ببین نکه نخوام نتونم نشه ولی حوصله زندگی کردن ندارم!
.....
انگار یکی میاد کل وجودم اینقدر له میکنه که آخرش مث این حلب های باقی مونده از ماشین ها کج و کوله بشم! همه ام اینطوری ان که همه داری زیادی بزرگش میکنی و تمام! آره من دارم با فکر های مسخره تو ذهنم درباره خودم بدون فکر کردن به هیچ موجود کما بیشی بزرگش میکنم! نشستم یه گوشه و به هیچی فکر نمیکنم فقط فکرم کشیدن نقاشی های بافت و تحقیق اش و کلید نوشتن ولی طوری فشرده میشم که نمیتونم نفس بکشم که وقتی چایی میخورم انگار این بغض نمیره پایین! ولی فکر هیچ چیز نیستم! هیچ آدم خاصی هیچ دوستی هیچ چیزی تو ذهنم میگذره صرفا دلیلش رو نمیدونم که چرا فشرده میشم که چرا اینقدر نمیخوام که چرا گریه ام میگیره نمیدونم واقعی نمیدونم چرا !
گاهی وقتا به مامانم میگم کاش شکست عشقی خورده بودم جای هر چیزی شکست عشقی دلیلش مشخص واضح ولی وقتی نمیدونی چی داره اینقدر اذیتت میکنه اذیت کننده تره! قطعا با یه نه آدم اینطوری نمیشه میشه؟
....
نمیدونم این تو خواب بود یا واقعیت بود ولی انگار به یه نفر گفتم هیچ کس همیفهمه خوب نیستم و گفتش چرا میفهمم واضح و این خیلی تو ذهنم مونده! یحتمل تو خواب بوده+
خواب دیدم ر از همه جا بلاکم کرده و اینطوری بودم که وات د فاز من؟!
ولی خب از اونجایی که خوب نیستم بهشم پیام نمیدم که بیا حرف بزنیم یه هو کج نشو! میزارم بره زندگیش بکنه ارزش اش اینکه این خوبی هایی که داره برای آدمی باشه که ارزشش رو بدونه و درکش کنه و بتونه بهش بر گردونه نه آدمی مثل من!
به دلم میخواد اونجا بمونم حتی تنهای تنها، مغزت گوش نکن
مکث کنی باختیو زنده موندی!
.....
خودم باشم خودم باشم؟ خودم بودن یعنی چی؟!
همیشه دوتا سوال هست که هرچی میگردم پیداش نمیکنم! یکیش اینکه من خیلی ترسناکم؟ و اینکه حس میکنم از یه جایی به بعد آدما ازم میترسن نکه بگن سمی یا فرارکنن یعنی حس میکنم تفاوت ترس رو با تفاوت فرارکردن صرف اینکه بگن این آدم اینطوریه! و این نمیفهمم!
یکی اینکه من ادم گوگولی و مهربونیم یا به شدت وحشی و گاز بگیر؟! همش میگم میخواین اون ساید دیگه منو ببینین بعد به خودم میگممگه اون ساید دیگه ام دارم؟ و میگم اگر دارمچرا هیچ وقت فعال نمیشه و همه رو بدره و از بین ببره و بعد خوشحال باشه ! همش میگم نه من فقط یه توهمی دارم از اینکه یه ساید به شدت تاریک دارم و همش هی میخوام روش پافشاری کنم درحالی که هیج چیزی شبیهش ندارم!
و خب این دوتا سوال من همیشه برام باقی میمونه!
و خب امروز موقع بالا رفتن از پله ها داشتم میگفتم هیج سگی دست صاحب یا فردی که بهش محبت کرده رو گاز نمیگیره! آره خلاصه نمیدونم!
مورد علاقه واقع نشدن یا هرچی که هستش من بودن خودم تو جایی که عذاب بکشم دیگه نمیتونم تحمل کنم من شخصا غلط کردمگفتم هه اینجا که از دبیرستان آسون تره راحت تر میتونم تحمل کنم و بمونم! من شخصا غلط کردم کجا رو بابتش باید امضا کنم؟
هی میخوام بگم هه نمیشناسم هی میگم هه میشناسم که! و خب نمیدونم شاید همون هه نمیشناسم!
چمدونم آدم رو مخی بودم دیگه تحمل آدم رو مخ سخته چه میشه کرد! باید قبول کنمدیگه!
گاهی وقتا هم میگم عقلم از دست دادم یا ندادم؟ و نمیدونم! و یادم اومد گفتم من اگر اعتماد کنم آدم احمقی میشم! هعی واسه یه بارم شده خودم میشناختم!
داشتم چی میگفتم؟
.....
دلم میخواد یه تعریف از خود داشته باشم در این مقطع:من فهمیدم آنچه بقیه نفهمیده بودند!
تشویق حضار!
.... در عین اینکه میخوام با جزعیات ثبت کنم دانشگاه چی شد و من چه فکری داشتم و... دلم بیشتر میخواد اینجا اینقدر نق بزنم تا جونم در بیاد و من فعلا دومی انتخاب کردم!
ولی خب دانشگاه بهمون آز ژنتیک شکلات داد!
خلاصه که آره بین دوتاش موندم
از همه بیشتر اینکه ما فقط یه مشت سلول هستیم و از کار میوفتیم و باید خیالم به همین تخت کنم یا نه باید فکر کنم روح سرگردان هستم؟
داشتم موقع برگشت اینو به خودم میگفتم که تو میدونی که من راهم میگیرم و میرم و راهم بلدم بگیرم برم خودم گفتم بلدم
الان تو دلم استرس مونده که ببینم یکشنبه برم و ببینم و جزوه درس کامل کنم واس خودم یا راهم بگیرم برم و دوشنبه ام پیدام نشه! ولی از اون ور میگم هوی تو مسئولیت قبول کردی باید تا آخرش بایستی! و الان نمیدونم مسئولیت یا راه
از شروع امروز متنفرم چون یلداست چون میم میاد چون باید کارام بکنم چون باید اتاق جمع بشه و خودمم جمع بشم و دیگه خبری از اینکه درونم ترکیده و به بیرون سرایت کرده نباشه فقط درون باشه و چون در اینکه از دانشگاه بریدم ولی سر مسخره بازی باید بشینم کار هاش بکنم و تا یکشنبه یه خروار کار هست و بعدش یه نفس راحت به نسبت! چون واقعا از این پنج شنبه متنفرم! واقعا!
چون از دست همه ناراحتم و دلم میخواد بنویسمش و داد بزنم ولی این قضاوت ها درباره آدم ها درست نیست و صرفا از ناراحتی لحظه ایم و اگر نمینوشتم میمیردم
میگه چرا داد میزنی چون آدم به لب همه چی میرسونن از سر میگذرونین جونش بالا میارین به فکر خودتون نیستین حرص میدین بعد میگین چرا داد میزنی!؟
چون میدونم من بچه خوبه خانوادم نیستم اون بیشعور بی ادب مزخرف پر توقع ام! ولی داد میزنم که آقا شما واسه من خودتون نکشین!
چون من اشتباهاتتان نشون میدم ولی کار زشتی که بهشون نشون میدم ولی خب تهشمَ و هر دفعه ام زجر میکشم از این کار و میگم این دفعه دهنم تا ته میبندم اونا ام زندگی خودشون داشتن تمام تلاششون همین بوده واسه همینه که بدشون نمیگم+ و...
ولی خب هر سال یه روزی میرسه که به خفقان میرسم و میبرم از اینکه نگم
لعنتی جفو دستام نابود شدن سرش نمیتونم حتی تایپ کنم و درد دست چپم واقعا لهم کرد!
خلاصه که اینطور
یه سال یه سال ورداشته خودتی کشتی که چی بگی نه! خب اول نه!
همه تون تا تهش میرسونین بعد میگین چرا اینطوری شدش! چون تهشم ته ته ته تهش آره ته من این ته یه نفر شاید این باشه که تو ۸۰ سالگی ناراحت بشه و بگه من ۷۰ بار بیشتر تو زندگیم بلند شدم و زمین خوردم و تهش ندیدم
ولی این ته منه! سخته قبولش؟ سخته؟ قبولش کنین
ببخشد که اون آدم افسرده ای هستم که نمیتونم بیشتر از این لبخند بزنم و بعضا مشکلات خانواده دارم و این باعث آزار است و نمیشه با همچین موجودی کار کرد! اه
شماها اطرافیانم آدمایی خوبی هستید که نمیتونماز دستتونناراحت باشم .
....
هی میگه یلدا یلدا یلدا آخرش گفتم رفتارتون شب یلدا که خبر ی اومد یادمه اینقدر واسه من نگین یلدا!
روزی ۴۵ دفعه تکرار کن! هر حرفی که قبلا گفته دیگه نیستش! تو اون آدم نیستی که میخواد باشه دورش و هزاران تا جمله دیگه ای که باور داشتی دیگه نیست!
نیست نیست نیست نیست نیست دیگه هیچی نیست تموم شد! بفهمممممممممممممم
دلم میخواست مث د لست اف آس بود!
....
شاعر میگه: از حریفان کمین کرده عقب میماند. هرکی تعریف کند خوبی دلبندش را
این از صبح هی داره تو مغزم تکرار میشه و جالب!
.
من با تنهاییم مشکلی ندارم ولی یه معدود وقتایی هست دلم میخواد بشینم آرا گیرا کنم و بعد برم یه چای خوب مثلا یه نفر چایی باقلوا دعوتم کرده باشه
و این برام عجیبه که همچین چیزی میخوام!
در هر صورت قراری نیست مام آرا گیرایی نمیکنیم!
