دیروز میخواستم بیشتر بخوابم ولی خب مجبور شدم کلا ۱ ساعت بخوابم! تازه گرم شده بودم ساعتای ۵ صب و خوابم برد و نزدیک ۸ بیدار شدم پاشم برم بانک واسه مسخره بازی این کارت کوفتی.
شال و کلاه کردم و با فوش چرا من باید این کارت داشته باشم و... روانه گشتم! بماند که ۳ نفر جون کندن تا فقط یه سرور وصل بشه و منم خواب خواب بودم! و هی میگفتم اوهوم بله! حتی یه جا گفتم فرقی نمیکنه شماره اش چی باشه و بانک دار اینطوری بود مطمعنی حاجی؟!
موقع برگشت حوصله نداشتم یه ۴۰ تا کوچه( با احتساب اینکه فقط زوج هارو گذر میکنیم بگیم ۲۰ تا؟!) رو تاکسی سوار شم! پس پیاده روانه شدیم که وسط راه یهو گفتم یا موسی ! امروز ۱۵ ام بود و بدبخت شدم! وسط راه وایستادم و پیام دادم که البته متوجه گشتم که اشتباه میکردم و نمیدونستم اونجا بشینم گریه کنم یا خوشحال باشم ! در هر صورت! آهنگ پلی کرده کلاه را جلو تر کشیده شبیه راهب خسته ای در کوچه های یخ زده شهر به حرکت ادامه دادیم+
تمام راه به این جمله فکر میکردم! روح اون برای این دنیا خیلی بزرگ بود! حقیقتا همینه!
داشتم فکر میکردم که چیکار دارم میکنم چیکار کردم گیج بودم چیز زیادی یادم نمیاد و ترجیح میدادم راه هی بیشتر کش بیاد!
رسیدم و استرس داشت خفم میکرد در حدی که برای خودم جلوی خودم نمیتونستم چیزایی که میدونم رو توضیح بدم! و این اعصابم خورد میکرد! بماند که اضافی بودن و گند زدن و... ولش کن اسماعیل چیز هایی که همیشه هست همیشه هست!
در نهایت با هزار بدبختی و گرم کردن زانو های یخ زده که انگار از سرما میسوخت و صدای بالانس و... تونستم۱ عصر بخوابم که بله تبریک میگم چون قرار بود ۳ باز بلند شم و به دعوت مهرین البته! برخیزم برم تئاتر! خیلی یهویی بود شب بهم پیام داد میای تئاتر و من نمیدونم چرا در جا گفتم آره! انگار اصلا مهم نبود چیه کیه کجاست! فقط آره!
بلند شدم! و چشمام که قرمز بود بهم میگفت ولش کن بخواب ولی خب نه!
موقع حاضر شدن داشتم فکرمیکردم موهام که کوتاه کردم انگار نزدیک ۳۰ سالم شده! مخصوصا وقتی بنفش میپوشم حس میکنم پیر تر میشم!
ولی خب چشمام و صورتم با اون سایه و... شبیه مینی موس بود که میخواد بری دیزنی لند! و این بد نبود!
تئاتر توی سالن همایش های بود که جشن فارغ التحصیلی راهنمایی رو اونجا گرفته بودیم! خیلی وقت بود نرفته بودم اونجا! شاید یکی از همایش های دیگه بود که موقع معین اینا رفتم!
سرد بود شلوغ بود و تاریک!
مهم نیست!
مهم نحسی چیزی که قیافه ای که با ماسک بی ماسک با آرایش با موهای افشون یا غیره همه جا بعد صد سال هم که ندیده باشنت تشخیص ات میدن! و تعبیر شدن خوابی که پرهام ریخت!
تو سالن منتظر بودیم و حرف میزدیم و چایی نباتمون رو هورت میکشیدم و سوالی کوچک ذهنمان را میخراشید که چرا این زن زل زده به من! و مهرین سخت درحال توضیح بود که چرا اینقدر این تئاتر دوست داره و خیلی خوشحال که تونسته روز آخر اکران حداقل بیاد ببینه و اوه از بازیگر و کارگردان تئاتر! و چند تا عکس از فارغ التحصیلی دانشگاه نشون داد و... همین بین یهو یکی اومد نزدیک سرش خم کرد که صورتم بهتر ببینه و یهو گفت ..... (اسمم!) و من اینطوری بودم که شما؟ مهرین همونجا شناخت! و اینطوری بود نشناختی؟ من چشمم بین اون و مهرین در حرکت بود و اینطوری بودم یکی از بچه های دانشگاهی یا دبستان؟ نمیشناسم! و از یه جایی به بعد یادم اومد مریم بود! مریم بودش! و لعنت به این دنیای کوچیک مزخرف!
