دیروز که دختره رو دیدم اینطوری بودم که در ثانیه میشد فهمید چقدر ناراحت ! اون روزی که ش پسر رو دیدم هم! ولی انگار برای بقیه دیگه مهم نبود که چی گذشته ! انگار زندگی برای بقیه طوری عادی بود طوری میخندیدن که من از دستشون عصبانی میشدم! که میگفتن هی ببین حالش خوبه چون داره راه میره!
انگار فقط منتظر بودن که از اونجا برگرده تا مثل بقیه وقت ها عادی برخورد کنن جزوه بده! امتحان داریم بیا بریم فلان جا انگار هیچ کوفتی اتفاق نیوفتاده بود چون داشت راه میرفت!
حرفایی که میشنیدم هی بنظر میاد حالش خوبه؟! کجای حال یکی خوبه؟! چون! فقط داره ! راه میره و حرف میزنه؟!
دیروز همین حس داشتم! این حس داشتم که انگار دوباره همه این شکلی آن که آره تموم شده! همه چی عادی !
اصولا بین انسان هایی که دیدم نه همشون ولی خب! با داده آماری خودم میگم! هیچ کس بلد نیست به یک نفر که یکی رو از دست داده تسلیت بگه و هیچ کس انگار اصلا نمیفهمه اون فرد چه حسی داره! همه انگار فراموش میکنن حتی خودشون اون موقع چه حسی داشتن!
و همیشه اینطوری ام تنها کاری که میشه کرد شاید کمترین کار اینکه دهنت بسته نگه داری! گفتن یه تسلیت درست رفتار درست حداقل تو دید من در این باب کار سختی! هر حسی که اون فرد داشته باشه اینقدر بزرگ اینقدر عمیق اینقدر زیاده که نمیشه همینطوری گفت تسلیت میگم نمیشه همینطوری گفت غم آخرت باشه نمیشه همینطوری گفت عادی رفتار میکنیم حل میشه نمیشه مجبور کرد لباس سیاه در بیاره هرچی هرچی! هر نقطه رفتار ما یه نقطه واسه ماست یه دریا واسه اون و تهش اینکه با حرف هامون فقط اونو دور تر میکنیم با یه حجم زیادی عادی رفتار کردنمون اینطوری نشون میدیدم که فقط تو توی حباب گیر کردی زندگی فقط واسه تو عادی نمیگذره تو دیگه نمیتونی! ماها ؟! ماها راحتیم!
بنده از همین تریبون اعلام میکنم ریدم به اون رفتار هاتون! ریدم به تک تکشون! ریدم به سوال پرسیدن چرا مرد کی مرد حست چی بود غم آخرت باشه و اگر بیایم دیدن طرف اگر لال باشیم اشتباه کردیم و ریدم به گفتن اینکه خوبه چیزی نشده وای خب چیکار کنم به بلند خندیدن های از روی چرند هاتون تو صورت طرف!
من نمیدونم! شاید نفهم دو عالم باشم در این باب که چه رفتاری باید داشت! ولی میدونم زر زدن های بی معنی شمام بی فایده است!
حداقل میدونم دهنم ببندم کافیه کافی نیست؟! حداقل اش همین دیگه!
چمیدونم! بلد نیستم! ساکت باشم!
دیروز! واقعا قیافه گه اون روزبه عن روزی که ش پسر برگشته بود و نیشش عین خر باز بود و عین جوجه اردک دنبالش میرفت واسه جزوه فلان از ذهنم پاک نمیشه! حالا تو بیشتر جلو من بگو این آدم پاک دو عالم! اون اخلاق عنش پاک نمیشه از ذهن من!
چی میخواستم بگم چی شد!
بگذریم! خواستم بگم امروز وقتی بل اون حجم درد و تهو بیدار شدم و اینطوری بودم که دخترا هر جا گیر کنن میگن مامان ولی اون هر روز بک گراند اش نگاه میکنه واقعا یه طور دیگه ای حالم گرفته شد! شاید اینم جزوه معدود وقت هایی بود مثل ش پسر که اونطوری غم یه نفر حس کردم! نمیدونم!
بگذریم!
...
روز کثافتی گذروندم! خیلی وقت بود اینطوری یک ساعتی از درد تمام اعضا درون محوطه شکمم کف اتاق نزدیک راهرو نیوفتاده بودم روی زمین !
