تو کانال بنویسم یا ننویسم مسئله این است!
ولی آخه اینجا رو خیلی دوست دارم و پسندمه! خیلی اختصاصی و قشنگه!
فکر کنم دیگه کسی نتونه اینجا رو بخونه چونکه نت بده و بافیلتر شکن باید اومد و این صوبتا! میخواستم بابت همین هم که شده کونم جمع کنم برم سمت کانال نویسی و این صوبتا ولی نتونستم دل بکنم و برم و و این صوبتا! و اذیت شدم! آره خلاصه!
میخوام همینجا تنهایی واسه خودم بنویسم!
نه آخه ببین من رفتم دوربین اش چک کردم دیدم دوربین فلان چیز بهتره واسه همین میخوام بخرمش
آقا تو از اون روز که دیدی طرف رفته اس ۲۵ خریده میخواستی اس ۲۵ بخری چرا هی بهونه میاری دیگه! آخ دوربینش بهتره وای گوشیم از دستم خورد زمین و ای باتری اش ارزش نداره عوض بشه و رفتم دیدم این جا نداشتن ولی سامسونگ دارن و با سامسونگ کار کردم رون تره و...
برو بابا!
بخر دیگه چقدر بهونه میاری!
دارم از ترس اینکه فقط فردا دارو ممکنچی بده و هرچی سکته میکنم! استرس رفتن بیرون باز در من به صد رسید! استرس خارج شدن از خونه!
هر وقت یه تایم زیاد تو خونه میمونم بیرون رفتن برام سخت و وحشتناک میشه و غیر دلبخواه!
خسته ام
حوصله ندارم
همه چیز منو اذیت میکنه
انگار در مقابل آدم هایی که همیشه حرفی برای گفتن دارن هیچ حرفی ندارم
شاید نباید فیلی بگ رو ریواچ کرد چون حتی قدر اونم قدرت صحبت کردن ندارم!
بیخیالش تو خودمون میخزیم!
این میم لعنتی انگاری توی اتاق تخم گذاشته که یک سانت ام ازش دور نمیشه که این قرص کوفتی بخورم
تف توی همه چی
کاش یکم تنها باشم
کاش ش دختر دست از سرم بردارد بابت جزوه و گفتن اینکه میخوای فردا باهات بیام نه میخوام تنها باشم نه نه نه نه نه!
کاش اون دختره دیگه بهم پیام نده میترسم
کاش توی گروه هی ننویسند ما جایی برای فرار داریم
ما پول داریم
ما همه چیز داریم
کاش بس کنند این چرندیات
خستم
این حجم پوکر بودن نمیدونم از کجام میاد! میگن آدمایی که تو تروما دارن تو شرایط کوچیک ممکن خیلی بترکن ولی شرایط وقتی بزرگ باشه بهتر مدیریت میکنن و اینا!؟ نمیدونم واقعا شایدم همه اینا چرته و من کلا ذاتا آدم بی احساسی هستم و احمق و نا فهم و اهمیت نده!؟ نمیدونم
هرچی که هستش واقعا پوکر تو خونه نشستم و زل زدم!
گاها خاطرات کرونا ندیدن دیگه آدم ها تو ذهنم مرور میشه ولی شبیه هم نیستن! نمیدونم
حس خاصی ندارم شایدم اینقدر حس های زیادی دارم که باعث شده حس خاصی نداشته باشم! چمیدونم
همه دارن میرن رو مخم همه اینا که میگن بهمون کمک کنید ما ترسیدیم وای من میترسم
خب منم میترسم اونی که داری ازش کمک میخوای هم ترسیده و نگرانه کاری از دست اونم بر نمیاد چه مرگتونه؟!
بس کنین دیگه!
نمیدونم!
اره خلاصه نمیشه بهشون خرده گرفت هرکسی ترس اش و احساس اش و این صوبتا خرده گرفت صرفا چون من حسی ندارم!
نمیدونم!
حوصله ندارم
حوصله لوس بازی و جیغ کشیدن وای لطفت منو نجات بدین شب توی بغلتون من بگیرین تا از صدای جنگ نترسم وای تورو خدا حتی میشه بیای پیشم میشه بیام پیشت میترسم!
