روز مزخرفی بودش
از صبح سردرد سرگیجه و حالت تهو تا آخر شبش کثافت خالص بود! ترجیح میدادم خوابم بیاد تا اینطوری باشم که چشمام حتی نتونم متمرکز کنم و تکون بدم
مثلا امروز میخواستم بیوشیمی ساختار تموم کنم که فوق ما وقع!
ریدم توش! ریدم به مغزم و حالم و این صوبتا!
دیشب ام خواب شیمی میدیدم هرچی حل میکردم یادنداشتم! چه وضعی بودش!
ش دختر نرفت عکس فارغ التحصیلی بگیره گفتش سال دیگه میگیرم! با این توصیف که چون از روز اول از همشون بدم میومد الانم ازشون خوشم نمیاد وبه ارواح حد ام نیستن در جدم! و این صوبتا!
چیکارش کنم!؟
امروز خیلی خوشحال بود هی بهم پیام میداد شعر میفرستاد نمیدونم!
هرچی من میخواستم بالا بیارم این از این ور خوشحال بود!
خلاصه هیچی همش زل زدم به صفه لبتاب!