وقتی ش دختر اومد! اینطوری بودم که یحتمل باید جمع کنم برم و بزارم حرف بزنه با ب یعنی یه طورایی هی منتظر بودم مثلا خب ب بگه برو دیگه با ش دختر کار دارم یا خودم یه چی بگم یا بپرسم چمیدونم! موجودات ناراحتی که من بلد نیستم باهاشان چیکار کنم!
و خب از اینجا به بعد بیاین پراکنده مغزانه حرف بزنیم!
معده ام از صبح درد میکرد دوتا دمیترون روش اثر نکرده بود و لعنت میفرستادم که چرا سریال صبونه با قهوه و فیلان و شیر باید کوفت میکردی احمق!
هر ثانیه اینطوری بودم که نکنه روی ملت بالا بیارم! نمیدونم! توی دسشویی هی تو آینه به خودم نگاه میکردم و میگفتم تو قرار نیست بالا بیاری خب؟!
و واقعیتش این بود که از سه شنبه تا جمعه شب یحتمل صبح شنبه من خودم تو آینه نگاه نکرده بودم! کش موهام هنوز همونی بود که اون روز صبحش که میخواستم برم دانشگاه بستم بهشون!
روز و شب هایی که گذشته بودن نمیدونم چند تا بودن یا چطور بودن! حتی یادم نمیاد دقیقا به چه چیز هایی فکر میکردم! نمیدونم! یادم نمیاد!
فقط یه تصویر محو یادم که با زیز که صحبت میکردم اولاش انگار یه چیزی کوبیده بشه به سرم! یهو من یاد کل دبیرستان انداخت! ولی خب واقعیت زیز نه قرار بود ز باشه نه ی ! اون یه فرد جدا بودش با زندگی و اخلاق جدا! و هی باید به خودم یاد آوری میکردم! از طرفی همه بحث های ارشد و غیره هرچی! هر کوفتی !تب بدن درد و خب هیچی! نه عفونتی نه هیچی فقط تب کردن و گرفتن صدا! که چیکه بگن حساسیت و فیلان! اسیر شدیم!
از طرفی هی به خودم نگاه میکردم و میگفتم چی بلدی !؟ چی یاد داری؟! چی میفهمی؟! چقدر کتاب خوندی چقدر پیشرفت کردی تو زندگی آیت ملت دارن هر روز خودشون بروز میکنن تو چی!؟
در هر صورت!
میگم تاحالا اینقدر به هر کوفتی فکر کردین که توی ذهنتون اون کوفت بی ارزش بشه!؟ یا اصلا اینطوری بشه که دیگه لازم ندارین بگین اش چون مسخره است؟! من تقریبا نسبت به همه کوفت های زندگی ام! یه همچین حسی رو دارم ! نسبت به همشون! یعنی مهم نیست اون کوفت بزرگ باشه یا کوچیک! کلهم اینطوری ام که خب اینقدر بهش فکر میکنم هی میچرخونمش هی میزنم تو سرش که بی ارزش میشه! نمیدونم!
حتی همین قضیه ای که هی اینطوری ام که مگه تو بچگیم چی شده! الان شاید اگر رندوم یکی پیدا کنی و بهش بگی آره شاید تو بچگی دهن اینو سرویس کرده باشن! و طرف پر هاش بریزه من اینطوری ام که ها؟! مگه چی شده!؟ باید نسبت بهش چه حسی داشته باشی؟! و یه همچین چیزی مسخره ای! نسبت به یاسمن هم همینطور بودش و....
خلاصه! اون روز ش دختر نیومد و خب وقتی ب اینطوری بود که میخوای زر بزنی یهو اینطوری بودم که هوم آرام باش و خب نمیدانم! حس عجیبی بود!
جدای از معده درد لعنتی که داشت یه بخشی از مغزم میخورد اینکه مثل همیشه ام قژمه نشستم و....
