امروز در دو چیز خیلی پیله بودم یکی گه خوردی گفتی به طور کل نسبت به هر چیزی
یکی حال پا با دود و الکل جا نمی آید رفیق !
....
هر دفعه این زن بغل میکنم خوشحال ترین غمگین جهانم! یعنی در عین اینکه بغص داره خفم میکنه نمیخوام از بغلش جدا شم نمیدانم چرا!
....
حس اینکه حتی تو بلاگفا هم گاهی وقتا فیک میزنم عذابم میده! اینو از سالی که وبلاگ دار شدم درونم دارم!
....
این چه خوابی بود من دیدم سوالم اینکه چرا وقتی رانندگی بلد نیستم چرا؟
....
در عین اینکه دلم میخواد مثل یک ژاپنی ناشناخته زندگی کنم دلم میخواد شناخته باشم؟
....
این هم از کلاس لعنتی امان !
....
به طور کلی توانایی ایم اینکه آدم مورد علاقم رو از خودم متنفر و انسان هایی که نسبت به او تنفر می ورزند رو انچان به او علاقه مند کنم که مرید اش شوند!
....
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند!
....
زر زر زر . خیلی خستم اسماعیل انگار از صب رفتم تو سیبری ریل قطار درست کردم با پتک!
....
همونجا که حس کردی مهمی همونجا باخت دادی!
امروز از ان روز های سرد سرد ساکت ابری افتابیست که دلم میخواهد یه خروار پست بگذارم و حرف بزنم و بنویسم.
وقتی فیلم نگاه میکنم کتاب میخونم و یا هرکاری شبیهش انجام می دهم یکهو فراموش میکنم که غمی هم در من وجود دارد. فراموش میکنم که در دنیا واقعی چه موجود ناراحت و مسخره ای هستم و حتی فراموش مینم که اهمیت دارد که کی با کی باشد یا ندارد یا کی چطور نگاه میکرد یا منظورش چی بود. در زمانی کوتاه طوری جهان و ادم هایش به چشمم بی ارزش می ایند و بی هیچ فکری میشوم که اگر برگه بگذارند جلوم و بگویند امضا کن از فرط بی ارزشی تمام چیز ها و فکر ها بدون اهمیت به انچه هست امضا میکنم.
عجیبه ولی بعدش یادم می اید ادم غم ناکی هستم و بعد ترش یادم میآید که دلم ممکن است برای ادم ها تنگ شود یادم می اید میتوانم از ادم ها دلخور بشوم و یادم می اید در کجا هستم. یادم می اید برزخی وجود دارد به اسم زندگی یادم می اید نباید به کسی باور داشت و یادم می اید چی هستم.
و بعد یادم می ایند چقدر عمیقا دلم میخواهد یک نفر اسمم را صدا بزند . دلم میخوادهد یک نفر به خاط دیدن من یک چیزی را برنامه ریزی کرده باشد دلم میخواهد یک نفر به من پیام بدهد و کاری نداشته باشد درخواست لطفی نداشته باشد و هرچیزی درخواست نداشته باشد بداند کلاس کی هست یا فلان جزوه چطور است فقط به خاطر اینکه حالم را بپرسد بهم پیام داده باشد چون صرفا یاد من افتاده است. دلم میخواهد یک نفر منتظرم مانده باشد یک نفر به خاطر من جا گرفته باشد یک نفر موقع گوش دادن چیزی یاد من افتاده باشد و برایم اهنگ ان را فرستاده باشد. یک نفر بدون توهین به اینکه دلم میخواهد کی ها بیرون بروم یا نروم یا انسان بیرونی نیستم ازم درخواست بیرون رفتن کند یک نفر بدون اینکه بگویم تولدم کی هست بداند بفهمد یک نفر پیدام کند یک نفر دنبالم بگردد نمیدانم. مثلا وقتی نیستی یک نفر بگوید پس این کجاست؟ یک نفر بیاید بگوید هی تو فلانی هستی من دنبالت میگشتم . نمیدانم یک نفر مثل ادم با من رفتار کند یک نفر گذرا نباشد. یک نفر برای گوش دادن به حرف هایم بی دلیل وجود داشته باشد یک نفر وجود داشته باشد که از دعوا کردن و بحث کردن ازش نترسم یک نفر که ترس نه گفتن یا دلخور شدن ازش رو نداشته باشم. یعنی دلخور شوم خودم را بگویم و نترسم از اینکه رفتار فجیعی ز خودش نشان دهد. یک نفر مثل من باشد برای من یک نفر که ثانیه ای بفهمد چه رگم هست یک نفر که یکهو مرا بیاورد توی جمع تا احساس بدی نکنم . یک نفر باهام تعارف کند و بگوید ببخشید مزاحمت که نیستم. یک نفر با دقت گوش دهد یک نفر توی حرفم نپرد و در نهایت به حرفم اهمیت دهد حتی اگر پرید. یک نفر باشد برایم ذوق کند برای کار های کوچیکی که کردم خوشحاال شود مثلا سر خوسی هم که شده نگوید خلی یک نفر به خاطر 16 شدن مثل وقتی بقیه 16 میشوند بهم بگوید دمت گرم یک نفر که وقتی ناراحتم نق های مسخره ام را گوش کند و حق بدهد یک نفر رندوم تعریف کند از من . یک نفر رهگذر نباشد.
بعد دلتنگ ان شدم که دلم میخواهد یک بار واقعی ذوق داشته باشم. واکنش نشان دهم دلخور شوم بترسم از یکی دفاع کنم. دلتنگ این شدم که میمون مسخره ای نباشم که همیشه هستم .