اره منم میترسم ولی نمیتونم لوس باشم! ببخشید
بچه ها رفرنس بخونین
اتفاقا منم همین فکر داشتم ( پس آرتا جزوه هات بیار با بقیه جزوه ها پرینت بگیرم!) کاملا منطقی
مغزم یه طوری قفل کرده و کل خاطرات زمان کرونا و بی نتی و این صوبتا رو یادم میاره و زمان کنکور اول ام و همه بگایی هاش و... نمیدونم باید چیکار کنم! نمیدونم باید چی بگم اصلا چیو به کی بگم ! نمیدونم واقعا باید چیکار کنم
دارم ات و اشغال میخورم یه دقیقه درس میخونم یه دقیقه فکر میکنم حس میکنم تو این وضعیت درس خوندن بی فایده اس باز به خودم میگم نه حتما باید ۶ ساعت ات رو درس بخونی و گیج شدم واسه ارشد نگرانم دارم بال بال میزنم
نمیدونم چیکار باید بکنم
واسه همینه حرف زدن درباره چرت ا پرت و فکر کردن بهش آسون ترین کاره در حالی که خب بقیه دوستش ندارن نمیدونم واقعا نمیدونم!
کابوس بدی دیدم!
درباره همون کابوس قبلی حس عجیب و نا فهم روابط؟! نمیدونم بد بودش
مثل همیشه یه چیزی سر جاش نبود
حوصله ندارم دربارش بگم
مثل بقیه کابوس ها بد بود!
حقیقتا گاهی وقتا از اینکه اون آدمی نیستم که منتظر پیام اش هستن منتظرن اون نفر باشه که زنگ میزنه و خبر میده و... یا اونی که اول سراغ اش بگیرن نیستم یکم ناراحت میشم! ولی خب
مثلا هیچ کس منتظر نیست من اولین نفری باشم که جواب بدم یا اونی باشم که میبینند یا اونی باشم که حرف میزنیم ویا منتظر نیستن که من اونی باشم که باهاشون حرف میزنه!
و خلاصه اینطوری
کلا نفر اول لیست کسی نیستم و جالبه!
نمیخوام باهاش قهر کنم خوشم نمیاد!
....
امروز داشتم گل آره درباره ش دختر صحبت میکردیم بعد ببین دقیقا نظرات ب رو داشت دربارش یعنی اینقدر عین هم نظر دادن که پر هام ریخته بود از دستشون بعدش دیگه زدیم به در چرت و پرت گفتن!
....
من نمیفهمم چرا من هر تیکه کلامی انتخاب میکنم یه اسکلی باید دو روز بعد عین طوطی اونارو تکرار بکنه و...
خوشحالم که پین شده هام نمیتونن بخونن ولی من هر دفعه مرور اشون میکنم و قند تو دلم آب میشه
دیدی گفتم از دوست داشتن من خسته میشن ملت! گفتم نگفتم؟
آن شرلی! نمیدونم والا!
اوضاع!
اصلا من خرم اگر اهمیت بدم ! ایش
قهرم
احساس چاقی زشتی وحشتناکی ترسناک بودن بی عرضه بودن خنگ بودن مزاحم بودن خسته کننده بودن حوصله سر بر بودن و.... همزمان دارم و دارم بیوشیمی میخونم در کنارش عالیه!
باید عرض کنم که هنوز تازه تا پریودم ام وقت هستش! ولی همه این حس هارو دارم از همه بیشتر ترسناکی و مزاحمی و چاقی
حس میکنم دیشب خیلی چرت و پرت گفتم!
از یه چیزی متنفرم
دکتر گفتش الان باید نفس بکشم دکتر گفتش الان باید عطسه کنم دکتر گفتش الان پلک بزنم دکتر الان برام آدامس ام رو آوردش آخه بادامس تو بقیه مغازه ها پیدا نمیشد!
از این چیزا خوشم نمیاد!
روز مزخرفی بودش
از صبح سردرد سرگیجه و حالت تهو تا آخر شبش کثافت خالص بود! ترجیح میدادم خوابم بیاد تا اینطوری باشم که چشمام حتی نتونم متمرکز کنم و تکون بدم
مثلا امروز میخواستم بیوشیمی ساختار تموم کنم که فوق ما وقع!