بغلش کردم ولی حسی نداشتم گفت مطمعنی شناختی! گفتم آره بابا!
اونجا بود که گفتش . نباید میگفت واقعا نباید میگفت!
گفت حتما اینقدر اذیت شده و خاطره های بد ازمون داره که کاملا مارو فراموش کرده و گذاشته کنار!
و من اینطوری بودم نه بابا اینطوری نیست!
ولی باید میدونستین چقدر طول کشید که راحت بتونم حرفاتون بدون گریه تعریف کنم برای کسی!
گفت چن وقت پیش داشتم خاطره ای که برام تو دفترچه خاطرات راهنمایی نوشتی رو میخوندم و من اینطوری بودم عه وا چه گوگولی
و گفتم خیلی خوشگل تر شدی!
ولی هیچی از قیافش نمیفهمیدم . حتی الانم هرچی فکر میکنم نمیتونم چهره اش درست به خاطر بیارم . میدونم لاغر شده بود لباسش خوب بود و موهاش هنوز مثل همون موقع بلند بود!
حس میکنم اون لحظه مث یه بچه ترسیده بودم که هر لحظه میترسید یکی سرش فریاد بکشه یا بیاد بزنش در واکنش چیزی نبود ولی وقتی به حس اون لحظه فکر میکنم همچین حس دارم حس میکنم تو خودم جمع شدم و میخواستم پشت مهرین قائم بشم!
حس میکنم با گفتن خوشگل تر شدی بهش یا اینکه دیر یادم اومدش باعث شد ناراحت بشه و انگار آسیب زدم! نمیدونم!
در هر صورت با یه پسر اومده بود که نمیدونم داداشش بود یا چی!
رفتیم نشستیم و یه تئاتر ادایی دیدیم . لازم بگم اصلا جالب نبود که توی یه تئاتر جدی بیای استند آپ کمدی انگار بری! ننر! ولی خب نمیشه تم زیاد ایراد گرفت کل ۱ ساعت و اندی داشت مونولوگ میگفت تنها رو صحنه یا با دو تا فرد که فقط صدا هاشون بود حرف میزد!
جمله های خوبی داشت میشد حتی بعضی هاش استوری کنی یا بهشون بیشتر فکر کنی! ولی اکت هاش گاهی زیاد بود! و داد هایی که یهو میکشید مغز من بهشون عادت نداشت!
و بدترین چیز اصلا مربوط به تئاتر نبود مربوط به دوستان عزیزی بود که بین پرده ها که سالن خاموش و تاریک میشد گوشی هاشون رو روشن میکردن و نورش تو تاریکی چشم بد اذیت میکرد!
و اونجا بود که فهمیدم مردم ما ۳ دقیقه بدون گوشی و حرف زدن و پیام دادن نمیتونن زنده بمونن! و عجیب بود!
خلاصه تئاتر خوبی بود افرین! ولی خب بعضی جاهاش اینطوری بودم که هی خراب کردی باید قوی پیش میرفتی انگار ترسو بودن از یه قضیه هایی باعث شده بود اینطوری بشه! بگذریم!
اومدیم بیرون و البته مثل همیشه مامان مهرین ۵۳ بار بهش زنگ زده بود.
مهرین گفت تو دانشگاهشون روزی ۲ تا سیگار میکشه! و من اینطوری بودم که پرهام! و چون خیلی هوس سیگار کرده بود رفت که بگیره! البته زیاد از روشن کردنش نگذشته بود که تو ایستگاه مترو باهاش خدافظی کردم فلزا بو نگرفتم!
رسیدم سر جایی که باید انتخاب میکردم ۶۴ تا کوچه رو پیاده برم یا برخیزم و سوار یه تاکسی بشم و کیه که پیدا روی رو به تاکسی ترجیح میده؟ بله من!
البته در پرانتز میخواهم ذکر کنم آرامش و اوکی بودن کنار مهرین را به اضطراب و حس اضافی بودنی که وقتی با ه و ص هستم میگیرم ترجیح میدم به قولی سگ این شرف داره به اونا!
