نمیخوام به ترتیب بنویسم میخوام پراکنده بنویسم
سه شنبه داشتم از خستگی به فنا! ولی به هیچی فکر نمیکردم! اینکه ش دختر گفتش وای من میدونم حالت خوب نیست و بیا بغلم و خیلی محکم بغلم کرد ولی واقعا حسی بهش نداشتم! اینطوری بودم هوم!
قبل کلاس ب رفتیم نهار و مسخره بازی! هی ورداشت گفت وای آره این آرتا خیلی سالم و خوب غذا میخوره! منم صرفا خندیدم گفتم باشه! والا!
خب تو ام نوشابه نخور دست پات که نگرفتم!
بیخیال!
ب پرسید به چه کار آیی به چه کار می آمدم؟! نمیدانم! گاهی درخت ها یا ستون ها به چه کار می آیند؟ تکیه کردن؟! حالا در کنارش یک اکسیژنی هم تولید میکنند؟! یا برعکس!
اگر ستون باشند چی؟! نمیدانم!
سر کلاس ب سر حرف های گل آره گسستیم! اه حوصله تعریف کردن سه شنبه رو ندارم!
حس میکنم ش دختر از آنهایی است که همه چیز را میداند ولی به روی خودش نه! یا شاید واقعا نمیداند!؟ نمیدانم!
مثلا اینکه ندانی زن ومرد جفتی میتانن فلان و فقط مختص مرد ها نیست! و یا چمیدونم سایت فلان رو ندونی اونم با این حجم نت و تکنولوزی و فیلان نمیدانم!
از طرفی گفتم داداش ببین یه پیش زمینه ای هستش که یه حدس اگر اون داشته باشی اونقدرم نا آشنا نیستی!؟ نمیدونم! رها کردم! یا داری راست میگی یا دروغ خودت میدونی!
خلاصه!
داشتیم میگفتیم!
چهارشنبه اینطوری بودم ثبت نام کنکور و بعدش درس درس درس ! فصل ۵ چند صفه اش مونده فصل ۶ شروع نکردم! به طور میانگین یه ۵ تا ۱۰ ساعتی لازم داره!
رو هم رفته شاید بشه گفت ۱۷ ساعت؟! نمیدونم!
بگذریم
میم برام پول ثبت نامش ریخت! ولی اینطوری ام زود تر بخش برگردونم! نمیدانم! ولی گفتش برو دانشگاه ثبت نام کن! نمیدونم چرا! میشد توی خونه ثبت نام کرد!
بگذریم وسط ثبت نام ها بودم که ب اومدش و گفتش بیا برگه هارو تصی و مرتب و نمره وارد!
واقعیتش یادم نمیاد دقیقا چقدر صحبت کردیم یا داشتم به چی فکر میکردم! شایدم اصلا فکر نمیکردم!
دیشبش گفت خرکی نگاه میکنی! اینطوری بودم ها؟! خرکی؟! نمیدونم قبلا خیلی انسان مزخرفی بودم یحتمل هنوز هم هستم میگن بعضی عادت ها از سرت نمیره این عادت من چیزی نبود که به بقیه خوش بگذره بدون اینکه بدونم بهشون زل میزدم و گاهی وقت ها هم سر اینکه ببینم چقدر میتونن در برابر نگاه من مقاومت کنن مثلا یادم این ترفند وقتی دیدم رو همه جواب داد روی استاد امتحان کردم بین ۴۰ تا دانش آموز که تا یک میلی اش نشسته بودن و اون حجم اعتماد به نفس بازم وسط درس دادنش اینطوری بود که یه لحظه ساکت شد! گاهی وقت ها هم رندوم بود و از اینکه مثلا معلم یهو یادش میرفت چی میگفته و درس میداده موقع نگاه کردنم بهش میفهمیدم دارم اونطوری نگاه میکنم!
تو بچگی ام البته همه میگفتن واه تو چقدر میتونی با چشمات ادا اصول در بیاری و... واه واه نیگا باز چشمات همونطوری کردی! یا حتی معلم ها به مامانم شکایت میکردن که آره بچتون هیچی بهمون نگفته ها ولی یه طوری نگاهمون میکرده و.. شاید توهین آمیز بوده یا هرچی ولی دعواش کردیم فقط نگاهمون کرده!
یکی از معدود و آخرین بار هایی که طرف نگاه کردم و دهنش همینطوری بسته شد سر ثبت نام دبیرستانم بود!