ریدم توش! ریدم به مغزم و حالم و این صوبتا!
دیشب ام خواب شیمی میدیدم هرچی حل میکردم یادنداشتم! چه وضعی بودش!
ش دختر نرفت عکس فارغ التحصیلی بگیره گفتش سال دیگه میگیرم! با این توصیف که چون از روز اول از همشون بدم میومد الانم ازشون خوشم نمیاد وبه ارواح حد ام نیستن در جدم! و این صوبتا!
چیکارش کنم!؟
امروز خیلی خوشحال بود هی بهم پیام میداد شعر میفرستاد نمیدونم!
هرچی من میخواستم بالا بیارم این از این ور خوشحال بود!
خلاصه هیچی همش زل زدم به صفه لبتاب!
نمیخوام ذوق ام اونقدر نشون بدم که خسته بشه+
نمیخوام اصلا نشون بدم دوستش دارم اصلا از الان به بعد فقط نشون دادن اینکه اصلا ذوق ندارم و... فقط بی ذوقی بی ذوقی بی ذوقی!
...
میخوام واسه ارشد استایل عوض کنم بزنم تو کار کت شلوار و این صوبتا! اسپرت کافیست!
سه شات اسپرسو با شکر و شیر و یه قرص اسنترا تا ساعت ۲ عصر نخورین خوب نیست!
ارائه دادنش خوب بود ولی خیلی چت جی پی تی طور بودش!
حس میکنم با گفتن حرفای امشب تبدیل به یه دلقک سیرک احمقانه شدم! یه دلقک بدبخت که یحتمل فکر میکنن عقده توجه داره! و داره خودش با یه نفر دیگه مقایسه میکنه و میگه تورو خدا منو ببینین من خیلی بدبخت ام لطفا بهم محبت کنین!
یه دلقک تمام عیار که تمام کارت هاش رو کرده! یه احمق واقعی! یه موجود دوست نداشتنی مسخره بی عرضه اسکل !
یه کسی که انگاری داره به هر دری میزنه که دوستش بدارند در حالی که مثل یه تیکه گ... داره پس زده میشه و میگن خب حالا بسه دیگه عنش در اومد حالمون بهم نزن بیشتر از این!
این واقعا حساب نیست! این واقعا واقعا واقعا حساب نیست! مم نباید اون احمقی باشم که بیشتر دوس داره و خودش رو لو میده و این کسشر ها!
چقدر حال بهم زن چقدر چندش چقدر احمق
بقیه خودشون میگیرن و دوس داشته میشن
توام عین یه احمق برو بگو وای وای من شمارو دوست دارم بیشتر از هر چیزی و ناراحتم که اینطوزی
حالم بهم زدی آرتا خیلی احمق و چندشی
کوچیک ضعیف چندش
پر توقع احمق
یه موجود پر توقع احمق خالص!
توقع توقع توقع!
چیه انتظار داری کسی دوستت داشته باشه؟ نه داداش نداره!
گمشو
حال بهم زن
تابلو
بدبخت حقیر
احمق
نمیدونم من نگرانشم ولی حس میکنم اون فکر میکنه حسودی ام شده یا مثلا اینطوری ام من چی ! ولی واقعا نگرانشم همه اون همه تنش و درگیری و فیلان فکر هایی که داشت هرچی هرچی نمیخوام دوباره و دوباره براش تکرار بشه! حقش نیست! واسه همین اینطوری ام که! نمیدونم نمیتونم چیزی بگم!
حرفام یهویی ته کشیدن و مغزم قفل شده نمیدونم باید چیکار کنم انگاری گیر کردم حس عجیبه انگار مغزم خالیه خالی خالی
چون قرص هام تموم شده باز پشت سرم سنگین و سرگیجه دارم! عالی شد
حاجی فکر میکنم چون یادم رفته بود قرص رو بخورم باز از این خواب های استرس زا خیلی شفاف و واقعی دیدم و رو مخم! واقعا خواب اذیت کننده نیست؟
در ادامه خوابه است که قطعا رمز داره!
من ادم چنل دایری و این چرت و پرتا نیستم فقط وبلاگ!
وای دوس دارم راه برم گاهی وقتا از دست این مرد( ب) بگم من خودمه میکوشم! واقعا میکوشم! پیر نکن مرد پاسخ بده استرس دارم ای خیدااااا
کاش بشه زدش !
