خوبه یا بد؟ هیچی حس نمیکنم!
حین کارام یا دیدن چیزی عصبانیت!؟ نه!
غمگین بودن؟!نه
خوشحالی؟ نه
خندیدن؟نه!
شرم؟ نه!
حسادت؟ نه!
چرا هیچی حس نمیکنم؟!
حتی کلافه ام نمیشم!
فقط میدونم وقتی سرم گیج میره باید از خوندن دست بکشم و یه کار دیگه بکنم!
چرا هیچ حسی ندارم؟! چرا؟!
شاید چون از وقتی دانشگاه ها تموم شد نرفتم بیرون؟
شاید بعد دعوا اون روزه؟!
نمیدونم!
هیچی حس نمیکنم!
فقط موقع خوندن اینقدر چیزی میاد تو ذهنم که مثلا این تحلیل کن اینجا رو بیشتر بخون اینو اینطوری کن که وقتی دست از خوندن میکشم حس میکنم از صب داشتم یه کله حرف میزدم و الان کل وجودم خسته اس!
چرا حتی چندشم نمیشه یا نمیترسم یا چمیدونم یه کوفت اینطوری!
چرا هیچی ندارم واسه ارائه!
یکی از پلک هام میپره و رو مغزه! هوف! ایده ای ندارم!
گشنمه ؟! اونم حس نمیکنم!
حتی درد هم اونقدر که قبلا اهمیت داشته اهمیت نداره! نمیدونم چی بگم انگار همه چیز اهمیت اشون از دست دادن!
....
قیافه آدم هارو دوباره فراموش کردم!
درحالت معمولی از صبح انتظار این تایم شب رو میکشم که فقط مال خودم باشم! برم تو فیلم های مسخره مزخرف و الکی بهشون بخندم یا آهنگ هایی که از صبح منتظرم گوش بدم! صدا های از صبح درحال خوندن کتاب رو خفه کنم صدای بقیه هم نیز!
کلا از این وقت لذت ببرم گیم بزنم و تو خودم باشم!
قرار نیست تابستون داشته باشم! انتظاری ام ندارم! مال خودم دوس دارم اینطوری برینم توش! دوس دارم این موقع سگ باشم این موقع تو خودم باشم این موقع تابستونم خراب کنم این موقع ! این موقع روز مال منه!
...
دیگه حالم داره از این تیک های لرز چه کوفتی بهش میگین همون که حس میکنی عزرائیل از پشتت یهو رد شد ! یهو بدنت میپره! بهم میخوره این چن روزه اعصاب برام نزاشته هر دو دقیقه اینطوری ام که اییی
....
از این مرد بدم میاد ولی آهنگ های جالبی داره! ایده هاش میپسندم! شاید ام کپیه!
....
تعطیلات تابستانه ! همراه با جیهو تایپ سفارش میدهم!
.....
دلقک بی نا...
مسخره!
تلخک دربار!
کی با تو حرف زد آخه مگه ارزش حرف زدن داری تو؟
معنا های زیادی داشت
و خب نمیدونم باید یکم صبر کنم بشوره ببره بعد بنویسم درباره اش!
Detachment
.....
امشب داشتم فکر میکردم که شاید نباید مشکلات دیگران گاهی اینقدر براشون بزرگ کنیم که یهو توش غرق بشن! هرچند که بزرگ باشن! گاهی باید همون اندازه ای که در میان گرفتنشون براشون نگه داریم؟! شایدم اشتباهه! ولی خب!
....
خیلی خیلی نقاط مشترک دارن! سن مشترک درد مشترک! چی میتونم بگم! وایستم از دور تماشا کنم و والاغیر!
به حدی که مغزم نظر به محو شدن دارد که اعصابم رو بهم ریخته!
فرق شوخی طعنه کنایه واقعیت رو درک نمیکنم! یحتمل امکان اینکه مغزم داغ بشه و گوشی پرت کنم و بگم گم شدم هر زمانی بود! و نمیدونم نمیفهمم! خیلی سر شدم! یحتمل میگن نه تو فیلان! ولی خب خیلی چیزایی که نوشتم موقت کردم چون واقعا اینطوری ام که خب که چی؟!
ولی توی همشون طوری از بی احساسی ام موشکافی شده بود که ترسناک بود!