مدیر تو چشمام نگاه کرد در حالی که بابام کنارم وایستاده بود گفت نه این کارت جانبازی قدیمی قبول نمیکنیم نمیخوایم روز آخر ثبت نام ، ثبت نام نمیکنیم! درست بعدش قضیه حل شد و فیلان! ولی بخش جالبش این بود که اومد ادای خوب هارو در بیاره هی گفت دخترم خویی رنگ و روت رفته ها! من فقط نگاهش کردم!
خلاصه بگذریم کلا نگاه های من مشکل خیلی ها بودش!
شاید بخشی اش سر این بود که اذیت کنم ملت بخشی اش هم واقعا دست خودم نبود و...
هرچی که بود بود! بعد آخرین باری که تو چشمای ی نگاه کردم و اینطوری بودم خیلی انگار واقعا تو یه سیاهی غرق شدم که این بار حرف زدن خودم یادم رفت آدم ها یادم رفت همه چی یادم رفت!
گفتم هیچ وقت به آدم ها و توی چشماشون نگاه نمیکنم! بعضا میم میگفت چرا همش چشمت میچرخه تو صورت آدم درست نگاه کن!
یا چندین بار از بقیه موقع مکالمه عذر خواهی کردم که چشمم هی میپره این ور اون ور ولی گوشم با توعه! ولی تب! دیگه نگاه نمیکردم!
نمیخواستم نگاه کنم و... خوب نبود!
اولین بارش ؟! فکر کنم از معدود خاطراتی که یادم با میم دعوا کرده بودیم جفتی عین سگ گریه اون اونور اتاق من اینور اتاق! یه تایم طولانی بهم زل زدیم زل زدیم زل زدیم تا وقتی یهو میم گفت عه پلک زدی باختی! دیگه از اون موقع اینطوری بودم هرکی دیر تر پلک بزنه برنده است! تو همون بچگی ام تموم شد البته ماجرا ولی خب این مونده هرکی زود تر پلک بزنه میبازه!
نمیدونم!؟
خلاصه که وقتی گفت نگاه میکنی یهو حس کردم نکنه بد به طرف نگاه کرده باشم! ولی بیشتر حس اینو داشتم که یکی وقتی چمیدونم نگران یا تو یه جمعی که نمیشناسه به مامانش نگاه میکنه! مغز منم اینطوری که خب حد اطمینان من ب توی جمع نمیتونم به بقیه زیاد نگاه کنم نا خودآگاه فقط ب رو میبینم و میتونم رو ب تمرکز کنم!
از طرفی ام یه نگرانی تو دلم بودش خوبه خوب نیست باید بپرسم باید نپرسم باید چه غلطی بکنم؟! نمیدونم!
خلاصه!
وقتی پرسید گریه میکنی یا نه اینطوری بودم نمیدونم مزیت خوبی یا نه ولی رو گریه نکن مود برگشتم!
و وقتی پرسید دختر یا پسر هیچ ایده ای نداشتم! دیگه ن میتونستم دختر هارو بغل کنم نه پسر هارو میتونستم!
آخرین بارش که دیدم جفتش رو بر نمیتابم بغل محکم ش بود و از اون ور عل ص پسر ایناشون دیدم که به تعارف که شما اول برین دستش گذاشت پشتم و توک انگشتش یهو اینطوری شدم که اییییییی و نمیدانم!
ار طرفی عجیب ترین چیزی که برام اتفاق افتاد دست ب بود! اون دفعه که دستش رو از رو گوشیم پس زدم فقط تنها چیزی که تو معزم بود این بود که دستش سرده حسی نداشتم که بخوام دستم قطع کنم!
یا دیروز که آروم نک انگشتش گذاشت رو دستم باید بگم اولین نفری بود که دستش دقیقا هم دمای من بود! اصولا تا جایی که یادم وقتی با یکی دست میدم یا هرچی تاحالا نشده یکی هم دما باشه در حدی که تفاوت خاصی حس نکنم و... و این واقعا عجیب بود! نمیدونم!
نمیدونم انگار تنها کسی که دستش بهم خورد و نپریدم یا نزدیک نشست و مور مور نشدم یحتمل؟! نمیدونم بازم! باید دید! ولی گرفتن دست ر واقعا بد بود ! حتی دست دادن با ص پسر! حتی بقیه انسان ها!
