میخواستم بگم میرم درخواست کمک واضحانه میکنم ولی گفتم هی اون هیچ وظیفه ای در این قبال نداره همین الانشم میدونی چقدر بهت لطف کرده و اینا حالا برو پرو باش اونطوری ساکت باش خودت مشکلات حل کن به بقیه چه!
فکرکنم پنج شنبه بود که حتی توی طول روز موقع حرف زدن هم گریه ام میگرفت!
هی یه دقیقه خوب میشدم و دقیقه بعد موقع تعریف یه چیزی باز همینجوری اشکام میومد. میگفتم ببین نمیتونم تحملشون کنم حالم بد میکنن دارم تلاشم میکنم دارم تلاشم میکنم که بفهمم من دارم اشتباه میکنم در موردشون و اونا اصلا اونطوری نیستن و آدمای خوبین و ... ولی بازم گریه ام میگرفت!
بعد گفتش چرا فکرمیکنی اون حدسی که درباره آدما اول زدی اشتباه بوده؟ باور کن درست بوده!
میگفت برو بهش بگو ! گفتم فکر میکنی تحمل شنیدن داره یا تاحالا بهش نگفتم! باور کن گفتم! دیگه نمیدونم چطوری باید بگم !
برم بهشون بگم نه ممنون نمیام میگن بیا این همیشه خدا تنبله فلانه چیکاره یا میگن مارو بگو تورو آدم حساب کردیم! یا دیگه میرسه به فوش های همیشگی که فلان و...
من اینطوری ام که ها؟
بعد باز نشستم تو اتاق گفتم خستمه دیگه! چیکار کنم دیگه نمیدونم عقلم به جایی نمیرسه بلد نیستم همینقدر بلد بودم
اون یکی میگه خب نه گفتن بلد نیستی میگم چرا فک میکنی نه نمیگم! فقط بحث اینکه معنیش نمیفهمن!
گفتم اصلا میدونی نمیفهمم چرا اینا اینطوری میکنن اصلا اون جمله حسودیشون میشه که بهم میگن چیه! اصلا بحث پیک می و شوخی نیست واقعی نمیفهمم نمیفهمم چی من باعث میشه فکر کنن من بالاتری یا یه چیزیو دارم که اونا ندارن یا هرچی!
اصلا رفتار هاشون نمیفهمم اینکه چه کاری کردم که باعث این رفتار شده رو نمیفهمم اینکه چه برداشتی از رفتارم میکنن نمیفهمم ولی من فقط همون حرفی ام که میزنم هیچی بیشتر یا کمتر نیستم! هیچی پشت اون حرف نیست منظور نداره فکر نمیکنم هم تو این حرف زدی به چه دلیل یکی بهم یاد داد این کار نکنم منم گذاشتم کنار!
بابا ببینین هیچی نیستش هیچی! هیچی تو دستام قایم نکردم باور کنین!
همش همینه همینقدر بی معنی و متوسط و ساده ! چتونه!
بعد گفتم حالا که نگاه میکنم میبینم بچه های ورودی ما هرکدوم رفتن سی کار خودشون کلشونو کردن تو زندگی خودشون و اصلا طی دعوا و هرچی بود دور شدن و دسته های کوچیک شدن نمیدونم این بالایی ها چرا یهو کله هاشون رفت تو زندگی من و زندگی های هم دیگا!
اصلا به توچه بابا ! باور کن خسته شدم به توچه که چیکار میکنم!
و هر دفعه هی عین شاسگولا به خاطر این گریه میکردم!
میگفتم یه توچه که آرایش میکنم به توچه کنار لبتاب ام میخوابم به تو چه دوست پسر دارم یا ندارم توام برو داشته باش!
