منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
من نمیدونم چرا هر وقت خواستم واسه این جانور بخونم کند پیش میره کلا ۲۰ صفه اس ۸ صفه مونده همونم هی کش میدم
بخون بره دیگه!
تو وقتی عصبانی :
تو وینستون لایت میکشی
ما کرانچی با آلبالو میخوریم
ما مثل هم نیستیم!
هی میخواهم بنویسم ولی هی دارم دست دست میکنم کلا از آن روز هاییست که میخواهم یه کاری بکنم ولی هیچ کاری نمیکنم!
فقط در همین حد بگویم
انسان هابی را دیدم که انسان بودند برخورد های خوب و دلنشینی داشتند و فکر میکنم در نهایت اونقدر آرام و خوب بودم که بتوانند از خودشان برایم کمی بیشتر بگوید و فکر کنند که یک نفر به حرف های آنها گوش میدهد و این مرا خوشحال کرد!
انسان هایی بودند با زخم های عمیقی درون قلبشان که بعضا تا ابد هیچ درمان نمیشود و شاید جای زخم با عمق قابل تاملی همچنان با گذشت زمان قابل دیدن باشد
فقط نمیدانستم در آنجایی که من کمی متفاوت تر از آنها میزدم آیا آنها ها هم میتوانند زخمی که شاید من خودم برای خودم به وجود آورده ام را ببینند یا نه!
همه اش میگفتم آیا فقط من هستم که لا به لای صدای مبهم خنده اشان و در میان نور وجودی اشان آن جا که پنهان شده اند غمی را میبینم که مسبب این زخم است یا آنها ها هم آنچه را نمیخواهم میبینند؟
نمیدانم
کلا دلخوشی ام این بود که هنوز انسان های آرام و خوب هرچند با غم هایشان وجود دارند که به کسی آسیب نمیرسانند و خوب استند!
و من هنوز میتوانم با تمام مزخرف بودن وجودی ام انسانی باشم که ته مانده انرژی ام را جمع کنم و آن انسان هارا سر حرف بیاورم یا بگویم که من برای حرف هایتان شنونده خوبی استم!
همین دیگر!
خسته ام
از وقتی آمده ام خسته ام و خسته تر خواهم شد هرچند که میگذرد! اما همین است که هست!
اینقدر خسته ام که حس میکنم برای هر بار نفس کشیدنم ریه هایم باید خیلی تلاش بکنند!
و حتی نمیفهمم چه نوشته ام ! اوضاع جالبیست!
میدونی یه کلیپ بود میگفت من تو اتاقم دوتا صندلی دارم یکی برای وقتی که میگم اوکی از درس خودن خسته شدم و این صوبتا و میرم روش میشنم و بعد یه مدت از هیچکاری کردن خسته میشم و دوباره میرم سراغ کارام و با این کار میزان وقت تلف کردنم و اینا رو کم کردم ولی خب میدونی این رو من جواب نمیده من اگر همچین صندلی داشته باشم انگار بهم یه بخشی از بهشت دادن میتونم بشینم روش ساعت ها و هیچ کاری بکنم تازه از این قضیه ام راضی باشم.
همش از خودم میپرسم ملت چجوزی درس میخونن چطوری ذوق میکنن یا هرچی ولی جوابی واسش نیست! مث همون قضیه چندین پست قبل که گفتم دوستم به خودش واسه اینکه کاری انجام نمیده یا ناراحته چی میگه یا من چیکار میکنم!
یا مثلا اینطوری عه ببین یه ادم با کارای عادی مث نقاشی کشیدن خوندن مطالب طرفداری یه شخص یا گروه و دنبال کردن یه سریال یا فیلم و این صوبتا بعد میگم چطوری؟ بعد میگم خب شاید توام از دور همین شکلی و نمیتونی درست مقایسه کنی نمیدونم!
بعد میگم ملت چطوری ذوقشون یا نظرشون در مورد یه چیزی بیان میکنن؟ من چرا بیان نمیکنم؟ مثلا نمیتونم بگم این خوبه این بده یا نمیدونم ادما احساسات مختلفی دارن دیگه نمیدونم همون!
بعد میگم یعنی قبلا اینطوری بودم؟ یعنی قبلا میتونستم ذوق کنم ناراحت باشم خوشحال باشم تعجب کنم یا هرچی؟ نمیدونم
در هر صورت میدونم خیلی گند زدم و شکی درش نیست.نه تنها ادم معمولی نیستم بلکه یه لولم پایین ترم فک کنم.
