دلم نمیخواست هیچ وقت این ترم تموم شه! دلم نمیخواست هیچ وقت سال سوم دانشگاه ببینم ! از اینکه حس کنم از مهر یه سال آخری حساب میشم متنفرم! از اینکه حس میکنم کارشناسی ام داره تموم میشه بدم میاد! ارشد برام هیچ جذابیتی نداره! حس اینکه یه تعداد کم آدم هستیم که یحتمل هم سن و سال هم ممکن نباشیم هیچ چیز جالبی نداره! دیگه خبری از مسخره بازی و دورهم بودن و خوابگاه رفتن و خوش گذروندن و امتحان ها و مسخره بازی هاش و گروه کلاسی و هزار و یک چیز مسخره دیگه و خوش بگذری و هر کوفت دیگه ای اش نیست!
دیگه خبری از کلاس های شلوغ نیست! حتی قیافه با نمک استاد ها و رفتار گوگولی اشون با کارشناسی هام خبری ازش نیست!
انگار همه چیز فریز میشه همه میرن تو لاک خودشون تو ارشد! انگار قرار نیست دیگه هیچ چیز خوشحال کننده ناراحت کننده و... تجربه کنی ! قراره فقط یک روند تنهایی آسفالت بشی و اخرم تاج گرفتن پایان نامه رو رو جنازت بندازن و گل بیارن بدن دستت و دهنت از دو طرف بکشن موقع فارق التحصیلی لبخند بزنی تو عکس خوب بیوفتی!
شایدم اینا فقط صرفا حس منه و قرار نیست اینقدر هام بد باشه!
نمیدونم! واسه کسی که یه سال گفت کنکور و خرجی که کردم ارزش نداشت اگر همین زبان خونده بودم بهتر بود! نمیدونم!
حتی فکر کردن به ارشد روان هم حس خوبی بهم نمیده! ایده ام این بود ارشد روان قراره معرکه باشه! ولی الان بیشتر از هر چیزی فقط حال بهم زنه! یعنی حتی نزدیک به فکرم هم نیست! انگار یه رویای تو خالی بود که با دانشگاه اومدن حضوری فرو ریخت!
انگار تحصیل کردن فقط از دور قشنگه!
وای نمره هات داره خوب میشه! اون روز حتی میم میگفت ایش تو از اونایی که میگی هیچی بلد نیستم ولی یهو همه چیو خوب مبدی میره!
و نفر اول میشی مسخره!
ولی تمام مدت من دارم به هیچی فکر میکنم! هر دفعه میگم یحتمل ول کنم ! چمیدونم من هر ترم بین مردن و انصراف و درس خوندن دارم میجنگم اینطوری ان که هه الکی نگو لطفا! مسخره! و من اینطوری ام که باشه!
تنفر بیشترم از اینکه میشینن مقایسه میکنن مثلا اون روز ش دختر داشت میگفت وای تو و فلانی که خیلی خوبین وای تو که فلان! من ش... تو اون مقایسه ! مقایسه مع الفارق!
چمیدونم بنفیت و کاست و فیلان! در نطر بگیرین! من دارم به سرزمین گ... ها میرم!
همیشه خودم تو آینه یه آدمی میبینم با پلک های افتاده که سیگار میکشه! علتش؟! چمیدونم! حسم اینه! قیافم این شکلی که داره با پوچی سیگار میکشه فقط! چرا سیگار؟! نمیدونم!
مشکل خط چشم هام همینن! با چشمای الکی خندون نمیان! کج و کوله میشن! وقتی عادی نگاه کنم به آینه تازه درست شکل میگیرن! ولی خب هیچ کس ! حتی خودم علاقه ای به نگاه عادی ام تو آینه نداره! چمیدونم شاید ترسناکه! شاید خیلی ساکته! شاید مرده! شاید پوچه! شاید خالی از حس ! چمیدونم توش چیه! در هر صورت هر وقت میبینن یه طوری میشن انگاری هول میکنن ! انگار قراره هول کنن!؟ انگار اینطوری ان که وا! یه حرفی بزن! خودتی؟! هی کجایی؟! تورو خدا قبلی برگردون ما از این میترسیم! دلیلیش؟! نمیدونم!
میگفت تو وقتی عادی نگاه میکنی بد میشه بعد وقتی یهو صحبت میکنی میشی یه کیوت عه وا ممنون!
چمیدونم!
