تف توش حس اون دختره تو منتالیست دارم!
نمیدونم حرف زدن باهاش خوبه یا نه ولی هر وقت باهاش حرف میزنم اینطوری ام نکنه نباید حرف بزنم!
هیچ نظری تو زندگیش نمیدم! همش اینطوری ام که نمیدونم! نمیدونم! هوم! نمیدونم!
شاید اگر قبلا ۲۰ درصد حرفی در باب حرف هاش میزدم اون ۲۰ درصد هم نمیگم بهش!
هی دارم درباره ش دختر میگم!
امروز چه روز گهی بود! از صبح سر گیجه داشت اعصابم خورد میکرد!غذا خورده بودم قهوه خورده بودم چایی هم! پس از فشار افتادن نبود ولی علت اش نمیدونم!
حرفم نمیومد دهنم باز نمیشد!
توی راهرو که راه رفتم تا برسم دم اتاق امید دندون هام بهم میخورد! نمیفهمیدم چرا! نمیدونستم چرا!
کوتاه ترین جمله هایی که میشد بگم بدون اینکه فکم بهم بخوره تند تند و صدای تیک تیک دندون هام رو مخ باشه یا بفهمه دارم شل شل حرف میزنم انتخاب کردم!
وقتی داشتم با این زهرا تو راهرو صحبت میکردم گفت رفتی دندون پزشکی؟! یه طوری حرف میزنی انگار لبت بی حسه!
جلو ب دو روز دارم انگار نفس ام حبس میکنم که بگم خوبم! دیروز میدونستم تا برم دسشویی و مطمعن شم که نمیخوام بالا بیارم و برگردم ممکن تو راهرو ببینمش ولی یه دقیقه واقعا نتونستم نتونستم درست راه برم نشستم و سر خودم داد زدم پاشو پاشو راه برو ! و خب جمع کردم تا بشه! نمیخوام وقتی باید ش دختر نجات بده اذیتش کنم! نمیتونم وقتی میگم میخوام کمکت باشم سر بارش باشم!
امروز گریه های جلو آینه ام به زور جمع میشد! فک کنم یکی دوباری کانسیلر جلو چشمام خراب شد! دیشب روی کاناپه خوابم برد!
نمیفهمم چمه! همه چی خوبه! بفهم مغز احمق همه چی خوبه!
قرص هارو به هوای بیا تاریخ انقضا هاشون ببینم جدا کردم! انگار داشتم روشون مارک میزاشتم! اینکه چرا یکی ام اینارو تجویز کرده بود برام عجیب بود! ولی خب باید گفت اوکیه که شاید تجویز کردن+ شایدم اصلا اثری نداشته باشن!
از ص دختر پرسیدم اگر بمیرم ناراحت میشی؟! گفت خادا رحمتت کنه البته بعد گفت شاید ناراحت بشم!
گفتم یکی بهم گفته آره بالاخره دوستت میمرد یه ماه این ور اون ور تر گفت خودکشی یه انتخاب بنظرم نمیشه کاریش کرد به انتخابش احترام و فیلان!
تو دلم گفتم میشه اگر یه روز انتخابش کردم بهش احترام بزاری!؟
نمیدونم!
تو ذهنم گفتم هوم دیگه وقتش شده که آدم ها از شرم خلاص بشن! دست از تحمل کردنم بردارن! چمیدونم ش دختر نفس راحت بکشه! ب نگرانم نشه! مامان بابا میم ها! خوب باشن!
آ خاله بی مصرفی مثل من نداشته باشه!
شاید ملت بگن نه اینطوری فکر نکن یا فلان! شاید همینه ولی از دست خودم خسته ام!
از خودم خسته ام چطوری باید بگم؟!
آقا خسته ام!
حتی سر کلاس منصور که دوستش داشتم داشت حالم از خودم و جواب هام و احمق بودنم بهم میخورد!
....
تو راه گفت عه یهو یاد ر و ب افتادم گفتم چرا؟! گفت بوی عطر اون میداد اینی که رد شد اون شبم از اینجا رد شدیم!
با خودم فکر کردم بوی عطر تنها کسی که یادم نمیاد بوی اونه! با اینکه بغلم کرد و دستم گرفت! بوی عطرش یادم نمیاد! انگار وجود نداشته!
وقتی با ش صحبت کردم اینطوری بودم چند وقت این یکی مامان بزرگم خونمون بود!؟ چند وقت دوباره دیدم مثل اون یکی مامان بزرگم مامانم مراقبش بود!؟ یادم نمیاد ! حتی تخت اش به زور یادمه!
یادمه یه روز نشست پایین تخت از صب تا شب داد زد کوبید به تخت که چرا داداشم نمیاد دیدنم برات برات کجایی! حتی یه میزانی یادم نمیاد که خاله ام شب فوت خونمون بود و تا ۴ صب که از بیمارستان مامان و بابا برگشتن و گفتن تموم شد قرآن میخوند و من آیدا رو خوابوندم حتی گریه خودم یادم نمیاد!
