از شوهری بودن هر ثانیه دختر تو انیمه که بگذریم فقط ۲ جاش جالب بود! یکی اونجا که شوهرش و یک پسره گفت بیا دوئل کنیم بعد شوهر دو ساعت با سیس عقاب شمشیر در آورد که هه بهم نمیرسی رو به رویش ام گفت فکر کنم گفتم یه دوئل جدی قرار بکنیم بعد تفنگ در آورد! یعنی اون لحظه دلم شاد شد! حالا درسته شمشیر و قدرت اون میتونست جلو تفنگ مقابله کنه ولی هرچی!
یه جاشم یکی از قسمت های آخرش بود با اینکه هدف رسیدن و نجات دادن شوهرش بود! اما اون گفتوگو کوچیکی که با خودش داشت تا رسید به خودش و خودش بغل کرد و... جالب بود برام!
بقیه اش؟ سبک و تفکر یک ژاپنی اصیل قدیمی در باب ازدواج و شوهر و... یعنی زن نمونه یک شوهر ژاپنی و... و واقعا رو اعصاب بود !
یک فکت جالب هم میخواستم بگم که الان هرچی فکر میکنم نظرم به مد اش نیست! نمیدانم!...بالاخره یادم آمد!
یک فکت چرندی که وجود داشت روزی بود که واقعا مطمعن بودم میخوام بمیرم یحتمل به خیلی ها گفتم نه اونطوری که میخواستم بمیرم ولی خب شایدم حتی نوشته باشمش چند بار ولی خب!
این شکلی بود که به جای اینکه برم سالن مطالعه درس بخونم رفتم نشستم پشت میر و به رو به روم زل زدم و هی از خودم پرسیدم میخوای چیکار کنی؟! یحتمل مطمعن بودم چند تا برگه آچار خط کشی شده تمیز داشتم میدونستم با کیا باید خدافظی کنم و هرچی عین هو یک تینجر واقعی! خلاصه به یکی سپرده بودم آزمون سنجش تموم شد بیاد بهش یه چی بدم که همون برگه ها بود و بعدشم برم بمیرم و اینقدر در این امر مطمعن بودم که دست از هر کاری کشیدم چون میدونستم آینده ام نیست هیچی نیست چون میدونستم مردم و مرده نیاز به آینده نداره! درس نخوندم سنجش ول کردم با اینکه مهم بود! و یکی از همایش های جالب زندگیم که میتونستم شرکت کنم از دست دادم ! خیلی چیز هارو میشه گفت ول کردم! درست یادم نمیاد چرا اون روز نمردم و حتی یادم نمیاد چطوری قرار بود بمیرم و حتی اون برگه ها رو ندادم به طرف فقط میدونم همین حوالی اردیبهشت خرداد بود! فقط یادم که یکهو همه چیو ول کردم !
حس الانم تازگی همون شکلی و هی به خودم میگم نه بشین تکلیف هات بنویس بشین گزارشکار هات بنویس بشین درست بخون بشین کارت بکن! تو که قرار نیست بمیری! همه چی ام که خوبه! بشین کار هات بکن! و در کل مغزم نسبت به همه اش اینقدر خوابش میاد خوابش میاد که شدم مثل روزای کنکور! خلاصه که آره! استرس و دعوای بشین کار هات بکن چیز عجیبی یه اش شله قلم کاره!
جالبیش اونجایی که دیشب میل ام به خوردن هیچی نمیکشید! بهترین و مورد علاقه ترین غذام جلوم بود ولی اینطوری بودم ای کاش گرم اش نمیکردم میل ام نمیکشه برم همون ۲ ۳ تا دونه میوه ام بخورم تموم!
حساب کردم دیدم تقریبا ۹۰ درصد مواقع بیرون از خونه کسی منو به حالت سیر و غذا خورده ندیده مگر در معدود تایم ها! و اینطوری بودم جالبه! و این اینقدر در عین جالب بودن عجیب که اگر چیزی بخورم بچه ها تعجب میکنن یا جلل خالق مگه تو چیزی ام میخوری؟! نمیدونم!
تاحالا ترسیدین از اینکه تمام رفتار هاتون فقط صرف نیاز به توجه باشه یا لوس باشین یا شبیهش و واقعا هیچیتون نباشه؟! از اینکه هیچیم نباشه ناراحت نمیشم ولی حس میکنم گاهی خیلی بزرگش میکنن تو یه چیزیت هست واقعا هیچیم نیست! حس میکنم کل رفتار هام فقط مسخره بازی و واقعا هیچیم نیست! نمیدونم ! یعنی اینطوری ام که کو تروما؟! کو رفتار عجیب ؟! کو؟!
یاد اون کلیپ افتادم که گفت قبل تراپی! بعد تراپی: تونستم گریه تراپیستم در بیارم! بعد یه تراپیست دیگه رو ویدو توضیح داده بود که در چه صورت میشه خودت کله پوک باشی و خرکیف و گریه یک تراپیست در آورده باشی یعنی خیلی پوکیدی یحتمل و...
خواب های چرندی میبینم مثلا تو یکیش بهم گفت کلا میشه ۸ صفه و تموم کردم یا چمیدونم یکی گفت فلان کار انجام میدم و...
.....
آدما اول از من خوششون میاد بعد بد! جالبه!
چیزای جالب دیگه ای ام بود که یادم نه!
پاشم برم درس بخونم این چیزا واسه فاطی تنبون نمیشه!