یکسری افکار جدید مرا میخراشه!
یحتمل به علت خوندن این متن کوتاه های رندوم لی اینستا است که هر کسی تراپیست شده و...
در هر حال همش از خودم میپرسم یه آدم چقدر میتونه منو تحمل کنه؟
واقعا همش فکر میکردم تمام تلاشم بر اینکه حواسم هست دارم چیکار میکنم! ولی این اتفاق اخیری که افتاد واقعا یه حس نا امیدی مزخرفی از خودم پیدا کردم و گفتم آخرش چی؟ چی بلدی ؟! چیکار میتونی بکنی؟! دقیقا چه چیزی میتونی درست پیش ببری ؟! تاحالا شده کسی از دست خودت ناراحت نکنی؟!
چون واقعا حس میکنم این دفعه یه اشتباه بودش ! حداقل میدونستم دفعه های قبل هر رفتاری داشتم که به خاطرش عذرخواهی کرده بودم یحتمل از کم عقلی ام بوده چمیدونم از اعتماد به عرشی که به خودم داشتم یا هرچی مثلا اینطوری بودم که آره اصلا لازم نیست یه سری کار ها رو بکنم همین طوری اشم کار در آوردم یا چمیدونم به حرف فلانی اعتماد کن و فلان رفتار نشون بده و... هرچی ! هر علتی که فکرش رو میشه کرد شاید بشه گفت ۸۰ درصد نا خواگاه و ۲۰ درصد خواگاه بود و هرچی
ولی داشتم فکر میکردم این دفعه واقعا یه اشتباه بود اینکه اون لحظه ای که از خواب بیدار شدی در حالی که ۲ ساعت بیشتر نخوابیدی غلط میکنی بدون عینک گوشیت چکمیکنی یا با هاش تایپ میکنی و... همونجا ام تا میبینی یه نفر متن طولانی نوشته به خودت داری میگی هوش عجب غلطی کردم فلان حرف زدم باید بگم نه ولش کن این حرفم زر بوده و... و بعدش باعث میشی که یه نفر اذیت بشه اونم به خاطر کور بودنت ولی بعدش از خودم پرسیدم کی حاضر میشه باور کنه که همچین اتفاقی فقط طی رفتار کوری ات و گوشیت رخ داده! تو بیا این گوشی بزار رو میز بگو دیروز وسط چت یهو انگار یکی از تلگرام بهم زنگ زد ولی وقتی تو تماس ها چک کردم هیچ اثری نبودش! اصلا هرچی چرا باید یکی باور کنه وقتی قبلا موجود مزخرفی بودی یعنی خیلی بیشتر از الانت ؟! چه دلیلی براش وجود داره؟! هیچی ! و این باعث میشد بیشتر یه خودم بگم واقعا یه احمقی تا کی فکر میکنی قبولت میکنن؟! تا کی میگن عذر خواهی هات مورد قبول امون خواهد بود یا اصلا تا کی مثل قبل قراره بهت اعتماد بشه!
و هی میگفتم به خودم درسته قبلی ها گند های بزرگی بود ولی واقعا این دفعه یه اشتباه بودش چیزی که اصلا قرار نبود اتفاق بیوفته و میگم خب آره اگر دفعه اولت بود شاید باور میکردن ولی وقتی بلد نیستی حرف بزنی و قبلا هم یه جاهایی خراب کردی چرا یه نفر باید قبول کنه که یه اشتباه بود و بگه باشه قبول زیاد از دستت دلخور نیستم؟ اصلا چرا آدما نباید از دستت دلخور بشن!؟ قاعدتا باید بشن!
و تمام شب تا صبح اش فکر کردم که چطوری بهترین حرف بزنم که اولش بگم من بهتون حق میدم من فلان و بگم واقعا میدونم چه حس بدی حتی اگر یه اشتباه بوده باعث ناراحتتون شده و... و آخرش چیکار کردم؟! ریدم!
