من را به گناهی که ” نگاه تو ” درآن بود
بردند سر دار و تو انگار نه انگار
اوج غم اين قصه در اين شعر همين جاست
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار
دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و توانگار نه انگار