میدونی میدونم انسان حسادت بر انگیزی نیستم اصلا چیزی ندارم که بشه بهش حسادت کرد یا هرچی ولی بعضی از رفتار ادمارو نمیفهمم مثلا چرا ناراحت میشن من درس خوندم ولی اگر یکی دیگه بخونه ناراحت نمیشن یا چرا انتظار ندارن منم ناراحت بشم یا مثلا یه سری کارا رو انجام بدم یا هرچی براشون جای تعجب داره؟
بعد اصلا من چرا اینجوری ام که باید یک نفر باشد که بهتر از بقیه باشد در لیستم چرا همینجوری راهم را نمیروم بیرون نمیروم جشن نمیگیرم و این صوبتا؟
بعد اون روز بحث زندگی نازیسته بود و واسم سوال بود چرا من زندگی نازیسته ندارن؟ یا شاید دارم نمیدونم . در هر صورت من دنیای رویایی خودم دارم ولی خب نمیدونم اون شکلی که مال بقیه هست نیست!
آره اسماعیل چه اوضاعی است چقدر انرژی برد چقدر تلاش کردم
ولی کلا این از اون چیز هاییست که نمیخوام کسی دلش به خاطرش برایم بسوزد یا مثلا بگوید عخی این را نگاه کن یا هرچی حتی راهکار هم نمیخوام! فقط حس میکردم یه جایی باید ثبت میشد که بعد اندی ماه دوباره این حس رو خیلی زیاد داشتم همین!
و آره اینقدر خسته بودم که کل روز خواب بودم و چند بار بیدار شدم ولی حتی نتونستم بیدار بمونم! اوضاعی
مثل وقتی که از کوه رفتن برمیگردی! مثل وقتی که نمیدونم! نمیدونم مثل چه وقتی بود مث وقتی بود که هیچ جونی برای بیدار و باز موندن چشمام نداشتم و کلا آره موقع راه رفتن از دم اتاق تا آشپزخونه دیگر خستگی شدید مارا فرا گرفت و همون گوشه ها نشستیم ! حس پیرزن بودن شدید!
ولی خب ، خوب تونستیم ظاهر را حفظ کنیم از همین راضی ام
اینکه کل قدرتت جمع کنی و بری بگی من زنده ام آره نمیدونم!
همین دیگه! خسته بودیم خوابیدیم خوب نشدیم
هنوزم خسته ایم انگار سه روز متوالی زیر آفتاب و دمای بالای ۳۰ درجه راه رفته ام به من هیج برای خوردن داده نشده!
دیگه واقعا وسط غذا خوردن هم نمیتونم غذا بخورم یعنی عمیقا دلم میخواد غذا بخورم ولی نهایت تا ۴ لقمه اولش خوبه! بقیه اش تلاش بیهوده است که ملت از نخوردن من ناراحت نشن!
آره بابا .
تازه وسطش خسته ام میشیم!
همین دیگه!
تلاش کردیم برای هیچ
برای حماقت؟! نمیدانم!
بخوابیم که خسته ایم و درس های چهارشنبه و امتحان پنج شنبه مارا فرا میخوانند!
اوضاع بدی نیست فقط خستم خوب میشم! فقط یکم نیاز دارم فکر کنم چیا رو گفتم و چیا رو نگفتم آره شبیه معتاد هایی که توانایی گفتن کلمات به طرز صحیح ندارن! چمیدونم!
خوبم خوب باشید! تلاش کنید! منم تلاشم میکنم !
میدانی جابه جا کردن این جنازه هر روز داره سخت تر میشه و منم این اواخر دیگر برای جا به جا کردنش از نفس افتاده ام!
همش نق نق میکنی بس نمیکنی؟!
ول کن دیگر!
یکی بگه بریم بیرون بهش میگم دقیقا میخوای چیو ببینی زشت که بودم مو که به سر ندارم ریقو ام که هستم اخلاقم ام که ریده اگر چیزی هست واست جدید باشه بگو همینجوری تایپ کنم من واسه هر دفعه بیرون اومدن یه ساعت تو دلم گریه میکنم و تا لحظه آخر میگم این چیه آخه! آره خلاصه!
با اینکه اونقدر چاق نیستم ولی حس چاقی شدیدی منو فرا گرفته که رها نمیکند! جالب است!
اینکه کسی دلش برام تنگ بشه یا جویای احوالات ام از بقیه باشد عمیقا اینقدر عجیب است که حداقل ۳ بار باید از کسی که تعریف میکنه بپرسم جدی میگی دیگه؟!
ولی خودمانیم ها من کلا ناراحتی هایم یه مقدار کم بیشتر طول نمیکشد! مثلا همین امروز رو ببین هیچ درس نخوانده و به معده سگ محل شدیم و یادمان رفت دیروز درد های شونه به سراغمان آمده! برای خود به افزایش زیبایی نداشته پرداختیم و گفتیم ای بابا بیخیال دنیا و آخرت!
والا به خدا!
همه چیز رو یادتان برود فرزندانم چون شما کار های مهم و درس دارید و هزار و یک کار!