و یه بار دیگه علاوه بر دفعه های دیگه که از دیشب تا صب از خودم نا امید شده بودم نا امید شدم! همش به خودم گفتم قبول نمیکنه چرا باید قبول کنه! مگه بچه ای؟!کیآخه باورش میشه! کیباورش میشه چمیدونمنت کند بود یا هرچی از دور که نگاه کنیانگار یه دلقکی که داری فقط واسه ماس مالی دلیل میاری! و اونطوری بودم که آره حالا تلاش کن درستش کنی! وقتی قبلا گند زدی چقدر فکر میکنی بعدش قرار درست بشه
و واقعا برای بار اول اینطوری بودم که هیچی ندارم هیچی که واقعی بنظر برسه ولی واقعی حرفام و یه آدم ناراحت دارم که حد فاصل یه شب تا صبح با حرف اشتباهی که اینطوری شد اونم درست وقتی گفته درگیرم دو برابر نا امیدش کردم میخوای چیکار کنی؟ چه توجیهی واری؟! به چه دردی میخوری!؟
فکر میکردم اصلا با چه رویی میخوای دفعه دیگه عذر خواهی کنی اونم گیریم اشتباه باشه نه کم کاری ات نه ابلهی ات نه هر چیزی اصلا میتونی؟! خودت شرمند نمیشی خودت اصلا میتونی ؟! واقعا اون لحظه اینطوری بودم واقعا با چه رویی قبول میکنی که یکی ببخشد ات؟! چه کاری میتونی بکنی چه کاری از دستت بر میاد برای جبران چه عرصه ای داری؟! چرا اینقدر گند میزنی؟!
نمیدونم! واقعا بعد مدت ها کلحس های بد دنیا جمع شدش و تمام مدت سر کلاس انگل فقط اینطوری بودم که گریه نکنگریه نکن گریه نکن!
قاعدتا تایم زیادی بود از ترمپیش تاحالا که گریه نکرده بودم و فکر همنمیکردم بخوامگریه کنم و حس کردم حتی اینطوری ام که آره خیلی بیشعوری نه تنها بلد نیستی تمام حرفایی که مرتب چرندی رو بگی بلکه عین یه احمق رفتی گریه کردی که فقط جلبتوجه کنی؟! اصلا فکر کردی شاید همینگریه کردنت بقیه چیزا رو بد تر بکنه!
و خب خیلی حس کدری بود بد بود مزخرف بود و هی میگفتم دیدی دیدی گند هایی که زدی طوری بوده که الان هر کارم بکنی دیگه باور پذیر نیستی حالا فکر کن اگر یه دفعه دیگه داشته باشی اصلا دفعه دیگه ای وجود دازه؟! تو به هر علتی کارت هات سوزوندی به چه دردی میخوری! اصلا حداقل حرف هارو درست میزدی که اونجا بدتر نشه اه
نمیدونم تا برگشت به خونه و حتی تو خونه تا کی تو ذهنم میگفتم گریه نکن مزخرفه! واسه همین چیز هاست که گریه مزخرفه!
از طرفی ها باشه خفه شو فقط تنها لحنی اش که واسم تکرار میشد روزی بود که تو اونگروه یه دعوای الکی درست کردن از طفلک این قراره تو جامعه چیکار بکنه تا اینکه آره تو پشت زهرا حرف زدی و تمام مدت واقعا به معنا واقعی کلمه منگیج بودم تا همین امروزش کل روز هامنقطه به نقطه برگشتم ثانیه به ثانیه اش که چه حرفی زدم و هیچحرفی نبود مثل این که بگی آره تو پشت یه فرد آفریقایی از قبلیه آدم خوار ها فلان حرف زدی همینقدر دور بود!
و تمام حرفی که تو مخم بودش آره خفه شو تو اینطوری و... با لحن سارا بود هیچی چیز دیگه ای رو نمیتونستم متصور شم ولی خب تقصیر ب نبود اون حق داشت دلخور بشه انگار که هیچی از رفتارش تاحالا نفهمیده بودم با اون رپیلی ام در حالی که من کل مکالمه داشتم میگفتم نه تو اشتباه فهمیدی در صورتی که من درگیر اون متن دیشب بودم و حس کرده بودم سر اون دلخوره ولی در واقع اتفاق و فاجعه بزرگ تر بوده! و چی ؟! انگار گند های قدیمی ام هم زده بودم که بگم وای نه من خیلی ام حرف خوبی زدم در حالی که این دفعه اصلا نفهمیده بودم مشکل کجاست!
در کل ذهنیت و اتفاق های گهی بودش ! هرچی میگدره هر آدمی که نزدیکش میشم نزدیک یعنی حتی بهش سلام میکنم یه قدممیگم ازت متنفرم خیلی چندش و حال بهم زنی
واقعا حس میکنم دفعه دیگه که با یه نفر دست بدم تمام پوسته رویی مسخره ام ریخته باشه و دستش از واقعیت مزخرف من کثیف بشه!
و همش میگم هی حواست باشه آدم های خوب زندگیت با گند کاری هات باخت نده! اصلا مهم نیست که خودت باخت بدی اصلا مهم نیست چیکار میکنی اصلا خودت صرفا مهم نیستی مهم اینکه به بقیه کمترین آسیب بزنی . حداقلش همینه!