هر دفعه به چشمام نگاه میکنم انگار بیشتر توی گودی جمجمه ام فرو میرن و این برام عجیبه!
خلاصه زندگی اینطوریه دیگه یه سال داد میزنی نه نه نه نه میگه چرا چرا چرا
وقتی میگی چرا چرا میگه نه نه!
الانم حتما خیلی وقته همه فریاد اینکه خب این مرده رو شنیدن و پچ پچ کردن! یحتمل فقط خودم بی خبرم!
جالبه همه چی
یکی از بچه ها بود یکشنبه ۸ صبح که رفتم چشماش برق میزد آدم جالبی بود! کمتر کسی دیدم که چشماش برق خوشحالی و خوبی داشته باشه
و اینم بگم برای بار هزارم فقط به خودت توی امتحانا اعتماد کن حتی ص هم امتحان هاش خوب نمیده که بخوای باهاش تقلب کنی!
....
امروز میخواستم سر اون کودن مغز داد بکشم بگم من کلا از لحاظ عاشقی و اینا از دو نفر تو زندگیم خوشم اومده! یکی مرد! یکی نیست! تموم شد! دیگه اینقدر زر نزن لطفا!
نمیزارن انصراف بدم
نمیزارن ول کنم نمیزارن
ولم کنین تورو خدا بزارین ول کنم هرچی رو که منو بر میگردونه به هر چیزی که نمیخوام
اسلحه شدن رو سر آدم که این ترم گه تموم کن
نمیخوام تموم کنم نمیخوام نمیخوام نمیخوام دیگه چیزیو بخونم نمیخوام بیام این خراب شده دارم عذاب میکشم دارم از ناراحتی کم کم میپوسم نمیخوام بیام ولم کنین تورو خدا
آه
نه حتما برو
حتما برم که چی برم که چی برم که چی برم چیکار کنم اونجا برم چی یاد بگیرم به چه هدفی؟
اصلا میدونی چیه؟ من الان فهمیدم فهمیدم هرجایی مقاومت کردم پا فشاری کردم که میمونم تلاش میکنم درست میکنم کم نمیارم تو دبیرستان یا هر گوری اشتباه کردم الان میخوام دوباره تکرارش نکنم یه دفعه جلو اشتباهم بگیرم سخته؟
من اشتباه کردم کل زندگیم اشتباه بود خودمم اشتباه بودم آدم هرجا جلوش بگیره بهتره از هیچی!
دیگه نمیتونم بمونم دلیل هام تموم شدن ببخشید! دلیل اینکه مسئولیت پذیر باشم تموم شده دلیل اینکه اشکال نداره این خراب شده امکانات داره تموم شده
دلیل اینکه معدل الف شو تموم شده
دلیل اینکه داری کار میکنی خفنی یا مفیدی تموم شده من دیگه مفید نیستم دیگه ام بدرد کسی نمیخورم
دیگه دلیل برای موندن ندارم
دلیل هام باور هام هرچی اسمش میزارین تموم شده تموم تموم تموم تموم تموم چیش سخته؟
در پایان خواستم عرض بکنم که چه! یعنی ادامه مطلب کلا بی فایده و صرف مسخره بازی بازیست و رسما کا چه؟ بی معنی و لوسه!
فهمیدم انتقام از کی جالب . ولی بلد نیستم! قرار بود یاد بگیرم نشد!
نمیخواد دیگه نمیخواد یعنی نمیخواد برو بمیر ای بابا چرا سختش میکنی !
کاش سرما جایی بیشتر ار دست و پاهام بی حس میکرد
مثلا رسوخ میکرد تو مغزم تو سلول هام و خوب میشد
کاش میشد ولی فایده نداره بیشتر از یک ساعت هم تو سرما بودن بهترم نکرد لعنت بهش!
تموم میشه تمومش میکنم نمیتونم خودم تحمل کنم توی این خراب شده
درست حرف نزدن بس نیست؟ بسه! واقعا بسه!
.....
واقعا لازم بود که حرف بزنی که دعوا بشه که اصلا دعوا ام نشه بحث بشه و هرچی! خب من خر که میدونستم فقط لازم بود با عذاب بیشتر زندگی کنم؟ خب ممنون الان عذاب دارم!
وای فلانی خوبه! میدونم خوبه چرا نمیفهمی چرا واقعا حس کردی میخوام اثبات کنم اون بده! وای آره بده بد! ولم کن حاجی
گفت چرا باهاش نمیری دعوا کنی حرفت بزنی بگی تو قول دادی یا هرچی گفتم چون اینقدر خوب برخورد کرده اینقدر خوب بوده اینقدر که به خودم این حق نمیدم برم گلایه کنم حتی اگر چیزی تو دلم باشه اصلا به خودم حقش نمیدم اصلا در خودم نمیبینم
فقط شرمندگی و ناراحتی و یه خدافظی در خور و بعدم بدرود دانشگاه عزیز!
امروز ریمل میزنی؟ بله قطعا چون اینطوری گریه نمیکنم!
هر دفعه که میخندم میخوام جلوی ریختن اشکام بگیرم
هر دفعه که به یه نقطه زل میزنم دارم همه چیزو مرور میکنم و میگم باشه باشه باشه حق نداری گریه کنی حق نداری!
دلم یه عدد قهوه با مقداری مخلفات میخواد و راهی که هیچ وقت نشد دوباره قدم بزنم
این روزا مخصوصا یلدا دوباره یاد آوری میکنه لازم میبینم بعد شه سال گریه کنم براش
ببخشید من خیلی شکستم میترسم دست کسی ببرم!
واسه همین دور وایمستم!
فرصت دوباره؟ حقش دارم؟ فکر نکنم!
هر دفعه که به چیزی لبخند میزنم از خودم میپرسم هی تو میتونی خوشحال باشی؟ یا اینا همش الکیه؟ و خودمم جواب سوال نمیدونم!
واقعا تاحالا از ته دلم خوشحال بودم؟
....
میخواستم به خودم بگم ولکام بک هانی دوباره عقلت اومد سرجاش! ولی دیدم مهم نیست چقدر عقل من سرجاش باشه! تا وقتی که وضعیت توی دانشگاه به طوری باشه که بگه نه من روی حرف انصراف ام هستم! خیلی جدی خیلی قطعی خیلی احمقانه! و این عوض نمیشه!
....
من تمام چیز های هستی قبول میکنم بد بودن خودمم قبول میکنم ولی تنها چیزی که من عذاب میده تیکه تیکه میکنه میخوره باعث میشه سرم بخوام هزار بار بکوبم تو دیوار اینکه یهو رفتار ازتون ببینم عوض اینکه بشینین جلوم بگین برو بمیر یا اصلا بگن دوست خوبی بودی یا نه یا مثلا ر بگه وای ازت نا امید شدم تو اصلا عاقل نیستی و بعدم خدافظ واقعا اینکه این رفتار داشته باشین من رو قطعا به جنون میرسونه! آره واقعیتش همین به طرف بی اعتنایی کن تا عذاب بکشه ولی شاید یکی ترومای بچگیشم همین باشه ها؟
نمیدونم من کاملا حرف های آدم هارو قبول میکنم حتی اگر بیان بگن رویه ما اینکه با رفتار بهت بفهمانیم آدم بیشعوری هستی دیگه بعد اون قبول میکنم که این رفتار اش یعنی من موجود بیشعوری براش بودم تو زندگیش و تمام!
ولی اینکه یهو ول کنی یهو یه طوری بشی یهو اینطوری کنی بدون طی کردن روند هوف!
به کسی ربطی نداره نه اصلا ربطی نداره ولی باعث میشه من یه قدم از کل چیز ها عقب بکشم یه قدم از اعتمادم یه قدم از زندگیم یه قدم مثل خداحافظی با درس و همه چی! یه قدم!
و همیشه برای من باقی خواهد موند چند قدم دیگه پشت سرم دارم! چون من پشت سرم دیواری نمیبینم بیشتر شبیه پرتگاه اینو نسبت به همه آدم ها دارم پشت سر همه ما یه پرتگاه فقط سوال اینکه چند قدم دیگه لازم ؟!
چه قشنگ
چه برنامه ریزی اسماعیل! میبینی چه برنامه ریزی!
رهایت میکنند گویی اصلا وجود نداشته ای!
لازم به تلاش نیست میدانم تف شده ام! انقدر باقی نخواهم ماند که آزاری شود در مقابل روی همگان ! غصه چی را میخورید! رفتار چی را سخت میکنید! چیزی نشده! نگران نباشید
این جانب در حال محو شدن است! صرف فقط خداحافظی است!
همه خودشون کشتن حرف بزن ها! حرف بزن! و من فقط نگاهش کردم!
یاد اون مرتاز افتادم میگفت از دیو و دد ملولم میخواهم بلولم میخواهم کرم باشم! کرم!
آخرشم ما آرزو بکنیم کرم بشیم شانس نداریم اونجام عذاب میکشیم!
واسه همین بین یه موجود دیگه بودن و نبودن ، نبودن رو بر میگزینم!
Good for everyone
آقا هیچ کس نمیخواد باهات دوست باشه درکش کجاش سخته؟ تو اون آدم سمی زندگیشونی بفهم!
اینو پارسالم گفته بودم فقط نمیدونم چرا باورش نکردم یعنی نزاشتن باورش کنم!
لعنتی نمیتونم با گریه برم دانشگاه با گریه برگردم خوب شو دیگه!
هوف! کاش میشد یه طوری خودمو جمع کنم!