وای!!!!!!!! واییییییییییی
الان سگ محل کردن رو من جواب نمیده حرص میخورم فقط واییییییییییی
از دست این زندگی! به ۵ تن دیگه نمیتانم!
از وقتی تصمیم ام خودم گرفتم و اون نگاهی که بهم انداخت و اون حرفای اونا احساس گناه و بدبختی میکنم اه لعنت بهتون باید برینین تو خوشی هام.
از اینکه به ص پسر دست بدم بدم میاد از اینکه دستم میگیره و محکم فشار میده هم همینطور از اینکه میگه من سینگلم هم همینطور انگاری منتظر بگم بیا بگیرمت؟
نمییدونم دلم میخواست ب رو پیدا کنم دست راستم بدم بهش و بگم تا جایی که جا داری محکم فشارش بده تا اثر اون حس بره انگاری تطهیر؟! شه! یه همچین چیزی ولی وقت و فرصت اش نشد و انگاری هنوز دستم باید تمیز کنم!
فهمیدم اصلا حس خوبی ندارم وقتی ادم هارو بغل میکنم راستش شاید بگن خیلی ادم هارو بغل میکنی ولی وقتی بغل اشون میکنم هیچ حس خاصی ندارم تنها بغلی که توش حس کردم زنده شدم حس کردم رها شدم حس کردم همونطوری موندم و واقعا حس بغل داشت همون بغل قبل ارائه ب بودش
و البته هر دفعه بگه بیا و دستاش باز کنه خرکیف میشم
من باب همین چیزا داشتم فکر میکردم اصلا امکان داره من عاشق کسی بشم؟ عاشقی که فکر میکنین نه ولی دلبسته! نمیدونم انگاری مخم زده بشه؟ یه همچین چیزی . شاید بتونم وابسته بشم یا هرچی ولی دلبسته دلبسته؟ شاید هم شدم میترسم که بیانش کنم شاید هم نشدم و تفکرات الکیه! شاید دوست دارم یه مسابقه ای باشه که بگیم کی میتونهه اون یکی رو دلبسته خودش کنه و بگم یس تو مسابقه برنده شدم؟ نمیدونم
یاد اون رمان مسخره افتادم که گفتش من میتونم باهات اینقدر خوب رفتار کنم و طوری رفتار کنم که تورو عاشق خودم کنم! هههههه
نمیدونم والا
.....
از ارائه روز یکشنبه میترسم توی ویس حرف واسه گفتن زیاد دارم تنهایی تو خونه حرق واسه گفتن زیاده ولی جلوی جمع؟
نمیدونم!
یه سوال مسخره! شرطی شدم؟ هر دفعه میرم حموم انگاری منتظرم بعدش اعلام کنم یا کار خاصی بکنم؟ عین این سگ تو کتاب علوممون؟
.....
یه چیزی ادم ها چرا نمیفهمن تنهان در اخر؟ نکه با ادم امن اشون نباشن یا دوست صمیمی نباشه ولی تنهایی باید درس بخونی و پااره بشی تنهایی باید بری امتحان بدی تنهایی وسایل ات جمع کنی تنهایی بری سر کار و خیلی چیزای دیگه!
این روزا به چیزی فکر نمیکنم شایدم دارم به خیلی چیزا فکر میکنم و از درک اشون عاجز ام
ولی بیاین تو سطح نگه داریم همه چیزو عمق چیز خوبی نیست!
مسخره است ها ولی این روزا خاطره که اون زنیکه نکبت نذاشت مامان قبل رفتن به سفر بغل کنم یادم میاد البته عادی ام هستش دوری ازش باعث میشه همچین خاطره هایی یادت بیاد! یا کلا اینطوری که مامان هر وقت نبود اکثرا واسه این بود که بیمارستان چیزی بود کم پیش میومد که تکی نباشه! ( نه با بابا) و دلیلش چیز خوبی باشه!