اون شب داشتم با دوستم میگفتم این واقعا واسم عجیبه که تو از سر خوندن اون کتاب و چمدونم تامل در خویشتن و اینا ناراحت شدی یا به قول خودت اسمش را بگذاریم افسرده شدی و نتونستی کار هات انجام بدی! فکر کنم انسان های عادی اینطوری هستن!
ولی خب من اینجوری ام که حتی اگر از جنگ زخمی برگردم میگم خبه خبه خودت جمع کن و کارات بکن و بعد یه ساعت نهایت خوابیدن کارام میکنم چون وقت فکر کردن به این چیز هارو ندارم
درسته نفهمید من چی میگم ولی خب واسم قیاس عجیبی بود! نمیدانم!
هر ۵ ثانیه: پست مسخره نزار وبلاگ تابلو داری نق نق میکنی بسه! محتوا داشته باش!
باید بهشون میگفتی مردی! آره خب!
کلی حرف واسه گفتن دارم ولی حوصله تایم نمیاد همون تو حدیث بسیار بخوان و این حرفا!
دیگه نمیتانم عمیقا سیگار میخوام تجربه اش نمیدونم چجوری ولی فکر کنم از هیچی بهتر باشه ! ولی نمتونم ولی کل مغزم همش اینو تکرار میکنه!
..........
ساعت ۳ صب سیگار هیچی یکی محض رضای خدا توی این عمرمون به ما الکل نمیده!؟
آیا این رواست که چیزی برای مست کردن نباشد و تو زل بزنی به افق !
بهم افتخار نکن حوصلشو ندارم همینجوری خوبه!
وقتتون واسه من خالی نکنین من حتی خودم وقتمو واس خودم خالی نمیکنم! آدم نفهمی هستم میفهمم خوبین و محبت میکنین ها ولی نمیتونم بهتون برگردونم و از همه اش فرار میکنم! همین! یهو دیدی هیچ کس دورم نیست فقط چون حس میکردم بدرد نمیخورم نمیدونم کلا میگم من چیز بدرد بخوری نیستم واسم وقت نزارین
سه و۲۰ دقیقه نباید یاد آوری میکردی که اعتماد به نفس ندارم و خودم و چیزایی که دارم دست کم میگیرم! خب باشه من باید برگردم به اصل خویش ولی حوصله ندارم
......
۳ و ۴۶ دقیقه در حال فندک زدن به سیگار لاغر با یه اخم ریز و تیکه به یه صندلی پشت بلند و انداختن پا روی پا و زل زدن و گوش کردن به حرف ملت در خیالات!
خب اگر ۲ صفه آخر که درباره شنت تنفسی بود و سر کلاس گوش داده بودیم در نظر نگیریم توی ۴ ساعت و ۲۰ دقیقه ۴۰ صفه رو به اتمام رساندیم. و این میشود یک دور اجمالی با نکته برداری حالا برای مرور دیگه نمیدانم چه خاکی باید بر سر نهاد!
امروز از ۱۲ شروع شد وقتی که چشم هام از شدت خشکی و کم خوابی باز نمیشدن ولی مجبورشون کردم گشوده بشن و چایی با شکلات بخوریم! بعد همینجوری که از وقتی چش گشوده بودیم حس میکردیم معده و دهانه معده داریم رفتیم سمت درس و تا حدود های ۳ و اینا خواندیم و برق ها رفت و کمک بستن چمدانی کردیم که معلوم نیست طی هفته آینده دوباره کی برگردد!
آره دیگه از اون بغل هایی کرد که انتظارش رو نداشتم از. اونا که محکم دست های آدم دور گردنت حلقه میشود فکر کنم همیشه من از این جور بغل ها برای بقیه بودم و حالا اولین بار بود که یکی اینطوری منو بغل میکرد و آره حس عجیبی بود انگار میخواستم بهش بگم کل استرس ات را به من بده من نگهش میدارم تا ابد بیشتر منو تو بغلت فشار بده! آره دیگه فیلم هندی اش نکردیم و راهی اش کردیم!
دوباره جمع و جور شدیم و از ۵ درس خواندیم تا ۶ و از ۶ تا ۷ و نیم در دعوا درگیری و عصبانیت به سر میبردیم و چشم هایی که نمیدانم از خشکی یا چی میسوخت و اشک میداد!
بعدش تا ۸ بحث کردیم که چی میشود اگر آن بشود و این نشود و من چیکار میکنم و آره دیگه!
یه تایمی هم از ۱۲ تا نزدیک ۲ اندی بحث بر این بود که آره باید چیکار کرد و چقدر مسمم هستم و چی و چطور و چرا! بیشتر من حرف میزدم نمیدانم!