تنها چیزی که از اون شب یادم حرفای عمه ام بود که تو بیمارستان گم شده! و تنها جمله بابام نشست گفت میخواستی چی بشه مامانم مرد! هیچی دیگه نگفت ! حتی گریه نکرد!
همین!
وقتی ش پرسید چقدر خونتون بود کی بد شد سرطان اش و... یادم نمیومد! فقط یادم ادبیات داشتم!
عجیب !
امروز تنها وقتی که یکم عین انسان بودم همون تایم کارگاه بود! حس کردم نباید به چیزی فکر کنم! چسب کفش خوب بود و قیافه ملت و نگاه هاشون و حرفای ب! باید همینجا نگهش میداشتم!
رفتم دوباره ۱۱ قهوه خوردم! انگار قهوه اثر نداشت!
آخرش ش گفت همه آدم ها انقضا دارن! ب برات کی انقضا داره! نمیدونم کی از دهنم در رفت که گفتم خدا تاریخ انقضا داره؟!
گفتش نمیشه قصاوت کرد مامانم وقتی از عمه هام بد میگه میگم خب باید حرفای اونو شنید گفتم من اینطوری ام اگر به اینا زندگیم آسیب برسه میکشمشون بد تر از هرچی فکر کنی! یحتمل همه اینطوری ان هه یه حرفی تو هوا! ولی خب بزارین از جانب خودم بگم به حد خودم جر دادم که بتونم با مدرک ثابت کنم یه حرفی تو هوا نیستم!
گفت نه من اینطوری ام حرف های اونا چی؟!
بحث کاپل پروژه شد گفتش ولی ببین خودمونیم ها حرف های ب رو ما نشنیدیم هنوز نمیدونیم حق داشته یا چی! یا نظرش چی بوده! دروغ چرا دقیق جمله اش یادم نیست ولی خب گفت حرفا و دیدگاه اونم ندیدم هنوز!
نمیدونم!
شاید اون درست میگفت که تاریخ انقضا دارن و بالاخره فلان! ولی من قبول نه!
گفتم ببین من طرف ندیدم نمیشناسم آره پسر عمه ام ولی ندیدم ولی اون شبی که میترسیدم بابام جلوم سکته کنه بابام جلوم داشت میلرزید بابام پای تلفن داشت نابود میشد تو حلقم گیر کرده! و آره ببخشید ولی نمیخوام حرفای اونم بشنوم که چطوری بوده! که رو شیشه و کوک ورداشته چه حرفایی زده که بابام اینطوری شده ببخشی البته!
خلاصه!
گفتش اگر ب تو رو هم مثل این و اون ول کنه چی؟! گفتم بهش فکر نکردم! تو چی گفت نمیدونم نمیشه باهاش کنار اومد ولی نمیدونم!
گفت رو فلانی و تو و خانواده ام تعصب دارم ها! ولی خب ! باید دو طرف رو دید و این صوبتا!
نمیدونم شاید من خرم که طرف رفیق و خانواده و یکی اینطوری رو باید بگیرم! نمیتونم اگر فلانی که سرم براش میدم بگه این بده بگم نه تو الکی میگی!
بزار ببینم بقیه چی میگن!
یحتمل خصلت بدی باشه؟!
نمیدونم!
خلاصه که اینطوری نمیدونم ! آدم خوبی ام یا بد!
میدونم تنها جایی که مغزم به قدری خالی شده بود که یک آن واقعا از اون حس خودم ترسیدم که چطور میشود رسید به این جا جایی بود که ب گفته بود آره حاجی اوتت کردم! به قدری مغز من فرمان داد اگر بمیری بهترین کار و به قدری مصمم بودم که شاید یه درصدی ام از الان بیشتر باشد! مثل آدمی که توی خواب راه بره یا یه طوری قدم برداره که میگن اوه اعتماد به نفس ببین! در ماشین باز کردم که برم! به طوری که فکرش نمیتونم بکنم حتی الان یا اون یا هرکس دیگه ای!
نمیدونم! شاید زیادی دارم ادا در میارم شاید آدمش نیستم ولی خب ! الان اینم!
میگفت یه شعری هست که میگه خندان گهی گریان گهی عاقل تر از عاقل گهی فیلان( پشمام چطوری یه بار خوند یادم موند تا اینجاش؟!)
گفتم ولی من بیشتر اینطوری ام: میروم تا در میخانه کمی مست کنم جرعه بالا بزنم هرچه نبایست کنم دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم آنقدر مست که اندوه جهانم برود !
یه همچین چیزایی!
نمیدونم
براش خوشحالم حس میکنم داره خوب پیشرفت میکنه و زندگی از سر گرفته برای ب هم همین و... خلاصه که اینطور !