نگاه میکنم و هیچ ایده ای ندارم! نمیدونم! حس هایم ته کشیده! ته ته ته ته ته!
برای همین به هر کسی چیزی حس میکنه میگم لطفا نگهش دار هر طور شده نزار از دستت بره که چیزی حس نکنی!
جسما؟ اگر این درد های کوفتی باعث میشد یک باره نابود بشم پی اش رو نمیگرفتم! ولی از عذاب های ریز ریز بیزارم!
....
یک بحثی شد! به شوخی گفتم نی نی و دوستاش تنها بودن پس!
بعد گفتم بنظرم جمله پایانی جالبی برای کتاب داستانی میشه که بحث اش درباره اینکه همه ما هر چقدر هم دورمون دوست و اطرافیان داشته باشیم باز هم تنها هستیم میشه( موضوع بحث قبلی امون!) و خب گفتم تهش میشه نوشت و در نهایت نی نی و دوستان در این دنیا تنها خواهند ماند!
نمیدونم!
....
سوالی که ذهنم چند وقت درگیر کرده اینکه یک بار یک غم بزرگ تجربه کنی سخت تره یا هر روز در نگرانی اینکه نکند تجربه اش کنی؟ و به جواب نمیرسم!
طی این مدت همش این شکلی ام که کلی انسان با غم از دست دادن های بزرگ دیدم که هیچ کاری جز نگاه کردن از دستم ساخته نبوده! مامان ی
بابام که ساعت ۳ شب اومد و در وصف فوت مادرش فقط یه جمله گفت مرد!
فوت خواهرش یا حتی دختری که مادرش از دست داده! انسان هایی در مقاطع مختلف زندگی که فوت پدرشون دیدن!
ش پسر!
و....
و تمام مدت من فقط نگاه کردم و این شکلی بودم چرا هیچ چیز بر نمی آید!
....
امشب به ش دختر گفتم! تو خیلی شجاعی! من تاالان جرعت نکردم برم سر خاکش! گفت نه تو خودت رو دوست داری و خودت رو بغل کردی حداقلش من اینطوری ام که خودم پس میزدم! نگفتم که زود قضاوت نکن و نمیدانی ! مثل همیشه بحث رو عوض کردم!
گفت باهم بریم! نمیخوام! میخوام یه روز سرد برم و تمام مدت زل بزنم!
چمیدونم خیلی بی جرعت تر از چیزی ام که همه فکر میکنن که یه کتابچه ساده ای که واسه چهلم اش بهمون دادن هزار روزه نگه داشتم و ورق نزدم و از این حسرت های مسخره که هیچی ازش به یادگار و فیلان ندارم!
نمیدونم درد امَ اصلا درد نیست شاید فقط اداست ! چمیدونم قابل مقایسه نیست یا هرچی! نمیدونم!
شاید برای همین که درد میبینم! شایدم نمیبینم ! نمیدونم!
یه طور دیگه ای نمیدونم! از آن نمیدانم های واقعی نه از آن نمیدانم هایی که نمیخواهم بدانم!
....
گفت وقتی بپذیری سبک تر میشی وقتی عمیق گریه کنی حس میکنی کنارت هستن! نه گریه ام می آید و نه حس میکنم در پذیرفتن باخت داده ام! شاید هم جفتش را باخته ام فقط دارم ادا در می آورم!
.....
حقیقتا شدیدا دلم زندگی خاکستری مسخره بی تغییر و لوس خالی شبیه زندگی معلم توی فیلم میخواهد( البته به شکل سطحی اگر نگاهی به زندگی اش بکنیم!) نه در عمق! در سطح اش همان باشد!
نمیدانم!
سیگار داری؟!
و اینگونه شد که من غم های زیادی را دیدم که درونشان انسان کوچیکی گم شده بود!
مردی؟ خب بدرک! کسی قرار نیست بفهمه!
....
کاش همه چیز همه چیز میتونستم ریز ریز خورو کنم بشکنم واقعا دلم میخواد کل چیزایی که نوشتم کل کار هایی که کردم همه چیو ریز ریز کنم خورد خورد خورد خورد خورد خورد خورد بریزم رو سرم بریزم سطل آشغال بکنم تو حلق ملت!
دیگه حوصله هیچی ندارم!