آخرش لبه تخت نشستم گفتم خیلی توهین آمیزه موقع گریه گفتم باور کن خیلی توهین آمیزه خیلی بهم بر میخوره وقتی میگن تو فقط مونده مخ فلانی نزده باشی خیلی توهین امیز وقتی با یه پسر حرف میزنم میگن اوهو ببین میخوای مخ اینم بزنی خیلی توهین آمیزه واقعا بهم بر میخوره بهشون گفتم مستقیم گفتم ولی ادامه میدن نمیدونم چرا! خب اصلا توام برو همین کارو بکن برو لباس فلان بپوش رژ فلان بزن که اینطوری بشه ولی واقعا دیگه ترم ۵ که این حرف دست از سرم بر نمیداره!
من باورم اینکه وقتی چیزیو نمیپرسم یعنی طرف مقابلم بفهمه که اونم نباید بپرسه! ولی همش میپرسن خب چرا؟ یا نظر میدن!؟
بعد همش باز میرفتم تو اتاق باز دو دقیقه بعد میگفتم دلم نمیخواد برم جایی اینجا آرامش دارم اینجا خوبم اینجا کافیه!
یه بار بحث ب که شد بابام گفت چی شد؟ گفتم حق دارم که نخواد فلان کار بکنه! بعد اون گفت مگه چی؟ گفتم اینا اینجاها ببین چقدر لطف کرده من چی بگم دیگه! که دوتا بحث جدا بود و الخ!
بعد بحث به همین رفتار ها که رسید گفتم میدونی چرا از نه گفتن اون ناراحت نمیشم چون فقط از طرف خودش میگه و توهین آمیزه نمیگه هیچ لحن بدی نیستش فقط نه اش یعنی نه!
مثلا وقتی به یه نفر میگی فکر میکنم خوب نیستی مطمعنی خوبی به جای اینکه بگه آره یا نه و... میگه اه حالم بد میشه اینطوری ازم میپرسین خوبم دیگه این چه حرفیه خیلی رو اعصاب! بازم داره طرف خودش میگه ولی توهین امیز! و این ناراحت میکنه آدم! ولی ب اینطوری نیست فقط میگه نه آره بهت ربط نداره و توام میگی آره! و تموم! دیگه قیافش کج و کول نمیکنه پش چش نازک نمیکنه ایش نمیگه!
کل شب سر چیزای مسخره گریه کردم از اینکه نمیدونستم دلیل گریه ام چیه باز ناراحت میشدم بیشتر گریه میکردم میگفتم خاک بر سرت بچه شدی سر چیزی که نمیدونی گریه میکنی!
حوصله اینستا نداشتم حوصله فیلم نداشتم حوصله کتاب نداشتم به زور از صب تا ۲ شب ۳ قسمت فیلم دیدم که هر نیم ساعت پاز میکردم.
حالا طرف ۱۰ شنبه بهم پیام داده میپرسه ماهی اوزون برون منو کشیدی؟! آره داداش ۴ تا کپی ام ازش گرفتم!
از این ور حرص میخوردم کاری نکردم از اون ور میگفتم تو حق داری استراحت کنی از این ور باید میشستم با احساساتی که درباره اومدن میم دارم کنار میومدم! هی میپرسیدم خب که چی الان چیکار کنم برم کمد هارو دوباره مرتب کنم نه اصلا کل چیزارو دست نزنم دست بزنم برگردونم حالت قبل چه اشتباهی کرم اجازه دادم وسایل جا به جا کنن پاشم فلان کنم پاشم نکنم بیاد چی میشه نکنه افسردگی شدید داشته باشه
یه دور پاچه کل اهالی گرفتم که جرعت دارین نظر بدین چیکار کنه چیکار نکنه دیگه منو دیدین ندیدین!
از اون میگفتم خودت میخوای با این همه فکر مزخرف که کنار نمیرن چیکار کنی باید درس بخونی برو درست بخون درست بخون درست بخون درست بخون نزار مث اون سال بشه که نمره هات بد بشه برو بخون بدترش نکن برو برنامه بریز
بعد حتی نمیتونستم صاف وایستادم صاف وایستادن از آپشن هام حدف شده چون معدم اذیت میشه!
