راستش را بخواهی فکر کنم این را همه میدانند؟ نمیدانند؟ نمیدانم! یحتمل میدانند که هیچ گاه در زندگی ام فرد مورد علاقه کسی نبودم!
مثلا بیایم برویم به زمانی که فاطمه این هایشان هم بودن! مثلا آن زمان من همیشه عین یک تافته جدا بافته ای بودم! چمیدانم از لباس عروس عروسی خواهرم گرفته تا بقیه وسایل ها خب قاعدتا اونها چون دختر خاله تنی بودن و به یکدیگر نزدیک تر همه چیزشان شبیه هم بود و بیشتر هم را میدیدند منم زهر مار داشتم! از همان زمان برای اینکه عین کفتر چاهی بغ نکنم مینا توی گوشم خواند اشکال ندارد تک باشی اتفاقا بزار فقط تو یه چیز رو داشته باشی که بقیه شکل اش نداشته باشند! البته خب بقیه ام از بزرگ و کوچک فروگذار نکردن! مثلا چی؟!
مثلا همیشه به خاطر رنگ پوستم بهم میگفتند هوم تو واقعا انسان سبزه ای هستی ها! البته میدانی رنگ قرمز به تو بیشتر می آید دختر من چون سفید است بهش نمی آید ولی بنفش و سورمه ای قرمز بهت بیشتر می آید! که خب خداروشکر از این سه رنگ تا حد کافی تنفر دارم نکه نپوشم ولی خب!
یا مثلا همیشه اینطوری بودن که هوم! تو از بقیه اشان چاق تری!
یا وا این چه جوشی است روی صورت ات! یا وا این چه چیزی داری یا کلا وا! یک طور تافته جدا بافته دیگری بودم برای خودم آن زمان ها! از این قضیه ام نگذریم که فاطمه چون همیشه مدرسه غیر دولتی میرفت درس و مشق و مرآت داشت ولی سوگل عقب افتاده ای خوش گذرون بیش نبود!
از آن ور هم چون در خانواده ای مذهبی و فلان! اینطوری بودن که یا مصیبت ها یعنی که چه لاک دازی؟! هیچ وقت نگاه میخکوب شوهر مژگان وقتی برای بار اول با لاک خونه اشان بودم یادم نمی رود! انگاری که دست هایم هر کدام روی اشان یک ... وصل بود و اینقدر عجیب بود! و البته خب سر همین لاک هم به فاطمه اشان سر عروسی داداشش داد و بیداد و فیلان! که وای چرا تو مجلس که قرار است زن ها یک طرف بنشینند توی بقچه شام کوفت کنند تو لاک زدی!
خلاصه حالا من هم همچین از لاک خوشم نمی آمد! یعنی به طور کل اگر مامانم و مینا بهم یکسری لوازم نمیدادن و کف دستم نمیگذاشتند و برایم لاک نمیزند انگاری همیشه عین یک چنگیز سیبیل راه میرفتم!
نمیدانم!
میخواهم چرت و پرت بگویم! سیگار کشیدن برای همین است دیگر! مثلا وقتی که یک نفر گفت من خوندن و نوشتن بلد بودم اینطوری بودم که خب بله عزیزم من هم با یک همچون میم نامی بزرگ شدم که البته غیر از آن یک چیزی به اسم مهد قرآن خواندن و نوشتن را تا حدی در سه تا ۵ سالگی کرد در پاچه امان! و در همان سن قبل مدرسه جمع و تفریق و فیلان در پاچه! تا حدی که همگی پیله بودند تو چرا جهشی نمیخوانی راستش قصد اش هم بود بدی اش این شد که همان سال ها اوج رفت و آمد مونا و شوهرش شد و دعوا و فیلان و خب مینا نتونست آنچنان که باید آنچه باید را به ما بی آموزد فلذا عین انسان سال های تحصیلی رو پاس کردیم و خب دروغ چرا عین عقب مانده ها جوایز فیلان و خط و بهمان می آوردم و عین شتر همه اینطوری بودن تو همون دختره ای که کلاس اول میتانی بخونی؟! که چه؟!