آره دیگه باز ۸ جمع شدیم و ۲۰ صفه رو هی نگاه کردیم و شمردیم و خوندیم تا ۹ و اندی اینا که دیگر نفسمان در نمی آمد و فشارمان از کف رفت و بیشتر از بقیه وقت ها یخ زدیم! و دیگر باز یکم جمع شدیم و رفتیم خواندیم تا ۱۰ فکر میکنم و اندی باز رفتیم و برگشتیم و از ۱۱ تا ۱۲ سر و تهش را جمع کردیم و
در آخر از پومودورو پرسیدیم پسرم این چند روز از جمعه تا امروز چقدر شد؟ و پومودورو عرض فرمودند که فکر کنم یه ۱۰ ساعتی سر جمع تلاش کردی !
آره خلاصه دیگه!
چایی زیاد خوردیم
تکان زیاد
و هزاران زیاد دیگر!
میدانی حس عجیبی وقتی داری از هم میپاچی و هی خودت را با زور ۲۵ دقیقه ۲۵ دقیقه و چایی و خواب وسط اش میکشانی سمت درس و تمام مدت هی توی ذهنت کتاب ها و جزوه های دبیرستان ورق میزنی و با چیزی که میخونی مقایسه میکنی و کلا یه زجر همیشگی مغزت را میخراشد یکی بگوید برایت خوشحالم که دوباره داری تلاش میکنی و درس میخوانی دقیقا در همان زمان هایی که نمیدانی داری چه غلطی میکنی آره خلاصه
تا وقتی سخنی از میزان خوندن بقیه نباشه همه چی در یه سطح استرس نرمال عذاب آور است!
چه استرسی اسماعیل میبینی چه استرسی میشود از شدت تکانه های پاها می شود در ژاپن برق تولید کرد!
معده ام را میفروشم برای لاغری هرکس اولین نفر بگه روش یه هدیه کوچیک هم اشانتیون میدم!
....
فقط خستم از ترس حجم اتفاق نیوفته ها خستم!
دیگر مغزم واقعی نمیکشد! نمیدانم چرا ولی دیگر نمیکشد فقط میخوام در حد نیم ساعت به هیچ چیز فکر نکند و خالی خالی خالی باشد و بگذارد چشم هایم را دو دقیقه ببندم و خفه شود!
بس است خودت خسته نشدی؟
حجم اینکه دوست ندارد! حجم مزاحم بودن و حجم اتفاق های دیگر تلمبار شده و تصمیم های نگرفته و امتحان های داده نشده و نیامده و نرفته و هرچیز امثالهم!
اصلا همینطوری خوب است اصلا خوب استم! والا! یک روزم که همه چیز خوب پیش میرود تو نزار همه چیز خوب پیش برود ؟ چرا؟
الان یه چیز خوندم نمیدونم درسته یا غلطه ولی نوشته بود فیل ها اگر دلشون بشکنه میمیرن کاش فیل بودم و خیلی وقت پیشا مرده بودم! حتی فیل هم نشدیم
کجامون اشرف مخلوقات خدایی! گلسنگ میشدیم بهتر بود!
.......
خب خب چرند گفتن بسه ساعت ۷ شد در اینجاست که شاعر میگه افت جونم کاری بکن شد شد نشد نشد ولش کن
پاشم برم کاری بکنم که بشود!
فکر کردن بهش هم باعث میشه اعصابم خورد بشه و چندشم بشه و بگم اَه چقدر مزخرف چقدر مزخرف چقدر مزخرف اصلا فکرشم نکن
اصلا فکرشم حال آدم بد میکنه ببین تحمل کردنش چی میشه
داشتم زندگیمو میکردم ها! اگر شد !
ببینین کی بعد سالی تونست با کمک داداشیای پومودور آیندشون بعد سالی چهار ساعت و نیمدرس بخونه و فصل گوارش تموم کنه؟ بله من! ۳۷ صفه رو تموم کردم البته کند پیش رفتم و لازم بنظرم روزای نزدیک امتحان یه دور بکنم مخصوصا واسه بازجذب ها مثل صفرا و بعضی اسم سخت هاش که شک میکنم توشون!
فردا باید صفحات نچدان دوست داشتنی تنفس بخونیم و چقدر من کلا تنفس رو از دبیرستان نمت!
آره خلاصه ولی خب خیلی کش اومد دیگه یعنی این حجم از وقتی که به بطالت میگذره کمر شکنه!
