شب ها به این نتیجه میرسم که خسته ام! ولی نمیتوانم به کسی بگویم! از جمله ای که اون احمق هم گفت که از خسته شدن خسته بشین حالم بهم میخوره!
علت ادامه دادنم نا مشخص!
هر ثانیه بین زنده بودن و مردن شک میکنم! هر ثانیه میگم برم کلاس یا راهم کج کنم؟! این صفه رو بخونم یا بمیرم!؟
گفتنش بی فایده است!؟ یحتمل!
آدم های خوبم رو اذیت میکنم! خودم رو اذیت میکنم! حالم دارد از خودم و همه چی بهم میخورده!
از حرف دیگران خسته ام! جا برای حرف های تکراری ندارم! جا برای خاطرات ش و تکون خوردن پای فلانی و مریضی اون یکی این یکیندارم! جای هیچی ندارم!
حقیقتا از بیان اینکه خسته شدم میترسم ! میترسم بگوید خب خسته شدی نکن! نخون! نرو! ننویس نکن! و اینطوری تنها چیزایی که دوست دارمم از دست بدم!
از اینکه بگم خسته شدم میترسم! ولی خسته ام! از درس نه! از آدما هم نه! از خودم! از چیزی که نمیدونم خسته ام! خسته ام ! خسته ام!
دلم میخواد یه گوشه بشینم اینقدر داد بکشم که شاید بهتر شم ولی میدونم نمیشم!
گریه ام فایده نداره!
یه جایی هستش که هیچی فایده نداره!
هر شب میزارمش ب رو جلوم کلی زر زر میکنم! میگم ببین اینطوری اونطوری چیزایی رو میگم که اگر بگم بقیه فکر میکنن چمیدونم حسودم زیادی دارم نق میزنم فلانم بهمانم!
میزارم جلوم زر میزنم نق میزنم! میگم از این خسته شدم از اون خسته شدم! ده دفعه جای اون نظر میدم! جای خودم نظر میدم!
دوباره همون آش و همون کاسه هزار بار فرضی این ور و اون ور بحث میچینم و حرف میزنم!
ولش کن! بی حوصله ام! خوب میشم!
....
یادم باشد مکالمه آن چهارشنبه رو بهش بی افزایم !