من همان دختر ای بودم که کلاس اول مامانم یک هفته گذاشتش خونه خاله اش و با یک آژانس از مدرسه تا خونه رو میرفتم و امتحان داشتم و مینا هم دستش بند بود و خاله ام حتی بلد نبود موهایم را ببند! چمیدانم مثلا من همان دختره بودم که پسرخاله اش اومده بود خونه اشان تا مینا بهش درس دبیرستان یاد بدهد و من کنارشان مینشستم
و من همان دختره ای بودم که نقاشی فسیل های مینا رو کشیدم و همیشه کتاب زبان و عربی اشان را ورق میزدم و دیگر حالم از دیدن شکل سلول توی دفتر زیست مینا بهم میخورد!
و باز من همان دختره بودم که اینقدر هیچ خری رو نداشتم که با ذوق برایش چیزی تعریف کنم میرفتم به معلم کلاس اولم میگفتم ببین فلان چیز خریدم یا همچین چیزی!
چمیدانم! من همان دختره ای بودم که سال دوم دبستان یه تئاتر توی کلاسی بدون هیچ سناریو و هیچ کاغد و دفتری و نوشتنی طراحی کردم و با دوتا از دوستام زنگ بعد اجرا کردیم چرا ؟! چونکه وقتی قرار بود تئاتر انتخاب شود و فیلان من غایب بودم و بهمان!
ولی خب همان دختری بودم که سال اول راهنمایی صفری بهش گفت بس است دیگر نخون تو به درد احساس واژه ها نمیخوری میدانی نوشتن ات خوب است ولی خوندن ات!؟ نه!
یا مثلا همان دختره ای بودم که سال دوم دبیر ادبیاتش بهش گفت که برو بشین معلوم نیست چی نوشته ای !
یا مثلا همان دختره ای بودم که توی دبستان درباره یک زن سی ساله و تصورات نوشتم و توی راهنمایی به عنوان یه انشای رندوم لی خوندم!
چمیدانم! و باز دوباره همان دختره ای بودم که برعکس وقتی صفری انشا داد و گفت خودتان را توصیف کنین به زور ازش ۵ از ۱۰ گرفتم!
آره دیگر نمیدانم دقیقا کدام دختره هستم!
شاید هم همان دختره ای بودم که هر روز میآمد از مدرسه مینشست روی دم فرشی تا شده دم در و ماجرا هارو با گریه تعریف میکرد گریه اش میکرد و بعد کوفت اش را میخورد!
یا همان دختره ای که شونصد هزار بار توی مدرسه یا مهد اینقدر مانده بود که معلم ها ازش پرسیده بودن نمیری خونتون؟! و اون یه تایم طولانی فقط به سرایدار مدرسه و مدرسه خالی زل زده بود!
نمیدانم!
یا مثلا اون دختره ای بودم که البته نباید بگم ولی سیگار است دیگر که همیشه با یک سری سر دعوا داشت چمیدانم از همان بچگی نتونست بود دوست داشته باشد دوست خوب دوستی که حرف بزند با ها یش
و همان دختره ای که تراپیست به مادرش گفته بود توی این سن کلاس دوم سومی میخواهد ۱۰ سال بیشتر از سنش بفهمد بزرگ بشود خوب میشود و چقدر هم شد واقعا!
همان دختره ای که علت اش معلوم نیست ولی ساعت ها توی تاریکی جلو در طبقه بالا توی حیاط وایستاد و هرچی مونا گفت بیا موهایت رو خرگوشی کنم بیا ببین منم خرگوشی کردم نیامد پایین و نمیدانم چرا از چی ترسیده بود که از تاریکی ترسناک تر بود! یادم نمی آید حتی با مامانم دعوایم شده بود یا نه ولی هرچی بود بین غروب شدن و تاریکی و پایین آمدن غروب شدن و تاریکی را انتخاب!