خودم قراره نگران خودم باشم؟ خودم قراره برای خودم دل بسوزونم خب باشه تموم شد! نه میسوزونم نه هستم نه هیچ عن دیگه ای!
همین دیگه بیاین جنازه تحویل بگیرین!
دیشب گفتم نگرانش نباشین!
بیاین جاش حداقل خرج سنگ قبرم خوب بکنین!
نوید مادرت یعنی نوید نوید نوید نوید نوید! باورم نمیشه با اون نمره عنت درس عن ات قیافه ات و همه چیت اومدی گند زدی به معدلم! جونم بالا اومد واس درس اشغال ات و روش تدریس مزخرف ات تمام کلاس شده بود دلقک بازی تند تند یه سری کلمه انگلیسی فارسی بهم بپیچی هی بگی بلدین دیگه بلدین دیگه پس بلدین دیگه پس من رد میشم ! و فلان و بعد اینهمه پاره شدن واسه درست گند بزنی به معدلم نوید!
یعنی واقعا اینطوری ام خاک تو سرم اگر اینقدر بی عرضه بودم واسه جواب سوالات! یعنی خاک تو سرم یعنی!
بقدری مطمعنم که طرف فقط از روز جزوه من خونده بود ۲۰ شده بود! و این یعنی من زری اضافه ننوشتم! یا کم حتی! و اینطوری ام که خب باشه آفرین تو بردی!
ریدم به اون درس مزخرف ات و شخصیتت و الخ! بدبخت حقیر ! داداش طرف مثل تو ام بوده! اصلا همین ب خودمون! دیگه اینقدر ام نمره نده نیستش که تو هستی! وای نکشیمون! وای آفرین! جایزه ات گرفتی یا بدو ام بهت بدم مدال افتخارت؟! آخ نوید!
......
و ممنون از بانوی همیشه علاقمند به دوستان که ۱۵ رو کرده بودن ۱۸ ولی خب ۱۴ رو کردن ۱۶.۵ بازم لطف عالی مستدام بانو!
ممنون از دوستان که وسط ترمی رفتن بارم امتحان و مباحث عوض کردن
ممنون از دوستان دیگه که گلیم اشون از آب کشیدن بیرون
ممنون از نوابغ!
....
دیگه در کل ممنون از لطف همه ! ممنون از گند های خودم ! ممنون از زمین زمان و الخ! حداقل یه جا که بخوام و بتونم نق بزنم یا چی؟! اونم نزنم؟!
....
رفت بغلش کرد! همین آدمی که من داشتم زار میزدم جلو چشمم نشست بازی کرد و گفت به من چه! چه رحمی اسماعیل؟!
قرار است من به خودم چه رحمی بکنم؟ دیگران قرار است چه رحمی بکنن! از نزدیک ام نمیتونم انتظار داشته باشم از دور چه انتظار ثابت قدمی و روی حرف ماندن است؟ که دروغ نگوید تنه نزند از کنارم بی تفاوت عبور نکند! اسماعیل چه انتظاریست؟ از همگی بی انتظار در بی انتظاری به انتظار مرگ نشستن! چی بگم!
.....
واقعا باید ازش انتظار میداشتم که کاری واسم بکنه یا روی حرفش وایسته؟ مسخره است! معلومه که وای نایستاد! بچه گول میزنی؟
من فلان میکنم من اینطوری میکنم من اونطوری حالم از این حرف ها بهم میخوره وای فلان وای بهمان! زر نزن خب! ببند! نه راست بگو نه دروغ نه بپیچون! میتونی مستقیم بگو نه! نمیتونی نکن!
الکی به انتطار کی نشستیم! هرچی ام بگیم از تو آرشیو حرف در میاره تحویل میده! آرشیو بکن ....
....
بی حوصله ام! گوشی خاموش کنم! بخوابم به ابدیت! چیکار کنم جز خواب! بی حوصله ام!
هر دفعه خوشحال و خفه مرگم میان میرینن می رن!
بی حوصله ام!
گفتش اینطوریکه کم کم محو میشی محو میشی یهو میبینمت که لبه وایستادیم بهم یه لبخند میزنی و میپری پایین! تو واقعا از این لحاظ ترسناکی! میترسم محو بشی و حتی موقع پریدن لبخند ات نتونم ببینم!