خوبه که فکر میکنین آدما میتونن خودشون جمع کنن خویه واقعا خوبه! شایدم واقعیت همینه من دارم باهاش مبارزه میکنم
ساعت ۴ صب نمیدونم میخندیدم یا گریه میکردم ولی فکر کنم میخندیدم به چی نمیدونم!
خوبه! آدما میتونن آره میتونم میتونم اتفاقی نیوفته تو صد بار تاحالا مرورش کردی تشکر کردی هرکاری کردی هیچی نمیشه هیچی نمیشه! هیچی نمیشه! هیچییییی نمیشه!
دو دقیقه بعد: اصلا مهم نیست! عه صبر کن پات برسه اونجا تا شرط ببازی!
اسماعیل چه قدر همه چیز به طرز درست نشدنی خوب نیست! چقدر همه چیز قلب آدمی را میفشارد
آره خلاصه حقیقتا باز کردن چشم هایم و شروع کردن روز ها اینقدر ناراحت کننده است که حاضرم شب تا صبح و صبح تا شب فقط بخوابم!
ولی نمیشود اسماعیل میدانی! اوضاع بدتر میشود از پنج شنبه و فریاد ها بیشتر حبس میشود ناراحتی ها بیشتر فرو خورده میشود و من دلم میخواهد قبل از پنج شنبه معجزه ای باشد که کمی فقط کمی از حجم ناراحتی روی قلب من بکاهد!
نخیر ناراحتی خودم مال خودمه به کسی کار ندارم!
.....نه آقای قاضی عادت کردن به تنهایی زیباست فقط
چرا شنل هری پاتر رو ندارم
داستان ساده است! زندگی کردن با خاطرات قشنگ خراب شده اذیت کننده است!
هیچ کس قرار نیست کار خاصی بکنه!
میخواید بعد ساعت ۶ صبح به زور بخوابید و به ناراحتی های خود فکر نکنید؟
نه
شما همسایگانی دارید که از ته دل نعره میکشند و نمیگذارند!
پس شما با آنها دعوا کرده و خوابتان میپرد چه زندگی رویایی! شما رو به پارت های دیگر این زندگی زیبا دعوت میکنم با ما همراه باشید!
(نه داداش این آرتا حتما این چن روز تعطیلی درس خونده و خونشون ام جای عالی باید باشه!)
...
میخواستم بگم آره من بقیه رو تهدید میکنم که خودکشی میکنم یا چمدونم به خودم آسیب میزنم که ترحم بقیه رو داشته باشم؟ بعد گفتم نه این نمیتونه باشه چون واضحا برای اینکه بقیه ام بهم حس ترحم داشته باشن و بگن وای عزیزم این کار نکن باید این چیزارو ازم شنیده باشن ولی خب نشنیدن پس این فرضیه رد میشه!
خوبه
بریم دنبال بقیه فرضیه ها و خواب ها و...
والا من هر دفعه تو خواب درگیر بودم یکی اومد گند زد به خواب قشنگم!...
یادم باشه این خوابه رو تعریف کنم بعدا!
ولی انتخاب بین پاتریک و تد واقعا انتخاب سختیه تد ناناز بود مهربون بود بغل کردنی بود و البته اینکه آدمای دورش عاقل و بالغ بودند با هر حرفی کج نمیشدن! ولی خب پاتریک به طور کلی رو مود پاره کردن و من مود پاره کردن بیشتر میپسندم+ یعنی اگر دستم باز بود واقعا دلم میخواست واقعیت هارو همینطوری به ملت بگم! حالا چه تعریف از خودمم میکنم چیش!
ولی خب .... ادامه نمدم!
.....
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
وقتی زندگی واقعی بنظر نمیرسه که از دور بخوای بهش نگاه کنی
ساعت ۵ صبح روز تعطیل که فرداش هیچ تصمیمی واسه زندگیت نداری و عین خر تو همه جاش گیر کردی و هنوز یه ماه هم نگذشته که ۲۰ و اندی سالت شده میری یواشکی لواشک بر میداری چون گشنه ای و چیزی نمیتونی بخوری و میشینی ادامه سریال ات میبینی درحالی که یه بخشی از ذهنت خودت داری با خودت دعوا میکنی با بقیه دعوا میکنی و همش میگی آره درست پیش میره و تصمیم عاقلانه ای میگیری در صورتی که نگران تکلیف و تعداد غیبت هات هستی و از طرفی میگی دیگه ارزشش نداره مهم نیست لازم نیس کاری بکنی و یه بخشی از مغزت میگه شاید همه چی فرق کنه و در همه این حال ها چیکار میکنی؟
داری لواشک ات میخوری و فکر میکنی سال سوم دانشگاهت قرار نبود اینطوری پیش بره و یه قسمت دیگه پلی میکنی و تلاش میکنی زیرنویس سریال درست باشه!
دوست داشتم اینا رو شخص سوم مینوشتم ولی خب حوصله اش ندارم!
ولکام تو اون بخش گه زندگی من؟!
....
همش یاد اون داستان میوفتم که میگفت من رهبر نیستم من از طرف یه رهبر میام! من کار هایی که گفته رو بدون هیچ حرفی قبول میکنم و انجام میدم! در کل مانهوای عجیبی بود من اون مو سفید بلند رو ترجیح میدادم که خال کوبی دست چپش رو داشت! و خب خیلی زیبا بود! چطوری بگم! انگار وارد یه دنیای جدیدی میشیدی ولی خب از کل مانهوا این تیکه از جمله اش خیلی رفته رو مخ من! و دوسش دارم
اگر یه کاری بود که تو زندگیم میتونستم بدون اینکه اذیت بشم و ذهنم خراب کنم انجام بدم قطعا این بود که کل عمرم به تمام تحقیقات که درباره خواب شده چه از لحاظ زیستی چه غیر زیستی و عقاید مختلف مث یونگ و فروید و... میزاشتم
اما از لحاظ فکرم اصلا دوست ندارم که بشینم خواب های خودم تحلیل کنم در نتیجه این قضیه رو هر چند بارم شروع کنم خیلی سریع میزارم کنار چون از اینکه به خواب هام جهت بدم و توی خواب بشینم خوابم تحلیل کنم و... متنفرم!
ولی واقعا جالب بود!
.....
آدم های قشنگ کمی اطراف آدم هستن فقط مشکل اینکه من اینقدر فرسوده ام که هیچی رو نمیتونم ببینم و این فرسودگی رو داشتم درست میکردم تا قشنگی این آدم هارو ببینم ولی گویا تروما ها یا هرچی که میشه اسمش گذاشت یهو میان بالا یه اسلحه میشن رو سرت و تو دستات یهو بسته است جلوشون!
آدم امن؟ فکر میکردم دارم ولی خب همه حق دارن همه خسته میشن! چیکار کنم ! فکر میکردم با نگفتن چس ناله نکردن به قول خودمون درست میشه اینطوری بیشتر میشه آدم هارو نگه داشت! با فرار کردن؟ با نشون ندادن خود واقعیمون با ترس ها و...
و حالا دیگه نمیدونم آدم شجاعی هستم یا ترسو ام دیگه نمیدونم چی هستم! احتمالا قبلا مطمعن تر بودم
الان میدونم دیگه خبری از لبخند الکی نیست! پا گذاشتن توی دنیا واقعی بیرون اومدن از این اتاق همش گریه است! هر چقدرم که مقاوم باشم! هر چقدرم منطقی فکر کنم ! درخواست کمک؟ مسخره است!
فعلا توانایی شنیدن حرف های منطقی و درخواست کمک رو ندارم! ممنون از تمامی تلاش های تماشا چیان عزیز بخصوص شما دوستان عزیز که ظاهرا دارید کمک میکنید ولی لبخند احمقانه تون رو واضحا میبینم!
یه بار برای همیشه ! مهم نیست من چقدر داغون یا .... باشم من واضحا قیافه های عجیب و حس های رو میبینم فقط متوجه اشون نمیشم دلیل پشتشون رو هیچ وقت نمیفهمم فقط میدونم این آدم اینطوریه یا هرچی!
همین!
پس لبخند های بی اهمیت و حس واقع بینی اینا؟! ممنون! به اندازه کافی صرف شده! لطفا برای بقیه خرج شود!
درگیر ادما؟ اگر ه یه چیز از من درست شناخته باشه اونم اون جمله ای بود که گفت این؟ این اصلا آدما براش مهم نیستن اصلا اهمیت نمیده که چی چطوریه!
....
در مورد خودم؟ دیگه نمیدونم چطوری هستم! دیگه به هیچ چیزی اطمینان ندارم
بخشی از وجود من میخواد بجنگه ادامه بده تلاش کنه ولی بیشتر وجودم مرده و اون بخش جنگجو اینقدر سر ایت بخش مرده داد زده که دیگه صدایی برای فریاد نداره اینقدر بازو های اون فرد گرفته تکون داده تا بیدار بشه دیگه دستاش خسته آن! و من
من نشستم جنگ بی پایان و نا برابرشان نگاه میکنم! و نمیدونم چقدر دیگه میتونم مقاومت کنم شاید تا دوشنبه ظهر بعد یه بالا آوردن و خدافظی با تمام گریه ها و تلاش هام جون کندن هام سردرد هام معده درد هام و تمام روزای که دوستشون داشتم و تمام آینده ای که چینده بودم فقط چون خسته ام! همین
بهش میگن لگد زدن؟ لگد زدن به همه چی؟ اووو حتما اینطوری که خب اگر نخواستم میرم خارج اگر نخواستم دوباره کنکور میدم ها ها جک های خوبی هستن ولی در حد جک هم حتی کاربرد ندارن!