کلا همان دختره ای بودم که توی فامیل همه میگفتند برو از فاطمه یاد بگیر که گل دوزی و فلان بلد است در حالی که منم بلد بودم خب که چی!؟
یا چمیدانم وقتی هر روز گریه میکردم هیچ کس بغلم نمیکرد بگوید مادر جان چرا گریه میکنی!
تنها یک زمان تخماتیک یادم هست مامانم بغلم کرد گفت شنیدم با معلم پیش دبستانی اتان خوب صحبت نکردی فردا برو ازش عذر خواهی کن و البته من هیچ وقت عذر خواهی نکردم چون بد حرف نزده بودم ! فقط یک اتفاق گه افتاده بود
من و دوستم نشسته بودیم روی صندلی و هم رو هل میدادیم! ( توی پیش دبستانی یک باری هم افتادم و گوشه چشمم به فاک رفت!) ولی خب گویا هل من سنگین تر بود یا اون سبک تر افتاد کله اش تق خورد به لبه سکو و خونی شد! هیچی دیگر زنگ مادر اش بیاید و من هم نمیدانستم چکار کنم ولی یک طور هایی من خیلی مقصر بودم! نمیدانم چرا وقتی من افتادم و گوشه چشمم به فنا هیچ کس مقصر نه ولی خب!
و بعد از اون حتی میترسیدم به آدم ها دست بزنم شاید برای همین که توی گرگ ام به هوا هیچ وقت موجود موفقی نبودم و همیشه گرگ بودم و عین عقب افتاده ها به دوستی های صمیمی و دست های گره شده دوست هام زل میزدم که روی صندلی وایستاده بودن و میگفتن تو گرگی تو گرگی!
نمیدانم! یک جای کار می لنگید چطور بگویم از بچگی هیچ دوستی نداشتم یعنی خب هیچ کس حاضر نبود من را تحمل کند چطور بگویم! برای جایی که بودیم شاید میشد گفت خیلی شهری حساب میشدیم و برای جایی که توی سال چهارم رفتیم خیلی معمولی و بچه پایین شهر که چه سر در می آوری از کلاس زبان رفتن ها و کلاس خط های ما و نقاشی ها و پرستیژ میز و کلاس و فلان ما
در کل همیشه دوست هایم رو از دست خود اسی میدیدم کسانی که نمیخواستند با من دوست صوند یعنی میدانی اینطوری بودن که با تو دوستیم ولی تو دوست صمیمی ما نیستی هرچند برایمان از هر چیزی ات بگذری! فکر میکنم در این وادی مهسا از همه دوست ترم بود! کسی بود که وقتی پایم رو توی راه پله به فنا دادم و سرش یک دعوای ریزی هم شد آمد خانه امان و مشق هارو بهم گفت ولی حتی سر مهسا ام با یک دختره ای دعوایی بود که آن دختره همش مهسا را میکشید میگفت این دوست من است مهسا ام از آن آدم های خوب که من مطعلق به همه هستم!
برای همین است که میگویم من یک میزانی انحصار طلب ام و البته دیگران حتی فلانی ام گه میخورد میگوید من آنی انحصاری را دوست دارم از اینکه کسی نزدیکم نیاید به واسطه تو خوشم من که مرضیه نیستم ناراحت بشوم من ناراحت نمیشم! چرا عزیزم توهم میشی!
خلاصه همیشه یک دعوایی بود چمیدانم سال دوم پشت سری ام هر روز مرا اذیت به قدری که آخر سال بدبخت خودش عذاب وجدان برایم کادوهای قشنگی گرفت آورد و حتی تابستون از درخت جلو خونه اشان توت آورد دم در خونه امان دروع چرا هیچ وقت دیگر در زندگی ام انسان های خاکی و یک رو و با مرام و خوبی مثل انسان های آنجا ندیدم شاید هم چون بچه بودم همچین حسی دارم ولی خب!