نمیدونم ! فکر نکنم محو بشم! یا بخوام بپرم؟ چرا همه اینقدر از این میترسم! کجا شبیه کسی ام که لبه وایستاده بپره؟ مسخره میکنی؟!
چمیدونم! ملت از چیزی که رخ نمیده میترسن!
.....
دوباره چشمم خورد به این قلمو ها یاد اون جمله افتادم گفت یعنی هیچ کس ازت نمیپرسه چرا صد سال دست به اینا نزدی ازشون استفاده نکردی! گفتم نه!
بیشتر از سه سال شد که دارن خاک میخورن! حتی یه بار تو آب نخوردن که خشکی اولیه قلمو باز بشه! فکر کنم کم کم راپید ام داره جون میده!
جالبه!
یه همچین چیزی بهش میگن از بین رفتن رویا؟ یا خاک خوردنش؟ نمیدونم! من برای بقا فعلا زندگی میکنم یحتمل ! در حد اینکه خودم بتونم بکشونم و فقط کار های ضروری را انجام!؟ یحتمل وقتی پیر شدم اگر پیر شدم!
.....
این فصل اش عین سگ سخته!
....
معده ام عملا هیچ چیزی هیچ چیزییییی رو قبول نمیکنه! در عین خوردن پس میزنه همه چیو! صبونه نهار شام قهوه چایی بیسکوئیت شکلات ! هر کوفتی! در ثانیه ای که تو دهنم داره پس میزنه ! یه لول جدیدی که نمیتونم چیزی بخورم! یعنی به همین شکل نخورده یحتمل بیشتر بتونم زنده بمونم تا چیزی خورده ام!
جالبه!
....
سیس ام نسبت به ش دختر اینطوری که خب من دفعه ۵۳ ام دارم بهت میگم که حسم نسبت بهت چیه و نظرم اینکه! دیگه تصمیم بگیر دیگه! فکر میکنم بیشتر بگم اینطوری که میخوام خودم بهت بندازم و تورو بزارم تو رو در بایسی چه کنم!
نمیدونم! شاید با ب صحبت کرده نظرش عوض شده شاید نکرده! نمیدونم!
نه که الان خیلی بزرگ شده باشم! ولی اون موقع خیلی بچه بودم نتونستم کاری برات بکنم فقط داشتم زر میزدم زر ! اه! لعنت به من و زر هام و زر هاشون و اون عقب افتاده ها و من دوباره و بابات و هزار کوفت دیگه! لعنت به همش اه!
به آدمایی که بعد مرگ کسی کمتر غصه میخورن چون حداقل از یه طرف میدونن صد اشون برای طرف گذاشتن حسودیم میشه! من حتی ۱ ام براش نزاشتم!
چرا الان باید چشمم میخورد به اون نقطه از چت هامون که نوشته بود تولد داداشش ۱۶ ام!
چمیدونم! لعنت به همه چی!
وقتی یکی میبینم که تعریف میکنه و توی حرف هاش پشیمونی از اینکه برای طرف اش کم نزاشته نیست حسودیم میشه! من همه ام پشیمونی! حتی همین الانم اگر یکی از دست بدم همینم اگر ندم همینم! هوف!
پشیمونی برای جبران نشدنی ها!
تو بهمن فهمیدم خیلی ترسو ام واسه همین اون کار نکردم! ای لعنت به این جمله لعنت به اه
حوصله نوشتن ندارم!
فقط ول کنین خب؟!
من نمیخوام با کسی حرف بزنم! خوب من خوب من نیست!
نجات؟! مسخره!
من دیگه حوصله دیدن آدمی ندارم که بخوام نجات بدم! ا
چقدر خوب همه رو میشناخت! چقدر اون موقع عاقل بود! چقدر لعنت به همه ما چقدر چقدر چقدر چقدر لعنت به تک تکمون
لعنت به کوری من که مهرین دیدم ولی تورو نه! لعنت به من باشه؟!
تو گفتی تنها دوست صمیمی منی! منم گند زدم!
گنجینه من توش همش پشیمونی انتظار دارین دهنم باز کنم چی بگم؟! چی بگم؟!