شایدم هم دارم اغراق میکنم و واقعا انسان تاچی هستم به قول مری! چون همه اینطوری ان وای بیا آرتا رو بغل کنیم! وای بغل اش چه خوبه! و... نمیدونم!
بگذریم چه فکرا میکنیم ها!
خیلی وقت بود به قضیه طرحواره ها فکر نکرده بودم یعنی خب کتابش تقریبا تموم کردم ولی چون خیلی هی فاصله انداختم انگار هی یادم میرفته!
چند بار خواستم بگم محرومیت هیجانی ! ولی خب ! یکی هم نقص و شرم! یحتمل؟!
اصلا یادم نمیاد تله هام کدوم ها بود! و خب ببینین کی پاک کرده کل پیام هارو دو طرفه که من یادم نمیاد!
بگذریم
اون زمان ها یادم که به این نتیجه رسیدم خب خداروشکر حول و هوش اکثر اشون دارم! و اینطوری بودیم که عه فلان چیز از بهمان چیز بالاتره! بگذریم!
تمام مدتی که من و ش دختر و ب حرف میزدیم داشتم یک تیکه کاغذ تا میکردم! حرف هارو گوش میدادم نظر هم حتی میدادم! حتی میشنیدم که چی میگن و چی میشه انگار تمام مدت اونجا حضور داشتم و صحبت میکردیم ولی حضور نداشتم!
تمام مدت حس ی رو داشتم توی ذهنم ی پاک نمیشد! اونم همیشه کلی برگه کوچیک و بزرگ داشت که یا درحال خط کشی شون بود یا درحال اینطوری تا زدنشون و اینقدر این چیز برام جالب بود که وقتی از برگه ها خسته میشد میشستم خطوط تا زدنش نگا میکردم! دقیق تا میزد حتی با خط کش خط مینداخت کاغذ اول مربع میکرد بعد شروع! خیلی جالب بودش! نمیدونم انگار کاری میکردم که کار من نبود! هرچند منم از این کار ها کردم مخصوصا با پوست های آدامس ها! ولی تمام مدت ترکردن کاغذ ها اسم اش تا زدنش و... از جلو چشمم کنار نمیرفت!
انگار بیشتر از من اون بودم! نمیدونم!
مثل وقتی که نقاشی میکشی و با کسی حرف میزنی! اونجا حاضری نظر هم میدی ولی یادت نمیمونه! یادم نمیموند یادم نموند که جزعیات بحث چی بود! ب داشت درباره تله بی اعتمادی صحبت میکرد و من اینطوری بودم که چقدر موقع برگشتن از اون تئاتر پارسال تا برسم خونه مردم!
و خب عجیب ترین جمله ای که شنیدم این بود که ش دختر گفت منتظرم بیاد و متکا بزاره رو صورتم وقتی خوابم و من بکشن! من اینطوری بودم واه؟! کی؟ مگه فیلم جناییه؟!
یعنی به عنوان بی اعتمادی و کسایی که میگن یه بی اعتمادی داریم و فلان بنظرم جمله عجیبی بود! مثلا بیشتر تو ذهنم این بود بگه تو خیابون بهم چاقو بزنن! یا هرچی!
ولی خب!
از دهنم در رفت که هر دفعه جواب نمیدین امکانش میدم که مرده باشین! نگفتم بعد ی این حس و... به ذهنم رسیده! ولی خب!
وقتی بحث توجه بودش اینطوری بودم که نمیدونم منم این بحث توجه رو دارم یا نه!؟ اکثرا نه! برای گفتن اینکه من میخوام برترین باشم چقدر کلمه متفاوت هست! آس بودن تاپ بودن سر بودن هد بودن!؟ بابا بگو من میخوام نفر اول باشم!
نمیدونم!
هر دفعه که هی اینطوری میکنه آره ناظم مدرسمون برام کلی کادو خرید واسه همین کارای دانش آموزان رفتم با ناظممون دوست شدم یه میزانی اینطوری ام که نه! فقط هم نه! نه جمله هی بیشتر نه کمتر فقط نه!
نمیدونم!
واقعا نمیخواستم بهش حس نا امنی بدم!( از همون لحظه اول قول دادم این کار نمیکنم و نکردم!)
رفتم دیدن زیز
لب تابش یکم مغزم اذیت کرد!
جملاتش جالب بود! یکی دوتا کلمه رو هم من انداختم وسط!
نمیدونم!