خلاصه که میشد گفت همیشه یک کله پوک با آرزو های بررگ داشتم مثلا کی میشود سال پنجم بشویم که عضو شورای بشوم درحالی که در گوشم میخواندند واه چرا میخوای نماینده شوی عضو شورا بشوی نه اصلا هیچ کار نکن استه برو استه بیا از آن ور هر روز بحث این بود وای یادش بخیر من هم سن تو بودم در مدرسه عضو فرزانگان و گروه سرود و فیلان و بهمان بودم! نمیدانم بخش مورد علاقه دبستان ماکت بزرگ توی حیاط بود ! یک شهر کامل با چراغ های واقعی و فیلان که محافظت میشد و قشنگ بود! و یک جدول ضرب وسیع وسط حیاط !
و اینکه تنها عقب افتاده کلاس دومی بودم که به خاطر صحبتی که مادرم با معاون پرورشی ترسناکمون داشت عضو کتابخونه ای بودم که همیشه از ترس اینکه وای چقدر انسان های که آنها هستند بررگ هستند نرفتم و کتاب قرض نگرفتم!
نمیدانم! از طرفی هیچ کس تا به حال به من قول واقعی نداده است از معلم کلاس اولم که بهم گفت میگذارم میز اول بشینی ولی نگذاشت و گفت واه من کی قول دادم تو قدت بلند است( و بعد آن همیشه اینطوری بودم چقدر مزخرف که قد ام بلند است و یحتمل وزن هم از دوستم بیشتر پس چاق هستم!) تازه برعکس مبنا سبزه ام هستم و هیچ رنگی بهم نمی آید! تا هر کس دیگری از خانواده و الخ! ما به تو قول هایی میدهیم که هیچ گاه واقعی اش نمیکنیم!
ها راستی داشتم چه میگفتم؟! داشتم میگفتم دوست داشتنی نبودم!
یا حداقل زمان دوست داشتنی بودنم کوتاه بود! مثلا تا وقتی قربان صدقه ام میرفتن که فاطمه نیومده بود خونه خاله ام! تا وقتی انسان خوبی بودم که فلانی نباشد! تا وقتی بچه خوب و جالب خانواده بودم که مینا نبود و وقتی مینا می آمد قوانین فرق میکرد یا چمیدانم با یه میزان قهر و فیلان آنچه باید بدست می آورد که هیچ گاه مت بدست نه و بابت هر کدام هم عذاب وجدان!
نمیدانم! سلیقه من هیچ وقت مورد قبول نبود حرف های من هیچ وقت توی گوشی کسی نمیچرخید هیچ وقت کسی روی من حساب باز نکرده است!
توی مدرسه هیچ وقت کسی سر من دعوا نداشت همیشه دعوا ها سر یکی بود که یکهویی من دوستش میداشتم! مثلا یادم است یک سال یک دختره ای بود که به موسی سگ محل اش نمیذاشتن! به قدری سگ محل اش نه که وقتی رفتم باهاش صحبت اینطوری بود که قدرتی پروردگار! شانس ما یک دوماه نگذشته یک خواهان سینه چاک پیدا شد که هان چه میگویی این دوست من است هم کلاسی من است اصلا من اول کنارش نشسته ام چرا میخواهی با اون دوست باشی و کلی ماجرا درست شد! کلی کلی کلی کلی ماجرای مسخره! حتی برای اون هم من وقت هایی خوب بودم که اون عاشق سینه چاک نبود! وقت هایی که اون توی مدرسه بود یا چمیدانم زنگ تفریح با اکیپ اشان نبود من توی حیاط راه میرفتم سنگ ریزه هارو هل میدادم! چون توهم خوبی ولی خب!
