تف بهش هرچی نوشته بودم پاک شد!
گفتش میدونی از خیلی جهت ها مثل همیم تازه تو خیلی حساس تری من ادم حساسی ام ولی تو خیلی حساس تری! گفتم بستگی داره کی باشه!
جالب ایش اینجاست که دقیقا صب مکالمه ام با ص دختر همین بود که میگفتم میخوام نشون ندم به تخمم ام نیست و اون اینطوری بود هرچقدر تلاش کنی از دور باز معلومه به تخم ات نیست هیچی!
.....
حس اش پرید چقدر!
خلاصه اش اینطوری بود که آره تو همونطور که در اون ماجرای صفری ام صحبت کردی میخوای راس و هد باشی ولی از اینکه نمیشه ناراحت میشی! گفتم به ۵ تن اگر بخوام راس و هد باشم! من از روز اول ام گفتم آقا ببین من یه گوشه میشینم ماستم میخورم من از اسیست خوشم میاد اصلا تیپ من تیپی نیست که بخوام هد و رهبر چمیدونم نماینده طور و فیلان باشم! همینطوری هستم از اینکه اینجا هستم هم ناراضی نیستم!
گفت نه توام مثل منی دوست داری اون صمیمی ترین باشی نزدیک ترین به فلانی باشی! بعد من اینطوری بودم دقیقا کجای ماجرای صفری شبیه این بود که میخوام نزدیک ترین باشم من برات تعریف کردم یه نفر با ۴ تا اکانت در سالیان متوالی بهم پیام میداده تو صفری دوست داری؟! باهاش صحبت میکنی؟ من که میدونم باهاش دوستی!؟ من که میدونم حرف میزنی! هر زنگ هر دقیقه هر ثانیه! بیاد بپرسه بپرسه بپرسه! برینه تو جشنواره خوارزمی تو دبیرستانم! چمیدونم! هی بیاد پیله کمه تعریف کن! تعریف کن یا صفری چیکار میکنی! جی میگی! چی گفتی! چمیدونم اینقدر صبر کنه همه برن من برم بغل کنم طرف بعد بیاد پیام بده من که دیدم رفتی بغلش کردی! چمیدونم هر رنگ بیاد تو کلاس کنار سرم وایسته بگه وای میدونی با صفری صحبت کردم! خب چیکار کنم!
کجای اینا اون قسمتی بود که من میخواستم عزیز ترین صفری باشم؟!
دقیقا اون قسمتی که تهدید کرد اون قسمتی که از همه حرف هام اسکرین شات داشت اون قسمتی که برداشت خودش به جای کس دیگه جا زد حرف بزنه باهام باز درباره صفری بپرسه کجاش اونجاش بود که وای به صفری من نزدیک نشوید یا من میخواستم هد صفری باشم! والا همش تو تایید میکردی آره منم با ناظممون بوجی موجی بودم ولی نمیخواستم کسی نزدیکش بشه و از من میترسیدند نزدیک نمیشدن! من که والا همش به گا رفتم!
بعد گفت آره از اینکه هد نیستی ناراحتی! از اینکه تو صمیمی ترین فرد نیستی نزدیک ترین فرد بهش نیستی !گفتم اصلا ناراحتی من بحث هد بودن نیست گفت میترسی از دست بدی ب رو واسه همین اینطوری میکنی گفتم من ادم های زیادی رو از دست دادم گفت خب همه از دست میدن! همه چی موقتی چمیدونم اون یکی ببین ۴ ماه دیگه میره جاش دکتر چند تا مهره جدید میاره! چمیدونم خودت معلوم نیست تا کی هستی( یاد بحث نهار افتادم که گفت آره گل آره تو تا کی هستی بعد رو کرد من گفت تو چی؟! تو تا کی هستی؟!) خودم معلوم نیست تا کی هستم همش اگر اگر ، اگر بخواهم بمانم لبتاب بخرم اگر بخواهم فلان رشته بخونم فلان شود! همه اش موقتی ادم از نبود کسی نمیمیره! من اینطوری فکر میکردم هنوز زنده ام ماها موقتی هستیم میریم میایم!