بیشتر ارزوست که دلم میخواهد ثبات نسبی داشته باشم به ذات موجود به دنبال چالشی نیستم ولی در چالش های مسخره غرق هستم. دلم ثبات خواست روزمره خواست شادی بی کیفیت خواست. دلم چیز هایی که یک موجود عادی تجربه میکند خواست دلم نگرانی خواست دلم خواست که بتونم واکنش نشون بدم دلم خواست که بگم ببین واقعا عین سگ نگران مامان شدم نگران این شدم دلم خواست خودم رو واقعا خسته ای نشون بدم که 28 ساعت نخوابیده . نمیدونم بقیه چطوری هستن؟ کلاس میپیچونن تجربه کسب میکنن میخندن گریه میکنن راه میرن استرس میگیرن بحث میکنن دوست صمیمی و غیر صمیمی دارند در تکاپو هستن . مثلا دلم خواست هیچی نمیدانستم. دلم خواست ذوق الکی میکردم و دلم خواست توی برزخ مسرخه صبر کن نبودم دلم میخواست هیچ صبری نمیکردم دلم میخواست دعوا میکردم داد میزدم و یکی میگفت اشکال ندراه دلم میخواست حق با من بود دلم میخواست میتونستم اثبات کنم حتی بعضی وقت ها دلم میخواست خودم رو بهترین میدونستم و به خودم مضنون نمیشدم مثلا نمیگفتم که هی تو استش بگو چرا اینجا نشستی نکنه طور دیگه ای فکر میکنی دلم میخوست یک نفر منو میشناخت و اینقدر هی راه نمیرفت بگوید بعد 2 روز شناختمت و بعد 50 روز بگه نه بابا مگر میشود تو هم از فلان چیز خوشت بیاید. یعنی اینقدر مسرخه که یه تراپست با کلی تست هم نفهمد؟
دلم میخواست واقعی بودم مسخره نمیشدم من با هر رفتاری که داشتم قبول میشدم حداقل با علایقم با نوع سلیقه ام در کار ها
درنوع حرف زدن در نوع صدا هایم در نوع فکر کردنم دلم میخواست واقعیتم اینقدر حوصله سر نبود که پنهان شود.
الان اینطوری است که بدبخت چقدر کمبود در زندگی اش داشته هیچ کس به او توجه نمیکرده و الخ ولی بحث اصلا این نیست بحث این است که تو غیر خانواده ات با پذیرش نسبی اشان گاهی دلت میخواهد جای دیگه ام مورد پذیرش باشی.
دلم میخواست یک نفر به مدل حرف زدنم ایراد نگیرد و نگوید وا یه لوسی توش داری.
دلم میخواست واقعی بخندم و حالم از این خنده های مسخره بهم نخورد. راستش دیگر یادم نمی اید دلم چی میخواست. این روز ها فراموش میکنم چه میخواستم چه نه. ولی بیشتر شبیه این بود که میشود یکی کمی بیششتر از من خوشش بیاید و بعد که فهمید من موجودی توسعه نیافته با حجم زیادی افکار هستم و گاهی دلم میخواهد هزار دفعه بشنوم تو هنوز دوستمی بماند؟ یا نه مثل همه حوصله اش از داستان های تکراری و افکارر خفه کننده ام سر میرود که البته سر رفت.
بخیالش بلاگفا برای همین است نوشتن افکار دلم میخواهد های ابدوغ خیاری که توی گلویت گیر کرده و یکهو به ذعنت می ایند و با هایشان قضاوت میشوی اخرم یک نفر رندومی ازشان رد میشود و نظرش را میچسباند وسط پیشانی نوشته هایت.
....
این بخش از سقوط البرکامو رو که گذاشته بود دلم شاد شد ! تهش اینطوری بود که بهش لبخند میزنم سلام میکنم چون اسمش فراموش کردم😂😂😂 ولی اون اسکل ها فکر میکنن دلیلش چقدر بزرگه!
الان داشتم فکر میکردم منم خیلی اسکلم ولی بقیه فکر میکنن اوف این . این موجود عجیبیه
در ادامه روزمره!
حرف؟ لم تقول؟
دیگر گوش شنیدن ندارم!
خوابم نبرد! پاهام خیلی درد میکرد! خیلی خسته بودم در حدی که حس میکردم نفس کشیدنم خسته کننده است! مسخره است ولی حسی که آدمی زاد گاها دارد! نباید بعد یه مدت که عینپاندا فقط نشستم و ماست میخوردم اونطوری میدوییدم و روز بعدشم اینقدر راه میرفتم! بدن یه پیرزن ۸۵ ساله آمادگی جسمانی پایینی داره!
....
گاهی وقتا فکرمیکنم خاله خوبی نیستم میدونی وقتی از بیرون به خودمنگاه میکنم انسان ملول بی مصرفی میبینم که همش تو تختش اکثرا خوب نیست خیلی خسته است یا خواب یا یه معده ای چیزیش درد میکنه گه گاهی از سر اسرار شدید دیگران بیرون میاد باهاشون ولی یه طوریه یه جوری که انگار فقط ظاهر همش اون که باید بیاد خاله اش تو تاریکی بغل کنه بماند که تو بچگی اشم هزاران تا خاطره میتونه منشن کنه که تو همش گریه میکردم فقط! و اون هیچی ! واقعا به عنوان نقش و هویت های مختلف در اون بخش بسیار عملکرد بی مصرف و بی فایده ای داشتم! دقیقا مثل عملکرد ام واسه ی یا هرچی!