تموم شدن یعنی به معنای واقعی تموم شدن یعنی رفتن بدون برگشت به محیط آکادمی! دان! و من اینو خوب میدونم! ولی تحمل حضور خودم بدون هیچ حس خوبی رو دیگه ندارم توی دبیرستان تونستم توی راهنمایی تونستم ولی خب یه جایی آدم نمیتونه دیگه !
من فقط یه موجود انتخاب کرده بودم! و اگر قرار نیست موجودیت من با اون موجود درست پیش بره خب کاری ندارم نمیتونم رو کسی حساب کنم یا حرف بزنم یا هرچی! بالاخره یه جایی از مغز منم میگه هی داداش یه دوستی یه چیز با اعتمادی چیزی پیدا کن دیگه ممنون!
ولی خب اوکیه! همه چیز اوکیه!
و اگر بمونم! سه ماه تلاش میکنم اگر بمونم! فکر کنم تمام آدمایی که من دیدن یه بار به شوخی جمله برم انصراف بدم ازم شنیدن و فکر بیشتریاشون با یه نگاه هه مسخره تو که همه چیت ردیف میخوای واسه چی! رو دیدم! و آره همینه
یا میتونم ادامه بدم یا نمیتونم ! و اگر تنها باشم؟ برام کافیه برام کافیه این حجم از تنها بودن ! و تقصیر هیچ کس نیست!
حرف زدن! اووو بسه!
من همین حالاش ام زیادی اسپویلم!
سرم درد میکنه! گردنم هم درد میکنه قدری که از درد نمیتونم نفس بکشم نمیدونم براتون پیش اومده یا نه!
اوضاع جالبی
عین خر بی علف دارم وزن کم میکنم کل روز گشنمه ولی لقمه دوم سیر سیرم حتی الانم گشنمه اما فکر کردن به غذا حالم بد میکنه!
دست من نیست میدونی بعضی چیزا فقط تقصیر من نیست فقط دست من نیست!
من همینجا ام وایستادم تو جایی که زیر پام هیچی نیست! حس سقوط دارم ولی همش دارم بالا نگاه میکنم! مردم ولی حس میکنم یه نفر تمام تلاشش داره میکنه که زنده بمونم و من گیر کردم بین هیچی!
الکی دارم تلاش میکنم همیشه همینه الکیه! تلاش بیهوده!
این دفعه نمیخوام فقط یه وقفه بی اهمیت ایجاد کنم که وقتی دوباره برگشتم به درس حس سرخوردگی بیشتر و عذاب بیشتری داشته باشم نه ممنون
این دفعه یا کل رویا هام حذف میکنم یا زنده میمونم!
خب !
فهمیدی؟
آفرین !
...
جالبه در حالی که هیچ عقلی نداری و نمیتونی درست فکر کنی و گریه یا هرچیزی کنترل کنی در عینحال میتونی خوب رفتارکنی عادی باشی و انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
این تا ابد بعد جالبی از خودم خواهد ماند!
میخواین ببینین لوس بودن من چه شکلیه؟ لوس بودن و ضعیف بودن و مسخره بودن من این شکلی دقیقا
تو خونه نمیتونم بمونم چون دعوا و گریه و مسخره بازی نه میتونم بخوابم نه میتونم مچاله شم نه میتونم بگم کاریم نداشته باشین فقط باید برم بگم آقا من خوب شدم من عالی ام خیالتون تخت من از دوشنبه روال گه زندگیم میگیرم میرم جلو بس کنین من یکیو! از اون ورم استرس اون یکی که بیاد پاچه منو بگیره تو چرا اینکار کردی تو چرا وسایلت اینجاست تو چرا اینت اونه اونت اینه
گریه این لوس کردن اون هر ثانیه تو مغز من
بیام دانشگاه گور ندارم که گریه کنم گور ندارم بچپم توش هرکی میبینم میگن خوبی نه آقا جان خوب نیستم ولی توام درد منو نمیتونی دوا کنی نهایت میگی وا چرا اینطوری فکر میکنی نهایت میگی عه خب سال دیگه اتفاق های خوبی برات میوفته پس فکر من خر نکنین ازم نپرسید خوبم خوب نیستم
بخوام تو سالن مطالعه بچپم بهش میگن فوبیا بهش میگن ترس بی دلیل بهش میگن عذاب انگار یکی همونجا دست انداخته دور گردن من هر ثانیه که بیشتر میشینم اونجا بیشتر گردنم فشار میده فشار میده فشار میده حس میکنم خفه دو عالمم
سرم بندازم پایین باشه ميندازم پایین دوست ندارم باشه هیچ دوستی ندارم
میخوام برم یه گوری محو شم هیچ کس منو نبینه هیچ کس نپرسه خوبی یا بدی هیچ کس واسه من گریه نکنه هیچ کس باهام حرف نزنه
کدوم گور برم نمیدونم گور ندارم
میخوام یه قبرستون باشه تنها باشم با میت ها همونجا بشینم با میت ها حرف بزنم جواب نشنوم آخرشم یه جای تنها تو اون گورستان پیدا میشه بخوابم بلند شم زندگی کنم!
میخواین بدونین وای این چه لوسه همه مشکل دارن بله من یه لوسم که دیگه نمیتونم در برابر مشکلات کوچیک وایستم همینم همینقدر بودم بلد نیستم بیشتر از ین بجنگم بگم آره من قوی ام من خوبم من عالی ام همه چی اوکی دارم درس میخونم دارم کار میکنم
نمیدونم بزرگترا چطوری زندگی میکنن ولی من خسته شدم از این رفتار آقا خسته شدم چطوری بگم؟ وقتی فلانی مرد وسط امتحانام همینطوری بودم وقتی اون یکی رفت عمل کنه همینطوری بودم اصلا میگفتن این چیزی بارش نیست داره میخنده اسکله وقتی هرکی هرچی شد همینطوری بودم الان دیگه نمیتونم الان دیگه نمیتونم تنها کاری کنم
جا ندارم دور باشم جا ندارم نزدیک باشم هیچی ندارم من دیگه مغز ندارم بیاین مغزم بگیرین مال شما ها
میخواین مسخره کنین خب بکنین
میخواین بگین عخی طفلک چقدر کوته فکر بگین
میخواین بگین بی عرضه است بگین
میخواین بگین ما با مشکلات بزرگ تر جنگیدیم بگین
میخواین بشینین موعظه کنین بگین
من همینقدر بودم من قبلا جنگیدن هام جنگیدم دوم نیاوردم الان لازم دارم یکی بگه اشکال نداره!
هرچی!
هرچی شما ها میگین!
میخواین بگین او تازه اصل زندگی ندیدی کم آوردی بگین
آقا هرچی میگین حرف شما درسته متین اوکیه! من عرضه ندارم من اووو کجا هاش دیدی ندیدم من خسته ام از جنگیدن تنهایی ۵ ماه جدی جنگیدم نفسم دیگه بالا نمیاد نمیتونم وسطش بگم حاجی استپ همین
حتی نمیتونم به جایی تکیه بدم میخواین هرچی بگین من اینطوری ام
بگین اصلا بگین همش درسته همه همه همه اش درست چیکار کنم! کاری از دستم بر نمیاد دیگه راه نداره
از آلام میخوام بشینم زار بزنم
راه برم زار بزنم
بشینم زار بزنم
فقط تو خواب راحتم که اونم نمیتونم بخوابم
همین
میخواستین ببینین این کی کم میاره؟ کی نمیتونه؟ کی عرضه نداره؟ میخواین امتحانش کنین من از کل امتحانا رد شدم! تموم شد! تموم شد !
تئاتر آرتا اینطوری اونطوری گریه نکنه بی احساس میتونه قویه فلانه تموم شد آقا! همه ام حق دارن با این موجود رفت و آمد نکنن هیچ کس از این موجود خوشش نمیاد خب حق دارن خوشتون نیاد اصلا همین الان میگم خوشتون نیاد!
چی بگم؟
من حرف ندارم حرفا هما حرف و تفسیر های شماست!
من تلاش کردم مچاله نشم نشد! هیچ کسم با کاغذ مچاله کاری نداره
آره هرکی هرچی میگفت راست میگفت من سطحی نگرم من سطحی ام اصلا من قدر نشناسم من فقط میخوام جلب توجه کنم من فقط فلانم من اینطوری ام من بی لیاقتم من بی عرصه ام من کافی نیستم من ارزشش ندارم آقا همش همینه همینه همینه من همه اینا رو دارم هرکی ام تاحالا نفهمیده به خاطر ذات خرابم بوده که تونستم بپوشونم همشو تمام شد بیاین تایید کنم همش تایید کنم! بی عرضه لوس حسود دست پا چلفتی تنبل عوضی و... همش آره همششششششششش
اینجام اگر مینویسم چون گور ندارم گورم همین اینجاست
این آدم خیلی آسونه فقط ناراحت و آشفته است فقط زیادی بزرگش کرده همه چیو ! بله درست می فرمایید
آره این دختره خیلی کریپی و ترسناک هستش لطفا ازش فاصله بگیرید!
...
دارم منطقی فکر میکنم دیگه! نمیشه ! نمیتونم کاری بکنم ! بله درسته! منطقی فکر میکنم! همین دیگه لوسم! اینطوری نیستم که مفید باشم! منطقی دیگه! هزار تا آدم اینطوری هستش! منم یکیشون دیگه! منطقی دیگه! خوب هم میشم فقط تازه اینطوری! مث بقیه وقت ها! معلومه همیشه خوب شدم! منطقی ام دیگه! گوشم با شماست منطقی ام!