دیگه امشب که این ظرف شکست انگار دست و پای منم ضعف کرد و هی میپرسیدم وا به ظرف شکسته دیگه چیه!
هی عین احمقا راه میرم حرف تکراری میزنم هی نمیتونم حتی جمله بسازم تو بگو یه جمله کامل بدون تپق
خیلی شکلات و شکر خوردم هی بیشتر هی بیشتر فکر کنم فقط ۱کیلو سر همین اضافه کردم!
هی میگم آره افرین همین کار هارو بکنم بهتر میشی دست بردار از این کارا از این ور میگم به توچه میخوام کل زندگیم دور بریزم و نمیدونم
این دفعه خیلی نمیدونم!
و به تمام آدمایی که یکی هست که این وقت ها برن پیشش بگن نمیدونم حسودیم شد! یکی فقط یکی!
همه چی بهم ریخته هیچی نه حتی نزدیک به فکر هامم نیست!
اون روز از درد دستم بیدار شدم که دیدم ناخونم تا کجاها تو دستم فرو کردم و دیگه دردش بیدارم کرده!
کابوس که هیچی دیگه داداشمه!
اصلا هیچی نیست که ساکت بشه همه چی! خستم خستم خستم خستم !
از یه ور میگم پاشو پاشو بدو برو برنامه بنویس و اهمیت نده و توجه نکن از این ور میگم دلم میخواد فقط زل بزنم و گریه کنم و مزخرف باشم دلم میخواد مزخرف باشم ولم کنین
آرزو میکنم فردا وجود نداشت که لباس بپوشم که جلوی آینه فکر کنم دارم زیاد آرایش میکنم
که وسایلم بردارم و آرزو کنم کاش نمیدیدمشون هیچ کسیو فردا که حساب کنم فرار کنم یا نکنم که مثل بقیه روزا بگم خاک تو سرت با این حجم از اخلاقای مزخرفی که ریدی آدم خوب هارو از دست دادی و همش تقصیر خودته این دفعه تقصیر خودته خفه شو و بتمرگ و آویزون نباش و
آرزو کنم که انتخاب نمیکردم که حوصله دارم لبتاب ببرم چیزی بخونم یا نه و آرزو میکردم که هیچ کاری نمیکردم
و آره اگر بهش میگن دیونه شدم دارم دیونه میشم حرفای همه موج میزنه تو مغزم و حتی نمیدونم کدومشون انتخاب کنم
۱۰ دقیقه اول صبح در آرامشم ولی هرچی نزدیک شب میشیم انگار همه چی بیشتر هم میخوره
نمیتونم ببینم نمیتونم تحمل کنم من بلد نیستم جواب کسیو بدم بلد نیستم فکر کنم بلد نیستم هیچی بلد نیستم حتی بلد نیستم چطوری باید درست رفتار کرد . هیچی دیگه بلد نیستم
دلم میخواست از اون پست های بیاین سیگار بکشیم بزارم ولی نمیتونم خستم حوصله هم زدن گذشته رو این وسط ندارم
فقط اون وسط گریه داد زدم خب باشه من این حس رها شدن دارم خب چیکارش کنم من بیشتر از ۱۰ نفر حرف زدم باهاشون ولی خوب پیدا نکردم هیچ کس بهم امنیت نداد نمیتونم یعنی کل اون ۱۰ نفر و بیشترش اون حس زیاد میکردن نمیشه همشون اینطوری باشن که مشکل از من من دیگه نمیتونم خسته شدم خب افرین که پیدا کردین من موجود سمی و فلان فلانی هستم ول کنین دیگه دست از سرم یه بارم شده بر دارین!
من هیچ چیز جالبی ندارم هیچییییی هرکی ام فکر میکنین بهم حسودی میکنه همون گه خورد با شما که بهم گفتین.