و جالب مغز من اون لحظه میگه نه صبر کن بیا دقیق و منطقی بررسی کنیم الان احتمالا درد روده هات زده به فلان جا از طرفی درد فلان جا زده به معده ات و باعث ایجاد تهو شده! از آنجایی دیگر اگر قرص بخوری فلان میشود! احتمال بالا آوردن ات ۹۰ درصد است و قرص ضد تهو اولی عمل نکرده میتونی یکی دیگه کمتر از ۱۰ دقیقه بخوری؟!
و من اینطوری ام که مغز عزیز دهنت میشه بررسی نکنی من نمیخوام بدونم به جاش یه گه دیگه بخور!
بعد اینطوری که ببین عوض اش شاید تو داری در مغزت درد رو به وجود می آوری ولی دردی نداری پس بهتر بررسی کنی ببینی آیا خیلی داری به درد بها میدهی یا چی!
و بین این همه اینطوری که از طرفی مامانم میخوام و از طرفی اینطوری ام خداروشکر کسی نیستش من و این قیافه کثافت ام ببینه! و اینطوری ام اگر دانشگاه بودم چطوری میتونستم خودم برسونم به دستشویی نزدیک!؟
از اون ور گفتم هیچی نمیتونم بخورم یعنی آدم ها اینطور وقت ها سرم میزنن؟! نه بیمارستان و سرم زدن ایده خوبی نیست چون اگر بخوای بالا بیاری یا هرچی از دسشویی فاصله ات زیاده! و آره! بین درد کشیدن که مچاله کف زمین افتاده بودم و دندون هام داشت بهم میخورد توی مغز من همچین چرندیاتی میگذشت!
تقریبا از رفتن مامان اینا یکم بعدش شروع شد تا یکم قبل برگشتنش اشون که یهو گفت پاشو برو بخواب نکنه باز شکم خالی قرص خوردی؟!
و من توی خواب و بیدار ۵۰ بار به همه پیام دادم که نمیتونم امروز بیام!
بقیه روز ۱۰ دقیقه خواب و ۱۰ دقیقه بیدار بودم!
حتی نتونستم نهار بخورم ۸ شب میلم به غذا خوردن نمیکشید! کف دستم مثل کف دست آدمی که سوخته باشه نمیتونستم قاشق بگیرم و میسوخت گفت از عصب ات!
گوشه پلکم به طرز تخماتیکی میپره!
از خودم عصبانی ام که ۵۰ صفه رو نتونستم تموم کنم!
میگفت چرا اینطوری میخوابی گفتم خوابم نمیبره دست خودم نیست!
شنبه ۴ اندی خوابیدم ۷ بیدار شدم برگشتم خونه ۸یا ۹ خوابیدم ۴ صب بیدار شدم خوابیدم ۷ بیدار شدم زجر کشیدم بقیه روز تو خواب و بیدار بودم! اه خیلی وقته اینطوری ام! کاری اش هم نمیشه کرد! اون روز داشتم فکر میکردم یعنی به این چیز من میگن اختلال بی خوابی؟! یا نه!
نمیدونم!
از دست خودم عصبانی ام که کم کار کردم با اینکه همه میگن طبق برنامه درست حتی بچه ها گفتن تو حرفاش گفته بوده ۳ فصل تو ۴ فصل راحت تموم کردی ! ولی خب عصبانی ام
از طرفی اینطوری ام که چطور میتونه اینقدر بخونه هرجور حساب کنم نمیخونه! شایدم من اشتباه میزنم!
از این ور همه چی اعصابم خورد میکنه! تلاش کن دیگه!
قرار بود چند فصل دیگه تایپ کنم ولی این چن روز عین خر افتادم به جون این کتاب و تموم نمیشه!
هیمیگم چطوری پس ۵۰ صفه از کتاب گایتون تموم میکردی چه گهی میخوردی؟!
خلاصه خودم ثابت میکنم به خودم! همین!
روز گهی بود! بعد بیدار شدن کل سرم درد میکرد سرگیجه شدید داشتم خوب نشد! بد بود! از اینکه میتونستم از ۴ صب درس بخونم ولی به جاش همش تو یه نیمه هوشیاری و درد به سر بردرم و نصف بسته دمیترون و ژلوفن تموم کردم عصبانی وم!
یادم آخرین دمیترون تو خواب و بیدار تو دهنم گذاشتم و مزه گهش تا وقتی از خواب بیدار شدم تو دهنم بود
تف توش!
دیگه میترسم دست بکشم تو موهام واقعا میترسم واقعا بیشتر از ۵ تا تار هر دفعه دست میکشم میاد تو دستم میترسم نگاه کنم ببینم یه دایره کل سرم خالی شده!