من حرفی ندارم اعتراضی ندارم مشکلی ندارم همه اش عقلانی و منطقی و درسته! چی بگم والا!
یه قضیه جالبی بود خواستم واسه شما گل های تو خونه ام تعریف کنم !
بحث قول دادن و این ها بود و من رفتم طبقه همکف مغزم پشت یکی از کتابخونه ها یه دفترچه کهنه برداشتم خاکش گرفتم عینکم گذاشتم مث پیرزن ها چشمام تنگ کردم عینک عقب جلو کردم و دفترچه رو دور گرفتم یکم دهنم باز کردم و با اخم متفکرانه ای سرم تکون دادم و آهان اهن کردم که یعنی خودشه همینو میخواستم !
بعدش دفترچه رو باز کردم حالا بیاین بهتون بگم!
من به چند دلیل عزیزان دلم قول نمیدادم ! یکی از دلایلش که پر برهمگان واضح بودم و اونم آخرین باری بود که توی عمرم قول دادم اون زمانی بودش که با ی توی پایانه ایستاده بودیم حرفای قشنگی بینمون گذشت و کاش من احمق اون پیام هارو نگه میداشتم و اصلا یادم نمیاد چرا و چطور پاک شدن! و خب اونجا قول های زیادی دادیم که خب همونطور که باز در جریانید هیچ وقت هیچ کدوم عملی نشدن!
و اتفاق بعدی زمانی بود که اون صبح خسته و کوفته همراه با داد و قال های دور خالی مسخره معین رفتم روی برگه نوشتم من سال دیگه این موقع روانشناسی فلان دانشگاه قبول شدم و زیرش امضا زدم در صورتی که نه اون سال و نه سال دیگه نه هیچ وقت دیگه اون برگه و نوشته هاش با امضای من عملی نشد و این از اون موقع هر ثانیه منو و وجودم میخورد! که نتونستم عمل کنم به چیزی که نوشتم و بقیه هم بودن و...
و خب تاریخچه اصلی رو هم اگر بخوایم ورق بزنیم بر میگرده به زمان طفولیت ام جایی که انسان های بزرگ بهت قول هایی میدادند با تضمین ولی هیچ وقت عملی نمیکردند و من از این کار متنفر بودم از معلم کلاس اول بگیر تا بقیه . در ۹۹ درصد مواقع انسان های بزرگ بهم قول میدادند که اینطوری میشود که این موقع می آییم که این موقع فلان ولی دریغ از عملکرد
پس کل خط قرمز من شد کسی که قول میدهد و عمل نمیکند و با آخرین خاطره قول دادن تصمیم گرفتم به همه بگم تلاشم میکنم و تلاشم میکنم و واقعا روی حرف کوفتی که هستم تا لحظه ای که بتونم و مسئولیت پذیر باشم وایمیستم ولی قول نمیدم! چون قول دادن بار سنگینی رو با خودش داره! ولی مسئولیت پذیری بار کمتری حداقل برای من به وجود می آره!
حالا چه شد که گفتم؟ اهان
قضیه از این قرار بود که اتاقی سفید بزرگ با دیوار های بلند پنجره هایی تا سقف و باد ملایم و پرده های حریر بی روح در نظر گرفته که در وسط آن میزی به وسعت میز شام آخر باشد ایستاده یک سمت میز با مصمم ترین چشم ها دست هایم رو میز گذاشتم و گفتم من آماده ام که قول بدهم که قول بدهم و تا جایی که زنده ام بدون هیچ حرفی به عنوان یه انسان بزرگ روی قول ام باشم ولی تا چشم کار میکرد پشت میز و درون اتاق کسی نبود
تنها صدای شاخه هایی بود که برگ های مزخرف رنگی اشان رو روی کف پوش سفید بی نهایت خشمگین زمین بیرون اتاق میریختند!
....
خلاصه اینارو گفتم داستان که بگم ناتوانی در غذا خوردن وفتی کل وجودت گشنته بد دردی غیر اون درد سر و گردن و ناتوانی خوردن مسکن هم همینطور زنده باشید جوانان
یاد اون قسمت تد افتادم که کاپیتانشون بین دو نیمه داشت میرفت تو رخت کن که یکی از تماشا چیا که همیشه فوش بد میداد این دفعه ام فوش داد و اما این دفعه کاپیتان تیم رفت تو جایگاه تماشا چیا و باهاش دعوا کرد طوری که از زمین اخراج شد و نیمه دوم نرفت!
خلاصه کنفرانس مطبوعاتی شد و یکی از مربی ها اومد که حرف بزنه!
گفت آره کارش اشتباه بود و ... ولی میدونین نمیزارم قضاوت کنین یا بگم آره خیلی غیر حرفه ای بود یا هرچی
چون یادمه یه بار وقتی هنوز تو تیم حرفه ای بازی نمیکردم و ... خیلی جوون بودم ولی تیم بزرگسال بود! یکی از هم تیمی ها داشت بچه دار میشد یه بار همینجوری که داشتیم جک میگفتیم حرف به این رسید که آره حتی منم اینطوری میتونم پدر بچه فلانی باشم و اون فرد یهو از کوره در رفت و اومد منو تا جا داشتم زد که خوبم زد + و باعث شد چند تا از دنده هام بشکنه و یه مدت از بازی محروم بمونم و...
و خب بعدش فهمیدم که اون توی همون روزا بچه تازه به دنیا اومده اش از دست داده بوده
پس آدما رو نمیشه ازشون به خاطر یه رفتار یهویی فقط ایراد گرفت این واکنش اونا ناشی از یه جمله یه کلمه یا یه جک نیست ناشی از اتفاق بزرگ تری که درونشون رخ داده و حالا دیگه نتونستن جلوش بگیرین!
قضیه همینه اینکه بهم بگن فکر کن چیزی نشده آره سال دیگه برات بهتر اتفاق میوفته تو فلانی ذهنت خالی کن درس بخون یا هرچیزی ناشی از همین که فکر میکنین من صرف یه جمله گفتم تمام!
و عجیب تر اینکه این تخم مرغ بزار جلوت هی دورش بچرخ هی حالت دفاعی بگیر بترس بحث کن بگو تو فلان بگو تو بهمان ببین چطوری قراره بهت ضربه بزنه درحالی که این تخم مرغ حتی نمیتونه تکون بخوره!
هی دفاع کن هی بگو فلانی آدم خوبی تو بد برداشت میکنی هی بیا اون فرد جاج کن بهمان کن و... بدون اینکه درونش ببینی!
آره! اوضاع جالبیه!
شاعر میگه حال من مثل عروسی ست که بختش مرده
پشت در منتظر است آینه قرآن برسد!
اینکه من ناراحتم اینکه من نمیتونم بشینم نمیتونم ادامه بدم نمیتونم بایستم کی میدونه یه روز تموم میشه یا نه! همه هم همینا رو میگفتن میتونه تحمل کنه فراموش میکنه یه روز فلان داره شورش میکنه ولی مرد! شونصد تا آدم به خاطر اینکه فکر میکردیم تحمل میکنن و قوی آن و دوم میارن مردن! شونصد تا آدمم دیگه برنگشتن و هرچی!
حوصله روضه خوندن نیست
اینجا ام جای نیست که بخوام واقعیت رو بنویسم مخصوصا وقتی کسی مثل مریم ممکنه هر ثانیه بیاد این بخونه!
ولی خلاصه همینه
دوسال تلاش بیشتر تمام روزایی که دوم اوردم گریه کردم میخوام بزارم کنار؟ اره؟ دوسش دارم؟ با ذره ذره وجودم با تک تک سلول های سالمم دوسش دارم دوسش دارم که راه برم اونجا که تلاش کنم که به خودم افتخار کنم !
ولی احساساتم به منطقم طوری پیروز میشن گاهی که تمام این ذره ها نمیتونن منو جمع کنن و بزارن ادامه بدم! و این هست!
حوصله حرف زدن نیست حوصله نوشتن نیست حوصله باز کردن چشم هایی که باز نمیشن از سردرد نیست
حوصله گفتن واقعیت ها نیست
حوصله هیچی نیست!
تاریکی و کز کردن است و بس!
گفت فقط محض خاطر من یه روز دیگه بدون اینکه درس بخونی فقط یه روز دیگه برو برو و اگر نتونستی دوم بیاری همون جا بهم زنگ بزن تا بیام
و فقط یه روز دیگه تمام وجودم جمع میکنم که برم !
حالا حرفم اینه میخواین تظاهر کنم میخواین بگم باشه باشه! میگم باشه من درس میخونم من میرم من فلان میکنم که عذاب وجدان نداشته باشم بقیه اشم مث همیشه حتما خوب میشم دیگه مگه دبیرستان نشدم مگه کنکور نشدم حتما میشم دیگه اینطوری میخواین اینطوری رفتار میکنم رفتار و تظاهر به این قضیه که چیزی نشده همیشه واسه من بوده همین دو روزم خیلی خوب تونستم جمعش کنم و تظاهر کنم
به عنوان یه موجود لوس خسته میگم!
دیگه نمیتونم هرچی میخواهند فکر کنن!
آره برو برو شجاع باش برو با گریه درست بخون برو با نمیتونم بازم امتحان بده برو آره همین یه کار بلدین بگین برو برو فلان برو بهمان
خب شماها برین من دیگه بریدم من دیگه با گریه نمیتونم برم کاریو بکنم
....
رو مخی خودت خوب میدونی!....
.....
دارین طوری رفتار میکنین که کل وب رمز دار کنم رمز ام به یه تعداد معدودی بدم؟
.....