انگار یک چیزی هیچ وقت برای من عادی نمیشه و اون این است که برگردم و ببینم یک انسانی واقعی بدون مسخره کردن حس هات یا هی نظر دادن یا حتی اینکه هه تو چی میفهمی تو چه احساسی داشتی یا هر کوفتی داره فعالانه به حرفات گوش میده! یعنی نشسته که فقط حرف های تورو گوش بده! و هر دفعه برمیگشتم بین حرف هام و نگاهش میکردم برای چند لحظه مغزم قفل میکرد! و برام هر دفعه جدید بود انگار عه! این آدم داره گوش میده! عه بازم داره گوش میده! عه تو قیافش خسته شدم چقدر زر میزنه یا منتظرم ایراد بگیره نیست!؟
و هر دفعه اینطوری بودم که هی چه حرف های تو داری میزنی وقتی یکی واقعا گوش میده باید یه حرف جدی تری داشته باشی یه حرف ارزشمند نکه چرند و نق نق و فیلان! و اینطوری بودم که به این دلیل یا هر دلیل دیگری بیشتر از دیدن یه آدم احتمالا داشتم کاشی هارو میدیدم! حقیقتا یادم نیست چیو نگاه میکردم و یا دقیقا چی میگفتم! شاید اگر یکم فکر کنم و یادم بیاد از خودم ۵۳دفعه ای نا امید بشم که چرا این حرف هارو زدم! یا اصلا چه دلیلی داشت بگم یا چرا وقت این انسان رو با این حرف ها گرفتم و.... و همش میگم دیدی آخرش هم انسان ها میفهمند که تو چقدر انسان بد اخلاق و بدی هستی به طور کل بد ! و میگویند این حتی از خانواده ای که اینقدر خوب هست نشسته ایراد الکی میگیرد وای به حال چیز های دیگر ولی واقعیت اینطوری است که اینطوری نیستم! من شاید نق بزنم ولی خب دلم نمیخواهد از انسان ها ایراد الکی بگیرم یا اونها اونقدر بد نیستن! نمیدانم!
در کل یه حس نگرانی فیلان! و برای همین ترجیحا بیایم یادمان نیاید!
در کل هر دفعه از دیدن قیافه ب که داشت گوش میداد و از اون رفتارش یک طوری دیگری تعجب میکنم و ممنون میشوم! انگار قرار نیست هیچ وقت اون قیافه خوب که گوش میدهد برای من عادی بشود؟! نمیدونم چرا!
یا نمیدونم چیز خوبی است یا بدی! ولی خب! هر دفعه مثل دفعه اول باور نکردنی بنظر میرسه!
و خب خیلی ممنونش هستم و هر دفعه اینطوری ام که چرا؟! بزار برای بقیه وقت بگذاره چرندیات تو که چیزی نیست!
نمیدانم! همش از خودم میپرسم حالم خوب است یا نه! و نمیدانم خوب استم یا نه! شاید اینطوری ام که خب همه انسان های اطرافم خوب هستن و دلیلی نداره که حالم بد باشد فقط من لوس و پر توقع هستم و الکی دارم ایراد میگیرم! و از اون طرف میپرسم خوب هستی یا نه!؟ چرا هنوز از همه دنیا و آخرت متنفری و از خودت بیشتر و....
نمیدانم!
حس میکنم باید حرف های مهم تر و بهتر میزدم! نمیدانم!
یک طور هایی که انگار خودت مهم نیستی!
یا شاید اینقدر زر زدی که همه ! همه چیز را میدانند؟! یا نمیدانم! نمیدانم از این جهت که فکر کردن بهش من را میخراشد!
مثل بچه هایی که دسر ، شکلات ، یا ته دیگ غذا رو میگذارند آخر بخورند که بیشتر کیف دهد!
اونجایی که بیشتر بهم کیف داد رو گذاشتم آخر تعریف کنم!
واقعیتش وقتی گفتش که خب تو انسان ول نکنی هستی و این نقطه قوت؟! مزیت؟! یا هرگونه مورد مشابه تو است! و ببین که پارسال بیرونت کرده بودم ولی الان باز کجایی ؟! یه طور هایی خوشحال شدم! البته خب روی حرف بیرون ات کردم ولی الان کجایی خیلی دور زدم و خیلی از خودم پرسیدم ولی خب!
