قطعا من یه رگه هایی از اگاتاکریستی مثل اون قضیه قطارش ، همه در نهایت میمیرند و یه سری از داستان هاش که اسم هاشون یادم نیست رو توی داستان کلی میبینم قطعا آخرش اونطوری تموم نمیشه ولی خب تم شروع کننده ذهن آدم و ناخودآگاه میبره اون سمت!
از طرفی زیاد تم شلخته و روانی شرلوک توش دیده نمیشه البته من شرلوک اصلی رو ندیدم شاید دیده میشه ولی خب پاتریک جین یکم سانتی مانتال تر از این حرفاست ولی نه در حد پوآرو که بشینه و فقط از سلول های خاکستری مغزش کمک بگیره!
در هر صورت اینکه تو هوای تف گرما هم جلیقه کت شلوار میپوشه میشه فهمید یه اسکله!
رفتار هاش بعضا شبیه به بعضا نیست! نمیدونم! میشه مقایسه کرد! انگار یه کتابچه راهنمای چطور افراد این شکلی را بشناسیم گرفتم دستم! از این کار بدم میاد! میخواستم با شروع فیلم به موجودی فکر نکنم! ولی تمام وقت دارم روزای کنکور یادم میارم و این مزخرفه!
بیشتر داستان ها یه بخش عشق و عاشقی طور رو اعصاب دارن که حوصله آدم سر میبره علاوه بر اون یه مضمون اسکل که هیچ وقت خدا مضمون نیست و حتما باید یکی دیگه باشه!
ایناش یکم حوصله سر بره!
از طرف دیگه این قضیه که اون فرد کارگاه یا باهوش فیلم باید زندگی سختی مثل کشته شدن خانواده اش یا همچین چیزی رو توی رزومه اش حتما داشته باشه تا بشه شخص خاص ایده تکراری حوصله سر بره برای من البته که این سریال مال سال ۲۰۰۹۸ من اون موقع تازه داشتم موهام خرگوشی میبستم که روش مقنعه بپوشم و کله ام چارگوش بشه و به خودم افتخار کنم بابت این زیباییم!
و آره! جالبه! و قطعا من به چیزایی میخندم که نباید بخندم!
و خب این بحث مقایسه اعصاب منو خورد میکنه خودت با تمام ویلن های داستان عین اسکل مقایسه کن چون بهت شکلات میدن؟
این رو اعصاب و البته میخوام منشن کنم که تمام چشم رنگی های عالم رو ریختن تو این فیلم!
از آذر ماه خوشم نمیاد از شروعش تا پایانش! لعنتی عه مث دی!
جفتشون مزخرفن!
......
قضیه ای که هست اینکه دوباره دیگه دلم نمیخواد حرف بزنم درباره هیچی خیلی وقت بود داشتم این عادت مزخرف کنار میزاشتم از ماجراهای سال اول دانشگاه به بعد سعی کردمکم کم کنارش بزارم که خب هی وی گو! برگشتیم سر خونه اول! دوباره هیج حرفی نزن هیچی نگو و دور باش و دیگه با کسی دوست نباش و هیچ کاری نکن صرفا کارای دانشگاه رو انجام بده و تموم!
اینطوری که یهو یه نفر بعد ۴ ماه میچرخه طرفم و میگه هی تو خیلی ساکت شدی ها چیزی نمیگی در حالی که من فکر میکنم توی اون مدت پرحرف ترین موجود کره زمین بودم! شاید برای خودم هر ثانیه اینقدر حرف میزدم که فراموش میکردم که آیا همشون بلند گفتم یا نه!
آره خلاصه من دوباره برگشتم عقب و از این عقب ایستادن نمیدونم چه نتیجه ای باید بگیرم!
هیچی! عقب ایستادن کار خوبیه عقب عقب اونقدر که برای همه کم کم محو شم! حتی کسایی که واقعا بهم اهمیت میدن یا دوستم دارن یا منو دوست خودشون میدونن ! کم کم سر به سر کسی نزارم و نزدیک نشم پیام ندم یه چیزای اینطوری !
بی خوابی!
حتی وقتی خیلی گشنمه فکر کردن به غذای مورد علاقم هم حالم بهم میزنه و دلم نمیخواد! حتی وقتی از عمق وجود میگم هی من واقعا دلم سوپ شیر میخواد بیشتر از هر چیزی هر قاشقی که میخورم حس میکنم دیگه نمیتونم تحملش کنم!
اون روزا رو یادم دلم میخواست به خاطر هیچی از ته وجودم فریاد بزنم ولی فقط زل میزدم به غذا! کی اونقدر اهمیت میده؟ شایدم حس همدردیشون بلد نبودن بیان کنن!
هر دفعه تو یه خیابون نیمه تاریک راه میرم یاد اون شب میوفتم حتی نمیدونستم چی میشه دارم کجا راه میرم یعنی میتونن گوشیم بزنن ازم؟ اصلا ایستگاه کجاست؟
یعنی بقیه ام همینطوری ان؟ یعنی همه ما نمیتونیم فراموشش کنیم؟ چقدر دردناک در قبال کسانی اینو میگم که درد بزرگتر از من دارن !
ولی حسی که دارم اینکه من تمام تلاشم کردم طوری که اگر یه روز خواستم نباشم بقیه راحت تر فراموش کنن! احتمالا!
این خالص ترین ذهنتی بود که میشد یادداشت کنم!