مثلا شبیه این داستان های کتاب هاست که یه دایی داشتن که بدن ضعیفی داشته و آخرشم تو جونی از بیماری چیزی مرده . خیلی درماتیکه البته ولی خب فکر کنم اگر تو یه داستان بودم همچین نقشی داشتم!
.....
وقتی صندلیش کشید جلو حرف بزنیم اینطوری بودم که دیگه هرچی میخوام بگم خیلی بی فایده و غیر ضروری تر از اون که بخوام بیانشون کنم خیلی بی ارزشن یعنی واقعا حرفام ارزش اینکه یه موجود دقت کنه بهشون داره؟ و اینطوری بودم داره؟
بیاین تو ادامه مطلب از روزمره شروع کنیم تا سیگار کشیدن!
آمد
خوبی ها را نشان داد
اهلی کرد
رفت!
نسبت به شروع ترم جدید حس خاصی ندارم! فقط نمیدونم تعداد واحد هام خوبه یا بده!
یه چیز روزنوشت: تقصیر خودم بود که فکر کردم خیلی میدونم و برای مرور اون اول ها نشستم فیلم هارو دقیق نگاه کنم و دوباره انجام بدم! آره تقصیر خودم بود! باید آماده تر میبودم!
.....
یادت نره خودت انتخاب کردی عذاب بکشی و انصراف ندی پس حرف نزن! کلت بنداز پایین فکر کن هیچی ندیدی!
....
چشمام نمیشناسم! انگار خیلی وقت دیگه مال من نیستن!شایدم خاموش شدن؟! نمیدونم
میخندن ولی نمیشناسمشون! قبلا بهتر بودن!
جمله های قدیمی زیر خاک رفته مثل یه مرده از گور در اومده توی قبرستون مه گرفته ذهن پر شاخ و برگ و قدیمی دور پای آینده نامعلوم حلقه زده و با صدای هو هوی خاطرات ناشناخته و سرمای فکر های بی ربط ریشه ی ترس رو توی وجود آینده میدوانند!
و فقط یک صدا کافیست تا پوسته نازک شکننده پوسیده این جمله های حقیر بی سر و ته و تاریخ گذشته را خورد کند . تا فراموشی برای یک بار هم که شده متوجه بشود باید کارش را درست انجام بده و ات و اشغال های باقی مانده از خورد شدن پوسته را درست جمع کند و با خود ببرد!
تا آینده بفهمد ترسو نباشد و زیر لب زمزمه تمام شد تمام شد نکند .روی زانو خم نشود و دست هایش را عاجزانه بهم نساید و به جای اون غبار گورستان که روی لباس ریخته بتواند بایستاد و یک بار هم که شده با چشم های بسته به دست دراز شده پیش رویش اعتماد کند. به چیزی که هست آینده ،به آینده ای که هست و خواهد بود به خودش به گذشته که هولش میدهد با اطمینان پلک روی چشم فشار میدهد باور داشته باشد!
به اینکه او دیگر از لایه لایه گذشته پیر و چروکیده و پر حماقت فبل جداست و قرار نیست تکرار بی فهم و دلیل او باشد!
ای خاطرات مزخرف ای!.
پایت را از گورستان بیرون بکش . تو دیگر جزوی از گورستان نیستی ! تو به این گورستان تعلق نداری بفهم!
دست جمله ها یا پیری گذشته نمیتونه به تن تو لباس بپوشونه و اجبار به تکرارت کنه!
از جمله ها فقط یک اسکلت باقی مانده داخلشان پوک و پوسیده است اسکلت پوسیده که با هوهوی جدید خاطرات قوی تر از بین میروند برای چه نگرانی؟
از گورستان بیرون باش!
آدم ها احساسات زیادی در طول یه روز یا در طول زندگیشون تجربه میکنن ولی مهم اینکه به قول اوگوی اگر بهش باور داشته باشی و هدایتش کنی و پرورشش بدی! ( البته این جمله برای پاندا و استعداد های نهفته اش بود !)
شاید درستش همین باید پرورشش بدی و درست ازش استفاده کنی.
حداقل واسه من اینطوری ! همونجا نق نق هات یه جایی بنویس مهم نیست کجا ولی بیا دیگه بهش فکر نکن و کشش نده و به کسی نگو دیگه! بسه همونجا! شاید این کارم درست نباشه . مثل همون موقع که گفتش اگر از دستم ناراحت بودی یادداشتش کن ولی بیا فردا از روی همون یادداشتت بخون! در حالی که من اینطوری بودم خب دیگه برام مهم نیست و فراموشش میکنم . در هر صورت !
.....
امروز خیلی تلاش کردم که تمام ذهن نصف خوابم جمع کنم و بردارم ببرم پیش اونا! اونام البته شاید خوب بلد بودن از نقطه های ضعف حرفام استفاده کنن مثل اینکه میبریم پیش مدیر گروه ببینیم تو چی میگی! و خب اینطوری بودم چرا یه آدم باید اینکار هارو بکنه! و آره حس کردم مسخره شدم . خورد تو سرم تو دنیا بزرگ سالی خورد تو سرم . و من نتونستم درست همونجا از فردی که باید دفاع میکردم. برای همین از دست خودم عصبانی شدم. چون اصلا مهم نیست که اون یا بقیه چی فکر کنن این برای من مهم که حرف درست بشنوم و اگر حداقل در یه سری موارد باشه پشت اتفاق درست وایستاده باشم!
ولی اونجا چون میدونستم حرفم طوری میچرخه که دعوا و توهین میشه و جو خیلی بده چون من تنهام و از نظر اونا چیز خاصی نمیدونم باید ساکت می موندم ولی از اینکه یاد نداشتم که باید چطوری بهتر عمل کنم که حرف خودم رو محکم تر بکوبم تو سرشون حقیقتا از دست خودم عصبانی شدم!
