کاناپه ام وفا نکرد! تمام طول خوابیدنم کابوس دیدم! کمرم درد گرفت پام درد گرفت کج و کوله شدم! لعنت بهش!
.....
تا وقتی بهش اهمیت بدی چیز مهمی! همین که اهمیت ندی دیگه نیست!
.....
دیروز بهم برخورد اونطوری رفتار کرد!
از این طرف برگشتم خونه میبینم فایل رو از رو لپتاپ پاک کرده چون گفته بود بیا بردار برنداشتم! یعنی از ۲۸ تا ۲۵ دوباره!؟ تف توش!
از همه چی خسته ام!
به هرچی نگاه میکنم اینطوری ام که هوم خب! تموم شد! هوم خب دانشگاه! هوم خب چیکار کنم!
کلهم رو مود هوم خب! که چی هستم!
شاید برخورد بهم هم ۵ ثانیه بیشتر طول نکشید! بقیه اش هوم خب بودم!
مغزم پاسخگو نیست! پاسخگو حرف ها رفتار ها ! یه سری واکنش رندوم گرفته دستش همونا رو یکی یکی استفاده میکنه!
مثلا دیروز حس کرد واکنش رندوم باید خنده باشه الکیبخند! شوخی کن! و فیلان!
قاعدتا بهم گفت بازم من جای تو بودم بهم بر میخورد! خب بیا جای من بهت بربخوره! ول کن دیگه!
نمیدونم! روز های که میگذرن رو نمیفهمم انگار یه طوری سنگین هستن که عین وزنه وقتی پرت میشن میرن کف یه اقیانوس از هیچی بعد هرچی نگاه میکنم خب دیروز چی شد؟! یادم نمیاد! بعد اینطوری ام خب داشتی به چی فکر میکردی!؟ یادم نمیاد!
وقتی طرف برام پیام میفرستم طول میکشه تا بفهمم چی داره میگه منظورش چیه! حتی بعضا وقتی مستقیم حرف میزنن! شاید هم نمیشنوم!؟
نمیدونم!
دلم میخواد همه چیو بریزم دور خودمم برم کنارشون منتظر باشم ۹ شب بردارنمون بندازنمون تو کوره ای چیزی تموم شیم!
به یاد سالدامری که هنوز نصفه دیدم! مثل تمام سریال هایی گه از یه سال پیش شروع کردم و حوصله نداشتم ببینمشون! میگفت همین که الان عصبانی و بعدش ناراحت بودی بعد پاشدی دنبال خودت بگردی و فیلان همین دیگه لازم نبود نگران ات باشم؟! گفت چطور؟! گفت به خاطر اینکه اگر این ها نبودی اگر نسبت به همشون بدون واکنش بودی نگران کننده بود اون موقع بود که سالدامری خودمون نبودی!
ولی خب پسره خیلی طفلک بود! به قول خودشون تنها چیزی بود که اشتباه پیش بینی شده بود!
بگذریم!
هر دفعه رندوم به این نشانه ها که میگن ببینین اگر اینا رو دارین یا ندارین اگر مثلا ۵ تاش دارین پس افسرده این و اینا بر میخورم هرچی نگاه میکنم توی خودم نمیفهمم دارمشون یا نه!
مثلا دیروز فهمیدم همون یه چسه غذا رو تو دانشگاه خوردم ولی خب چون تو ذهنم اینطوری که وزنم تغییر نکرده و خوب غذا میخورم نمیتونم تطبیق بدم!
یا مثلا! از دور خیلی خوابیدم ولی خب میشه گفت اصلا نخوابیدم و خب دلیلی ام ندارم بعضیا میگن واسه فلان کار نخوابیدییم یا خسته بودیم خوابیدیم ولی خب من واسه جفتش دلیل ندارم!
یا چمیدونم صد سال نقاشی نکشیدم والیبال بازی نکردم راه نرفتم کتاب خاصی نخوندم تقریبا هیچ گه خاصی نخوردم ولی خب اینطوری ام که خب کار داشتم کارام تموم بشه انجامشون میدم اینطوری نیست که انجام ندم فقط وقت ندارم! ولی خب حتی تو کل تابستون نتونستم یه سریال تموم کنم!
خلاصه که نمیدونم چمه! شاید دارم اشتباه میکنم!
....
مثلا رندوم تو ذهنم میاد دلم تنگ شده! تنگکی و چی و کجا شده نمیدونم! فقط اینطوری ام که تنگ شده!
وقتی به کسی نگاه میکنم از دست خودم عصابم خوردمیشه انگار یکی بهم میگه هی زل نزن هی نگاه نکن هی وقتی نگاه میکنی عین سایکوپس ها میشی! نگاه نکن!
خلاصه که نمیدونم تو دنیا من چه خبره! حتی نمیفهمم که بخوام بگم
دوست داشتم ! هی به خودم یاد آوری میکنم که خودت انتخاب کردی خودت تایپ کردنش دوس داشتی خودت دوست داشتی خودت! ولی اینطوری ام که معنی اینا چیه؟! حسی بهشون ندارم! فقط یه طورایی سخته! همین هیچ حسی نیست!
....
بین همشون هر دو دقیقه یه بار اینطوری ام که تف داری مسخره بازی در میاری هیچی ات نیست الکی داری بزرگ اش میکنی الکی الکی الکی الکی و....
از اون طرف اون قضیه کوفتی واقعا دیگه تاثیری نداره یعنی هیچ تاثیری مثل قرص مسکنی که دیگه روت اثر نداره!
نمیدونم!
جواب سوال ازم میخواین؟! حالت چطوره؟! خوب پیش میره!؟ داری تلاش میکنی؟! تو که حالت خوبه! مشکلی نداری! الان خوشحالی یا ناراحت؟!
نمیدونم!
همش نمیدونم!