حتی توی دبیرستانم همین بود هر کسی تکی تکی که میشد و به من میرسید چاک سینه اش را باز کرده ور ور ور ور ور حرف میزد از اون یکی دیگر پیش من شکایت میکرد وقتی همه اشان کنار هم متحد میشدن سوگل میشد انسان بدی که باید بندازیمش توی سطل آشغال
خدایی سالها از این ماجرا گذشته ولی هیچ وقت اون ویس اون دختره که توی گروه درباره من چت میکردن از مغزم بیرون نمیره که داشت میگفت سوگل هم دختر خوبیه ها ولی خب اونقدر بدبخت که نمیدونم توی اجتماع قرار است چیکار کند باز حالا اینجا ما یک کاری اش میکنیم ولی توی اجتماع چی!؟
میگویند یک سری حرف ها روی قلب ات خیلی می ماند! و خب راستش را بخواهی از همان چس سالگی که هیچ کس من را نمیخواست جز مامانم که البته از همان چس سالگی ام خیلی باهم دعوا داشتیم تا الان و خب وقت هایی که باید بغلم نکرد حتی هیچ کس نپرسید واه چرا یک نفر اینهمه حرف هایش با جیغ است چرا یک نفر هر روز از همه ماجرا ها گریه همیشه اینطوری بودن تو بهانه گیری تو ایراد داری تو الکی میروی به یک نفر پیله میکنی تو چرا همیشه همه چیز را تعریف میکنی؟ تو چرا اینقدر حرف میزنی! یادم است اینقدر درگیر تو چرا اینقدر حرف میزنی بودم که روز ها سعی میکردم تا حد ممکن به عنوان یک جوجه خانگی خیلی خانگی که از بچگی از موتور و ماشین و دزد النگو و نمکی و ... ترسانده شده دور باشم! مثلا چمیدانم تا فلان ساعت خانه نبودم ولی به محض که میرسیدم خواب بودم یا هرچی دهنم رو از روی ساعت ۱۰ دقیقه گه باز میکردم مینا میگفت وای چرا یه دقیقه ساکت نمیشی همیشه داری حرف میزنی!
و من اینطوری بودم که ۱۰ دقیقه است!
راستش مینا همیشه درس داشت ولی من همیشه درس هایم را تمام کرده بودم چمیدانم همیشه اینطوری بودن که وای امتحان ریاضی داری ها ما اگر جات بودیم از استرس تا صبح میمیردیم چطوری الان تمام کردی! و خب اره اون همیشه داشت میخوند میخوند و یک اتاقی ساکت برای اون باید میبود و من حرف میزدم! منم تصمیم گرفتم ساکت باشم! و بعضی وقتا که گاهی دهن باز میکردم و میگفتن حرف میزنی میگفتم خفه شید میدانید چند روز است توی خونه حتی جرف نزدم!؟
چمیدانم !
من دوست نداشتنی و پر حرف و صدای جیغ زشت و گریه او بودم! پس بهترین تایم زندگی من از راهنمایی شد ۱ تا ۳صبح بعد بخواب و ۶ سرویس می آید!
من همیشه یک طور هایی حس چاقی میکردم حتی الان هم همین حس رو دارم! همیشه حس میکردم نسبت به همه طوری قد بلند و غول هستم گه هیچ کجا جا نمیشوم!
نمیدانم!
توی هیچ کاری هم خوب نبودم! اونقدر که بشود گفت وای من نفر اول این کار هستم! هزاران بار حتی توی ادبیات دهن باز کردم جواب درست را بگویم ولی خب !
آخرین بار که دهن باز کردم و صدایم مثل همیشه بیرون نیامد همین چهارشنبه بود که پرسید تبدیل اورانیوم و فیلان!
یعنی وقتی میبینم یکی میکروفن اش را باز حرف اینطوری ام که الله اکبر عجب جرعتی!
نمیدانم!
از حرف های دوست نداشتنی بودنم و روی مخم مانده این را بگویم که آره یک استاد ریاضی داشتیم بیرون از مدرسه که با مدرسه البته یه طور هایی هماهنگ بود که حوصله ندارم بگویم چه طور هایی!
ولی خب همیشه استاد های ریاضی و فیلان امان رو هم دیس میکرد و خیلی به جدیت اینطوری بود که آره میدانم فیلان ها امسال تیزهوشان قبول و... یک کلاس به اصطلاح بنجل ها که ما بودیم داشت یک کلاس که از آزمون آزمایشی این آقا برای ریاضی سربلند بیرون و به طور جدی و حرفه ای تر باهاشان کار میشد!