ها؟
ش دختر عزیز انتظار داری از سایلنتی که در اومدم ازم چی بشنوی؟! گند زدم! کل زندگی! اصلا هر ثانیه اش! چمیدونم! وای نمره ! وای مرض! وای بهمان! وای چه خوب میتونی به آدم ها اهمیت ندی! میدادم! ریدم! نمیدم! ریدم!
ول کن واقعا! دکوراسیون خوب ساختم خسته نباشم!
گه به پشیمونی های جبران نشدنی ! گه تو همه چی!
گه تو تمام قول ها! گه تو کودن مغز بودن من! چطوری ؟! چطوری میتونست اینقدر عاقل باشه؟! چطوری اینقدر گند زدن! چطوری میتونین اینقدر خرابکار باشین! چطوری میگین ادمین؟! وای آفرین راه میرین میچرین و گه میخورین! ادم؟! باشه خوش به حالتون!
اسم خودتون از حیون تغییر دادین به آدم کاش جاش رفتارتون تغییر میدادین!
هوف!
چرا رفتم خوندم! من که میدونستم ! کاش به خاطر پشیمونی از دست دادن فقط پشیمون بشیم! نه به خاطر تمام گند زدن های عالم!
نمیتونستیم یکم آدم تر باشیم؟! نمیتونستم یکم آدم تر باشم؟ نمیتونست یکم آدم تر باشه؟ الان خوشحاله شوهر کرده؟! جایزه گرفته؟! هوی تو چی اصلا همتون چی؟! اصلا من چی؟! من چرا اینقدر بی عقل بودم!
کی بهت گفته بود قشنگ نیستی که میگفتی حداقل دلم خوش باشه سلامتی ندارم قشنگ هم نیستم! اصلا نمیدونم برم دانشگاه یانه!
این سگ های اینجا! کاش میدیدشون قشنگن ولی اشغالن! اصلا همون سگ که پزشکی میخونه الان خیلی خوشگله ولی گه! فقط گه خالص!
وای این یکی ام قشنگ ولی گه! کی گفته بود بهت سالم نیستی!
مگه ندیدی ندیدی که گفت خوب شدم! کی بهت گفته بود خوب نمیشی!
گه تو قیافه همشون! گه تو شخصیت نداشته اشون! هوف!
وقتی میگم بهم دست نزنین دستتون میبره واس این چیزای! بزارین همون دلقک خوشحال ببینین دیگه شما راضی من راضی پس کله ناراضی؟!
....
نمیتونمبخوابم! دقیقا هر ۲ ۳ ساعت یک بار طول شب کاملا هوشیار بیدار میشدم زل میزدم به سقف ساعت نگاه میکردم و تلاش میکردم بخوابم! عصب های بدنم خسته اس! اصلا وقتی میخوابم یه جوری میشه میسوزه ! مغزم خراب شده! خودمم هم!
بیخوابی! این گه غذا خوردن! یه چایی بدون حالت تهو چیه نمیشه خورد؟!
دوباره کله صب هام بهش اضافه شده! بدرک!
کلا بدرک! کاش اینا یه تاثیری داشت کاش این چیزا ریز ریز جسمت هم مثل روحت فرسوده میکرد میکشت! متاسفانه فقط سگ جونیم! عین سگ تو هر شرایطی زنده میمونیم! پاندمی! قرنطینه ! کرونا! چمیدونم آنفولانزا! زخم معده! درد ! کوفت ! مرض! عین سگ زنده میمونیم که چی بشه!؟ الان یه آدم از قرن ۱۹ بود صد بار سر هر استرس و سرماخوردگی و ویروس های جور واجورمون مرده بود! ما عین سگ زنده ایم! مثلا موندیم چیکار کنیم؟!
.....
هوف!
سگ جون لعنتی!
نمیدونم حس میکنم شدم دلقک این دوتا! خب نکنین والا!
مثلا که چی؟! از وسط بودن خوشم نمیاد! هر گهی میخواین بخورین باهم بخورین! به من هم ربط ندین والا! عنتر و منتر اشونم انگار!
....
پام؟! پرواز؟! شاید! از استرس؟! نمیدونم! استرس چی؟!
....
چرا حس نمیکنم امتحان هام تموم شده؟! این چه دلهره مزخرفی تو معده و مغزم چنگ میزنه و هی میرم چک میکنم واقعا تموم شده؟!
