شاعر میگه گفته بودی که چرا محو تماشای منی انقدر محو که یک دم مژه بر هم نزنی
و بعدممیگه مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
یکی رو هم نداریم اینا رو برامون بخونه! فقط یهو اومد تو ذهنم!
در کل ببین حاجی قضیه اینکه یا باید درس بزاری رو اتو پایلوت یا احساسات که بهت فشار وارد میکنن و خب من احساسات گذاشتم رو اتو پایلوت درس گرفتم و واکنش دونم سوخته شاید یه ماه دیگه این موقع بشینم زار بزنم نمیدونم!
امروز عجیب بودش اولش که اون آقاهه اومد نگاهم کرد و ازم پرسید چرا اینطوری میکنی چرا داری اینطوری درس میخونی و الخ!
بعدشم ب من و ش دختر آورد نشوند برامون سخن بگوید!
حرف هاش خوب بود منطقی بود سنگین بود! شایدم رو من اثر نکرد؟ رو خر ها اثر نداره؟!
نمیدونم!
وقتی تو اتاقش بودم داشتم فکر میکردم دندون هام بهم نخوره ، صدای اس ام اس اش عوض شده و دیگه شبیه ش دختر نیست که من هی فیلان! چقدر شونه هاش عرض اش زیاده چرا دقت نکرده بودم؟ دسته صندلی کجاست که دستش میزاره ! بوی عطر و بهار چه حس خوبی تو فضای اتاق ایجاد!
راستش واقعا این آخری حس خوبی بود اینقدر که حتی نمیشنیدم طرف چی داره میگه یه بوی ملایم خوبی بودش میدانین کلا عطر های ب و یکی دیگه از معدود عطر هایی هستن که اذیتم نمیکنن فقط اون یکی دیگه انگار تیز تره این یکم نرم تره! نگین بو ها براتون شکل ندارن که میزنم تو سرتون! خلاصه داشتم میگفتم فکر میکنم عوض شده یا یکی دوتا هستن که باهاشون شبیه؟! نمیدونم ولی اون لحظه با بوی خاک بارون خورده واقعا قشنگ بود چطوری بگم یهو انگار یکی تو ذهنم گفت خاطرات خوب! حالا اینکه بهار و بوی و فیلان خاطره؟! نمیدونم اصلا اون لحظه نمیدونم فقط یه چیز رندوم بود و جالب بود!
توی ادامه حرف ها وقتی نگاهش میکردم یا من حس میکردم چشم هاش داره باهام حرف میزنه و زیرنویس داره یا واقعا اینطوری بودش بعضی وقت ها که یه چیزی میگفت و بهم نگاه میکرد اینطوری بودم مثلا داره میگه پس لعنتی یه غلطی بکن یا مثلا دیدی گفتم اینطوری یا مثلا پرات ریخته از پیش بینی هام یا مثلا تو چی؟ و... نمیدونم کلا زیرنویس داشت یا من امروز حس میکردم داره! و خیلی یه خودم گرفته بودم!؟
آخرشم نتونستم ساکت باشم برداشتم گفتم آقا حس مورچه و حضرت سلیمان کردم!
از اواسط صحبت ها هی داشتم فکر میکردم بالاخره میشناسیم و باید خودم بهت ثابت کنم یا نا! .
اگر فلان چیز نمیشد و به خودکشی اونطوری فکر نمیکردم تو آذر همه چی بهتر بود؟
دارم با زندگیم چیکار میکنم!
و خب میدونی دروغ چرا یه بخش زیادی از حرف هارو داشتم برای خودم فیزیولوژی دور میکردم و از خودم میپرسیدم فلان چیز بلدی یا نه!
در کل انگاری تو این جهان نبودم! میشنیدم فکر میکردم بهش ولی ذهنم یه بخشی اش پی المپیاد بود انگاری این المپیاد اینقدر بولد شده تو مغزم و ول کن نیست که نمیدونم چی بگم نمیدونم بگم خوبه یا بده!
همش درگیر اون بودم! هستم؟! نمیدونم!
انگار یه نقطه اس گذاشته شده حواس من همش برای خودش کرده .
.....
راستش اعتماد به نفس ندارم که چیزی بلدم و چیزی بارم فقط نسبت به چیزایی که نیمچه بلدم ذوق نشون میدم اینطوری ام اوفففف آرتا عجب چیزی یاد گرفتی داداش صحنه رو دیدی تو بلدی مثلا اسم این گیاهه چیه ایحی خرکیف بودن! و این از بیرون واکنش اش خیلی بده اینطوری که واه واه یه مشت گلابی نافهمی و فقط من بلدم و من میتونم
ولی خب من از کنکور از بس دورم کسی نبود که خودم قیاس یا هرچی یا فشار آوردم رو خودم که هوی خودت با کسی قیاس نه یا هرچی چون خیلی رو مغزم فشار میآورد اینطوری شدم مدلم
فقط اینطوری بودم وای چه خفن اینو بلدی عه اینو یاد گرفتی نسبت به اون خنگ قبلی اینو بلدی برو بعدی یاد بگیر و...! و همش هی دارم با قبل قیاس میکنم میزنم تو سر خودم یا هرچی درگیر این چیزا ولی نمود بدی از بیرون!
حس خود شاخ پنداری و وای من بلدم چرا این خنگ ها بلد نیستن و... بعضا خیلی هم بهم گفتن ولی واقعا تو مغزم خودم جایی نمیبینم و حتی جواب کلی سوال ام نمیدم حتی وقتی درست هستن و همیشه سر این باخت دادم! نمیدونم! .
بگذریم!
آره دیگه!
شاید گرمم نمیفهمم شایدم ایگو ندارم شایدم کلا نفهم ام!