شایدم دارم زیاد بزرگش میکنم! من اصلا تو چشمام چیزی ندارم و چیزی ام نیستش! فقط یه مشت چرند ساعت ۵ صبحی!
مثلا ش گفت وای چرا یهو تو جمع ساکت شدی چمیدونم!
چرا همه فکر میکنن چیزی که حتی خودم نمیشناسم کاملا میشناسن؟! بعد هی میپرسن وا ؟! یعنی اینطوری؟! بالاخره شناختی و سیس عقابی یا میپرسی وا اینطوری؟! بالاخره تصمیم ات بگیر!
والا من خودمم بعضی وقتا یه کارایی میکنم خودم میمونم چطوری تونستم از پسش بر بیام یا هرچی! چه انتظاری داری که بشناسی!
حوصله زر های فلسفی ندارم همین طوری چرند سطحی میخوام ادامه بدم! حوصله اینکه هرکدوم از ما شاید یه گوشه داریم تو قفسه امون به دیوار هاش چنگ میزنیم و غرق ایم و اینا رو ندارم! اصلا حالم از همین هم بهم میخوره!
حجم تفاوت و تعارفی و دور و بری داشتنش مغزم میسوزونه! نمیتونم وفق یابم! نمیدونم یه طوریه! یعنی خب اصولا همیشه یه برونگرا میاد یه درون گرا رو به سرپرستی مییگره ولی خب !
امروز که داشت میگفت آره ش و دوستش اومدن اینطوری بودم تف ! تو چه سگی داری که بگی دوستم و بیاریش! یه دوستی که بیرون این خراب شده باشه! یکی که مال تو باشه خارج از هر حیطه ای چمیدونم! نشستم به دور ها نگاه کردم گفتم سگم پر نمیزنه!
خودم نزاشتم پر بزنا؟! نمیدونم! گذشته باید زیر خاک باشه! من خواستم!؟ خودشون خواستن؟! چمیدونم تاحالا دورم آدم ندیدم؟! عرضه اش نداشتم؟! نمیدونم! نمیخوام!
داشتم فکر میکردم کی؟! کیه که باهام بخنده؟! چمیدونم بهش بگم بیا خونمون! چمیدونم چرند!
آخرین دور همی که داشتم بر میگرده به سال اول دبیرستانم!
حتی یادم نمیاد چند وقت خونه کسی جز میم و... رفته باشم مهمونی! چمیدونم لباس مهمونی بپوشم! جینگل کنم! نمیدونم! یادم نمیاد!
نمیدونم! میدونی روحم کجا انداختم؟! شاید ته کمدی جای!؟ اونجا رو تازه تمیز کردیم که! سر قبری!؟ روز قراری!؟ لای لبخند یه نفر؟! توی جعبه های کتاب های کنکور دادم رفت؟!
تو اتاق یه نفر گذاشتمش؟!
تیکه تیکه کردمش دادم دست باد؟!
چمیدونم!
حوصله داری؟!
کارت بکن فکرش نکن!
الکی فقط ادا! ادا ادا! ملت هزار و یک مشکل دارن دارن پیش میرن خوب میجنگن زندگی میکنن تلاش میکنن دنبال خوب شدن! تو هم جمع کن خودت!
اب نبات میخوری؟!
چایی چی؟!
یه آیس کافه امون نشه!؟
تابستون پارسال این موقع داشتم خفه میشدم!
الان؟! مرده ام!
جالبه! شرایط فرق کرد! حداقلش نزاشت جنازه بپوسه واقعا ۱۰۰ اش داره واسه نپرسیدند میزارن ! همه!؟ نمیدونم! ولی خب شاید همون پارسال خفه شدم! شایدم به مرور! نمیدونم! فکر کنم ته فداکاری هاش داره برام میکنه! این موجود! حتی باعث شد سر عزیز هام نزنم! چی بگم؟! به خاطر این زنده ام؟! شاید!؟ به خاطر اینکه هنوز نرفتم بمیرم؟! شاید! به خاطر اینکه هنوز تو بیمارستان روانی فریاد نمیکشم؟! شاید! نمیدونم! شاید! گفتی چند تا پله مونده!؟ تا بمیری؟! نمیدونم!
بی حوصله ام! اینام چرند کله صب فاقد ارزش !
حوصله فکر کردن ندارم!
حوصله هیچی ندارم!
ترم تموم شده و تکلیف ها هنوز هست! تف!