آره آره خاطره ها فقط خوبه لعنت بهشون که یه دقیقه دست از سرم بر نمیداره ! اصلا چرا اینطوری شد الان واقعا نمیفهمم واقعا نمیفهمم
مغز عزیزم داری بیشتر از چیزی که باید نابودم میکنی چون میخوای تسکینم بدی؟
...
قدر یه لحظه حضورم تو واقعیت نمیتونم دووم بیارم اینقدر که فکر میکنم اینقدر که به هر چیزی فکر میکنم اینقدر که خل شدم چرا همین الان همین چیزو باید میشنیدم؟ الان من چه گهی بخورم با این همه فکر الان چیو درست بچینم!
الان چیکار کنم وقتی اینقدر ناراحتم! وقتی ایییینقدر عصبانی ام از خودم!
خسته شدم واقعا نمیتونم باشم اونجا نمیتونم ادمایخوشحال بیشتر از این ببینم دلم میخواست منم فقط یه بار واقعی خوشحال میبودم!
خیلی ناراحت کننده اس که یه آدم بیاد بر اساس غم یه نفر که اونو بروز نداده و فقط واسه خودش نق نق کرده تصمیم بگیره که بیشعوره
اصلا دلم میخواد واسه خودم ناراحتی هام بنویسم دلم میخواد اینجا از کل دنیا ایراد بگیرم پرو باشم بیشعور باشم نفهم باشم خودخواه باشم کل صفت های بدم داشته باشم؟ نمیتونم؟ نمیشه یعنی؟
همین نیست مگه؟ آدم شخصیت های بد خودش یه گوشه مینویسه که وقتی رفت یه جایی دیگه اون شخصیت زشت نداشته باشه !
منم شخصیت زشت ام اینجا داد و بیداد میکنم که بتونم مودب باشم با شعور باشم با فهم باشم با شخصیت باشم ممنون دار باشم! همه چی باشم! همه چی !
تو ناراحتی هامم با کسی حرف نمیزنم تا خوب شم بعد حرف بزنم
حالا دیگه از ناراحتی خوب نمیشم پس با هیچ کس دیگه حرف نمیزنم تموم شد!
تصمیم درست اینه که حذف ترم کنم و مرخصی بگیرم تا خیلی با همه حرف نزنم!
جاییزه میخوای؟ کوکی شانسی؟ مگه اسباب بازی ام؟
هرچی میگم اشکال نداره چرا بازم اشکال داره اشکال نداره باور کن اشکال نداره
ولی نمیتونه اشکال نداره باشه اشکال داره همش اشکال داره سر تا تهش اشکال داره کلش اشکال داره اصلا همش منو خورد میکنه در هم میریزه اعصابم له میکنه اصلا اشکال داره اشکال داره اشکال داره اشکال داره بیاین بشینین بگین اشکال نداره
آخرین بار به همه اشون گفتین اشکال نداره نه؟ یادتون میاد؟ به مونبین ام گفتین اشکال نداره؟
به همه گفتین اشکال نداره؟
...
وای خودش باید تصمیم بگیره وای خب خودش تصمیم گرفته وای خب به من چه وای خب انتخاب خودش بوده وای وای !
....
تو کدوم سگی این وسط میگی وای عاشقم شده! وای خدایا یه بدبختی کم بود دوتا اضافه شد گمشو خدایی !
......
آدم ها این را فراموش کرده اند اما تو هیچ وقت نباید فراموش کنی تو نسبت به آنی که اهلی کردی مسئولی ! تو مسئول گلت هستی!
لازم تصمیم بگیرم؟
ولی نمیتونم تصمیم بگیرم چون باید با منطق ات تصمیم بگیری نه با احساساتت
زمان داره میگذره؟
بله داره میگذره و من هیچ کاری نمیتونم بکنم!
اسمش افسردگی؟
نمیدونم
فقط میدونم وقتی که بیدارم اینقدر گریه ام میگیره اینقدر ناراحتم که نمیتونم بیدار باشم نمیتونمچشمام باز باشه نمیتونم
اینقدر مغزم نابود شده خواب کیک و گل و آدمای خوشحال و علف زار بهم نشون میده فکر کنم اونم هی میگه چیزی نشده اشکال نداره منم هول شدم نمیدونم چطوری خوشحالت کنم حاجی!
آره دیگه همینا!
معامله؟
انگار قرار قبلی عملی شده که معامله کنم!
بیخیال حاجی چیزی که نخواد بشه نمیشه حالا من برم اسرار کنم؟
بزار یه بار حالم بد باشه بزار یه بار ضعیف باشم به خدا جونمدر اومد اینقدر خودم قوی و بی خیال نشون دادم دارم از هم شکافته میشم!
حتی نمیتونم پاشم برم بگم من قوی ام من میتونم بیا معامله کنیم!
من قوی نیستم نمیتونم بیشتر از اینم نمیکشم!
با رقابت و معامله و اینا نمیتونم جنازه بکشم رو زمین!
هیچ کاری نمیتونم بکنم!
به قول اون ممنون باش آنیا ممنونم!
آره من کل وجودم رد فلگ الان هم دارم به خاطر همه غم هام همه دلتنگی هام همه چیزایی که تو وجودم جمع کردم ریز ریز و ساکت بودم میپاشم ولی یه ترس تو زندگیم داشتم اونم عملی شد خداروشکر! دیگه چیزی نمیخوام!
....
خب بچه ها تمام چیزایی که دوست داشتیم تموم شد حتی خودمون! هیچی دیگه نیستش
.....
بیا بیا بیا بیا بیا فلان کار بکنیم بیا بهمان کنیم! من گه بخورم دیگه کاری بکنم من اصلا کار بلد نیستم چلاقم عرضه ندارم من خرم آقا من خر استم! تموم شد! من شعور ندارم! فکر ندارم عقل ندارمحسودم تموم شد ولم کنین
.....
به هیچی اعتماد نکن احمق به هیچی تحت هیچ شرایطی چقدر آخه تو نفهمی که اعتماد میکنی؟
الان یکی میاد میگه ببینید این فرد خودش خواست اینطوری بشود و کسی که بهش بر بخورد پس دیگه نباید با آن فردی که چیزی بهش گفته حرف بزند درست اش همین است امضا!
.....
تازه من اومدم از تک تک ادما بد گفتم آره بابا شعورش ندارم من کلا به ذات آدمیم که پشت همه حرف میزنه چون میخوام اونا نباشن من باشم!
درباره همه ها همهههه درباره بهناز درباره صبا درباره همه بد میگم که اصلا خودم دیده شم آخه گاوم آخه شعور شخصیت ندارم آخه دوستام نبودن آخه نفهم ام باید بشینم پشت دوستام بزنم! بگم وای این وای اون آخه خودم از خودم شخصیت ندارم بخوام کارای خودم نشون بدم باید یکی نابود کنم که بگم من عالی ام آخه نمیفهمم آره آقا همونطوری که تو فکر میکنی شوخی نکنا همون دقیقا تو عالی فکر میکنی تو درست فکر میکنی تو منو اصلا درست شناختی
تراپیست نتونست بشناسه تو شناختی اصلا همتون منو درست شناختی من عوضی ام من نکبتم من بیشعور ام من تمام صفات بد دنیا رو دارم آقا درست شناختین به خدا عالی شناختین
من فقط ذهنم آدما آخه شعورم نمیکشه ذهنم خواهرم باشه که دوسش دارم که دلم براش تنگ شده اصلا اینقدر بیشعورم که دلم تنگ نمیشه شخصیت ندارم که دلم تنگ بشه دارم مگه؟
هرچی شما بگین درست گفتین حرفتون متین ! اصلا من عقل ندارم من منطق ندارم من تصمیم گیری بلد نیستم من بچه ام آره آقا همونه دقیقا همون درسته دوستای عزیزم
بیاین عین من نباشین اصلا کل زندگیم مینویسم پخش میکنم بین همه ترمک ها و غیر بدونن مثل من بیشعور نباشن اصلا منم شناختن نزدیکم نشن ضربه بخورن آره بابا همینه
همین کارو بکنین همین راه برین همینه
همینه دقیقا همینه
بعدم تنهام بزارین چون من تیک سرم نمیتونم کنترل کنم گریه ام نمیتونم کنترل کنم تهو ام نمیتونم کنترل کنم مغزم نمیتونم کنترل کنم غذا نمیتونم بخورم
ولس خوب میشم آره بابا خوب میشم خوب میشه آره داداش خوب میشه ببین خوب میشه اینو بلند به همه بگین این لوسه حوب میشه داره زیادی شورش میکنه خوب میشه آهای خوب میشم هی خوب میشم معلوم نیست خوب میشم تموم میشه خوب میشم!