اینکه گفتش با رضا درباره ات صحبت و فیلان و...
و خب شاید اگر مهر شد یک کار هایی دستت و اینطوری بودم که یس بالاخره میتوانم به این انسان کمکی ام بکنم و اینطوری نباشد که کل زندگی ام فقط کمکم کرده باشد و شاید بتونم یه نقطه ای کمتر حداقل! از زحمت هایش که جبران نشدنی است ! جبران!؟ نمیدانم!
اینکه گفت شاید دستیار آموزشی ات بکنم حقیقتا میزانی معقول خرکیفم کرد! ولی خب!
و نمیدانم ولی همه اش شاید یه بخشی اش شد اینکه فکر کنم که نباید حداقل برای تایپ این کتاب نا امید اش کنم! باید تمام تلاشم را بکنم! و فیلان! و این خیلی هر روز به خودم میگم و خب نمیدانم چیز خوبی از آب در می آید یا نه!
یک طور هایی ترسناک است که ارشد یا هرچی!
نمیدانم!
اینکه زندگی ام را بر چه اساسی بچینم سوال خوبی است! ولی اینکه زندگی ام را نخواهم حتی خودم را نخواهم و فقط فعلا در صورتی حس زنده بودن بکنم که بر فلان اساس ببینمش هم جای بحث دارد؟!
وقتی حتی عصر پیام داد خب! واقعا سکته کردم حس کردم اینکه دفعه اولی است به کسی میگویم خانواده ام از هرچی من خوشم می آید خوششان نمی آید باعث بشود از من فرار کنند و هر لحظه منتظر بودم بنویسند فکر هایم را کردم ارزشش را ندارد روی تو حساب کنم مغزم را سوراخ کرد!
نمیدانم! اصولا انسان ها بابت خیلی چیز ها از من میترسند
یحتمل من هم از خیلی چیز ها بابت خودم؟!
نمیدانم! ولی وقتی خوب برخورد کرد! تقریبا انگار یک نفر بگوید هی این که همه نیست فراموش کردی این انسان با همه فرق میکند؟!
و اره نمیدانم! چیزی که میدانم این است که از شنبه تا الان در حالی که نخوابیدم و خواب و بیدارم و حس میکنم مثل این گیشا ها در بدترین حالت میخوابم خیلی خوابیدم! طوری که روز ها بگذرند یا من بگذرم!
....
گفتش همه انسان ها از اول آنقدر از من خوششان نمی آمد! گفتم فقط من بودم که از لحظه ای که چشمم بهش خورد و حرف زد گفتم حاجی پر هایم این انسان چقدر خفن است و کل جزعیاتش رو برایت با ذوق تعریف کردم از باهوشی اش و حرف هایش و الخ ؟! یعنی میخواهی بگویی بقیه کور هستند؟ عجیب است!
....
اینکه گفتش چهره انسان ها رو مثل من فراموش میکند عجیب بود! ولی خب واقعا من به قدری فراموش که هر دفعه یکی در را باز میکند تا حد معقولی تار و عجیب میبینمش!
خداوند عاقبتمان را بخیر کند!
.....
نمیدانم ولی حس میکنم ش دختر من باب هرچه که هست یه طور هایی از اینکه با من صحبت یا من را قبول نا امید نمیدانم! شاید هم باز دارم من اشتباه میکنم!
.....
گاهی وقت ها یک طوری به هیچ چیز اعتماد ندارم! که گاها باید از پنجره نگاه کنم و باورم بشود که واقعا هنوز روز است! چیز های عجیبی است!
....
شاید باید بهتر حرف میزدم و حی بهتر هم میشد این چیز های قشنگ رو نوشت! ولی خب قابلیت اش را نداشتم! همین حالا اش هم یکی دو روزی توی خواب بودم تا جمع بشوم و بنویسم