من اینطوری بودم که آره داداش من میمیرم! فرق همینه! شاید تو نمیری ولی خب من فعلا زندگی ام رو این بسته اس! بحث اینه! نگفتم بهش
گفتم ببین دیدگاه ها متفاوته!
گفت از دور میبینمت خوب نیستی ولی حرف نمیزنی! گفتم واقعا بعضی وقتا که به یه جا خیره شدم واقعا چیزی تو ذهنم نیست! به هیچی فکر نمیکنم! حتی از خودم میپرسم حاجی الان به چی داری فکر میکنی و هیچی!
گقت آره همین که میپرسی نظرت چیه یعنی چمیدونم برات مهمه دکتر درباره ات چیزی گفته باشه گفتم نه من اینطوری ام که نگران من نباشی من اونقدری هستم که بتونم باشم چمیدونم حرفت نخوری و فلان!
گفتش ولی خب شاید بعضا اون تایم ما به پ... دکتر هم نباشیم ها ولی خب من برام مهم الان دکتر درباره من چی گفته بهت و... و هر دفعه از تو میپرسم نمیگی بهم فقط میگی نمیدونم
آدمی هستی که بحث هارو میپیچند نمیگی نگویی حرف نزنی ! تو هیچ کس امن خودت جز دکتر نمیدونی نه خانواده نه دوستی نه هیچی فقط دکتر که امن ات و بهش حرف میزنی!
فقط اون! چند بار خواستم بگم اون یه چیزایی میدونه از من که بعد خدا فقط خودش میدونه! اون چمیدونم از مامانم که من خواسته بزرگ کنه بیشتر ازم میدونه! عطسه کنم میفهمه! بهم آسیبی نزده! برام قابل احترام!
به توچه کی امین منه! آره کل امن بودن من همین یه آدم میخوای چیکار کنی؟!
بعد گفتش آره تو همش میترسی که چمیدونم اگر اینو بگم شاید دکتر فلان کنه واسه همین نمیگی ولی وقتی بترسی که چمیدونم دکتر یه روز برات نباشه و... بعدش دیگه نمیتونی تجربه کنی چمیدونم چیزی که ازش بترسی نمیتونی بدستش بیاری مثل گل آره باش به تخمش خوبه!
شاید آسیب دیده باشه ولی الان کلا همه چی به تخم اش! و...
گفتم هوم!
گفتش ولی خب همه ما یه روزی میریم چمیدونم قلی و تقی و اصغر آقا رفتن! مام میریم موقتی نمیشه عادت کرد همیشه باشیم یا چی یه سال دو سال ده سال اصلا!
و هیچی ام نمیشه هیچ اتفاقی نمیوفته! گفتم ببین من اگر دنبال هد بودن بودم خیلی بالا تر از من بود خیلی ام فلان بود واقعا نیستم همین ام همینی که میبینی!گفت خب اونا الان نیستن که! گفتم بالاخره همیشه یه سری هست اون سر رو نمیدونم
گفت یعنی چی هست کیه؟ من میشناسم؟ تو آزمایشگاه رفت و آمد میکنه الان!؟ گفتم نمیدونم واقعا نمیدونم من از ذهن کسی خبر ندارم! چمیدونم کیه!
ولی خب شاید هم گاهی وقتا ما با قضاوت های اشتباهمون نمیتونیم ببینیم کجاییم! یا کی برامون چیکار کرده!
بحث چرم شد گفت الان من نمیتونم بهش بگم یه کادو چرم برات گرفتم تو کمد نمیتونم بهت بدم!
رندوم پرسیدم اسم ریس شیطان کش ها چی بود ( گفت اه خیلی مزخرفه!؟ گفتم چی گفت چی نشنیدم!)
چمیدونم والا!
