از یه جهت کاملا پوکرم ، از یه جهت این شکلی ام یس کلی چیز باید بگیرم و باید برم خرید ولی باز میگم اهمیت نداره ولی اون بخش به قول یکی خدم هشمی ام نمیزاره ولی از اون ور حوصله ندارم! بعد میگم اووو یعنی داری تغییر میکنی که میخوای بری کلی چیز بخری و بری بیرون؟! بیخیال؟!
بعد اینجوری ام یس کاملا نرمال برخورد کن مث همیشه بعد میگم هه چیو نرمال بس کن مسخره بازی تا کی میخوای کیوت و لوس و باشی یکم خودت پوکر بی مزه ات باش همون که عین سگ به همه میپره و همه چیو میکوبونه تو صورت ملت بعد میگم هی سوسول باش زشته!
اون شب از این فکرای ساعت ۱۲ شبی میکردم و میگفت من چطوری بودم ...
بعدش یادم اومد یه روزی بود یه زمانی! نمیدونم کی ولی از این نصیحت های بزرگ ترا بود که اینجا دیگه شروع اینه که خودت پیدا کنی و این صوبتا! وگرنه مث خیلی از مردم هدف و خودتو پیدا نمیکنی و از این انگیزشی و چمدونم کلی سخن دیگا!
من اولش اینطوری بودم یس باید خودم رو بیابم برو بیآب و...
ولی یه روز به خودم گفتم میخوای گم ش کنی؟ میخوای فراموشش کنی و دور بندازیش؟ اینطوری دوباره پیدا کردنش خیلی سخت میشه چون این یه سیاه چاله بی انتها . و گفتم آره میخوام اینکارو بکنم میخوام چیزی که بودم فراموش کنم دیگه اهمیتی نداره من کیم چیم یا هرچی دیگه هیچی مهم نیست و رهاش کردم
یه جایی هست یه اتاق که چهارتا دیوار داره خاکستری یه بخش یکم نورانی داری که نمیدونم نورش از کجا میاد و توش یه عالمه موجود وجود دارن نمیدونم یکیشون همیشه یه گوشه نشسته گریه میکنه و یه مشت بدبخت دیگه تو بخش اعظم تاریک این محیط قرار دارن و من همیشه اونجا وایستادم و میپرسم چه غلطی باید بکنم و در عوض نیز به اونی که گریه میکنه میگم خفه شو سرم رفت یکی از تاریکی در میاد میگه میشه منم نظر بدم منم میگم نه برو همون تو بمون و گاهی وقتا اونا اذیت میکنن اونا یهو یه عالمه باکس بزرگ هول میدن تو نور و میگن باید بخونی باید بازش کنی باید خفه شی منم خیلی تلاش میکنم و برمیگردونمشون سر جاشون جای جالبی ، حداقل اینقدر بدرد خورد که بتونم ازش یه انشای تخماتیک واسه اون معلم احمق سال اول دبیرستان در بیارم
همونقدر که بدرد نخورد که جواب سوال موضوع انشا اول سال راهنمایی (اون سال مورد علاقه نفرت انگیز ) رو بنویسم و بگم من کی ام! حقیقتا همیشه حسودیم میشه
به کسایی که خیلی اوکی یه هدف مزخرف دارن ولی دارنش اصلا هدف نه ولی زندگیشونو میکنن! میخندن درس میخونن وشوهر میکنن راضی آن از یه کاری که انجام میدن سرش حرص میخورن براش میجنگن نمیدونم! عالی نیستن ، ولی هستن واسه خودشون ، در عین مشنگیت و خنگی شون ولی اوکی ان! نمیدانم!
و چیزی که هست صادق ان فکر نمیکنن حرف میزنن عمل میکنن ، مثلا میگن من عاشق این فرد شدم، میگن ناراحتم میگن خوشحالم میگن غیبت میکنیم از این خوشمون میاد از این بدمون میاد اهمیتی نمیدن که چی کی چی میگه فقط بیانش میکنن!