آهنگ بود . سرد بود. شب بود. و حس میکردم زیبا هستم!
ولی بعد شروع کردن بود که فهمیدم چقدر از جامعه و اجتماع و انسان ا میترسم از تاریکی دیوار هایی بدون مغازه از اینکه یه نفر پشتم راه بره وی هو از بغلم رد بشه!
ولی سرما خوبه باعث میشه فکر هات بیشتر یخ بزنه چونه و دست هات و زانو هات یخ بزنه! یخ زدن خوبه!
و فکر کردم! به اینکه وقتی بزرگ میشی بخشیدن موجودات که اونها هم بزرگ هستن سخت تر میشه چون آدم ها وقتی در بزرگسالی بهت آسیب میزنن یا حتی تو بهشون آسیب میزنی میدونی میدونن! یا میفهمن. بچه نیستن که ندونسته کاری رو کرده باشن! ولی خب اونها چی؟
اونها هنوز نوجوان بودن. مریم که نقش خاصی نداشت شاید بشه گفت خاله زنکی بود که پیاز داغ ماجرا رو زیاد کرده بود! آدمای اصلی هیچ وقت اجازه عذر خواهی ام به خودشون ندادن با اینکه فرصت اش داشتن! یاد ی افتادم که گفت کاش بهم میگفتی که آنلاین میشدم!
یاد تک تک کلمه هاشون افتادم! عخی طفلک تو اجتماع بره چی میشه! دختر خوبیه ولی! بدبخت اصلا نمیتونه زندگی کنه چقدر فلان! وقتی کنارم میشینه خیلی حرف میزنه سردرد میشم( کلا ۲ ایستگاه باهم بودیم تو اتوبوس و سوال همیشه یه چیز بود فکر میکنی امروز نهار چی داریم!) وای تو باهاش میری خونه؟ چه صبری داری خدا بهت صبر بده!
و....
همشون الان دارن یه زندگی جدید انجام میدن اکثرا شهر های دیگه آن و عضوی از علوم پزشکی ( پرستاری و مامایی و...) عوض شدن؟ نمیدونم!
خیلی طول کشید خیلی طول کشید که فراموش کنم و خیلی عوص شدم. حس ترس از جاج شدن زیاد خفه ام میکرد با خودم میگفتم یعنی الان میخواد بگه دیدمش اینطوری بود اینجوری بودش؟
هر روز هر روز که به خودم میگفتم کاری نکن کاری نکن کاری نکن !
خیلی طول کشید
و تو . اگر میدونستی به یکی آسیب زدی اگر میدونی آسیب ات ممکن اینقدر بزرگ باشه که فراموشت کرده باشه پس نباید نزدیک میومدی نباید نزدیک میومدی نباید نزدیک میومدی!
نباید وقتی میدونیم یکی آسیب دیده اونم شاید از ما نزدیکش بریم نباید نباید نباید!
و هر دفعه میگفتم اگر فکر کردی اینطوری چرا نزدیک اومدی و سلام کردی چرا باعث شدی دلم بسوزه و و حس کنم باهات بد رفتار کردم درحالی که تو مودب و آروم بودی و ...
گفتم رسیدم بهش پیام میدم و میگم از دستش ناراحت نیستم و ببخشید اگر دیر شناختمش و...
ولی وقتی رسیدم از خودم پرسیدم بخشیدمش؟ بخشیدمشون؟
یادم نمیاد! هیچ حسی ندارم هیج حسی بهشون!
تمام تلاشم کردم که یادم بیاد یادم بیاد چه حسی داشتم که بخشیدمش یا نه که درسته بهش پیام بدم یا نه!
آدما از کجا میفهمن نحس هستن ؟
آدما از کجا میفهمن که یکی بخشیدن؟
نمیدونستم
همونقدر نمیدونستم که بعد فوت ی وقتی میرفتم کلاس استاد میگفت خیلی نابودی کاش میشد سرت میگرفتم تکون میدادم که فکر هات ته نشین بشه اینطوری بودم که ولی من هیج فکری تو سرم نیست هیج حس خاصی ندارم چرا اینطوری فکر میکنی!
