این موجود یه طوری که بیشتر از اینکه بخوام به حرفاش گوش کنم فقط دارم موقع حرف زدن به قولی زبان بدنش میبینم خیلی شفافه! یا حداقل اگر یه کتاب در این باب بگیری دستت میتونی به دقت چک کنی که این حرکتش واسه چرا! نمیدونم چرا ولی کیس خوبی واسه مطالعه است و کلا جالب بود برام! شفاف با نمک البته ترسناک چون از امتحانش عین سگ میترسم حس میکنم شوخی شوخی میکنه تو پاچه انسان .
حالا من هی بگم این بی بی ب باز شما بگین نه! به مولا که خیلی !
حجم تخصصی بودنش بعضی وقتا سر کلاس سرازیر میشد و واقعا به عنوان موجود کم سر رشته دار در موضوعات سلولی بحث اصلی انگار از دست میدادم یعنی میدونستم در کل داره چی میگه ولی اینکه یهو یه عالمه کلمات تخصصی یا اسم ژن ها و ... به طور تخصصی بیان میکرد برای مثال زدن حداقل منو یکم گیج کرد و اینطوری بودم که چقدر بی اطلاع ام درباره این موضوع یعنی هیچ پیش زمینه ای ام تو ذهنم دربارشون نیست! البته اینکه بقیه کلاس که باید طبق دروسشون یه پیش زمینه داشته باشن هم کلا در جواب سوالات زل میزنن و اظهار بی اطلاعی میکنن جالب با اینکه همیشه ادعای زیادی تو دانایی دارن! و تنها کسی که خیلی خوب جواب میده و دقیقا میدونه چیو باید بگه و چی جواب و مثال درست ش تو کلاس! و درود برش!
در کل بیشتر از هرچیزی جلسه اولش گیجم کرد نمیدونستم چیو باید از حرفاش بنویسم با اینکه سبک های مختلفی رو تاحالا دیدم و اینکه یهو از نظر من از دستش در میره علم ازش میزنه بیرون و به طور تخصصی ازش چکه میکنه ام هست!
بديش اینکه کسی ایده خاصی درباره اش نداره و باید صبر کنم ببینم تهش چی میشه! کلاس بدی نیست معرکه ام نیست!
بخش بزرگ عذاب دوشنبه ها به خاطر کلاس عمومی و درسش که عذاب میکشم اینقدر این بشر کنده . کنده کنده ! ای پیر میشم من! مخصوصا که به جای معرفی کتاب میاد جزوه دیکته میکنه! و اگر ننویسی بد نگا میکنه یا تذکر میده!
خلاصه که آره! همچنان احساس بی تعلقی میکنم!
هیچ وقت فکر نمیکردم اینکه بقیه ازم بترسن باعث ناراحتیم بشه چون بیشتر اینطوری بودم خوشحال میشم اگر ازم بترسن و چیزایی که دوست ندارم بهم نگن و خیلی چیزای دیگه ولی خب نمیدونم!
حس میکنم چیزی که هستم چیزی که فکر میکنم و چیزی که مینویسیم مثل تکه های جدا جدایی که با یه چسب مسخره بهم وصل شده باشن دارن از هم جدا میشن و هی هرکدوم یه وری میرن و تو باید بهم بچسبونیشون! شایدم تشبیه بدی
بنظرم باید فعلا ساکت باشم و فکر کنم . لازم دارم یه مدت طولانی تنها فکر کنم! دلیلش نمیدونم شاید اسکل شدم ولی خب ترجیح میدم این مدت فقط یه سری تسک معین انجام بدم و بقیه اش بزارم درست فکر کنم ساکت باشم و هیچ کار جدایی نکنم.
نقاشی ام نمیاد حرفم نمیاد حوصله ام نمیاد حس بدی ندارم ولی خب به معنی حوصله داشتن هم نیست بی حوصله معمولی ام!
همون بی عقل بودن بهترین توصیف است!
امروز بعد مدتی حس زمانی بهم دست داد که یکشنبه ها تا عصر تو دانشگاه میموندیم و به چرندیات بی حد و مرزمون بدون دلیل میخندیدیم نمیدونم چرا! ولی حس قدیمی مسخره ای داشت!
.....
هر دفعه میگم این دفعه درباره دبیرستان مینویسم و یه مقدمه ای ام تو ذهنم میچینم براش بعد یه مدت اینطوری میکنم که چی حالا انگار چه چیز خاص و دلیل مند و خاصی ولش کن بابا! چه اهمیتی داره همچین چیز قدیمی!
بین قدیمی و ولش کن و بنویسش موندم!