....
به قول دوستان خاک بر سرم این انیمه خیلی خوبه ! مسخره و خوبه! بای!
نمیدونم
باشه هر چی تو بگی!
فیزیکی دارم به سوی سرزمین محو شدگی میرم! چیزی از موهام نمونده! حجم ریختنشون رو اعصابم! شاید بشه گفت در دسته های ۱۰ ۲۰ تاری باهم میریزن!
ی
پیرزن ۸۵ ساله ای که به زور در کالبد من جای شده داره نشانه های پوسیدگی اش رو نشون میده!
.....
نگاهشون میکنم! نمیدونم ! شاید ۴۵ روز دیگه نبینمشون ولی حتی حوصله خدافظی کردن باهاشون ندارم! حوصله قول دادن بهشون که آره میریم بیرون! فقط میتونم کل توانم جمع کنم بهشون لبخند بزنم بغلشون کنم و بگم وای تابستون خوش بگذره! چمیدونم خستم!
باهام که حرف میزنن نمیشنوم فقط سرم تکون میدم! حتی خودمم حرف واسه گفتن ندارم!
وقتی گفت فلان چیز جوابم داده اینطوری بودم عه ! پس اونجا که داشتن حرف میزدن اینو داشتن میگفتن! چرا من هیچ کلمه ای رو بعد فلان سوالش دیگه نشنیدم با اینکه مکالمه ادامه داشته؟!
به قولی اسماعیل حتی لاس هامم تموم شده!
نه توان حرف زدن نه گوش شنیدن دارم انگار! همش این شکلی ام هوم! هوم! هومممم! اهوم!
رو مود استفاده از حرف های پیشفرض برای پیش بردن مکالمات ام!
از اون ور به عقلم شک کردم! فکر کنم امروز بالغ بر ۵ دفعه به جای پی وی یه نفر دیگه پی وی یکی دیگه رو باز میکردم بعد هی نگا میکردم میگفتم وا! کو مطالبی که براش فرستادم! از این ترس دارم سر همین حتی نزدیک گوشی برم!
یاد اون شب افتادم وسط مکالمه با مری ورداشته بودم نوشتم بودم سلام قربانت تو خوبی؟! و هرچی فکر کردیم جفتمون نفهمیدیم چرا باید اینو اون وسط مینوشتم!
نمیدونم!
شاید باید یکم استراحت کنم خوب میشم!
....
ش دختر برداشت بهم گفت آره بابا! خوش به حالت امتحان هات تموم شد دیگه میتونی راحت بخوابی! یه نگاه به تایم خوابیدن هام و ۳ ساعت خوابیدن و ۴۰ بار بیدار شدن و کابوس های پشت سرم انداختم بحث عوض کردم ! گفتم ای بابا توام آخریش و... هنوز تکلیف ها مونده و الخ!
چی بگم والا! اونم موجود ناراحتی!
هی فکر کردم بگم! گفتم ، گفتن دست من نیست بعدم من بلدم فقط ببینم بلد نیستم بهش بگم چیکار کنه درست بشه! یه برج خراب کنی چطوری مسئولیت درست کردنش قراره به عهده بگیری ! نهایت یه نیم ستونی چیزی تکیه گاه باش!
یک عدد خواب واقعی میخواهم بدون کابوس استرس یا نیمه بیدار خواب و گیج یه خواب که فقط خواب باشه بدون مخلفات بدون هیچ چیز اضافه پتو متکا چشم بند تاریک سرد تا ابد!
این ترم تموم شد فردا آخرین امتحانش هنور تکلیف هاش تموم نشده!
بدترین تجربه ام داشتن کلاس مشترک با این توهم پزشکی ها بود عذاب الهی!
......
امروز اتوبوس بو غم و بدبختی میداد قشنگ انگار سنگین بود ! حتی خانومی که کنارم نشسته بود تمام راه داشت ناخون هاش میجوید! انگار تینجر ها که نباشن یه طور دیگه ای خاکستری هستیم!
از این غم ها که میبینی بزرگن بو دارن نزدیکشون که بری لباست ازشون بو میگیره ولی کاری از دستت بر نمیاد! غم های بزرگ جبران نشدنی!