همونقدر که یادم نمیاد چه حسی داشتم وقتی خبر فوتش شنیدم
سر خودم فریاد زدم چه حسی داری چه حسی داشتی بخشیدیشون؟ ولی هیچ حسی نداشتم! حتی به ص دختر و کاپل پروژه ام هیچ حسی ندارم! فقط میتونم رفتارشون ببینم! و شاید واسه یکی دوساعت ناراحت باشم! ولی حس ؟ همش یاد جمله توی کارتون سیندرلا میوفتم که میگفت ولی وقتی دستش گرفتن هیچ حسی نداشتم!
موقع رد شدن از پل عابر به حدی ترسیده بودم که نمیدونستم چرا کسی اونجا نبود یه پل فلزی احمقانه خالی و تاریک بود که کفش به شدت یخ زده و لیز بود! نگاه کردم و پرسیدم بیوفتی میمیری؟ گفتم نه! و با استرس کلش رد شدم هر لحظه نگران این بودم که یکی از پشتم ظاهر شه! و اونجا بود که گفتم برای اجتماع خیلی ترسویی خیلی در اضطراب بی جهتی غرق شدی!
خوابیدم حدود ۳ دیگه برگه ها رو گذاشتم کنار و گفتم هرچه بادا باد و بعد یه چایی خوابیدم!
.....
صب ۷ بیدار شدم!
میدونستم باید چیکار کنم ولی خب یه مقدمه در نظر گرفته بودم برای خودم که بدون مقدمه شد همه چی!
رفتم و استاد پ وقتی دیدم ازم تعریف کرد که چقدر امتحانت خوب دادی !
ب کاپل پروژه رو دیدم که وقتی منو دید عقب گرد کرد از پله ها و برگشت! فکر کنم خورده بود تو ذوقش شایدم نه!
استاد ف ام گفت قدت بلند شده! گفتم نه داداش کفش هامه!
میخواستم برم میخواستم بالا بیارم! ارائه و کلمه اش اعصابم بهم میریخت منو یاد تمام مزخرفات جهان از زیست دبیرستان و اون استرس و نگاه های خاک تو سرت و هیچ کاری نکردی تا خشک شدن و خفه شدن و گیج رفتن سرت موقع ارائه زبان راهنمایی
و فریاد مدیر اون مدرسه کوفتی که هی خودت پاشو بیا جلو ۳۰۰ نفر فلان!
و البته ترس دیدن و فکر کردن به آخرین ارائه ام که قرار بود پشت بندش ذوق باشه ولی پشت بندش شنیدن صدای مامان ی بود که میگفت یه روز با بچه ها بیاین خونمون و من نمیدونستم باید چیکار کنم چون بچه هایی در کار نبودن که با من هماهنگ بشن!
تا وقتی ساعت ۱۰ بشه نشستم و نفس کشیدم و فکر کردم چه حسی داشتم فکر کردم شاید بتونم یادم بیاد یادم بیاد چیکار میکردم بخشیدمش نبخشیدم تروماست چیه چطوری ام ولی هیچی نبود خالی خالی خالی بودم مثل وقتی که از پنجره کلاس زبان اون سال زل می دم به هیچی ! خالی بود! داغ و خالی!
وقتی ب گفت برو جای تخته با اینکه میدونستم میتونم بنویسم ولی دیدن محیط و آدما تو یه زاویه دید باز اذیتم میکرد!
نمیدونم چرا بین ارائه ۲ ۳ بار رفتم بیرون حس میکردم مغزم از خالی بودن داره منفجر میشه حس میکردم نیاز دارم یه دوپامین حتی بی ارزش بهم برسه که بتونم خودم جمع کنم
حس میکردم صدام افتضاح توی سرم میچرخه و نمیفهمیدم چی دارم میگم . حس میکردم گند زدم و حس میکردم هیچ چیزی نیست که فایده داشته باشه از وسط هاش اینطوری بودم که خوبه که ب میفهمه چی میگم چون من دیگه نمیفهمم چی میگم!
وقتی گفت روی تخته بنویس یه موج مسخره تو ذهنم راه میرفت هی تو خیلی بد خطی . میشه بدی یه نفر دیگه پای تخته بنویسه. اونی که نوشتی چیه؟ تورو خدا ننویس دیگه ! ننویس دیگه ننویس دیگه! همه منتظر توان همه جا ساکت که منتظر تو؟ نمیدونم
برگه های کاغذ اونقدر ها واضح نبود و چشم چپم همچنان تلویزیون رنگی خراب بود!