پسره هم جالب بودش! بنظرم میتونست بیاد پیشمون بشینه چون من واکنش بدی نداشتم نسبت بهش ولی خب ترجیح داد بره دور بشینه کلش بکنه تو گوشیش!
حرفای عادی زدیم .
پرسید چند تا چایی در روز میخوری؟ میخواستم بگم وقتی عصبانی و سگ باشم تعدادش از دستم خارجه! مثلا یادم سال کنکور هر نیم ساعت یه چایی میریختم! ولی گفتم نمیدونم چایی زیاد دوست دارم!
خلاصه که بیاین چایی بخوریم و درباره اش فکر کنیم چایی خوب است! چایی دوست میداریم! چایی رو باید پاس بداریم!
اولش یکم از واکنش هاش میترسیدم! چی میگن! تهاجمی یا گارد داشتن نسبت بهت! ولی خب اونقدر هام گارد نداشت! گفت ب گفته که تو بچه درسخون هستی! و...
نمیدانم!
سوتی بدی بود که جلوی ب بهش گفتم ب ! اون لحظه اصلا مغزم اسم هارو تفکیک نکرد و حقیقتا طول کشید تا به خودم بیام و ببینم همه دارن عجیب نگاهم میکنن که آره به ب گفتی ب! و خیلی خوب نبودش!
دوباره هم تاکید کرد رو آدم ها نبندین و... میدونم شنیده! گفتم رو آدم ها نمیبندم رو خدا ها میبندم!
قضیه همینه! فعلا اینه! نمیخوام عوضش کنم! اینکه همیشه هیچ کس باقی نمونه و یه راهی نگاه کنی ببینی گند زدی چون هیچ آدمی آدم حساب نکردی؟! تا یه چیز دیگری! نمیدانم!
بحث این شد که آره تو در ظاهر اهمیت نمیدی و برات مهم نیست ولی در باطن اهمیت میدی و ش برعکسه! اولین بار که این بحث شد ناراحت شدم! یحتمل اینطوزی بودم که نه هیچی برام مهم نیست و خب هیچی مهمی ام برای از دست دادن نداشتم! خودم! انسان ها! هیچی!
ولی خب بیاین با اون بخش مهربون وجودم به این جملات نگاه کنیم! اگر ب رو فرض بگیریم خب پس من واقعا بهش اهمیت میدم به خوب بودن یا نبودنش!
یا اینکه به کسی آسیب بزنم یا نه!
یا هر چیز دیگری از درون بهش نگاه کنیم خب به عنوان اچیومنت یا دست آورده!
ولی خب فکر کن فقط ادای اهمیت دادن به چیزی همیشه در بیاری! ولی ته وجودت مهم نباشه و این بزار در مورد همههههه همه چیز!
یکم ترسناک نیست؟! نمیدونم!
خلاصه+
بحث قدردان بودن بود! توی ذهنم میگفتم من قدردانم؟! نمیدونم!
جواب سوال رو بر اساس چیز هایی که دیده بودم دادم! مرز ها جملات خونده شده! بیشتر از اینکه من باشم تحلیل موضوعات که تا الان بوده بودم!
بحث فراموش کردن! و... همه چی مزخرف و سخاه! و خب من هنوز هم بعد اون بحث قبول دارم نه جایگزین کردنی وجود نداره!
خلاصه!
وقتی گفت آخرش اسپویل کنم! اینطوری بودم که لعنت بهش وقتی گفت چیزی پرت میکنی میگی همه درباره ات راست میگفتن تو فلان بودی و ... گفتم نه این کار نمیکنم بنظرم آخرین گزینه اینکه به یه نفر آسیب برسونی! نه+
از اینکه همچین موجود کثافتی ام باشم بدم اومد! از خودم متنفر شدم که همچین کثافتی در وجودم!
و اینطوری بودم که کاش اون روز بمیرم تا همچین کثافتی باشم!
کاش تموم شم! نمیدونم!
حس بدی داشتم! حس اینکه گفت آره یه تاکید ریز کردم که اون موقع ش دختر هست ولی تو رفتی! مثل یه فیلمی که جلوت رد بشه! اینطوری بودم که انگار ش دختر نشسته و پیروزمندانه لبخند میزنه بهم و تازه مثلا یکم نگران هم هست که واه این چرا اینطوری میکنه! و خب تو فقط یه حیون هار وحشی لجنی! نمیدونم چرا!