من ۱۲ و نیم بیدار شدم ۲ و نیم تقریبا نشستم پای درس
باز ۴ رفتم نهای ۴ و نیم از سردرد و چش درد شدید قرص خورده و یک ساعت و نیم خوابم شد ۲ ساعت خواب و باز تقریبا از ساعتای ۷ و ۲۰ دقیقه نشستم پاش
اون وسط یه نیم ساعت ۹ و نیم تکل زدم و یک یه ساعتی ام از ۱۲ تا ۱ ! و باز جمع و جور شدم نشستم به خواندن تا همی چند دقیقه پیش ولی راضی ام از تموم کردن و اینکه هیچ جاش سمبل نکردم ولی خب بازم استرس اینکه رو خونی کردم و یادداشت کردم و حفظ نکردم و اون احمق میخواد حفطی بیاره منو میخوره! ولی اگر بخوای برات کاملا مفهومی عین انسان متمدن چیزایی که خوندم میتونم توضیح بدم
اصلا از این به بعد من میام جاش درس میدم اون بیاد امتحان بده!
آره خلاصه
اینگه تو ذهنم خیلی شلوغ بود و به همه چی چپ چپ نگاه میکردم و سناریو ها و درگیری های دیگه رو رها میکنم چیزی که هست چیکارش میشه کرد باید درس خوند!
تو استرس امتحانای بعدی این امتحان نیومده و هزار چیز دیگر غرقیم
هر دفعه ام میگه چقدر داغی چمدونم چرا داغم ولی دارم یخ میزنم! ترموستات خراب است سوال نفرمایید!
معدم که سلام داره خدمتتون دیشب تو فکر این بودم برم سومین ادیترون بخورم که مقاومت کردم! ولی خب ! تلاشم اینکه کمتر چیزی بخورم شاید فعلا بخیر بگذره!
دیگه واقعا نمت! عصبانی ام بی حوصله ام ولی درس میخونم از اون ورم که تکلیف ۱ تمدید نکرده و رو هوام! ای بابا!
نق های مسخره پوشاننده غم های بزرگ!؟ فکر کنم تایتل خوبی میشد! آره خلاصه
یه سری خواب اذیت بکن چی میگه این وسط
من نمیدونم استخر و کلا فضایی که به آب که در مکان مسقف هست چرا اینقدر منو اذیت میکنه! قشنگ انگار فوبیاست لعنتی نمیدونم چطور بگم! ولش کنیم
دلم میخواد بشینم بیکار کاردستی درست کنم! فکر کنم دیگه خیلی مغزم از دست دادم چمدونم!
و او نوشت
گویا مرگ را برای همین وقت ها گذاشته اند این واژه دوست نداشتنی نزدیک دور افتاده تنها لذت بخش سرخورده و اجین و نفرت انگیز پربار تو خالی رویایی که گاهی عرفانی است! اصلا برای همین وقت ها گذاشته شده است که وقتی تهی از هر کلمه ای هستی هر جا که دیگر دستت به هیچ واژه دیگری نرسید به او چنگ بزنی و دیوار کوتاهش را بشکنی و برای خودت برگزینی اش و خودت را و بار تمام کلمات و خستگی هایت را روی دوش او بندازی و با خیال راحت و اوج دلخوری دیگران بگویی دلم مرگ میخواهد!
طفلک از همه جا بی خبر بی صدا می آید و یهو خودش را میان واژه های بی معنی احمقانه ناشیانه و خسته و ترسوی یک نفر گم میشود و بار تمامی مسئولیت های به دوش نکشیده او را قبول میکند و صدایش را هم در نمی آورد! هرچند باید از کلمات بی صدایی همچون او که میتوانند تا ابد ته دل دلداده های آن خسته کوچک را بی آزارند ترسید!
فکر کنم از آنهایی باشد که عصبانی نمیشود عصبانی نمیشود ولی اگر عصبانی شود بد عصبانی میشود! آره دیگر مرگ است دیگر! تحمل میکند تحمل میکند ولی اگر روزی به جای تو او انتخاب کند که منت بار تمام چیز ها را به انتخاب خودش به دوش بکشد دیگر برای اینکه قبول زحمت بکنی و نه بگی دیر است!
نمیدانم! ببخشید مرگ عزیز که هرچه میشود پای تو را به ماجرای هجو های بی ربط باز میکنم!
داشتم یه چیزی میخواندم تازگی ( بگیم حول و هوش همین چند ساعت پیش!)
یه فردی در مورد یه سری نقاشی از یه بیمارستان روانی سخن گفته بود و چند تایی ام هم از اون نقاشی ها در آنجا موجود بود!
قبلا هم طی تحقیقاتم( الکی مثلا خیلی حقیق بکنم!) چند چیز میز اینطوری در مورد اسکیزوفرنی دیده بودم
بگذریم
هیچی داشتم نگاه میکردم و همینجوری میگفتم جلل خالق و یاد اون موضوعی افتادم که چندتا فرد از هر شغلی مثل هنرمند و دکتر و مهندس یه مدت داوطلبانه میرن یه بیمارستان روانی برای یه سری تحقیقات انگار. داوطلب میشن و هرچی و بعد برگشتن از اونجا به هر کدوم یه سری لیبل اختلالات خورده بوده و دیگه اون آدمای سابق نبودن
هرچی!