این روزا به چیزی فکر نمیکنم فقط صرفا خیلی خستم خسته از یه راه طولانی که اومدم
ولی همش حس میکنم خیلی نخوندم خیلی نمیدونم حتی واسه کنکور فکر میکنم کم خوندم و کم کاری کردم با اینکه رتبه اش خب بالاتر از اون چیزی نیست+
ذهنم درگیر خیلی مسائل اما صرفا نمیدونم چه مسائلی! یعنی خیلی خستم
توی خواب ۵۰ بار ریاضی حل میکنم ارائه میدم گریه میکنم و...
سرم درد میکنه سرگیجه دارم
بدنم مورمور میشه هر چند وقت یا دوس دارم خیلی تکونش بدم!
استرس ارشد رو دارم!
باورم نمیشه یه سری بچه ترمکی برداشتن گفتن آره دیگه آرتا به واسطه فلان رتبه ای که آورده باز قراره خودش برامون بگیره! اصلا مگه من شمارو میشناختم یا خودم براتون میگرفتم؟! نمیدونم! یا میگفتن وای خوشحالیم از اینکه المپیاد قبول نشده!
راستش هیچ وقت درک نکردم همین یعنی چی؟!
کسی که بهتون کار نداشته و حتی رقیب ات محسوب نمیشه چرا باید واسه اش ناراحت باشین یا کاری کنین؟
ولی خب دروغ چرا من از اینکه بچه های دبیرستانم اونقدر اذیت کردن و کلاس گذاشتن ما خدایگان درس هاییم و عنم نشدن میزانی خرسند شدم! ولی خب حداقل اونا یه میزان رقیب ام محسوب میشدن وبی اینا چی؟!
نمیدونم شایدم این دارو ها باعث میشن سافت بشم!؟
همه این چن وقت میگن چشمات خیلی رو هم میوفته و خیلی پوکر نگاه میکنی و... ولی واقعیت اینکه چشمام عادی و دارم گوش میدم به حرف ملت و اصلا اینطوری نیست که بی حوصله ام یا هرچی فقط دارم نگاه میکنم بعد میگن وای چقدر جدی درگیرش هستی یا چی شده چرا اینطوری هستی ولی من فقط عادی ام! حتی امشب هم همینطوری بود! ولی خب شاید عادی ام خیلی زشته!؟
نمیدونم!
خستم! جسمی خستم دلم میخواد بخوابم ولی خیلی از خواب میپرم!
خودمونیم اون شب که داشتم با ش دختر حرف میزدم از تغییر عقیده و مودش یکم جا خوردم! عجیب بودش توی حرفاش اول یه چیز میگفت بعد یهو عاقل و گارد گرفته میشد! نمیدونستم چی بگم!
نمیدونم حوصله فکر کردن به اونم ندارم
حتی حوصله حرف زدن با بقیه رو هم ندارم
نمیدونم ملت چرا فکر میکنن خیلی آدم با حوصله و خوشحال اینایی هستم یا خیلی خود بگیرم؟!
عجیبه!
بیخیالش
بخوابیم!
یه هفته از اون کار گذشت و من هنوز از ذهنم نرفته! عجیبه! بیخیالش شو دیگه زن!
امشب که درباره ب حرف میزدن گفتم ببینین خوبی هاش ندیدین؟! واقعا؟ اگر اون نبود من الان تقدیر نامه داشتم رتبه یک بودم یا زبانم خوب بود؟! خیر ! پس زر نزنین!
حوصله بحث هم حتی باهاشون ندارم!
حوصله تغییر افکارشون!
حوصله هیچی!
فقط بخوابم! خواب!
خیلی دارم چیزی میخورم حس میکنم وزنم داره میره بالا و بدم میاد!
کاش دوباره ۵۲ بشم!
دروغ چرا وقتی مدل سازی بفهمی تازه همه چی باحال میشه!
شاید فقط گاهی وقتا این حس بیاد سراغم ولی دلم میخواد همه چیز های مربوط به علم رو بخورم ببلعم و بیشتر بدونم شاید هم فقط یه زمان های کوتاهی اینطوری و اصلا اینطوری نیستم نمیدونم! ولی این یکی از اون معدود زمان هایی که حتی توی همایش هم داشتم مقاله میخوندم تا بخوام به سسشر های ملت گوش کنم!
نمیدونم!
شاید جاج بزرگی باشه اما اونی که داره خودش الکی قانع میکنه اسکله؟! احتمالا جاج بزرگیه!