چشماش !
چشمای لعنتی اش ! باید میفهمیدم!
یه جور خاصی سیاه بود یه جوری که هیچی نمیتونستی توش پیدا کنی و وقتی حرف میزدم وقتی حرف میزد وقتی به اون چشما که روی صندلی نشسته بود نگاه کردم همه چی فراموش شد! چشمای عجیبی بود و هیچی توضیح نمیداد فقط هی تورو بیشتر تو اون سیاهی عجیبی که حتی سیاهم نبود غرق میکرد
من اون نگاه و اون چشم هارو فراموش نمیکنم!
هرچند واقعا احمق بودم و نفهمیدم!