و من ازتون نصیحت و توصیه و زر نمیخوام پس هرچی در جواب سوالای مسخرتون دادم که صرفا خفه شین رو لازم نیست بگیرین دستتون بکنین پرچم و بیاین ۱۰ ساعت واس من برین رو منبرن که نه نکن نه فلان نه بهمان اصلا به توچه تو کدوم سگی؟
تو بابامی؟ ننمی؟ خواهرمی؟ ب؟ ر؟ کی هستی که گه میخوری
وای که هنوز اعصابم از اون روز بعد اتاق ب که حرف ر شد و اومدن پیشم گفتن خب تعریف کن دیگه چی بهمون نگفتی و گفتم نمیگم و هرچی ام ب بگه حق داره اگر بگه حرف نزن یا بزن اون حق داره من دخالت نمیکنم و فرداش اومدن نشستن جلوم گفتن ما رفتیم فکر کردیم دیدیم به ب رابطه اتون ربطی نداره خودتون باید تصمیم بگیرین و نزارین اون دخالت کنه خورده! وای که خورده! وای که میخواستم سر همین یه جمله تیکه اشون کنم و نکردم! وای که چقدر من اعصابم از چیزای ریزی خورده
اگر به ص ام بگم میشینه مث این مادر شوهرا تحلیلشون میکنه و میگه باید پاشم برم بهشون برینم و توام نباید به هیچی اهمیت بدی و تو و اونا جفتتون چس دغدغه این! مرسی استاد!
خلاصه که اعصابم از دنیا و آخرت خورده! حتی داشتن فکر میکردم همین نوشته هام برای بقیه چقدر مسخره است چقدر پیک می طوره چقدر بی اهمیت چقدر بی دغدغه و لوس و میگفتم ننویس
اینکه فشارم پایینه و لرز میکنم و گردن درد و دست درد شدید دارم مزارم یه گوشه که
و اینکه باید آدم به پوست خشک کش بیاد و موهای مزخرفش برسه ام که دیگه جزوه هجویاته
الان کل زندگی من اشتباه هر ثانیه اش میخوام یه کاری نکنم یا بکنم و هی باید فکر کنم این اشتباه این بی اهمیت این واقعیت این حقیقت این فکر الکی این اینطوری و اینم داره منو میخوره!
فکر میکنم همین گفتن هام مسخره اس الکی چی منو ببین منو ببین چیو ؟ که چی؟ چی مثلا؟ ملت ۴ تای تو مشکل دارن ندارن؟ دارن حلش میکنن تو بشین نق نق کن که چی بشه مثلا؟ جایزه میدن بهت؟
از اون هر ثانیه میگم نکنه شبیه فلانی شدم نکنه شبیه اینم نکنه شبیه اونم نکنه فلان نکنه بهمان دیگه نمیتونم ! هیچی رو نمیتونم! هیچی نمیبینم. میخوام فقط با خودم بخندم با خودم فیلم ببینم با خودم حرف بزنم با خودم دعوا کنم با خودم چیزیو بفهمم هیچ موجودی نمیخوام راه داشته باشه به هرچی مخصوصا این ها که الان هستن! میخوام با خودم باشم و گاهی خانواده رو راه بدم با خودم بهتره سرم بندازم پایین با خودم باشم !
حالم بهم میخوره وقتی الکی تو صورت ملت لبخند میزنم!
اصلا من ... به کل فکر هام و خودم!
لعنتی یه راه مزخرف بهم نشون بده یه چیزی تا الان کور بودم ندیدم میخوام ببینمش خستم ! خسته ام اینکه عین گاو همش خودم شخم زدم!
دیگه دارم با این حرفای اینستا به خودم شک میکنم که اختلال دو قطبی و شخصیت مرزی دارم ! یکم دیگه بگذره یه شیزوفرنی چیزی ام میگرم!