و اینطوری بودم که جایگاه . بچه ها گاهی جایگاه خیلی مهمه!
از دست آدم هایی که حس میکنن نسبت به کسی برتری دارن هم عصبانی میشم! اصولا توی دوستی و... اینا خیلی اخلاق بدی ام هست ها! ولی اینطوری ام که هی میتونی دوست من مال خودت بکنی میتونی برش داری و کاری بکنی که دیگه به من باور نداشته باشه و ... اگر تونستی اگر تونستی کاری بکنی که ما دوست نباشیم یا حداقل اون منو قبول نداشته باشه یا هرچی دمت گرم! مال تو! ناز شستت . ص میخوای؟ میتونی به رفیق صمیمی ات تبدیلش کنی اوکی اون دیگه دوست صمیمی من نیست مال خودت! خیلی کار بدیه ولی اینطوری ام که من تمام تلاشم برای این فرد کردم اگر قرار تلاش هام نبینه و بگه اینی که جدید اومده بهتر از تو به یه سری دلایل اگر منطقی باشن بهتر خب حتما هست دیگه دخالت نمیکنم تو روابطشان و پام میکشم کنار!
اینو حتی درباره ر ام گفتم. گفتم من تلاشم میکنم من سعی ام که راه درست انتخاب کنم و خوب فکر کنم ولی اگر تونستی برش داری برش دار!
خلاصه که اینطوری
امروز از دست خودم عصبانی بودم و هر لحظه فکر میکردم اگر به ب بگم اینطوری که وا من که مجبورت نکردم من فقط یه پیشنهاد دادم و باز من میمونم و حوضم! اینکه من مسئولیت پذیر نیستم و احمقم و... پس باید خودم اگر کاری هست درست فکر کنم و انجام بدم .
و فکر کردم گاهی وقتی عصبانی میشم به طرز مسخره ای در میام! کی تو عصبانیت عدد ۳ رو با انگشت هاش اونطوری نشون میده اخه؟!
و این دندون های کوفتی ام بد ناراحتم کرد کاری که ۲ سال پیش هیچی بود یه طوری گند خورده توشون که بابتش میتونم چندین سال عذاب عمومی برگزار کنم!
و چیزی که هست فرایند سوگ دل کندن یا هرچی شبیهش خیلی خیلی طولانی تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم و حتی به بقیه شاید تو حرفامون توصیه کنیم که ولش کن باهاش کنار بیا سوگواری ات بکن تموم شه انگار صرفا فقط یه چیزی شنیدیم و باید بیانش کنیم!
.....
تنها چیزی که دوست دارم اینه اگر دوستای خوبی نیستیم . دشمن های خوبی باشیم! یعنی این شکلی ام که احترام بزاریم حداقل تو دشمنی بچه بازی در نیاریم! و خیلی مسخره است که همیشه به خودم تو اوج سگ بودن و اینکه وای این چقدر خره اصلا همه عالم خرن یاد آوری میکنم که همه این عالم یا این ، این خصلت های خوب داره و تو حق نداری انکارش کنی حتی اگر یکی درباره این فرد ازت پرسید میتونی مزخرف ترین موجود زمین باشی ولی بگو بگو که واقعی چیه! خیلی مزخرفه! دلم میخواد حرفای آدم ها رو بگیرم و بکوبم تو صورتشون . تک تک کلماتشون که اذیتم میکرد و ناراحتم کرده . تمام جلمه ها و ادا ها و ایرادات و ریز ریز چیزارو . ولی آخرش میدونم بازنده گاوی میشیم!
.....
دلم میخواد یه مدت طولانی تو چشم های یه آدم زل بزنم حتی اگر رندوم باشه حس میکنم اینطوری میتونم به ذهنم یه طور دیگه ای برسم!
بریم واسه آخرین تحلیل این سریال که تموم شدش!
بعضی وقتا که فکر میکنم با خودم میگم من اینقدر مزخرف و نفرت پراکنم و یه همچین چیزایی یا واقعا آدم معمولی هستم و نمیدونم کدومش بیشتر منم!
ولی گاهی وقتا دلم میخواد به خاطر اینکه نظم اون چیزی که باید نیستش ملت رو بکشم! شاید ام واقعا ترسو و حقیرم و حس میکنم هیچ کس منو دوس نداره؟ و هیج جایی نمیتونم خوب باشم؟ شایدم واقعا همین احتمال نیست واقعیته؟
واسه همین ترجیح میدم دور وایستم . چرند بگم و به چرندیات بخندم! و خب بهترین کار اینکه هیچ واکنشی نشون ندم! چون نمیدونم آدمای خوب و نرمال چطوری هستن! بیشتر وقت و زندگیم تا اینجا هر واکنشی نشون دادم یه جوری تو سرم خورده دیگه! چمیدونم!
یعنی گاهی نگاه میکنم و میگم بدون پوسته مسخره ام واقعا آدم بی حوصله و سرد و مسخره ای هستم که البته خیلی سریع ام علاقه دارم مکالمات جهان تموم کنم و در کنارش آدم خوبی هستم از نظر خودم ولی همیشه یه چیزی وقتی با دیگران شروع به حرف میکنم نمیزاره یا شایدم ترسه؟
نمیدونم!
ولی شبیه یه تیکه لبخند بی ربط که میچسبه به صورت آدم و حالت بهم میزنه!
در کل وقتی خیلی ناراحت و سردرگم و عصبانی بی ربط هستیم چیکار میکنیم؟ افرین میخوریم و فیلم نگاه میکنیم و میخوریم و نق میزنیم و هزار بار یه چیز تکرار میکنیم تا جونمون در بیاد مگر غیر از اینه؟
...