نمیدونم حس بدی نسبت به خودم دارم بعد این ماجرا حس میکنم تا آخر دنیا حق اینکه برم از این بشر عذر خواهی کنم شاید حداقل یکم از این بغض کم بشه شاید یکم آدم بهتری شده باشم و شاید واقعی بنظر برسه حرفام
آه چطوری اینقدر واقعی ترین اتفاق ها و حرفات هم غیر واقعی و غیر قابل قبوله؟!
تاحالا یه کار خوب کردی؟!
به قول این شیان له میگفت فرقی نمیکنه چند تا بالاخره که من اون لحظه اون فرد کشتم حالا اینکه واقعیت این بود که من این فرد به فلان دلیل کشتم و اون لحظه تصمیم درست گرفتم معنیش این نیست که گناه کار نیستم و ... بعد من اینطوری بودم که هوم چون من این اشتباه انجام دادم و برعکس بقیه گند هام نبودش و واقعا صرف یه سوتی و کور بودن بودش معنیش این نیست که گناه کار نیستم!
فقط مشکل اینکه یه سیان لانگ ندازم که بگه نه ببین هر کسی یه طوری و چمیدونمکلی حرف بزنه!
.....
در هر صورت از هون افیشلان بیشتر از مودائو فعلا خوشم اومده شاید یه خاطر قرمز است که خیلی پرو تر و مصر تر و به ت... تره و خیلی ریلکس پیش میبره و اصلا براش فکر مردم مهم نیستش! حتی اینطوری که اگر فکر میکنین میتونین بیاین تلاشتون بکنین و ولیدخب اینطوری که قدرتش در حدی که هیچوکسنمیتونه جلوش وایسته! و اصلا خیلی ا...اکبر اینهمه جلال
طیف و ایده داستانی که دا ه نویسنده اش رو دوست دارم چه واسه مودائو چه واسه این اونطرز فکرکه در بدی و خوبی یه طوری در آمیخته ای که نه میشه کامل پاک دامن و تبرئه شده باشی نه اونقدر لیاقت بد بودن و منفور بودن داشته باشی و... خیلی چیزای مختلف دیگه که ثابت میکنه تو در بدترین شکل ات یه هیولا نیستی قرار نیست فکر کنی یه هیولایی یا... خیلی خوشممیاد غیر اینکه یه داستانی برای تعریف کردن داره و آروم آروم موضوع پیچیده میکنه و... تنها چیز آزار دهنده اش تعدا القاب و صفات و... ایناش!
غیر از اونمیزان صدا دادن لباس هام و جلینگ جلینگ های مد نظرم واقعا در سطح اون داداشمون میپسندم! همون قدر ادایی و همونقدر صدا بده!
یه زمانی وقتی هنوز زنده تر بودم عادت داشتم همیشه دستبند دستم کنم مخصوصا یه دستبندی که آویز داشته باشه و صدا بده یه کم قبل ترش که چندین تا النگو داشتم و خب بعد گه دیدم هر دستبندی میپوشم تو مدرسه یهو پاره میشه و... یه آویز ساعت از مسافرت خریده بودم که یه جعبه تو خالی بود که توش یه الماس کوچیک داشت و اون همیشه به ساعتم وصل بود کل دنیا عاشق اون بودن و من به اون میشناختن و انگار این قضیه آویز ساعت اون شکلی من تو کلاسمون باب کردم ولی خب فرق آویز من این بود که بلند بود و یه طرفش سفت میشد به ساعت برعکس بقیه . بعد اینکه یکی از دونه های زنجیرش خراب شد دیگه نرفتم سراغش درستش کنم!
خیلی وقت ام هست دیگه سمت دستبندی نمیرم مثل قدیم ها که همیشه یکی روی ساعتم ببندم یکی اون دستم!
چمیدونم فکرکردم اگر نمیتونم خودم بکشم یه طور دیگه ای بمیرم؟!
از کجا به کجا رسید !
فکرکردن مسخره است مخصوصا فکر کردن به خودت و...
.....
اگر من یه روز آرایش ام نکنم همه میگن وای چیه مریضی وای چه بی حالی وای چه کمرنگی . و من هر دفعه بدون آرایشم تو خونه تو آینه نگاه میکنم و میگم هوم اگر این قیافه ام ببینن یعنی چی فکر میکنن احتمالا برام یه فاتحه ام میخونن! و همینطوری حس میکنم پله هارو به سمت یه قعری طی میکنم!
.....