چون غصه کوچیک چون دارم همه چیو بزرگ کنم آره خوب میشم لوسه بزرگ میشه میفهمه خوب میشه
آره خوب میشم
آره آره آره آره آره آره آره آره آره آره هرچی شماها میگین درسته هرچی همه میگن درسته هرچی کل دنیا میگن درسته افرین افرین
درسته آقا درسته درسته خانوم درسته رفیقم درست همه چی درسته بله بله بله بله بله
من بچه ام بزرگ میکنم همه چیو ناراحتیم مال خودم به خودم ربط داره تو وجود منه تو قلب منه تو تک تک سلول های منه ب شما که نمیخوام بدم اش تو چیزی که میخوای بخواه آره همینه
غم های شما جدیه کارای شما درسته زندگی های همه درسته مال من نیست
تموم شد رفت دلم میخواد دلم میخواد ناراحت باشم دلم میخواد به خودم حق بدم مردم اینقدر حق ندادم مردم مردم مردم مردم مردم
حق ندین فدا سرم
اصلا کل زندگیم فدا سرم ولم کنین
بزارین بمیرم
چقدر بی عرضه باید باشم که خودم نکشم چقدر بیشعور باید باشم که خودم نکشم واقعا چقدر؟
خیلی باید احمق باشن که فکر کنن به خاطر ۲ تا چیز ناراحت شدم
انگار شعورم نمیرسه باید درس بخونم
انگار من نفهمم نمیدونم باید منطقی فکر کنم
انگار گاوم نمیدونم نباید ناراحت باشم
انگار نمیدونم سوگواری چیه
انگار این ناراحتی یه ۲۴ بگذره تموم میشه
انگار کنکور ندادم نمیدونم انگار نمیفهمم خرم گاوم بلد نیستم
انگار من نمیدونم ناراحتی های بزرگ ترم هست انگار نمیفهمیم انگار شعور ندارم انگار عقل ندارم
فکر میکنن خودم بهشون فکر نمیکنم فکر میکنن نمیفهمم که چی درسته
میدونم چی درسته ولی اینقدر ناراحتم اینقدر قلبم درد میکنه اینقدر خستم اینقدر دلم برای همه چیز تنگ شده اینقدر همه چی هستش که نمیتونم بس کنم
چرا نمیفهمین نمیخوام بدونم شماها چیکار کردین نمیخوام بشنین منطقی تو صورتم بگین اینطوری اون طوری
چقدر گاوی که نمیفهمی که من ناراحتم میخوام یه سال مرخصی بگیرم میگی سال دیگه برات بهتره
من میدونم چی باید بکنم چرا شعور ندارین
من فقط یه نفر میخوام بشینه جلوم یه بار محض رضای خدا بگه اشکال نداره قوی نیستی اشکال نداره ناراحتی اشکال نداره گریه میکنی
نمیخوام حرف بزنی
نمیخوام حرف بزنم نمیخوام فکر
فقط میخوام یه نفر باشه بهم بگه اشکال نداره
.....
بقیه اش حوصله نمیکنم بنویسم
چشمام باز نمیشه
حتی شفاف ام نمیبینه!
یه جنازه رو بردار زنده کن لحظه ای که ۳ تا چاقو تو وجودش و کله اش گیر چاقو هاش بگیرش چاقو هارو در بیار دوباره فرو کن پرتش کن پایین دره
قرارداد رنده کن تو صورتش
یه جنازه یه سال محض رضای زندگی مزخرفی که داشته و مرد فریاد کشید من هی دارم میپوسم نه من واقعا پوسیدم نه لطفا دست نزن میریزه میپاچه نابود میشه لطفا نه! ولی زنده اش کرد پرتش کرد گفت بمیر همین که هست خودت اشتباه کردی آره من اشتباه کردم مث همیشه
من اشتباه کردم که الان یاسمن پیشم نیست
من اشتباه کردم که الان اینجا وایستادم
من اشتباه کردم که گفتم خوب نیستم
من اشتباه کردم که خودم بودم
من اشتباه کردم که کمک خواستم
نمیتونم هیچی تقصیر هیچ کس بندازم نمیتونم بگم آدم بدی همش تقصیر منه همش منم همش منم
دیگه بیشتر از این نمیتونم از خودم متنفر شم دیگه بیشتر از این نمیتونم بشکنم گفته بودم گفته بودم امسال ممکن خورد شم دیگه بیشتر نمیتونم من همینم همین طوری راهم میرفتم ولی دیگه خیلی شکستم دیگه نمیتونمتیکه هاش بهم بچسبونم دیگه نمیتونم بدتر از این باشم
۳ ماه گریه کردنم خوب نشده تا شب خوب میشه
چرا اون موقع که تیکه هاش نصفه بود میتونستم نشد! کاش همونجا التماس میکردم نه اینجا بگو اینجا دوباره منو بکش الان نه!
خیلی احمقی آرتا خیلی
قلبم خیلی بیشتر از چیزی که هست درد میکنه دیگه همه این درد هارو باهم نمیتونه تحمل کنه
چون جفتتون زمانی زر میزنین که من درس دارم و بیشتر رو اعصاب همه چی!
اینقدر فشارم گهه اینقدر یه طرف صورت و دست و گردن و سرم درد میکنه که اگر قدرت درک و فهم و تفکر منطقی ام نبود میگفتم سکته کردم( الکی بزرگ کردن چیزی که نیست!)
ساییدن بابا ول کنین هرچی میگین همون افرین
یاد اون شبی افتادم که خبر فوتش بهم دادن! همینقدر ناراحت بودم همینقدر مجبور کردم خودم که درس بخونم همینقدر سنگین بود همه چی
از فکر های مسخره ات کم شده؟
نه
میدونی باید چیکار کنی؟
نه
حوصله داری؟
نه
حالت خوبه؟
نه
میتونی منطقی حرف بزنی؟
نه
از دیشب بهتری؟
بله
باید درس بخونی؟
بله
فردا امتحان داری؟
بله
پس باید اون بخش های نه رو فعلا بزارییه گوشه و به چیزی که جوابش بله هست برسی! تموم شد!
همه چی داره مغز منو میسابه از همه بیشتر اون بخشی که ورداشت امشب گفت دغدغه هات کوچیکن
خب باشه .
ورداشته میگه تو لوسی عقب میشینی باید با این کارکنی تا بفهمی که با بقیه راه بیای میگمنمیکشم میگه نه فلان
دارین همتون مغزم سوراخ میکنین بزارین یه شب بدون گریه تمرکز کنم یه گهی بخورم دیگه نمیتونم اعصابم دیگه نمیتونم دیگه نمیتونم آره همتون درست میگین من نمیتونمدرست فکر کنم لوس شدم فلان شدم چمدونم گیو آپ بکنم و فایتر نیستم و الم و بلم همش راس میگین الان نمیتونم فکر کنم
به طرفم میگم میگه باشه سعی میکنم بهت نبینم مرسی عباس اقا!
دارین مغزم میسابین دارم مغزم میسابم
میخوام یه شب گریه نکنم فقط یه شب نمیزارین
آره من نقش قربانی لوسم میخوام باشم میخوام باشم ساییدین بیاین کاپ عالی بودن بدم بهتون !
من نمیتونم ولم کنین اه میخوام لوس باشم دقیقا میخوام تو وبلاگ خودم لوس باشم
بقدری اعصابم خورده به قدری اعصابم خورده به قدری اعصابم خورده که یه سانت فقط یه سانت دیگه بگذره هر قضیه ای هر کوفتی اصلا یکی بگه بالا چشمت ابرو همونجا حتی اگر یه سنگ باشه میرم طرف اولین سنگ اینقدر سرم میکوبم بهش که بمیرم اگر یه پله باشه یه طوری میوفتم که بمیرم هر کوفتی باشه هر طوری باشه فقط اگر یه میل دیگه یه سانت دیگه یه چیز دیگه اتفاق بیوفته فقط میخوام همین کار بکنم مهم ام نیست چطوری هر طوری که از دستم بر بیاد !
شده با کاغذ دستم اینقدر میبرم که بمیرم دیگه روشش مهم نیست اینکه چقدر جواب میده مهم نیست من دیگه مغزم نمیکشه دیگه نمیکشه بلد نیستم با آدمای بی ادب چطوری رفتار کنم من فقط بلدم الان کنار بکشم چون نمیکشم نمیتونم با صلح و آرامش یه گوری زندگی کنم عرضشو ندارم
همه ام درگیرن که چی! تهش شد امشب نمیکشم آقا نمیکشم هرکی قوی دمش گرم من نیستم من بیشعور و ضعیف و گه و بداخلاق و خسته و بی عرضه ام که زود تسلیم میشه هیج کاری درست پیش نمیبره نمیکشم
الان من یه دزسگه آزمایشگاه امتحان دارم با این مغز بی مصرف نمیتونم بخونم نمیتونم نمیتونم اعصابم خورده اینقدر دیگه نبوده هیچ وقت الان هست ! برام مهم نیتس بعدا سخت تر میشه برام مهم نیست چی میشه چی هست چی چطوره
من دیگه هیچ گهی نمیخوام بخورم همین مزخرفی ام که هستم تازه میخوام انصراف بدم بدترش بکنم تموم شد رفت
رمز دار به دلیل رفتار های خشونت آمیزی که منشن شده در متن!
دیدی دیدی وای من از همه بهترم
کل وجودم حس میکنم پیک می بودن بلعیدتم چقدر چندش!
واضح!
بهم احساس اضافی بودن میدن!
توهین میکنن!
مسخره میکنن!
از اینکه بهشون نه بگم بدشون میاد و این قضیه رو تا حد ممکن به مسخره میکشونن!
دیگه از یه حدی بیشتر بد دهن ان!
فکر میکردم دغدغه های یکسانی داریم ولی اینطوری نیست!
دوست دارن تمام اطلاعات منو بدونن!
همش حدس میزنن که وقت هایی که باهاشون نیستم کجام چیکار میکنم!
عقایدشون بهت فرو میکنن
طاقت هیچ انتقاد و اینکه بهت بر بخوره و ناراحتی رو ندارن!
و از همه عصاب خورد کن تر میان میگن امتحان تو فقط ریدی ماها خوب دادیم واسه ما آسون بود واسه ما خوب بود!