گفتش در نهایت ممکن برای ب مهم باشیم ولی نه اونقدر ولی خب ! مرد ها سن هاشون بره بالا مشغله هاشون بیشتر میشه مهم هستیم ولی شاید اونقدر هم مهم نباشیم
بعد داشت میگفت ذهنیت تو اشتباه تو برای دکتر و این آزمایشگاه ارزشمندی چرا باید مهره به این مهمی رو نخواد!! گفتم خسته نباشی تیکه اولش که خودم دیشب بهت پیام دادم گفتم تو برای ما انسان ارزشمند و خوبی هستی و دوستت داریم و فیلان داری به خودم تحویل میدی ؟!
گفت عه جدی گفته بودی گفتم بلی! گفت مثل ب میمونی اونم بهم گفت داری حرفای خودم به خودم تحویل میدی!
بعد گفتش چرا میفهمم فلان جا خوب نیستی با خودم گفتم به موسی غیر سه شنبه هفته پیش اگر فهمیده باشی!
گفتش آره منم معلوم نیست کار های رفتنم اوکی باشه یا باشم!
ولی خب چرا ناراحتی محیط آزمایشگاه اذیتت میکنه! گفتم نه والا چیزی اش اذیتم نمیکنه! فقط طول میکشه به محیط جدید خو بگیرم و آشنا بشم خیلی طولانی تر از چیزی که فکر بکنی طول میکشه!
گفتش آره منم هر روز که میام آزمایشگاه اعصابم خورده اینجا اذیت میشم بابتش میخوایم یه چیزی بهت بگم که شاید بعد از اون ذهنیتم و حسم بهتر بشه نسبت به اینجا!
گفتم خب بگو الان! گفت نه الان نه ولی بعدا میگم گفتم درباره چیه. گفت درباره ذهنیت خودم! گفتم باشه
اومد نشست رو به روم گفت خیلی از بچه هامون تصمیم گرفتن ارشد وایستن و سیستماتیک بخونن گفتم بیا شانس ما به موسی!
گفت چرا از قبل نگفت امروز قراره بیاد خیلی یهویی بچه رو آورد انگار عادت نداشت به اینجا و یه طوری بودش و ماها نشد بریم جلو درست بهش سلام کنیم و هر کدوم یه جا دور نشسته بودیم! و... اونم گیج شده بود و... گفتم نمیدونم
آخرین حرفاش این بود که ماها موقت هستیم زیاد براش مهم نیستیم یعنی هستیم ولی نیستیم! باید تو اون مدت راه رفت زندگی خودت رو کرد دیگه! و تو خیلی از من حساس تری ولی الکی میگی نیستی گفتم بستگی داره به آدمش گفت آره بقیه که نه ولی خب!
....
گفتم آره دیگه! من اینطوری ام بحث حرف نزدن نیست واقعا گاها چیزی برای حرف زدن نمیابم!
و اینطوری ام برم خونمون بخوابم! همین! گفت آره میم دعوتت میکنه شاید میخواد زید اش ببینی گفتم خب بخواد من حوصله ندارم گفت نه ببین منم اول نسبت به شوهر خواهرم اینطوری بودم گفتم نه واقعا واسم فرقی نمیکنه کیو بگیره اتفاقا بنظرم انسان خوبی انتخاب کرده و براش خوشحالم! گفت آره چرا بهت بیشتر نمیگه! گفتم نمیدونم شاید خواسته بگه من کشیدم عقب! اصولا اون سرش تو کار خودش همه چیو بالا پایین میکنه بعد میاد دقیق اش میگه آره این اوکی ام! گفتش ها مثل خواهر من یهو تاریخ عقد بدون نظر ما گذاشت! بعد من بطوری بودم نه میم اصلا اونطوری نیست روش اون فرق میکنه!
همش میگفت چرا نمیری بدونی بشناسی اش گفتم چون حوصله بیرون رفتن ندارم برامم فرق نمیکنه با کی همین که مودب تو بازی و اینا بسه خوش به حال هم هر غلطی میخوان بکنن چیکار کنم!؟ واقعا حس بدی نسبت بهش ندارم فقط اینطوری ام در آخر انسان عروسی بگیری نیست که بخوام خواهر عروس بشم!
همین!
...