بعد همینجوری که داشتم مینگریستم و فکر میکردم رفتم سمت کامنتای ملت که نوشته بودن وای مام نقاشی های اینطوری داریم وای مام نقاشی هامون به کسی نشون میدیم میگن تو خیلی روحیه خشنی داری مام یه چندتا نقاشی اینطوری کشیدیم ولی نمیدونیم کجاست وای چقدر درک کردم ولی نباید درک میکردم حتی یکی نوشته بود نمیشه بریم ببینمشون و بهشون گل و هدیه بدیم حالشون بهتر شه؟! یا یکی نوشته بود منم دلم میخواد بیمارستان روانی بستری شم! بعد من همینجوری در خلقت این موجودات مانده بودم!
و ببین خیلی اسکلن؟! یعنی دلشون میخواد برن و در یک عدد بیمارستان بستری باشن؟! یعنی واقعا دوست دارند بیمار باشند؟ کاری ندارم چه بیمارستانی واقعا مریضی دوست دارند؟ و واقعا میفهمند که چی میگن؟ فکر میکنم اکثر آدمایی که به یه بیمارستان مراجعه میکنن دلشون میخواد که حالش ن خوب بشه و سالم و سرحال باشن و اینا چی؟! بعد چی؟!
بعد یکی گفته بود شاید واقعی نباشه بهشون یه خط فکری دادن و گفتن اینطوری بکشین!
اصلا هرچی بیشتر میرفتم جلو بیشتر پر هام میریخت و آره نمیدونم چی بگم اصلا!
فقط اینطوری بودم یکی از ایده هام که چی میشد اگر فقط فکر میکردیم یکی خیلی شاید هنرمند باشه؟! نمیدونم در هر صورت اونا که کارمندای اونجان بهتر میدونن
چرا من سریال اشکالی نداره خوب نباشی رو تموم نمیکنم با اینکه خیلی دوستش دارم؟! چرا این سریال اینقدر برای من روند فرسایشی داره شاید بیشتر از یکی دوسال باشه همینجوری معلقه بچه!
یک جوری درد که حس میکنم تمام روز رو داشتم داد میکشدیم بی وقفه و الان یه چند دقیقه اس ساکت شدم! با اینکه اینطور نبوده!
این از اون روزا بود که بعد یه حجم ناراحتی و گند زدن و یه خوابیدن ۱۲ ساعته بیدار میشی که پاشی و یکم خودتو جمعکنی یهو یکی از یه وری داد میزنه صبح بخیر جوان ایرانی فکر کردی قراره خوش بگذره هه! باختی!
فکر میکردم خوب میشم ولی سه روز خیلی دیگه سر ام!
یعنی چی؟ یعنی اگر سرم را رها کنم به سمت عقب خواهد رفت یحتمل؟! یعنی هرچی میخورم معده ام اظهار وجود میکند! یعنی میخواهم برای هیچی گریه کنم و یعنی ضعف شدیدی در دست ها و پاها احساس میشود یعنی انگار ته خواب رفتن دست و پا که داره خوب میشه ولی خوب نمیشه! خیلی فانه!
آره دیگه از پیاز های عزیز ممنونیم که باعث شدن اگر میخوام گریه کنمگریه کنم ولی نتونستم! به هر حال اونا تلاششون کردن!
هیچ چیز دگر مرا خوب نتوان کرد! نمیدانم!
یه زمان طولانی برای مرگ میخواهمدیگر حوصله ندارم
این نگرانی یهویی که در این بین بهم وارد کردید از کجا آمد از آنهایی که میترسی چیکار کنم اگر پدر و مادرم پیر شوند و من بمانم! و از این طور چیز ها که نمیشود در موردش حرف زد و یه گریه به گریه هایم می افزاید
خودم از حرکت دیروز خودم در عجبم و نمیدانم فکرکرد بچه ام احمقم یا هرچی ولی من یه دفعه با خودم گفتماحساس گناه نداشته باش و مزخرف باش و بعد به خودم گفتم دیدی چقدر در یه پرده میتوانی وحشی باشی! و خودم گفتم خیلی حرکت های احمقانه ای بود بعد گفتم نه دلم میخواهد بیشعور باشم همین که هست آره اصلا من میتونم منطقی باشم نه آدم بزرگ باشم و نه حتی درست تصمیم بگیرم من میتونم مزخرف بچه لوس و وحشی و بی فکر باشم مدیریت بلد نباشم و حرف بزنم و چرند بگم بد باشم! همینقدر بی فکر و هرچی ولی نمیخوام یه بار چون تو ( میگویی که کار بدیست و احساس گناه داری) بگویم ببخشید که گند زدم اصلا همین که هست
من گفتم من ادم جالبی نیستم من گفتم یه بارم که باشه گفتم آدم بی مصرفی هستم و میتونستی قبولش کنی
اصلا نمیدانم
دیگر مغزم نمیکشد نباید همه چیز همیشه بشود همون جا نمیخواهم اصلا من یه لوس استم که نمیتوانم چیزی را مدیریت کنم !