یهو حس کردم میخوام بالا بیارم تمام مدت تو ماشین میترسیدم بالا بیارم تو خونه نتونستم غذا بخورم مغزم داشت سوت میکشید!
نمیدونم!
بحث غم انگیزی نیست که قول بدی یه روزی بری اگر گفتن برو بری؟! قلبم درد گرفت یکم!
وقتی بحث این ها شد اینطوری بودم که کاش قبلش برم خودم بکشم واقعا! با هر کوفتی چمیدونم اصلا با خرزهره با چاقو با یه کوفتی و همش تکرار میشد تو مغزم که برو و با یک کوفتی خودت رو بکش قبلش! هوم
ولی وقتی ب توضیح داد اینطوری بودم که هوم! گاهی وقت ها یه سری جملات گفته میشه که بعدش ببینیم چی میشه؟!
مثل انداختن توپ تو زمین بازی که ببینیم کی اول میره برش داره!
نمیدونم!
میدونم الان رو صفر بستیم! ولی خب واقعا آرزو کردم قبل رفتن ام حداقل ۷۰ رو ببینم! یا شاید منفی ۷۰ از لحاظ وجودی خودم! منفی ۷۰ ام چیه؟! چقدر نابودم؟! نمیدونم!
وقتی گفت جمله ما اینکه بیا در موردش صحبت نکنیم اینطوری بودم که خاک بر سرت کنن واقعا! چقدر احمقی آرتا!
یا حتی وقتی گفت داره جانشین خودش میاره یکم اینطوری بودم که یعنی بمیرم؟! واقعی بمیرم؟! نمیدونم! خیلی شاید به مرگ فکر میکنم یا از خودم نا امیدم! شاید همین که کورم کرده! همیشه اینطوری بودم که آره ش دختر کوره نمیبینه که ب براش چیکار میکنه و توقع داره بازم ولی خب شاید من هم کورم که ندیدم ب چقدر قشنگ به اندازه کافی و خوشحال ام که حداقل چشم هام باز کرد!
(بحث توقع شد گفت ش دختر گفت خب شما توقع داشتین ولی نه! واقعا توقع نداشتی یه صبری یه جا لبریز میشه! آدم ها یک ظرفی دارن! انگاری همین چند روز پیش بود داشتم میگفتم آره سال اول بهش گفتم حاجی فرسوده میشی چون انسان ها هرکدوم یک ظرفی دارن! نمیدونم شاید هم نه قطعا خودش جمله ای که بهش گفتم را میدانسته! نمیدانم!)
به قول پاندا که میگه چربی تبدیل به جنگجوی اژدها بکنه تویی ! میخوام ببینم کو؟! شایدم میخوام فقط بدونم که اون کابوسی که دیدم مال کیه؟!
نمیخوام بکشمش نمیخوام فقط میخوام بدونم کابوس چیه؟! نمیدونم!
گفتش که عارف ولش میکنه و زارت اینطوری که میرم دنبال کار ها و زندگی هام و تو میمونی و حوضت ! بمونه و حوض اش زیاد جالب نیست! هست؟!
نمیدونم!
میگم اگر زیز واقعا دوست داره باهام دوست بشه چرا من دارم عقب میکشم؟! همش حس میکنم توی این داستان اون عادی و من دارم عقب میکشم دلیل اش هم نمیدونم!
وقتی گفت ش دختر هم میره! اینطوری بودم که نه! اون لحطه شاید فقط میخواستم از زبون ب بشنوم که بگه نا این ته نداره! برای خودم نه برای ش دختر نه! اون لحظه فقط به ب و اینگه گفت فلانی برام پدری کرده وپس من چرا پدری نکنم و... فکر میکردم! و اینطوری بودم که بگو نه! نمیدونم چرا! یک غمگینی عذاب آوری در وجودم بودم بابتش ولی اینطوری بودم غمگینی عذاب آوری که شاید اگر بگه نه بگی برات خوشحالم ب ! که یکی پیدا کردی و فلان!
نمیدونم! انگار این بخش وجودم ایراد داره و سوخته!
داستان غم انگیزی از هر طرف نگاه کنی! داستان ب و دوما رو میگم! نمیدونم!
یاد حرف میم افتادم که گفت تمام مدت داشتم درباره کنسرت حرف میزدم که تو بگی بیا بریم ولی تو هر دفعه گفتی کسی نداری باهاش بری پس من چی؟!