معدلم مهم بود برام ذوق داشتم که با همه چیزای مزخرفی که اتفاق افتاد به طرز معجزه آسایی تونسته بودم این نمره هارو بگیرم و بدون تقلب گرفته بودمشون غیر بافت!
و داشتم به خودم افتخار میکردم ولی وقتی نشستم خودم مقایسه کردم ص و اون همه سر هر نمره کش داد بحث کرد و... و تیر آخرم گفت من رو فلان عدد بستم تو چی و... دیگه دلم زد اینطوری بودم که حالا انگار عدد خوبی گرفتی حالا انگار شق القمر کردی که این نمره ها رو گرفتی دیگه برام مهم نبود معدلم مخصوصا که امشب با ص پسر صحبت میکردم و میگفت معدل تا ترم ۶ واسه فلان چیز مهم اینطوری بودم که خب پس بیشتر تمام اون اعداد برام بی معنی شدن!
دلم خیلی زد! کارام وقتی خودم انجام میدم میگم هی چقدر خفن انجامش دادی حتی چیز کوچیکی که فکر میکنم واس خودم قدر کوه کندن بوده ولی بعدش اینطوری ام که خب حالا انگار چیکار کردی ابله!؟
و دلم میزنه .
به عدد ها که نگاه میکنم قشنگن ولی یادم نمیاد چطوری گذروندم و چطوری این نمره هارو گرفتم دقیقا مثل زمانی که بچه ها بهم گفتن ارائه ات خیلی خوب بود فقط وسطش میخندیدی و من یادم نمیومد که وسطش میخندیدم! یادم نمیومد چی گفتم و چیکار کردم! یادم نمیاد واقعا یادم نمیاد چجوری این نمره هارو گرفتم! و اعصابم خورد میکنه!
و اینطوری ام که پاش برو یه کار واقعا درست بکن برو!
....
ادامه (تحلیل این سریال که نمیدونم چرا ۵ قسمت آخرش تموم نمیشه!)
برای نوشتن زیادی خسته ام! تمام انرژی ام رو صرف نفس کشیدن و زنده موندن کردم امروز!
.....
امروز حقیقتا حس میکنم یه سنگینی بی مورد دیگه از روی مغزم برداشته شد! اینکه به ص ( دختر) گفتم باهاش کار نمیکنم و دلایل خودمم داشتم! و راضی ام! شاید اگر بعد اون بحش اینقدر کشش نمی داد و منو جزوه از ب نمیدونست همه چیز فرق میکرد! ولی بعضی جمله ها هستن که بد ناراحت ات میکنن! خلاصه که اینطور
و جالبی این بود که نه به اون حجم کش دادن اگر میخوای برو اگر میخوای برو نه به ثانیه ای قبول کردن که اوکیه نیستی!
خلاصه که اینطور
دلم میخواد دیروز و امروز آنچه بیرون گذشت رو اینجا ثبت میکردم ولی به علت طولانی بودن در ادامه مطلب گذاشتم( یادت باشه!)
هشدا: ادامه مطلب زیاد و دارای برخی نام هاست!
لعنتی
عین سگ استرس این کوفتی دارم
اینم که درست نمیشه
خوبه عوضش میتونیم به خودمون تبریک بگیم
آرتا جون دوباره تنها شدیم ! تبریک میگم بهت! تنهایی هر غلطی بلدی بکن!
و اینکه رو کسی نمیشه حساب کرد! اصلش این بود برم بپرسم حرف بزنم اوکی شه ولی چی آخرش میگه وا من که نمیدونم! خب همون خودت از طرف اون اول به خودت بگو که بعد اعصابت خورد نشه( قدرت اورتینکر بودن!)
بعدم بری چی؟ ببینی همه جمعند دسته ... که تو باشی کمه؟ بیخیال!
الان هرچی که هست و باید هستش تو اضافه عنتر و منتری! خودت بد تر نکن!
....
از غذا خوردنی که از رو فکر کردن و گیج بودن و عصبانیت انجام میشه متنفرم چون حس میکنم فقط میخوام همش بالا بیارم
باعث میشه یه مدت طولانی هیچی نخورم بعدش و فق ما وقع! چرخه باطل خوش نمیگذره!
واقعا میمیره اگر یه بار اون یه چیزی بگه عین انسان های متمدن! ایشششش
داشتم فکرمیکردم منم حرفای خوبی دارم در کل بزنم ولی خب هرچیزی میشه بعدا علیه ات استفاده کرد از این میترسم پس همیشه ساکت یه گوشه میمونم!
ادامه درباره سریاله!یادت بمونه!
....
دوباره برف های مونده رو نگاه کردم و گفتم چیه؟ نکنه فکر کردی چون دوسشون داری قراره بیشتر روز کنار پنجره باشی و بهشون نگاه کنی؟ دیگه مثل گذشته نیست یه بار صب دیدی گفتن خبر داری بسه !
بگذریم
کجا بوددیم؟ اهان استرس انتخاب واحد بلعیده بودت؟
حالا باید چیکار کنیم؟ از معده درد شکایت کنیم درستش همینه!
برف قشنگ امسال از پشت پنجره دیدم!
واقعا من برف و سرما پرسن هستم فقط از این محبوبم بیا تا بریم زیر برف را بریم و خوش بگذرونیم ندارم!
در نتیجه از همون پشت پنجره نگاه میکنم!
یاد اون سال هایی میوفتم که تعطیل بودیم و با ع ( پسر) حرف میزدیم تا نصف شب! هعی!