از خودم تو تاریکی اتاق در حالی که دستم بدون هیچ دلیلی از انگشت کوچیکم تا آرنج میسوخت و خیلی جاهلی دیگه ام از جمله معده ام در مساعدت نبود پرسیدم یعنی یه آدمی که حالش خوب باشه الان که وقت داره به جای اینکه به یه جا زل بزنه و هی بگه خاک تو سرت پاش کارات بکن زمان داره میگذره نشسته سر کار هاش و فعالانه داره کار هاش میکنه؟! یه آدم عادی اینطوزی؟! بعد میگم خب یعنی میخوای بگی غیر عادی که حس کنی خیلی آدم خفنی تو همه چیت عادی فقط لوسی باید همه چیو درست کنی تا پاشی کار کنی جاش پاشو کار کن و میگم آره میدونم میدونم بدون انگیزه ام باید کار کرد ولی نمیکشم هیچ طوری نمیتونم بخوابم تازه ساعت ۴ صب خوابم میبره بین کابوس ها اینقدر یه چیزی حل میکنم چمیدونم تمام خوابم دارم میگم ۲ و ۲ میشه ۴ و انگار تماما بیدارم بعدش دانشگاه و وقتی میام نیمه جنازه ام اونجام برم یکی دوساعت بخوابم باز همینطور و بعدش میگم خب پاش یه کاری بکن
اصلا یه بار کله صب بیدار شو که شبش خوابت ببره ولی بی فایده است!
هوف!
حرص این میخورم که اینو انجام ندادم واش خاطر درس هام درس هامم هنوز نصفه است اونم نصفه است هر روز میگم خیلی حیوانی اگر روزی یه صفه میخوندی ۳۶۵ روز گذشته بود و تو سه بار تمومش کرده بودی دقیقا به چه دردی میخوری؟! از این ور میگم این یکی مثل اون نکن از اون امتحان دارم و تا وقتی واسه امتحان نخوندم دلم چنگ میشه که هیچ کار نمیتونم بکنم از این ور میگم خب یه تفریح کوچیک بکن که بعدش سر حال بیای بد تر تفریحم ول میکنم دقیقا دارم چه غلطی میکنم نمیدونم
فقط میدونم هی دارم داد میزنم احمق به خودت بیا بقیه علاف تو نیستن به خودت بیا به بقیه ربطی نداره مغز تو و خواب تو چطوری اصلا مگه بقیه شرایطش ن خوبه؟! پس آدم باش!
.....
ه اون ترم برداشت جلو بقیه گفت این میبینین این فقط برای منفعت اش میره با دیگران دوست میشه وگرنه که از همه بدش میاد این اصلا کار دیگه ای بلد نیستش این از هممون متنفره و...
تو شرایط گهی بودم و تموم مدت این شکلی بودم هر چقدرم بحث منفعت ام وسط باشه اگر با کسی دوست میشم هیچ وقت اولین چیزم این نیست که تو چه سودی بهم میرسونی آخرین باری که یه ۵۰ درصد به این فکر کردم باعث شد ی رو از دست بدم دیگه هیچ وقت به این فکر نمیکنم!
ولی اونجا نتونستم جیزی بگم
ولی الان تحت یه خشم که کلا از خودم از بقیه از هرچی هستش تو دلم گفتم کاش همونجا بهش میگفتم آخه احمق تو حتی کلاس هارو به شکل عادی شرکت نمیکنی فقط میای امتحان میدی میری آخه تو چه سودی مثلا قرار بود بهم برسونی کع باهات دوست بودم آخه!
و همین+ فکر های الکی
مثل فکر دیدن عکس پروفایل اون عن که هر دفعه بهم یاد آوری میکنه ضعیف تر از اونم که برم ازش انتقام بگیرم که بگم گه تو خودت ک اونسگی که زاییدی سر پیری ! کاش همونطور که چس ناله میکردی سر کلاس که ما معلم ها به خاطر استرس زودتر یائسه میشیم تا اونموقع شده بودی و یه سگ دیگه به دنیا نمیاوردم وقتی که با اخلاقت باعث میشی بقیه بمیرن!
هوف الکی فکر کن که کار هات نکنی آرتا خانوم! دیگه چیکار بلدی؟! دیگه چقدر باید اثبات کنی بی عرضه ای جای این کارا نشون بده یه عقلی تو کلت هست مثل قدیم ها یا حداقل یه زمانی داشتی و یه ته مونده ازش مونده تو کله پوکت یه غلطی بکن که بتونی حرف بزنی ! یه حرفی اصلا واسه گفتن داشته باشی!