پشت سر هم خوندمش و ملتم اینطوری بودن که وعووو تو به کتاب بیشتر از گوشیت اهمیت میدی و خلاصه!
با ر آخر سالی صحبت کردم بد نبود عالی ام نبودش ! شاید هول هولکی بهترین واژه باشه!
تصمیم گرفته بودم! گوشیم میخواستم تا سیزدهم فروردین خاموش کنم! باید فکر میکردم! فکر میکردم و بدون آدما زندگی میکردم و تمرکز میکردم رو زندگیم! باید وقت میزاشتم فقط چیزایی که رو کاغذ نوشته بودم میخوندم و انجام میدادم! باید به یه نتیجه قاطع میرسیدم باید درستش میکردم که ببینم واقعا چطوری واقعا قراره چطور پیش بره که ببینم میتونم نمیتونم باید فکر میکردم باید تصمیم میگرفتم بعد ادامه میدادم! ولی فکر کردم یعنی که چه مگه بقیه علاف فکر کردن منن؟ بین گوشی روشن کن یا نکن موندم که میم گفت بابا روشن کن دنیا دو روزه اگر نگران چیزی ببین ۱۵ دقیقه روشن باشه چی میشه! اگر بد بودش خاموش کن باز! بد نبودش ص پسر اومده بود و متقابل اون تبریک نیمه بلندی که براش فرستاده بودم تبریک نوشته بود برای یکی دو نفر دیگه ای هم که تبریک فرستاده بودم شبیها برام تبریک فرستاده و تشکر کرده بودن و البته ص پسر اومد و گفت روش تبریک گفتنت خیلی خوبه و ازش کپی کردم و به بقیه تبریک گفتم خیلی بهتر بوده و تونستم بهتر حرفم برسونم و بشینم دقیق فکر کنم و من بهش گفتم که یادت پارسال واسه ب نوشته بودم برات فرستاده بودم باید همونجا میفهمیدی خوبه که ! گفت آره یادم و با خودم گفتم آره همون ب هم دیگه علاقه نداره! و اینطوری بودمش که قبل اینکه حرف به اینجا کشیده بشه داشتم از سبک زیبا تبریک عیدم از خودم تعریف میکردم مثلا داشتم عرض میکردم که وقتی اینطوری تبریک میگی انگار چیزی که از دل بر میاد بر ول میشینه اینطوری من دلم میخواد به آدم های خوبی که یه سال رو برام قشنگ تر کردن بگم که ارزشمند هستن برام و براشون آرزو های واقعی بکنم یا حرف های واقعی بزنم و... ولی خب!
خلاصه! هنوز فکر میکنم اشتباه ام این بود که گوشیم روشن کردم! چمیدونم والا! با سال جدید قرار نیست افکار جدید بیان وگلستان بشه و... و بدی اش همینه! اینکه امسال اصلا حس عید نداشتم خیلی خیلی نداشتم! ولی خب عید مبارک! با تاکید بر روی گمشو گوشیت خاموش کن تا ابدیت بهتره !