هیچی دیگر یک بار رفت وایستاد وسط کلاس گفت هر کسی که نتونه این سوال هارو حل کنه بنظرم خیلی لشه! و خب اون زمان ( شاید هم تا الان کلمه لش خیلی چندش بود) و من یک نگاهی به برگه تقریبا سفید ام انداختم و اینطوری بودم که خب بلی توی تخم چشم های من زل زده! که تو آره تو
حتی یادم پشت تلفن به مامانم که پرسید شما نظرتون درباره ترتیب تیزهوشان ها چیست گفت بنظرم فلان و بهمان و بعید میدانم اصلا بتواند تیزهوشان قبول شود و ابن صحبت ها!
خلاصه که آره!
کلا نه تا به حال شاگرد محبوب کسی بودم نه دوست محبوب کسی مثلا یادم حتی سال کنکور مرضیه برداشت بهم گفت تو دوست صمیمی من نیستی یکی از دوستام هستی اولین دوستم زینب بوده و مامانم به اون اعتماد داره ! در حالی که یکی دو سال بعد زینبی هم در کار نبود ولی خب!
نمیدانم دیگر مثلا من هیچ وقت خانه کسب نرفتن اونقدر مهمونی نرفتم چرا توی کوچه های خوف ساعت ۲ ظهر عین اسکل ها وقتی خونه خالی و یک کلید دستم رفتم دنبال فاطمه امشان که هم سن من و دوتا کوچه اکن ور تر و باباش منو با چشم گریون از دم در برگردوند خونه که برو فاطمه امروز نمی آید با تو بازی و فکر نکرده چطور برگرده یه بچه اینقدری!؟ و خب اره! ولی همین در همین حد بوده!
میدانی حتی داداش تخم سگش که ازش متنفرم ام میگفت واه مگر تو عقلت به این چیز ها میرسد اصلا تو مورد اعتماد نیستی ! گمشو سگ بی مصرف! ببخشید کجا بودیم؟!
آره وقتی ازم میپرسن کافه نرفتی اینطوری ام که نه!
وقتی میپرسن یعنی توی بچگی دم کوچتون خاله بازی اینطوری ام که نه
دختر همسایه امون میومد در حالی که کله اش توی درس و مشق اش بود مراقب من بود تنها توی خونه نمونم! و خب از من هم کلی بزرگ تر بود!
چقدر چرند گفتم اسماعیل! صرف اینکه بهم پیام داد گفت من به ب از تو و هرکسی نزدیک ترم و اون روز که تو نبودی توی چشم هایش دیدم که ش را میپرستید و راستش را بخواهی میبینم که اصلا به تو نگاه هم نمیکند چه برسه اینکه ببینم در نگاهش چی هستی!
و گفت آره تورو تنبل ای دیدم و فلان ولی خب ش را خوب و پسندیده دیدم!
نمیدانم شاید هم همینطوری خل شده ام چون هیچ دوست صمیمی نداشتم تاحالا هیچ چیز رو با ذوق برای کسی تایپ نکردم اصلا تایپ کردم هم کسی تاحالا با ذوق جوابم رو نداده
مثلا یادم که چون مرضیه کنکور اش یک روز زود تر از من بود بدو بدو با گوشی مامانم برایش یک پیام طولانی نوشتم که آره تو تمام تلاشت را کردی تو خوبی و دمت گرم ولی خب هیچ کس حتی سر کنکور دوم ام نگفت چند منی!
یا همین امسال که تبریک عید به کسی نه هیج کس یادش نه که تبریک به من بگه حتی نسترن که یک زمانی کلی برایم درد دل و فیلان !
آره خلاصه میبینی اسماعیل!
برای همین بود که وقتی ب برداشت گفت درس بخون ببینم چی میشی به قدری برایم معجزه آسا بود که یک نفر بیاید بگوید ما توانسته ایم یک دایناسور را زنده کنیم و همین الان توی شهر دارد راه می رود!
ب ای همین است که همیشه دلم میخواسته تنها باشم چون نهایت آن یا مقایسه ام میکردن یا میگفتن با بچه ما نچرخ یا یکی میاومد دعوا راه می انددخت که تو برای چه با دوست من دوست شدی یا یکی بوده که کسی که دوست داشتم رو ازم بگیره و فلان!