و بد ترین عذاب توی تحصیل برای من اینکه قبل امتحان یه نفر بیاد بگه اینقدر خوندم تو چقدر خوندی بیاد بگه من اینارو خوندم سخت بوده یا بیاد یه میل تو بشینه شرو کنه درس خوندن حدی این منو عذاب میده که نگو و نیم تا یه ساعت قبل امتحان هم بیاد ازم سوال بپرسه بیاد نشون بده خوب بلده و اینا قشنگ باعث میشه هرچی خوندم و نخوندم بسوزه بره حتی اگر اون درس ۴ روز پیش ۵۳ دور کرده باشم واقعا نابود میشم!
و در کل موقع راه رفتن باهاشون بهم حس خجالت میده نمیدونم چرا ولی حس یه خیار لق لقو رو دارم که انگار دارم دنبال دوتا آدم صمیمی لش لق لقومو میکشم و تلاش میکنم خودم بهشون بچسبونم و مخصوصا اونجایی بیشتر عذاب میکشم که تو آزمایشگاه ها اثبات کنن کاری رو دونفره عالی انجام دادن و من بی عرضه ترینم و گاو ترینم و ازم سوالی ام نپرسن و... قشنگ همون خیار لق لقو!
و این حس تهو بهم دست میده!
مخصوصا جایی که به خاطر یه اشتباه کوچیک یهو سر آدم جلو استاد و دانشجو ها داد بزنه من ک...دهنت چرا خراب کردی! و این خیلی توهین آمیزه! خیلی!
واسه ایناس !
من خودم عالی نمیدونم من اصلا خوب نیستم و تمام تلاشم دارم میکنم خوب رفتار کنم ببخشم مودب باشم تشکر کنم قدر دان باشم گوش کنم بهشون بگم که این مشکل شخصی و خودم چس نمیکنم براشون کاری اگر از دستم بر بیاد انجام بدم اینا چیزای که فکر میکنم دارم انجام میدم ولی خب !
هرچی بتونم تحمل کنم اون بخش امتحان نمیتونم!.
....
ببخشید فردا از اون روزا نیست که بتونم خستگی و ناراحتیم پنهان کنم
لازم دونستم یاد آوری کنم اینجا برای خودم طرف بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی و دیده میشه به سر من حق دارد( نمیدانم چطور جمله را باید بهتر بیان کرد!) و هر کاری ام انجام بدم بازم کمه! و هر کاری بکند کاملا روال است!
و دومین حرف اینکه همون ص هم چس دغدغه است و از دغدغه های دیگران ایراد میگیرد و از این موضوع که فاکتور بگیریم حس میکنم تراپی باعث میشود که به جزعیات بی اهمیتی توجه کنم! ولی لازم میدونم برگردم تنظیمات کارخانه و به جزعیات توجه نکنم! کار خودم رو بکنم از آدمای درست زندگی ام ممنون باشم و تلاش کنم فقط روی کارم دقت کنم وجود و حضور بقیه آدم ها اونقدر اهمیت دار نیست که باعث بشه از دستشون ناراحت یا خوشحال بشم!
وقتی خودم درگیر آدمای رهگذر زندگی میکنم آدمای درست زندگیم از دست میدم!
یادم یه بار یه نفر گفت دورت خیلی پر کردی واسه همین آدم درست نمیتونه راهی پیدا کنه که بیاد نزدیکت! اگر دورت خالی کنی از آدمای بی اهمیتی که داری بهشون بها میدی آدم درست راهش پیدا میکنه و تورو پیدا میکنه لازم نیست هی چنگ بندازی بین یه کوت آدم بگردی و بگردی و بگردی! خودش پیدا میشه!
یادم رفته بودش . خوب شد یاد آوری شد بهم!
اینا رو داشته باشم هر روز یاد آوری کنم!
آخرین بار آدم درست از دست دادی چون عین روانی ها درگیر این بودی که یه مشت بی عرضه درخشان تاییدت کنن یا بهت توهین کنن! این دفعه نزار اینطوری بشه!
هر سال میگم هی بابا امسال بهتر از پارسالم همیم موقع بودم و هر دفعه میرم نوشته های پارسال همون موقع رو میخونم میبینم فاک نه تنها همون موقع خوب نبودم بلکه امسال بدتر ام شدم!
فکر میکنم پ اینا خیلی رو بازی میکردن خیلی بهتر بودن یه سری بچه ساده درس نخون بی حوصله که کم کم هم از هم پاشیدن
از این اضافه بودن و تف سر بالا بودن بین ص و ه حالم بهم میخوره !
اونا رو میشد اهمیت نداد رفتار هاشون واقعا اونقدر حس خورد شدن بهم نمیداد که اینایی که انتخاب کردم میدن! حس میکنم صحبت کردن باهاشون واقعا گه!
برم بقیه ناراحتیم بکنم! حق دارم دو روز از سال مال خودم باشم دستام بزارم رو گوشام و سرم بگیرم پایین و به هیچی خیره بشم !
نمیخوام بگم ولی شاید همین من ادم بی عرضه بودن از دست دادنم! تبریک میگم به خودم!
کاش بشه همه چی تاریک باشه مثل وقتی چشمات میبندی و هیچی نمیبینی این سباه سفید بودن و نصفه بودن خوش نمیگذره!
....
چرا یه نویسنده خوب بودی ولی ولش کردی؟ چرا فکر میکنم اینارو میتونم ببینم ولی خب به خودم شک دارم؟ چرا حس میکنم حسود و بی عرضه تم و فقط ملت طبق حماقت خودم جاج میکنم برای همین باید دهنم بسته نگه دارم؟ شایدم واقعا همینه!
....
برم سریال ببینم با بقیه چپس!
یاد پاندا افتادم که اوگوی بهش میگفت وقتی ناراحتی میخوری! وقتی ناراحتم میخوام نخورم ولی میخورم و حس تهو میگرم چون بدم میاد از روی ناراحتی چیزی بخورم و اوضاع بدی میشه! هم زدن مزخرف در مزخرف! ....
....
هر ثانیه کلنجار میرم که نه باید این پروژه رو نگه دارم اون آدم خوبی همه چی خوب پیش میره تو حساس شدی از طرفی میگم نه همین الان ولش کن تو که داری اذیت میشی
ولی تا بهمن! تا شروع ترم گه جدید به خودم وقت میدم بعدش از همه چی یا میکشم کنار یا همه چی خوب پیش میره!
خوبه بعضی وقتا فکر کنین و فرض کنین یه آدمی که داره تو صورتتون میخنده و بهتون مهلت میده و مودبانه باهاتون برخورد میکنه ممکنه از دستتون ناراحت بشه ولی چون به شدت بیشعور هستین و اگر عین خودتون باهاتون رفتار بشه کونتون کج میشه و بهتون بر میخوره چیزی بهتون نمیگه چون داره سبک سنگین میکنه که خوبیاتون باید نگه داره یا با یه جمله بزاره کج شین و جمع کنین برین!
....
حق بدین به خودتون چند ثانیه از اون عمر مزخرفتون دهن گشادتون ببندین!
چون منم قدر شما کما بیشتر بلدم از تمام نقطه ضعف ها و غیره اتون صرف خودتون نه استفاده از دوستان اطراف و نمره درسی و... بهتون توهین کنم آسونه واقعا!
و اینکه بگی وای نه خوبم خوبم بعد کج بشی واقعا رو اعصاب! من اگر میگم خوبم یعنی هستم یعنی دلیلش واسه خودم نگه داشتم بخوام زر میزنم منتظ کشیدن ناز بقیه نیستم برعکس تو ! بفهم!
....
بفهم بقیه ام مشکل دارن درکش اینقدرررر سخته! درک اینکه توهین امیز نگی وای خوب منم امتحان سخت داشتم خب بدرک عزیزم
درک اینکه بیای بگی عه فقط تو ریدی ما که خوب دادیم و...
چیاش سخته؟
درسته مگ آدم بدی ام بیشعورم بد اخلاقم اصلا حسودم بچه ام هرچی هستم! فقط دارم احترام هیکل گهت نگه میدارم چون فکر میکنم تو آدم خوبی هستی که یه روز بر حسب خسته بودن یه زری زدی! و میدونم آدم مزخرفی ام پس دهنم بسته نگه میدارم تا حدی که بتونم واقعا تا حدی که بتونم!
کاش کاری نکنین که یه آدم مزخرفی مث من که عین خر تو گل گیر کرده از هر روز دیدن خودش تو آینه حتی در حد یه ضد افتاب زدن یا شونه کردن موهاشم متنفر بشه از حرف زدن متنفر بشه ار هر چیزی بیشتر متنفر بشه شاید من واقعا آدم بی عرصه ام و عزت نفس پایینی دارم و اینا به شما ربط نداشته باشه فقط کافی که تو در جایگاه خودت سعی کنی آدم وار رفتار کنی! همین
حرفا و رفتار هاتون یه بار یه نفر کشت حتی برای خاک سپاری کسی که کشتین نیومدین!
کی میخواین بفهمین اطراف اتون پر از موجودات شکننده است که با توهین امیز حرف زدن و فوش دادن به اسم کول رفتار کردن و... و اینکه خب برام مهم نیست به درک که خوشش نیاد از من ممکنه فردی ناراحت کنین؟ رک بودن با بیشعوری فرق داره اگر فرقش نمیدونی هیچ کدوم نباش!
....
من از حرفت ناراحت شدم لطفا اینو تکرار نکن به تو ربطی نداره الان نمیتونم بیام
عه خب ب ... ام عه خب ب ک.... عه خب فلان مارو بگو تورو آدم حساب کردیم بدرک خب و...
چیکار کنم بگم اینو میگین نگم میگین چرا خودت لوس میکنی
چیکارتون کنم دقیقا نمیدونم!