و حتی پارسال که یه روزش تو برف خرکیف رفتم کلاس اون اسکل! ولی خب برف بود چون برف بود هیچ چیز نمیتونست منو ناراحت کنه!
و بله برف!
یه جمله ای هستش که میگه با هرکی زیر برف قدم بزنی تا سال آینده که برف بیاد باهاش خواهی موند و باهم قدم میزنین ! این جمله رو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا ! قشنگه!
ولی خلاصه که نه محبوبی هست نه رفیقی و فقط نگاه ما روی برف های خیابون از پشت پنجره است!
عوضش چایی و پتو هست و راضیم!
اینقدر که برف خوبه حاضرم عین اسب فردا به خاطرش برم بیرون مهم نیست کسی باشه یا نباشه تنها میرم فقط تو برف بچرم!
به قول تو این سریال اولین نفر که باهاش برخورد داشته باشم بهش میگم...
حالا شده قضیه ما اولین نفری که فردا ببینم بگه بریم تو برف ها یا برف بازی یا هرچی میگم باشه!
....
احتمالا اگر کوچیک تر بودم به خاطر موهام غصه میخوردم! یا شاید اگر یکم بیشتر از الان اهمیت میدادم یا هرچی واقعا ناراحت میشدم واس خاطر موهام+
ولی الان؟ فقط کمتر از جلو آینه رد میشم و میخوابم و بیدار میشم و کارام میکنم! تموم شد رفت!
همه چی همینه!
دیدی ؟ نه؟ وقت داری؟ نه خب پس ولش چه اهمیت داره+
تموم شد رفت!
نه بابا استرس چی کشک چی؟
به پوست لب خود در حین انجام کار اجازه باز سازی نمیدهد و خونی میشود!
نه بابا استرس چی؟
دراز کشیده یکی از پاهاش مثل وقت نشستن تکان میدهد!
در کل نه بابا استرس چی!؟
..
If.....
18
امیدوارم!
این جمله اش دوست داشتم: آدم چند بار زندگی میکنه؟
جوابی که داد یادمه ولی نه اونقدر که دقیق تایپ کنم!
ولی خب آدم چند بار زندگی میکنه؟
تنها حس بدم اینکه دستش گرفتم اوردم گفتم اینو ببین با این دوست شو
بیا تو جمع
تو هم عضوی از ما هستی
بیا برو پیش فلانی
چی میگن بهش؟ بهش بال و پر دادم انرژی اشکال نداره
حالا یهو زد تو صورتم! ای تف به من!
فقط حس ام همین !
میدونم لایق اش بود میدونم تلاش خودش هم هست میدونم فقط شاید بهش یه خط نشون دادم خودش تا تهش رفته دمشم گرم و همیشه رو حرفم میمونم
ولی حس میکنم تف شده تو صورتم !
انگار یهو کشیدم بیرون پرتم کرد یه گوشه و شایدم من خیلی حس لوزر بودن دارم و در واقع اون کاریونکرده و من فقط دارم زیاد چس ناله میکنم! شاید همینه! همین
از این طور تف کردن تو صورت بقیه یا این حس بهشون دادم بدم میاد
امیدوارم هیچ وقت همچین موجودی نشم و این حس به کسی ندم!
...
حرف واقعیم یه بار به یکی گفتم . گفتم من بعد اون حس میکنم ممکن همه لب پرتگاه باشن پس باید باهاشون خوب بود حالشون پرسید بهشون گفت مراقب خودشون باشن اینکه لایق هستن اینکه اشکال نداره اینکه تمام تلاششون کردن اینکه خوبن اینکه اگر میخوان حرف بزنن اگر میخوان گوش میدم اگر دوس ندارن حق دارن اینکه خوبن چون فکر میکنم برای اون کم گذاشته بودم و حس کردم دیگه برای اون نمیتونم جبران کنم پس کل جونم بکنم برای بقیه جبران کنم چون نمیدونماونا با چی مواجه آن پس حداقل شاید دلشون بخواد بشنون خوبی! مراقب باش به خودت سخت نگیر و...
فکر نمیکردم حس کنن با این کار احمق ام یا هرچی حس میکردم مهم نیست برای من جبران میکنن یا نه من براشون خوب میشم نیاز به جبران ندارم . چون حس میکردم برا اون کم گذاشتم چون میدونم کم گذاشتم چون میدونم ماها موجوداتی هستیم که لازمش داریم ! که بگیم باعث افتخاری که اوکی که اشکال نداره
فکر نمیکردم طوری که گس لایت میشی طوری که بعد یه مدت میگن وا تو خیلی خوبی خب به ما چه فکر نمیکردم اینطوری تف بشه! انتظار نداشتن با فکر نمیکردم فرق میکنه . من انتظار خوبی نداشتم ولی یهو جبهه گرفتن ام ندیده بودم
همین!
عین یه خر واقعا قدر یه خر دلم براش تنگ شده! اینکه هیچ چیزی ازش یادگاری ندارم عذابم میده اینکه براش گریه نکردم عذابم میده اینکه دوسش داشتم ولی مستقیم بهش نگفتم عذابم میده! همه چی عذابم میده و عجیب نیستش !
ولی خب حق ادعا کردن وای اون دوستم بود من براش عالی بودم ما سالیان درازی صمیمی بودیم و... ندارم .
حس بدیه همین!
.....
حس میکنم اگر سوگ ببینی یه طور دیگه ای عوض میشی نمیدونم چطور ولی وقتی دقت میکنم واقعا سوگ یه طور دیگه تاثیر میزاره تو خودم نمیگم من هنوز همون احمق ام و میدونم ! ولی کلا آدمایی که سوگ دیدن یهو یه حس دیگه ای دارن!