برای همین است که آدم هایی که دوست دارم رو از دور نگاه میکنم و میگم آره شاید یکی بهتر از من برایش است! مثلا همین ب خودمان نگاهش میکنم عین سگ قبول اش دارم عین سگ هر روز توی سر خودم میزنم که چرا بابت فلان و فلان و فلان ناراحت اش کردم چرا نمیتوانم لطف هایش را جبران کنم و در حالی که انسان هایی را میبینم که راحت میروند مینشینند سوالتان را میپرسند می آیند! و هیچ وقت در ذهنشان اینکه باشم یا نباشم مزاحم هستم یا نیستم نمیچرخد!
یا حتی راستش هیچ وقتی دو دوتا چهار تا نکردم که خب قلی که نیست تقی ام که از اون ور نیست خب فلانی ام که زودی میرود پس من مورد علاقه اش میشوم! و هستم! همیشه انگار داشته اند دلم را چنگ میزدند که اگر بگویم میشود من هم باشد میشود هر چیزی کلی تقاضای بزرگی است اصلا حرف زدن تقاضای بزرگی است! چمیدانم!
مثلا یادم رضا اولین حرفی که زد این بود که از تو خوشم و من اینطوری بودم که قطعا بهتر از من برایت یافت میشود اسکلی؟ اینهمه آدم قشنگ و بهتر از من دورت چرا از من خوشت! من آخرش مینشینم اینکه یک نفر از من بهتر برای آنکه دوست دارم و یا هرچی یافت میشود را نگاه و چایی ام را هورت!
نمیدانم!
همین حالا اش هم خیلی آدم های خوبی دورم بودن منکر اش نمیشود شد فقط نمیدانم کجای کار ناسازگار و خراب یا سمی بودم که نشده است یک دوست این وسط ها داشته باشم!
راستش را بخواهید بعد مامانم باید بگویم ب تنها کسی بوده که اینقدر توانسته من را تحمل کند و بابتش باید ستایش شود واقعا! و یک طور هایی اگر بشود گفت اگر بیشتر نباشد کمتر از اون هم نیست که به سرم حق دارد!
و خب بلی اسماعیل تنها کسی است که بعد این خانواده پاچیده الکی ادای خوب و خوش هارو در بیار میتواند به من بگوید چه غلطی بکنم چه غلطی نکنم بروم اصلا گم بشوم یا نشوم یا هرچی!
ولی خب گویا بقیه اینطوری نیستن! یعنی وقتی میگویند نه ما با این چیز اوکی هستیم با فلان چیز اصلا حس معذب بودن نمیکنیم میرویم فلان کار را میکنیم اینطوری ام که چطوری چطوری این حجم حق داشتن را نمیبینید؟ چطوری حرف اتان را میزنید چطوری قهر میکنید چطوری ؟! نمیدانم! یک سری چیز ها چطوری؟!
نکه بد باشد فقط روی من تنظیم نشده است!
انگار که آنها ته دلشان میدانند که یک نفری یک دوستی شوهری دوست پسری خر مش حسنی خواهان اشان است! یا اصلا میدانند که اگر هر کاری بکنند باز هم ترسناک نمیشود ماجرا!
نمیدانم!
خیلی سیگار بدی بود! میگم توی تابستان سیگار کشیدن نمیچسبد!
یادم باشد اگر تا آذر زنده موندم یک بار جرعت ام را جمع کنم پاشم بروم سر قبر اش ! ولی آخر از تنهایی بهشت رضا رفتن میترسم نکه از قبر ها بترسم از گم شدن و نداشتن راه برگشت میترسم و از اینکه هیج کس به معنای واقعی کلمه هیچ کس با من نخواهد آمد و مرا به آنجا نخواهد برد و آنجا بیرون شهر است و این صحبت ها! نمیدانم!
اوضاعی است اسماعیل!
چه سیگار گهی همان بهتر که در ته استکان چایی خاموش شود و تف!