هی میخواهم بنویسم ولی هی دارم دست دست میکنم کلا از آن روز هاییست که میخواهم یه کاری بکنم ولی هیچ کاری نمیکنم!
فقط در همین حد بگویم
انسان هابی را دیدم که انسان بودند برخورد های خوب و دلنشینی داشتند و فکر میکنم در نهایت اونقدر آرام و خوب بودم که بتوانند از خودشان برایم کمی بیشتر بگوید و فکر کنند که یک نفر به حرف های آنها گوش میدهد و این مرا خوشحال کرد!
انسان هایی بودند با زخم های عمیقی درون قلبشان که بعضا تا ابد هیچ درمان نمیشود و شاید جای زخم با عمق قابل تاملی همچنان با گذشت زمان قابل دیدن باشد
فقط نمیدانستم در آنجایی که من کمی متفاوت تر از آنها میزدم آیا آنها ها هم میتوانند زخمی که شاید من خودم برای خودم به وجود آورده ام را ببینند یا نه!
همه اش میگفتم آیا فقط من هستم که لا به لای صدای مبهم خنده اشان و در میان نور وجودی اشان آن جا که پنهان شده اند غمی را میبینم که مسبب این زخم است یا آنها ها هم آنچه را نمیخواهم میبینند؟
نمیدانم
کلا دلخوشی ام این بود که هنوز انسان های آرام و خوب هرچند با غم هایشان وجود دارند که به کسی آسیب نمیرسانند و خوب استند!
و من هنوز میتوانم با تمام مزخرف بودن وجودی ام انسانی باشم که ته مانده انرژی ام را جمع کنم و آن انسان هارا سر حرف بیاورم یا بگویم که من برای حرف هایتان شنونده خوبی استم!
همین دیگر!
خسته ام
از وقتی آمده ام خسته ام و خسته تر خواهم شد هرچند که میگذرد! اما همین است که هست!
اینقدر خسته ام که حس میکنم برای هر بار نفس کشیدنم ریه هایم باید خیلی تلاش بکنند!
و حتی نمیفهمم چه نوشته ام ! اوضاع جالبیست!