....
بریم بخوابیم که آدما این موقع روز اسکل میشن و دلتنگ و کیوت و ناراحت و چمیدونم شکننده!
میشینم کل زندگی چس ناله ام مینویسم بعد میگم عجب خری ام! من که اصلا اینطوری نیستم!
بانو هایده میگه : حرف نگفته خیلی جرئت بیشترم بده؟ بانو هایده میگفت؟
واسه انتخاب واحد بدبخت شدم! بای
خیلی ادایی شدم تو انتخاب درس ها . این سوسول بازی ها چیه بردار برین به معدلت والا سوسول!
اگر اینقدر ادایی نبودی میتونستی رفتار برداری!( هر دوثانیه یه بار به خویش میگوید!)
عین سگ میترسم اون اصول کوفتی بردارم عین سگ! اینقدر که واسش استرس دارم واسه اینکه یه درس مزخرف دیگه که قطعا ۴ بار ضرر خالص میرسونه رو اگر میخواستم انتخاب کنم نمیترسیدم .
همه ام میگن برش دار از همه بهتر و کم ضرر تره! خدا منو گاو کنه بهتره!
.....
میدانی؟ خوبم ناراحت نیستم از چیزی زجر نمیکشم چیزی نیست که به طور خاص مرا بی آزارد صدایی آدمی حتی وجود خودم! ولی یه جوری هستم . خوشحال نیستم! واسه نمره هام خوشحالم ولی انگار چیزی هم باعث پوچی ام شده! انگار هیچ ام! حس هیچ بودن دارم! خوشحال ولی بدون شادی! فقط گاه گاهی درد های جسمی بیخود خرد می آساید پوچی هایمان را!
ترس از چیزی که نیست و هست؟
هر روز به خودم میگم حالا انگار یادش میمونه یادداشت کرده فلان روز باید فلان بکنم که دارم الکی تلاش میکنم! واسه چی تلاش میکنم چیو دارم حفظ میکنم؟ استرس چیو دارم ؟ چیزی که نیست؟
گفتم پیام بدم . گفتم ولش حوصله ندارم سین بشه و بعدش هیچی! بعدش بیشتر فقط حس تخلک بهم دست میده!
....
اینقدر ر ورداشت اون بلر از گاسیب گرل فرستاد آخر رفتم یه قسمت دیگه ازش دیدم!
....
دلم نمیخواد پاشم تو تعطیلاتم برم اونجا واسه یه سوال پرسیدن . انگار باید برام دعوت نامه بفرستن که شال و کلا کنم برم اونجا!
.....
از بعد 《ی》دیگه ارائه ندادم هر دفعه به بالای سکو رفتن یا حرف زدن واسه جمع فکر میکنم یاد تمام چیزای میوفتم که نمیتونم حس هاشون به یاد بیارم ولی با جزعیات یادم هست . یعنی یادم میاد بلند شدم ۸ صب میکروفن باز کردم حرف زدم برگه هارو جا به جا کردم تلفن زدم و... ولی یادم نمیاد چه حسی داشتم خودم رو یادم نمیاد! میترسم ازش ! میترسم به قصد گرفتن مچ طرف باشه همش! اصلا نمیتونم توصیف کنم چقدر ترسناک!
.....
فصل ۵ باشه جاییزه بعد ۱۵ ام!
خلاصه که خاک بر سر همه جز ما
باشد که رستگار شویم!
....
دوباره به خودت یاد آوری کن اگر میخوای چیزی عوض شه خودت عوضش کن آدم از تنهایی نمرده! توام نمیمیری! تموم شد رفت! هیچی نمیشه مگه سر کلاس ترم پیش چیزی شد؟ مگه سر کلاس عمومی ها چیزی میشه؟ اینم نمیشه!
.....
دقیقا تو همین نقطه( شاید فردا بگم زر زدم!) ولی تو این نقطه حس میکنم اصلا هیج مشکلی ندارم که دیگه باهاشون دوست نباشم و جزوه دوستام حسابشون نکنم و حس میکنم یه بخشی از مغزم آزاد شد حتی بیشتر از وقتی که تصمیم گرفتم با کاپل دوست نباشم! نمیدونم چطوری بگم! انگار اوکی ام خیلی با این قضیه و از این میترسم قاعدتا ولی حس میکنم اون ب مغزم که یه گوشه نشسته و همش داره کلش تکون میده و میگه ریدی و... این دفعه انگشت شست به نشانه تایید اورد بالا و گفت اوکیه! و حس خوبی! نمیدونم چرا! ولی الان ساعت ۴ صب حس اوکیه!
....
به عنوان کسی که تو یادگیری تصویر براش خیلی مهم و کلا تم یادگیری تصویری داره عرص میکنم آز بافت امتحان گهی گرفت ! خدافظ!
براش بمیر!
جالبه!
و بالاخره پایان!!!! ترم مزخرف ! خداحافظ!
سرم و چشمم درد!
بدون هیچ آرایش ام دیدین و خوشحالید؟
بعدا درباره این ترم میخوام زر بزنم
حوصله اینو ندارم بپرسن چته بگم مثلا استرس دارم بگن خب استرس نداشته باش
خودم میدونم حاجی!
....
یه بخشی از داستان دوم کتاب الف چند وقت رفته رو مغزم و یادم نمیاد هرچی فکر میکنم و اون رو مغز ... از چند وقت پیش که خواستم تعریف کنم و... مونده تو ذهنم!