البته خب من بهش گفتم که ذهنیتم این بود که شاید تو بخوای با رل ات بری و خودم نندازم بینتون!
ولی خب از اون ور هم قضیه این که پس من چی؟ هی نشستم گفتم من! پس من چی؟!
نمیدونم!
یه قضیه ای هست میگن هرچی خیلی اسرار کنی و بگی آخرش شاید برعکس باشه یا چرند بگی! حس اون قضیه رو داشتم وقتی ش دختر اینطوری بود که نه! واسه چی انفالو کنم نه واسه چی بهمان کنم! شاید هم واقعا همینطور بود!
ولی خب! نمیدونم توی بحث کدوم یکی مون منطقی تر بود! ولی اولین باری بود که حس میکردم دارم تو یه جمعی زیاد حرف میزنم و اون انسان ساکته نیستم و عجیب بود!
نمیدونم کدوم درست میگیم! شاید هم هیچ کدوم درست نمیگیم! نمیدونم!
اینکه بگی وای من یکی را خیلی دوس داشتم و فلان و فقط اینطوری بودم که هوم هوم دیگه ندارم اینطوری ام که شاید کلا به هیچ کس اونقدر ها حس نه؟! شاید هم آره!
بد بود که گفتم من وقتی کادو قبول میکنم بعد یک مدت ازش متنفر میشم؟!
چون آدم هایی که بهم کادو میدن عوض میشن! مثلا هنوز فلان لباس رو که از راهنمایی کادو گرفتم میپوشم یا اون عروسک تزییینی رو دارم ولی هر دفعه یادم میوفته که کیا بهم دادن روز که بهم دادن اعصابم خورد میشه که چقدر عوض شدن که چه کار هایی باهم کردن البته با یکی دو نفر هنوز در ارتباط هستم ولی خب!
یا کثافت ترینش کادو مریم بود بعد اینکه رید و دید خیلی ریده و دیگه نمیتونم ببخشم اش و هیچی اومد یه گردنبد مزخرف بهم داد! منم برگشتم گفتم یا اینو بریز دور یا خوردش کن! نمیدونم چیکارش کرد!
حتی کادو ب کاپل پروژه!
یا کادو حتی میم برای تولدم که از گلوم پایین نمیره چون همیشه حس میکردم آرزو دارم من براش اون کادو رو بگیرم ولی همه میگفتن نگیر لازم نداره فلان چیز بیشتر لازم داره اونو براش بگیر!
و حالا هم کادو های ش دختر! دلم نمیخواد توشون چیزی بنویسم!
نمیدونم شایدم به خاطر اینکه همیشه تولد هایم اونقدر که باید پر بار نبوده که کادو های خاصی بگیرم؟! چمیدانم!
بحث تاریخ تولد شد! اصلا یادم نمیمونه! به قدری که همیشه یک جایی یادداشت میکنم!
نمیدانم بحث ۱۳ بهمن را فهمید یا نه! ولی یادم از معدود جمله هایی که بهم گفت این بود که آره من هر چقدر از روز تولدم دور تر باشه بهم تبریک بگن بیشتر خوشحال میشوم! منم همیشه اینطوری بودم توی ذهنم که یادم باشد حتما ۱۳ بهمن بهش تبریک بگم!
آدم اذیت بکنی هستم! شاید هم گاو!
گفتش که آره احتمالش کمه که شجرنامه رو نگاه نکنیم و فیلان! نمیدونم!
ازش پرسیدم هنوزم فکر میکنی من و گاد شبیه ایم! گفتش نه! شاید این یکی از پیروزی های بزرگ حساب بشه!
نمیدونم!
ولی میدونم بد ترین چیز اینکه توی سرت یه کلمه هی تکرار بشه بشه بشه بشه و اون کلمه رو کسی بهت بگه که تا ابد برات عزیزه!
بهش گفتم از معدود وقت هایی که واقعا قفل کردم یخ شبی بود که واقعا ناراحت بودی و فقط گفتی سر نفر اول ام زدم! خیلی وقت بود که گفته بودی داس برنمیدارم و حتی یه روز گفتی دقیقا روزی که داس گرفتم دستم و ممکن گردن بزنم اومدی خدافظی! و گفتش گردنت نمیزنم! و... ولی اکن لحظه حتی تصور اینکه نفر اول ف باشه یا م مغزم سوزوند ! سر نفر اول زد!؟ اصلا بقیه اش نمیشنیدم چی میگه! فقط دیدم ازم دور شد! رفت اومد! توی شک بودم!