و داشتم از خودم میپرسیدم هوی م کاپل پروژه با تو که دعوا نکردم ... که نزاشتم اگر حرف و بحث و چیزی ام بوده بین من و ب بوده تو چرت لال شدی مث ندید پدید ها نگا میکنی سلام نمیکنی! یاد نداری!
و هزار بار حرف ب تو سرم زنگ خورد وای تو چقدر شبیه تبسم حرف میزنی اونم مث تو بود حرف هاش!
گفتم اها الان براتون تبسمم؟
طوری لال شدید انگار از ابتدای عزل صدایی نداشتید ! یا شایدم من اینطور فکر میکردم!
برام مهم نبود که صمیمیتی هست یا نه بدرک ! من کار خودم میکردم! اگر تعیین به قلمرو باشه این قلمرو منه بقیه اش بدرک!
حرف من همیشه یه چیز میتونی اینو ازم بگیر اگر میتونی پس گود فور یو! چون یا من خیلی بی عرضه بودم یا اون چیز مال من نبوده! در هر صورت گود فور یو!
تعجب هایی که گاهی ب تو صورتش داشت جالب بود با اینکه کامل نمیدیدمش و سرم پایین بود حسش میکردم و بیشتر تعجب مال زمانی بود که گفتم توی فلان مقاله که ب ص دختر دادی و... و اینطوری بودم خیلی جالبی!
اما اون یکی زیاد توی زاویه دیدم نبود و زیادم اهمیت نداشت
کلا هیچ چیز اهمیت نداشت! به قول شاعر که میگه دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است و این صوبتا!
بد پیش نرفت ولی عالی ام نبود!
خسته بودم حس میکردم قدر ۱۰۰ تن خاک روی بدنم و نیاز دارم با سیگار کشیدن یا هرچی یکم به مغزم بیشتر از آنچه که هست کمک کنه خیلی خسته بودم!
هیچ چیز ارزش واقعی خودش رو نداشت!
حس میکنم اگر قهوه رو نمیخورم قطعا متلاشی میگشتم! حداقل باعث میشد یه سری ناراحتی نامفهوم باهاش فرو خورده بشه!
ولی همیشه ترکیب شیر و قهوه و معده من و استرس بازنده است ولی بازم لازمه!
تنها وحشت من وقتی بود که شبیه خوابی که دیده بودم و مریم توش بود و فضا شلوغ بود و من سرد باهاش برخورد کردم در بیداری اتفاق افتاده بود!
و نمیتونستم بفهمم بد برخورد کردم؟ و اگر آره حقش بود؟ نبود؟
نمیدونم!
با خودم میگم اگر اعتقادی نداری پس هیچ درخواستی نداشته باش نه اینگه یه جا یه درخواست کوچیک رو نگه داری! ولی نگه میداری و این اذیتم میکند!
به اینکه همچنان به خودم امیدوار باشم
وقتی نمره های این ترم میاد و معدلم میبینم میگم خوبه ترم پیش که استرس نداشتن جزوه فلان درس داشتم و فکر میکردم معدل کلم نهایت ۱۴ بشه الف شدم این ترم که بیشتر از یه هفته لیدرالی مرده بودم و حتی نمیخواستم به طور جد بیام دانشگاه دارم میشم ۱۸.۵
فکر کنم ترم بعد باید رو اینکه خودم بکشم ببندم که بشم ۱۹؟
نمیدونم!
ص دختر خیلی راحت قبول کرد که باهاش کار نکنم و البته همش اینطوری من که رو ۱۸.۵ به بالا بستم معدلم تو رو نمیدونم و این گاه و بیگاه پرسیدن تو چند شدی بهت چن داد رو اعصاب ولی بازم میشه تحمل کرد اونجایی نمیشه که برای تمام تمام درس ها مخصوصا اگر بدونه کمتر از من شده میگه متوجه نمیشم منکه کامل شدم کامل جواب دادم چرا بهم نمره رو نداده من مطمعنم کامل بودم چرا؟ بلی برای یکی دوتا درس قابل قبول ولی تمام درس ها؟ بلا استثنا؟! بس کن دیگه!
از اینکه بهش کمک کردم از خودم گل گیرم!
بگذریم!
میدونم برای هیچ جایی صدام نمیکنه و هیچ جایی دیگه ندارم و الکی دارم به خودم امید بیخود میدم! و حالم از امید بیخود بهم میخوره!
آخر همه حرف ها نتیحه میگیریم برویم سوی سریال و فراموشی های کوتاه!