و اینطوری بودم برای بار ۶۱ هزارم شما نمیفهمین کی من خوبم کی بد! بعد گفت آره تو مثل منی میخوای به همه کمک کنی و خوب باشی برای همه! اینطوری بودم که داداش تاحالا بالغ بر ۵۰ دفعه گفتم میخوام عمه ام ببینم سر به تنش نباشه! با کل فامیل ام قطع رابطه ام نمیدونستم این نایس بودن برای همه اس!
و خب بله! نمیفهمین چی بگمتون دیگه! دیشب تا ۱ شب از ۶ صب معده درد گه داشتم اسید معده رو روی دندون هام حس میکردم و امروز موقع غذا خوردن حس میکردم دندون هام تیر میکشه و اعصابم خورد کرد!
امروزم فقط تونستم یه لب به قهوه بزنم و پایین نیمرفت ! چایی پایین نمیرفت غذا بد مزه بود و بوی غذا حالم بد میکرد!
۳ بار از صب بغض کردم!
توی یه گیجی عجیبی بودم که حتی ای سو دا هم گفتش خوبی انگار گیجی یا از صب چیزی نزدی مستی! گفتم نمیدونم خوابم میاد شاید!
از ۳ و نیم خوابیدم تا ۹ صب روز قبل ام از ۴ خوابیدم تا ۶ و نیم!
امروز صب به قدری همه داد و بیداد الکی سر چمیدونم اتو و برق نبودن و دیر شدن زود شدن در آوردن و دیشب هم دیر و زود کردنَ که دیگه تحمل داد نداشتم یکی دیگه یه کلمه بیشتر بهم میگفت فقط یه داد بیشتر میکشید میشستم زار میزدم و تحملم تموم شده بود
خلاصه که آره تحمل درس نداشتم فصل رو تموم کردم هر۵ دقیقه میگفتم هوی به خودت بیا بخون داشتی این جمله رو درباره کدوم تیره مینوشتی؟!
آخرم گل آره و تو میگین وای امروز چه خوشحالی بودی ها خوبم میخندیدی خوب بودی! قشنگ معلومه! هی هی!
منم گفتم بلی بلی !
قورباغه ام پرواز میکنه!
رها کنین داداش زندگی خودتون داشته باشین! من اکثر روز ها تو یه مه غلیظی هستم به قدری که امروز حتی فکر میکردم جلوی چشمام یا چیزی میپره یا مه نمیتونستم با جزعیات ببینمتون!
بعد فکر کنم بهشون قبولانده شد که آقا من نمیتونم قیافه هارو تشخصی بدم وقتی از پله ها میومدیم پایین و من اینطوری بودم که آره ب آره ب نیست ب هست ب نیست؟ و همشون تشخیص دادن جز من!
جالبه!
حسی نسبت به زیز ندارم بچه عاقل و خوبیه! همشون عاقل و خوبن! ایده های جالبی دارن تلاش و پشت کارش تحسین بر انگیز قشنگه! خوبه!
همین دیگه!
نمیدونم!
حاجی من امروز تو تاریکی حتی آرا گیرا کردم! چی میگین جدی؟!
آره داداش من میدونم تو بچگی یا حتی بزرگی اذیت شدی خب؟!
ولی تو نمیدانی گفتن نگفتن اش هم سودی به حال من یا تو نداره!
رها کنید! آنچه هست و خواهد بود!
برای یه لحظه اینطوری بودم نکنه ادم بدی باشم؟! میدونی! هی اینطوری ام نشست جلوم گفت آره ب کاپل پروژه رفته به میم اشون گفته من پشت سر تو با ب حرف میزدم گفتم زود تر بگی بعد خب ش دختر خیلی از این بدش اومده بود که وای آره گفته دیگه! تو حرف زدی میخواستی نزنی! اینطوری بودم نمیدونم!
ادم بدی ام؟! نیستم؟! هستم! حسی نسبت به خودمم ندارم!
بگذریم!
خسته ام!
بخوابم!
خوابم هم نمیبره! از سر خستگی شدید میوفتم زمین آخرم باز مغزم بیداره همه چی میشنوه و ... خستم!