دلم میخواد این تصمیم این نگاهم اینجا یک جایی اصلا مهم نیست کجا ولی یک جایی ثبت میشد! یک جایی بیشتر از ذهنم! امروز از خودم پرسیدم که میخواهی اکولوژیست باشی یا یک روانشناس!
نمیدانم انگار باید به آن مبدا هرگز نرسیده برمیگشتم به آنچه بیشتر از سه سال از زندگی ام میگفتم باید هر روز قدم در آنجا بگذارم! اما میدانی چه شد! مسیر توی گوشم زد عکس هایی که برایشان توی آفتاب وسط نا کجا آباد دانشگاه ایستادم هم!
موقع برگشت داشتم فکر میکردم تا به حال شده معشوقی داشته باشیم که بخواهیم سنگین طولانی ببوسیمش تا عمق اش نفوذ کنیم درش حل شویم در عوض در کنارش چیزی را داشته باشیم که قلب ات را لمس کرده و به تو میگوید تجربه ها اینجاست؟!
با یک مپ احمق بعد اینکه کامل اشک هایمان را پاک کردیم و لباس امان را تکاندیم با یک هنذفری داغان که یک گوشش بازی در می آورد و آهنگ نمیخواند دقیقا زیر تیغ آفتاب بد ترین راه ممکن با دور های طولانی را از روی نقشه انتخاب کردیم و راه افتادیم! یاد اون دختره تو به سالدامری ؟ یه همچین چیزی بود افتادم!
عوض اش یک ماگ شیر و قهوه بدمزه داشتم!
توی راه خیلی با خودم جنگیدم از خودم میپرسیدم چی میخوای اگر اینطور شود چی یا اگر آن طور شود چی! اگر فلان شود چی اگر بهمان شود چی! نه فلان جواب بود نه بهمان زیر لب میگفتم دوست دارم بروم جایی که کسی مرا نشناسد ! آدم ها وقتی میشناسنم وقتی از داستان زندگی ام میفهمن دیگر دوستم نمیدارند اسماعیل و اینطوری بودم چی میشد اگر یه طور هایی تنهای تنها بودم!؟ تنهای تنها بودن بهتر بود یا نبود! اصلا مگر الان تنهای تنها نیستی؟! کیه که تو غم هات دلداری ات بده و الخ ولی خب نباید ناشکری کنی و دروغ به خودت بگویی یک طور هایی کسی هست نمیشود دروغ گفت!
در هر صورت مثل هر شروع راه رفتن احمقانه ای زیر نور آفتاب وسط هایش خسته شدم که البته یک گیاه عجیب با گل های قاصدک طور صورتی یک میزان هایی دلمان را برد !
یک ام آن طرف ترش هم آن گل بنفش ها!
در حدی که ترجیح دادم پاهایم توی کفش های مشکی زیر نور دقیقا وسط ظهر بسوزد ولی ازشان یک عکس هایی داشته بشم! یک عکس هایی که با نور شدید آفتاب که حتی گوشی داغ کرده بود و صفه اش با بالاترین نور دیده نمیشد داشته باشم!
آخرش با هزار پیچ بیخود به مقصد رسیدم به مقصد رسیدم؟! یا آمده بودم برای خداحافظ با کهنه آرزو هایم؟! نمیدانم!
کوله ام رو زمین گذاشتم و یک تایم طولانی به سر در دانشکده اش زل زدم! از خودم پرسیدم میخواهی چی باشی! میخواهی یونگ باشی یا یکدانشمند از همان ها که توی کتاب خواندی مثلا ویول و همکارانش!؟
هیچ صدایی موقع نگاه کردن به سر در دانشکده توی ذهنم نچرخید هیچ صدایی از بحث های جالبی که همیشه تصور اش میکردم! هیچ صدای مبنی بر بحث های بزرگ ! صدای واقعیت مسخره تر از چیزی بود که تصور میشد! یک ساختمان دو طبقه کوچک تنگ که تویش خروار خروار چرندیات نهفته بود! با چند استادی که از دور هم مطمعن بودی بحث باهاشان بی فایده است! تصور اینکه از چشم هایشان علم بیرون بریزد و با عقاید پاچیده شده روی هر قدمی که بر میداشتن مواجه شدن جالب نبود!
از خودم پرسیدم خب حالا که چه میخواهی چیکار کنی! یونگ میشوی؟!
یک نگاه دیگر انداختم و اینطوری بودم که میدانی تفاوت ما و شما چیست!؟ شما دیوانه هارا در مکان هایی که باید میبینیم ما روزمره از کنارشان عبور میکنیم و صحبت داریم! خنده دار است!
تنها علاقه قشنگم دیدن تیمارستان بود مسخره و کمی ترسناک اما خب!
در نهایت
انگاری بیشتر از اینکه بخواهم به یک چشم انداز دور نگاه کنم داشتم به فاجعه ای که از آن نجات یافته بودم یک نگاهی می انداختم انگار داشتم به گذشته به یک خط زمانی و دنیا موازی دیگر نگاه میکردم!
انگار برای آخرین و اولین بار بخواهی با یک معبد تو خالی خداحافظی کنی! نمیدانم! چرندیاتی بود که توی ذهنم ورق میخورد
شیر قهوه ام را سر کشیدم! کیفم را برداشتم از همان راه دالان طوری که آمده بودم برگشتم!
توی راه گفتم میخواهم یک اکولوژیست روانشناس باشم! روانشناسی معشوقه من است برای وقت هایی که دلم میخواهد با یک نفری خلوت کنم است ! برای وقت هایی که میخواهم عمیقا یک دانشی را ببوسم برای اینکه میخواهم بشینم و با یک نگاه دیگری دیگران را ببینم ! دلم نمیخواهد با چیز های مسخره و آمار مخلوتش کنم چمیدانم کثیف اش کنم خرابش کنم نمیخواهم بیشتر از آنچه از یک معشوق میخواهم بدانم!
میخواهم برای وقت های بی حوصلگی ام یک دلبری باشد حرف بزند! یا نه بهتر بگویم دلم میخواهد فقط با آدم های اندکی درباره روانشناسی حرف بزنم! درباره اکولوژیست هایی که روانشناس هستند!
یک یونگ اکولوژیست!
و بعد به خودم گفتم احمق! تو در شروع مسیر هم تصمیم ات را گرفته بودی عکس های گوشی لعنتی ات را ببین جواب سوالات همان جاست!
دقیقا جواب سوالات در تمام راه است!
و آره اسماعیل! انگار یک عبا یک سنگینی یک چیزی را بوسیده باشی کنار گذاشته باشی برای اینکه گاهی بروی بهش سر بزنی !
یکهمچین چیز هایی امروز یک همچین چیز هایی داشتم!
یک همچین چیز هایی که دلم میخواهد آمار یک چیز دیگر را بخوانم دلم میخواهد یک جای دیگری در لا به لای یک چیز دیگری غرق شوم! دلم نمیخواهد پا توی ساختمان دو طبقه آجری بگذارم!
یکجایی میان ساختمان های بتنی زشت خاکستری رنگ دوست نداشتن جایم است! احتمالا!
حالا ! معشوق یا دلبرکی که قلب ات را لمس کرده؟!
نمیدانم!
یک روانشناس اکولوژیست؟! یا یک اکولوژیست روانشناس؟!
بماند از روزی که قدم هایم به من جایی را نشان داد که دیگر دلم برایش لب پر نمیزد!