وقتی بیکاری و فکر هات تموم شدن چیکار میکنی؟ بله بنده کتاب هایی که خوندم تیکه هایی که دوس داشتم میارم تو ذهنم رور میکنم تا حدی که یادم باشه !
.
من باب سلیقه موسیقیایی عرض میکنم: که اول یکی داره میگهim charmer یا you still love me بعد یه آهنگ بی کلام ملایم پخش میشه باید صدا رو تا ته زیاد کنی و تازه وقتی غرق شدی یهو آهنگ تموم میشه و پشت بندش یهو یه گیتار برقی با آخرین صدا ممکن گوشی شرو میشه و آره یه نیم سوز میشی تو راه!
.
هدف: دور دور دور دور دور شدن!
.
گفتش برای اینکه نیازها کلی که یه انسان داره مثل دلبستگی و... آسیب نبینن و غمگین و افسرده و... نباشی گزینه بی تفاوت انتخاب کردی حالا نمیتونی برگردی ببینی که چه نیاز هایی داری هی میگی هیچ!
درخواست های کوچک
هیجانات فایده ای ندارد
شروعش جالب بود!
احساس میکنم چشمم که تو حدقه اش میچرخه کل اطرافش و پشت چشمم درد میگره و خودشم درد میکنه! خیلی درد! اعصابم خورد کرد حالا به جای امشب باید فردا دور کنم برگه هام!
....
تصور اینکه یه کانال بزنی که فقط یه دنبال کننده داره اونم خودتی و پیام های کانال ۴ نفر خوندن در حالی که کانال پرایوت جالبه!
پرهام! پر هام! پررررر هام!
الان بحث این بودش که خواب چی دیدم و گفتم آره فلان و ترسیدم و طرف افتاد و... ال و بل و... کار ندارم!
بعد رفت به سمت شوخی گفتمآره ص سر همین چیزا واسم یه کلیپ فرستاده بود وقتی بچگی چیکار میکردیم منم اینطوری بودم نه بابا من تو بچگی اینطوری نبودم یادم نمیاد ولی از چس سالگی ( اونطوری که مامان میگفت ۴ ۵ سالگی!) کابوس میدیدم و اینطوری بودم ترجیح میدم بمیرم تا چشمام ببندم و.. کار ندارم!
بعد همینطوری حرف زدیم با مامانم تا پرسیدش مگه تو چس سالگی چه کابوسی میدیدی! و گفتش اینکه چی دیدم و مقایسه اش با واقعیت واقعا پر هام!
تو وقت استراحت بیام از یکی از زیبایی ها سخن برانم!
اول که بگم من دوبله اش خیلی پسندم بود و سرش خیلی خندیدم !
معلم ها زمان ما حتی مانتو شونم سیبیل داشت! و... خلاصه!
این از اون چیل کردن( نمیدونم قرتی بازی!) آخر شب بود که خوراکی و آدم پایه بودش و چی بهتر از یه انیمشین که بشوره ببره واسه یک ساعت و نیم زندگی رو!
و بهترین بخش اش که با جزعیات باید دید بخش کودکان مهدکودکی اش هستن اونا عالی ان🤣🤣🤣
حاوی اسپویل با جزعیات!
مغزم قفل کرده و سگم سگم سگم
استرس بلعیده ولی میخونم یاد دارم استرس نباید داشته باشم
الان واقعا عصبانی ام از اینکه روزم به تاراج رفت واقعا عصبانی ام واقعا
همه چی ام سخت میکنم الکی ام حرص میخورم چون یه چیزایی که واسم مهمه رو خراب میکنن بعد میگن بزرگش نکن حرصش نخور اهمیت نده!
خیله خب بعد اینهمه نق نق الکی و داد و بیداد برای خودم
گورمان را جمع کرده میخوابیم.
.....
یادم باشه تو موقت ها که میخوام چیزیاک کنم جمله قصار هام ننویسم ناراحت شدم الان یکیشو پاک کردم!
....
این خواب اینقدر وحشتناک بود حتی یه تیکه اش تو خواب رفتم چشم های بقیه رو گرفتم که نبینن چی میشه و رو روحیه اشون تاثیر نزاره . من دیگه حرفی ندارم.
من هر ثانیه : آهنگی که حتی کامل اش نشنیدم champaign و اسم یه چیز دیگه شبیهش! ای وانا سی یو ازشون این تری دی!
چرا شو نمیدونم!
در ادامه وضوح تو لالایی بلدی ولی خوابت نمیگیره رو ثبت میکنیم به طور موقت!
وقتی به یکی آرامش میدم و بوجی موجی میکنم و این صوبتا ناراحت نمیشم اینطوری ام که اون به آرامش نیاز داره و اومده از من درخواست کرده و اینکه خب خوشحال میشم ازم تشکر میکنه ک میدونم موجودات قدردانی هستن و...
ولی همیشه یه گوشه ذهنم میگم پس من چی؟ کی یه بار قراره به من بگه! اینو همیشه از تو راهنمایی دبیرستان داشتم! خودم داشتم تو استرس غرق میشدم یکی میومد دستم میگرفت میگفت فلانی لطفا میشه حرف بزنی من عین سگ استرس دارم . حتی شب کنکور یکی زنگ زد خونمون گفت مامانم گفته تو آخرشم با آرتا حرف میزنی که آروم بشی شب کنکوری! و حتی میم و خیلی های دیگر! این اوکیه من دوشواری ندارم! فقط خودم خوابم نمیبره! خلاصه که بله بنده قرص آرامش بخش و گوش شنوا به استرس دوستان و بقیه استم بفرمایید!
.....
چرت زدن فقط چرت زدن با بالانس ناناسه زیباست پسندیدنیه! به یک دنیا ندهم!