به من ربط نداره خیلی شبیهش بود ! اصلا اینشکلی بود که من اون هستم من بگیر منو بگیر لطفا!
هی هی
میتونی منو بکشی ایز نات ایمپورتنت!
ولی اسپلندر خدایی اسپلندر باید باشه! اصلا به من ربطی نداره! من دخالت نمیکنم
فقط یه اسکل میتونه سر صب دستشو با چسب ببره!
The rose برای همیشه و نعره زدن!
...
اصلا تو ببین این تخت انسان ربا داره میری از کنار صندلی که گویی روش خار داره رد میشی تپ میوفتی رو تخت و برق خاموش میکنی دست من نیست یهو جذب میشم!
......
وای از امروز دیگه شکر نمیخورم! زرت ساعت ۹ شب بک چهارم این بستنی تموم کردم و قراره فردا گلو و صدام از دست بدم از حجم کاکائو!
......
همه چیز دارد مرا میخورد فیلم ها کتاب ها کارهای نکرده و انسان ها و تکان نخوردن ها! آنچنان بلعیده در سیاهی هستم که میخواهم بگذارم این دفعه مرا در آغوش بگیرد خسته از تمام جنگ ها دوست دارم آرام دستش را لای موهایم بکشد روی چشمانم بگذارد و نجوا های بمیرش را سر دهد آنقدر زیرگوشم زمزمه کند آنقدر آرام بدن خسته ام میان سیاهی بی پایانش حل کند آرام آرام میدانی شبیه نجوای چکه کردن قطره های آب باران روز پیش که از روی شیروانی سر میخورد روی گل برگ گلها
همانقدر نرم آرام آهسته و بی صدا!
میخواهم دور گردنم دست بی اندازد بالا بیاید روی لب هایم را بپوشاند و کم کم محو شوم! اصلا میدانی میخواهم لا به لای تاریک ترین بخش های بی امیدی اش آنچنان غرق شوم که سنگ بی حوصلگی ات بعد از پرتاب در آب رودخانه! همانقدر گم و همانقدر یکهویی و با یه صدای کوتاه! با انعکاس هایی از کوتاه و دایره وار ! دایره هایی از هیچ در هیچ! و همانقدر نا پیدا گم شوم میان خرده سنگ های دیگر میان تاریکی شب که شاید در نهایت در تاریکی در ته ته آنچه مرا بلعیده میان سنگ ریزه های بی صدای کنارم انعکاس نور مهتابی را ببینم از دور دست های بدست نیامده نافرجام!