ببین نکه نخوام نتونم نشه ولی حوصله زندگی کردن ندارم!
.....
انگار یکی میاد کل وجودم اینقدر له میکنه که آخرش مث این حلب های باقی مونده از ماشین ها کج و کوله بشم! همه ام اینطوری ان که همه داری زیادی بزرگش میکنی و تمام! آره من دارم با فکر های مسخره تو ذهنم درباره خودم بدون فکر کردن به هیچ موجود کما بیشی بزرگش میکنم! نشستم یه گوشه و به هیچی فکر نمیکنم فقط فکرم کشیدن نقاشی های بافت و تحقیق اش و کلید نوشتن ولی طوری فشرده میشم که نمیتونم نفس بکشم که وقتی چایی میخورم انگار این بغض نمیره پایین! ولی فکر هیچ چیز نیستم! هیچ آدم خاصی هیچ دوستی هیچ چیزی تو ذهنم میگذره صرفا دلیلش رو نمیدونم که چرا فشرده میشم که چرا اینقدر نمیخوام که چرا گریه ام میگیره نمیدونم واقعی نمیدونم چرا !
گاهی وقتا به مامانم میگم کاش شکست عشقی خورده بودم جای هر چیزی شکست عشقی دلیلش مشخص واضح ولی وقتی نمیدونی چی داره اینقدر اذیتت میکنه اذیت کننده تره! قطعا با یه نه آدم اینطوری نمیشه میشه؟
....
نمیدونم این تو خواب بود یا واقعیت بود ولی انگار به یه نفر گفتم هیچ کس همیفهمه خوب نیستم و گفتش چرا میفهمم واضح و این خیلی تو ذهنم مونده! یحتمل تو خواب بوده+
خواب دیدم ر از همه جا بلاکم کرده و اینطوری بودم که وات د فاز من؟!
ولی خب از اونجایی که خوب نیستم بهشم پیام نمیدم که بیا حرف بزنیم یه هو کج نشو! میزارم بره زندگیش بکنه ارزش اش اینکه این خوبی هایی که داره برای آدمی باشه که ارزشش رو بدونه و درکش کنه و بتونه بهش بر گردونه نه آدمی مثل من!