راستش از حرفای ش دختر خیلی ذهنم درگیر شده بود که چرا باید یک نفر بشینه جلوم و این حرفا رو بزنه در حالی که من سرم تو کار خودم و چمیدونم حاشیه و فلان و چیزی نیستش و... و خب یه دلشوری بدی داشتم نسبت بهش نگرانی نسبت به آدم های تیم یا حتی خود ب و... اینکه ممکن دربارم اشتباه فکر کنه یا نکنه یا هرچی!
و خب اینو با یکی دو نفر در میون گذاشتم به طور ناشناس که طرف رو نمیشناختند و...
و خب جواب های جالبی گرفتم البته غیر اینکه به ممدو و خ دختر گفتم آیا شما حس دوگانگی و فلانی کردین و باز خورد های خیلی جالبی ازشون گرفتم
راستش من علاقه ای به کنترل انسان ها ندارم چون همانطور که ب میگوید واقعیت اش اینکه چیزی تحت کنترل ما نیست حتی زندگی مام تحت کنترل خودمون نیست چه برسه به ملت!
فلذا باهاشون مستقیم حرف زدم به جای اینکه سیخ بزنم بهشون که نه ببینین از دور حواسم بهتون هست که یه وقت با کسی دعوا نکنین
و خب بنظرم اتفاق قشنگ تری افتاد
راستش ممدو بهم گفتش که من لب مرز هستم واسه همین به نفع کسی نظر نمیدم تا وقتی منطقی چیزی بررسی نکنم و دو دستگی نمیبینم هر دختری میبینم تو گروه با یه نفر دیگه دوست است و چیز خاصی نیستش و کاری هم برای این چند گانگی نمیشه کرد بالاخره در هر تیم و گروهی انسان با یکی صمیمی تر میشه به مرور زمان و با اون بیشتر پیش میره و در کل اینکه همه یه رابطه معمولی بدون خصومت باهم داشته باشن کافیه
و خب خ هم تقریبا همچین چیزی تحویل ام داد که اصلا حتی من با تو زیاد نمیپرم و حتی تمام تلاشم اینکه به ذهنیت کسی من باب این قضیه که من با شخص خاصی هستم دامن نزنم و... و الخ! و کلا با همه هستم و نسبت به کسی ذهنیت و فکر خاصی ندارم و اتفاقا اینطوری ام که آره همگی یه تیم هستیم!
در نتیجه منم اینو به داداشمون منتقل کردم ولی خب باز هم یه حس فشاری میکردم نسبت به ماجرا چون وقتی کل ماجرا رو با دوستان دیگم در میون گذاشتم اینطوری بودش که چرا حس میکنیم فشار و اهرم اینکه تو بدی و... روی تو بیشتر و سمت تو سنگین تره؟
و من اینطوری بودم که نمیدونم و خب میگفتن که ما فکر میکنیم این انسان سیاست های زنونه داره و میخواد دیگران یا حتی تورو کنترل کنه و حالا یه بخش هایی بهت حسادت هایی داره یا حتی حرف هاش خیلی فیک و دیکته گونه است و الخ! و من باز بیشتر نگران میشدم که بحث حاشیه و اینا که شده پس خب شاید باز هم باید درگیر چیزی بشم یا شاید در نهایت یه همی بخوره چیزی که حاشیه درست بشه و...
در حالی که من داشتم به دوستانم میگفتم من واقعا میخوام عقب بکشم و... و اونا میگفتن آره واقعا بچه بازی رفتار هاش و تو ام عقب بکشی باز اون هم باید عقب بکشه که نمیکشه و...
خلاصه! همه متفق القول میگفتن بچه بازی قضیه و ذهنیت های اشتباهی داشته درباره ات و داره و... چرا باید بگه کی بیشتر میره پیش فلانی و...
خلاصه و همگی اینطوری بودن که آقا نباید اصلا بهش چیزی میگفتی جون شاید یک کلاغ چل کلاغ بشه و... و اصلا نباید چیزی بهش بگی دیگه
در نهایت اش همگی چند تا نظر مشترک داشتن که باعث شد من یکم از وسط اون منجلاب بیرون بیام
یک اینکه کار خودت بکن و به هیچ کس کار نداشته باش
دو اینکه اینقدر خوب باش که ب نتونه تورو نادیده بگیره تحت هیچ شرایطی
سه اینکه تو صادق باشی و کار درست بکنی کارما اش بر میگرده سمتت
چهار اینکه اون حرفای به شدت دیکته شده ای بهت تحویل داده و میخواد خودش شدیدا انسان خوبی نشون بده با اینکه منظوری پشتش هست
و پنج اینکه باهاش زیاد صحبت نکن و سعی کن ارتباط رو در سطحی ترین حالت نگه داری چون ممکن آسیب ببینی و ب هم آسیب ببینه سرش
و خب راست میگفتن حرفاشون کاملا منطقی بود
حتی یکی گفت این داداشمون چرا داره کور کورانه پیش میره ولی خب ما فقط رفتار ب رو با من دیدیم و اینکه در کلیت در سر ب چی میگدره رو نمیدونم
فقط امشب توی حرفای ش دختر فهمیدم که اینطوری بود من زنش هستم برای همین ازش خبر دارم! تو در جایگاهی نیستی که درباره زندگی خصوصی اش خبر داشته باشی!
خلاصه
این شد که باعث شد بعد چند هفته دوباره به خودم بیام و جمع بشم و جدی تر بشینم سر کارام
امیدوارم آخر ترم بفهمیم قضیه چی بوده یا یک روز دور بفهمیم