از طرفی میخواهم برم اون ش احمق رو تیکه تیکه کنم دخترک نازک نارنجی که وسط بحث پرید و گند زد و بعد خودم را!
احتمالا فشارم افتاده که اینطور احمق بازی در می آورم و خوب میشوم
نمیدانم
حجم نمیدانم های آینده دارد مغزم را میجود حجم انتخاب ها حجم کار هایی که میکنم و هی میگویم نباید انجامشان میدادی حجم چیز هایی که میگویم و نباید میگفتم!
حجم اینکه یهو یکی مریض شود و حجم همه چی! اصلا گریه برای چه جمع کن خودت را بروی درس بخوانی درست میشود!
چیزی نیست ! گریه نکن!
باید روی پیشانی ام بنویسم با من حرف نزنید من مغزم را از دست دادم و حتی حس میکنم دارم روی هوا راه میروم من الان حتی در حالت جسمی ام هم شک دارم ! به سوی من اگر می آیی نیا!
و هزاران سخن دیگر کع شاید در ادامه گفته شود!
این ایده ای که میخوام در موردش حرف بزنم از اون ایده هاس که شونصد سال پیش تا الان به ذهن هزاران انسان رسیده یحتمل وهزاران تا آدم خفن تر از ما اونو به بهترین شکل و فرا تر از فکر ما به عمل رسوندن و با دیدنش میتونیم غرق شیم اما یهو به ذهن تو میرسه که تو قرن ۲۱ با شلوار گل گلی زیر باد کولر نشستی و یهو میگی اوف عجب ایده خفنی به ذهنم رسید و دمم گرم! در حالی که به جاش میتونستی بری بیوشیمی بخونی! ناگفته نماند که بالاخره طلسم ویس های ننوشته ام شکسته شد و فقط یکی از اون ۵ ۶ تا ویس باقی مونده برای فردا! 😎
ولی بیاین فکر کنیم. نمیدونم شماهام اینجوری این یا نه ولی من کلا از این تم هام که دوست دارم اگر خودکشی کردم از این نامه خودکشی خفن ها داشته باشم!
و خیلی وقتا به متن اون نامهه فکر میکنم به اینکه برای کیا و به کیا بنویس یا توش چی بنویس چجوری بنویسم چطوری شروع یا تمومش کنم
بعد تصور کن هر دفعه که یه نامه اینطوری مینویسی یا تو ذهنت میگی اوکی این آخرین باری که میخوام با قلی حرف بزنم مثلا اگر خواستم بمیرم بهش اینارو بگم یا هرچی
از اون نوشته ها که میگی حاجی من دیگه دنیا و آخرت دیدم و میخوام هرچی هست بگم و این صوبتا و دیگه ترسی از اینکه قضاوت بشی نشی یا چقدر درست بگی یا غلط یا هرچی نداری و ایناست!
خب. حالا تصور کن هر دفعه فکرش کردی میومدی ک اینو رو کاغذ مینوشتی و میشد یه کتاب البته هنوز نمیدونم اسمش چی میشد ولی باید جالب میشد چون توی تایم های متفاوت نگرش های جدیدی که پیدا کردی حرفای جدیدی که میخواستی بگی یا اصلا طی سال ها اتفاقای که برات افتاده حتی اون آدمی که میخواستی برای آخرین بار بهش چیزی بگی هم عوض میشده! بعد خیلی باحال میشد بنظرم!
فکر کنم اگر برگردم به گذشته به خودم بگم حاجی هر دفعه یه نامه خفن به ذهنت رسید بشین بنویسش نهایت یا میمیری یکی میاد همشو میخونه میگه حاجی عجب اسکلی بوده
یا مثلا یکیش که خوشگله رو قبل مرگ بر میگزینی که بدی به اون اشخاص یا اصلا در نهایت یه کتاب میشه!
حق کپی رایت این ایده با خودمه! ولی هرکی حوصله کرد و همچین حرکتی زد مارو بی خبر نزاره!
همین دیگه باشد که رستگار شویم!
.....
بهم کتاب بدین براتون بخونم با یه صدای قورباغه طور خودم که نمیفهمم ولی خیلی خرکیف میشم که البته باید در جریان بود که تپق زدنم به ۱۰۰۰ میرسه!
هیچی ولش ایده بدی بود خودتون بخونین !