نگفتم زدی خیلی ریز و سوسکی سعی کردم جلوی ش دختر بگم!
شایدم خیلی تابلو گفتم!
نمیدونم!
هی اینطوری بودم ببری چی؟! نمیدونم چی! نمیتونستم تمرکز کنم ببری چی یا اونم خوبه یا بده! نمیدانم!
شاید هم اون خوب است! شاید هم توجیه ها درست است یا نه!
در کل هرچقدر من اینطوری بودم که علاقمند به برقراری ارتباط با کسی نیستم! و وقتی که دوما رو دیدم واقعا یه حس لرزه ای گرفتم لرزه ای نمیشه بد گفت به قول گل آره بهترین کلمه توصیف اش میشه ابهت اش تورا گرفت!
و این بدون استثنا بودش!
ش دختر اینطوری بوده که برم باهاش دوست شم و ارتباط بگیرم!
کلا همین که میخواهم با کسی ارتباط برقرار کنم رو نمیفهمم! یعنی که چی؟! وای زیز چرا نمی آید میخواهم باهاش ارتباط برقرار کنم باهاش دست بدم و دوست شوم! وای گل آره میخواستم یکم مرتبط بشم و بگم و بخندم ولی بهم واکنش نشان نداد! خب نداد!
نمیدانم!
ولی بیاین مثل همیشه که ته دیگ اش رو میگذارم آخر بگذارم آخر!
خیلی حرف زدیم خیلی حرف ها زده شد که مثل همیشه مغز من خیلی هاش پاک میکند! انگار دیگر رسیده به ساعت هر چند ساعت یک بار رفرش شود! خاطرات پاک گردد! برای همین تعریف یک داستان حتی برای مامانم هم قبلا تو ۲ ساعت شاید بگی کل روز رو میتونستم بگم ولی حالا بین حرف ها هم یادم میرود و هی طول میکشد!
از آن ور هم دیگر چی داشتم میگفتم یا چکار میخواستم بکنم یادم رفت ها هم خیلی زیاد شدن! مثل اون لحطه که به عین گفتم یه سوال گفت بپرس و واقعا یادم رفت همونجا! یا اینطور یام که کلمات حاضر کن و بگو و یادم میرود! و تف!
خیلی چیز هارو ننوشتم ولی خب!
ته دیگش رو میگذارم به کلمه کلمه گفتن حرف های ب :
bagher Survivor:
ببین یک چیزی هست
یک چیزی که تو خیلی کوری نسبت بهش
و این عجیبه
ولی خیلی واضحه
درباره حس من نسبت به تو
اون چیزی که از شیرین میشنوی حقیقته
اینکه تو مهمترینی یحتمل و یکی
یعنی من اینجوریم که من این خرو دوست دارم
و دوست دارم واقعا خر اول باشه
ولی تو خودت کوری نسبت به این قضیه
تو خودتی که با کون گشادیت رفتی ۴ نشستی
بیشتر منظورم این بود که کوری شاید
شاید خودت نمیخوای ببینی
تو خودت انتخاب میکنی که چند واستی
گفتم بهت من دارم اندازه یکم توجه
تویی که گاوی گشادی
هان دیگه
اینو شیرین دیده
تو ولی ندیدی
Sogol:
همون از رشت تا مشهد رفت و برگشت خر هستم😌
bagher Survivor:
هان داشتم مینوشتمش
و اره دیگر این واقعا قشنگ ترین و غم انگیز ترین و دوست داشتنی ترین و ترین ترین چیز های ممکنی بود که میشد شنید! و اینطوری بودم که چقدر انسان قشنگی استی!
هنوز با اختلاف انگار همه این سه سال یه طورایی رویا است که انگار غیر قابل قبول که همچین آدمی اصلا بتواند وجود خارجی داشته باشد!
نمیدانم!
تمام چیزی که هست اینطوری ام که بی عقلی اگ خرابش نکند! نمیدانم! عمه ما بی عقلیم ولی یک حد هایی دارد دیگر!
نمیدانم!
خلاصه که این خیلی خوب بودش! نمیدونم چطوری ولی بودش!
نمیدانم!
تا همینجا اش هم یکی دو ساعتی داشتم مینوشتم و فکر میکردم تا سر جمع شود! کاش که چیزی را جای ننداخته باشم!