کافی بود یکی بزنه زیر گریه! شاید هم اگر آسمون یکم جدی تر گریه میکرد انگار همه میزدن زیر گریه !
....
حالم از خنده های الکی دیگه داره بهم میخوره! تموم شم! تموم شیم! تموم شن!
امروز حس میکردم سگم ! بو میکشیدم وجود انسان ها رو ! امروز فلانی باید دانشگاه باشه! بدون اینکه واقعا بدونم قراره باشه یا اصلا امکان داره امتحان داشته باشه یا نه! ولی بود! خیلی ها تقریبا همینطوری ۲ ۳ نفری رو حدس زدم!
مسخره بود!
.....
یک عدد کافی در روز مرا بس نخواهد بود نیاز به پارچی از کافی! چرا من به شدت از این مایع با شیر بدم میاد ولی مجبورم بخورم؟! واقعا چه عذابیه؟! مزه کوفت میده!
نمیدونم کوفت چه طعمی ولی مطمعنم اگر قرار بود طعمی داشته باشه این مزه ای میشد!
.....
تاحالا آدمی که به جنون رسیده باشه در واقعیت ندیدم! ولی خواب میدیدم به جنون رسیده تکونم میداد داد میزد فکر میکنی من نمیفهمم اینی که میگی رو ؟ من بابام بهم تج... کرده معلومه که میفهمم یعنی چی معلومه که میفهمم شوهرم چیکار کرده ولی نمیتونم ! خواب مزخرفی بود! سراسر مزخرف بودن! ول کنم نیست! دست بردار هم نیست! قشنگ هر دفعه تو خواب هم تحلیل میرم!
.....
چرا هرکی نزدیک ما داره محو میشه از رو زمین و غذا نمیخوره! بهشون میگم میگن دیگ به دیگ! واه!
.....
امروز میخواستم بهش برینم! ولی خب! نریدم! میتونستم بگم برو گلیمت از آب بکشن بیرون دیگه برو! چرا از من میپرسی استاد فلانی چطوری امتحانش یا چقدر کنار میاد یا چطوری باید بهاش حرف بزنیم مگه میان ترم کاری کردین؟ خب الانم همون گهی که خوردین ادامه بدین! والا!
.....
چمیدونم ب صبوره؟! نیست؟! نمیدونم! مغزم عاری از فکره در این موارد! خالی بایر ! انگار نصف اش آتیش گرفته نصف دیگه اشم مزرعه دار واسه اینکهبقیه اش آتیش نگیره شخم زده رفته! عقلم کار نمیکنه! این از این اون از اون این از مریضی این از اونکه سرما خورده اون از اون که یکسره دکتر این داره لاغر میشه اون یکی تو غم هاش دست و پا میزنه چمیدونم! دلم میخواد همشون بغل کنم !
ولی این روزا مری منو از همه بیشتر میترسونه یه طوری شده که هر لحظه منتظرم یه اتفاق بد براش بیوفته! چمیدونم!
ترسناک شده!
و فهمیدم هنوز ترس سین نکردن ی از سرم نیوفتاده فکر میکردم افتاده! ولی ص دختر که دو روز جواب نداد یه طوری هول کرده بودم که منتظر بدترین خبر ها بودم! ای تف تو زندگی! چی بگم والا!
.....
خبر خوب امروز داشتن گل سنگ نازک نارنجی ننر قشنگم بود !
راهی برو که فکر میکنی درسته!
بهم گفتش ببین هیچ کاری فایده نداره جز اونی که از قلبت در بیاد و واسه خودت بکنی واسه اینکه خودت انتخاب کردی ! وگرنه بقیه اش همه آدمایی رو میبینی که دارن بهت نزدیک میشن واسه سو استفاده! درباره من و اطرافیان نبود! درباره این بود که چرا آدم ها بعد مرگ روی واقعی خودشون نشون میدن؟!
و اینطوری بودم هوم!
نمیدونم! نمیفهمم یه موجود چطور میتونه اینقدر اینطوری باشه؟! چطوری؟! نمیفهمیدم!
گفت فقط یه درصد هستن که از ته قلبشون بهت نزدیک میشن توام اگر میخوای موفق باشی و تا تهش برات بمونه همین کار بکن!
همین دیگه توصیه علمی کرد بهم یهو!
....