ولی شهرزاد بودن باحاله!
.....
آدم های میخواهند با من حرف بزنند در حالی که خودم حتی نمیخواهم با خودم حرف بزنم!
مزخرف مثل اینکه بری دقیقا کنار اون تندیس مزخرف وسط میدون بشینی در حالی که هیچ صدای پرنده ای نمیاد پاهات دراز کنی سرت را کمی کج کنی و زل بزنی به ابنماهای مزخرف اطراف و روبه رو بین حجم زیادی از گل های زرد مزخرف زشت در حالی که تیغ آفتاب به موهای نکبتی ات میتابد و لباس های سیاه بدرنگت ذره ذره تمام گرمای مزخرف یک روز بهاری مایل به تابستان شرجی را جذب میکند و تصور کن تو مومی هستی که آب میشوی و احتمالا تا غروب نکشیده همان موقع ها که یکم صدای کفش های خسته آدم های بی حوصله شنیده میشه و آبنما های میان گل های زرد مزخرف دیگر صدا نمیدهند از تو فقط یک اثر بی شکل و مسخره باقی مانده.
یحتمل چند تایی هم برگه پراکنده شدن از آنهایی که خوانده نمیشوند خط خوردگی دارند لای برگ گل های زرد مزخرف گیر کرده اند یا خیس از گل زیر آب نماها شده اند یا در بهترین حالت رد چندتایی کفش آدم آنهارا کمی ارزشمند کرده!
احتمالا همون موقع هاست که یک نفر با یونیفرم و یک کاردک درحالی که زیر لب نق میزند بی افتد به جون آن اثر بد شکل به جا مانده تا فردا میدان و تندیس دوباره تمیز بنظر برسد و آن بین یک کتابی پیدا کند از آنهایی که حتی همت نمیکنی روی جلدش اسمش را بخوانی فکر کنم اونقدر خسته که چند باری ام صحافی رفته و در نهایت بعد اینکه موم روی کتاب را پاک کرد پرتش کند سمت کتابخانه تا در نهایت در یک گوشه تاریک لای چند صد کتاب خوانده نشده دیگر تا یک ابد تمام شدنی گم شود!
هیچی به ذهنم نمیرسه هنوز امتحانا شرو نشده میگم داداش گند نزنی و استرس دارم و هیچ کاری میکنم و این صوبتا و نمیدونم
همین!
مامانم میگفت چشمات ضعف داره! چیکار کنم خب! البته باید از سه تا ژلوفنی که تو یه روز و نیم خوردیم هم پرسید!
اوضاع جالبیه!
به قول معلم ادبیات دبیرستانم پراکنده مغز شدم از ظهر هرچی میخونم مهم نیست چی حتی یه پیام یه خطی نمیفهمم چی میخونم حتی نمیفهمم به چی فکر میکنم کلا نمیفهمم!
ولی خوندن و نفمیدن جالبه
کلا رفتم رو تنظیمات خودکار دیگه نمیدونم چیکار میکنم ولی مغزم خودکار ، کارایی که باید بکنه رو انجام میده جواب سوالارو میده راه میره میخونه و... خیلی وضعیت جالبیه
اگر من عذاب میکشم توام بکش حرص بخور نق بزن و پشت چشم نازک کن و بگو این دختره سوراخ کرد گفتیم میفرستیم دیگه!
آره دقیقا عذاب بکش و بمیر! اگر میتونی پاشی بیای دم در کلاس بشینی و کاری نکنی و کلتو بکنی تو گوشیت و حرف بزنی و بچرخی پس میتونی یه پاور درست کنی! بمیر درستش کن!
اصلا واسم مهم نیست الان داری میگی وای چقدر پیله اس اعصابم خورد کرد! دقیقا همینه دختره از خود راضی تیزهوشان احمق تنبلی
اعتماد باید جلب بشه که تو توی این مورد ریدی! جلو چشمم گزارش کار هارو نصفه ول کردی و حاضر نشدی نمره کامل بگیری در نتیجه! همینه که هست!
من الان حوصله ندارم در نتیجه همه باید عذاب بکشن !
یا میتونن کارشونو انجام بدن و پرشونو به پر هام نزن! همین دیگه! من الان یه تبر دستمه نزدیک بشی یه عضویت قطع بشه تقصیر خودته!
سگ!
بهم بستنی تریپل چاکلت بدین و منو در اتاقم زیر پتویم رها کنید و صدایی ایجاد نکنید!
تو اون مانهواعه پسره درسته روانی بود ولی یه روز یه چاقو داد بهش گفت برو و بکشش و اون با تمام نفرتش حدود ۲۰ ضربه چاقو زد به اون دختره و بعدش یهو همه چی زیبا شد! یکی ام نداریم این کارو برامون بکنه!