نمیدونم کدومش خوبه؟!
ولی من از وقتی یادمه با اینکه کار خاصی نکردم تلاش هام منو به جای خاصی نرسونده حتی این انتخابام باعث نشدن نفر اولی باشم در جایی حتی باعث نشده اتفاق خفنی بیوفته نمیدونم تهش به یه دست آورد ختم نشده اما همیشه ! همیشه میگفتم الان باید درس بخونم بعدا بهت فکر میکنم ! الان آزمون نمونه دارم ! کی فکرش میکرد بچه دبستانی عصر قبل آزمون نمونه بشینه با ذوق فیلم فرشتگان قصاب ببینه و استرسم بکشه!
یا مثلا بین اینکه یه لباس دیگه بخرم( که آخرم برام خریدن و من اصلا اهمیت نمیدادم!) و آزمون های مسخره کانون ، آزمون های مسخره کانون انتخاب کنم خدایی چرا؟! 🤣🤣🤣😶
ولی من همیشه درس داشتم من همیشه استرس درس داشتم! در حالی که تو صورتم میگفتن هه ببخشیدا ولی دختره من مث تو نیست که مدرسمشون بهشون سخت نگیره امتحان داره نمیتونه( همون دخترشون که نمیدونم چرا اینقدر زود عروسش کردین و نزاشتین نفس بکشه!) تو خیلی بی خیالی هیچ وقت درس نمیخونی
و من خیلی بی خیال بودم هیچ وقت درس نمیخوندم ولی نمیدونم چرا همیشه درس داشتم واقعا واس خودمم عجیبه! من هیچ وقت قدر بقیه درس نمیخوندم حتی قدر بقیه خانواده من اونی نبودم که کل سوالات رو حل میکنه من سر کلاس جواب بده بودم یا بهم خوب میفهموندی یا برو بمیر ! شاید سر جمع ۴ بار خیلی خفن تلاش کرده باشم! نمره ام برسه؟ بسه! همیشه ام حرص میخوردم نمیدونم فکر کنم از همون اول اون احمقه بودم 😂😂😂
خلاصه که همیشه وقت واسه فکر کردن هست باید الان درس بخونیم!
و همیشه خانواده اینجوری بودن که تو لازم نیست به هیچی فکر کنی ما برات هرچی بخوای رو فراهم میکنیم پس خوب بزی و من هم همیشه تلاشم این بوده خوب بزیم! شایدم نه!
خلاصه که شما ها درس نخونین!
و در کل وقتی فکر کردم کجا ها خودمم نمیدونم ،اون دختر بچه احمقی ام که باید ذوق کنه یا اون انسان بد عنق وحشی که اکثر وقتا از همه چی ایراد میگره نق میزنه از هیچ کس خوشش نمیاد و البته همه چیو واضح میکوبونه تو صورت ملت و در نهایت وقتی عصبانی بشه کاری میکنه که دفعه دیگه تمام اون کسانی که عصبانیش کردن جلو پاش تعظیم کنن!
نمیدونم اونی که ذوق داره میدونه همه کارور انجام میده و یه جا بند نمیشه یا اونی که میشینه فکر میکنه اهمیت نمیده! یحتمل الان دنبال دویدن نیستم دنبال کمک کردن تو گروه فرزانگان و بستن شرشره جشن ها و جون کندن برنامه ریختن های بزرگ بدون کمک هیچ بزرگتری
الان فقط میخوام بعد اون کیوت بودنه یه جا پوکر باشم خسته باشم حوصله هیچ کسو نداشته باشم و بگم پاشین جمع کنین و خودمم پاشم جمع کنم! ولی متاسفانه اینا فقط در حد حرف میمونه آخرشم من بلد میشم دست و صورتم میشورم و به این فکر میکنم چقدر تفکرات نصف شب احمقانه است ! لباسای خوب میپوشم برنامه میچینم و با همه مهربون برخورد میکنم تا وقتی که خودشون انتخاب نکردن که من اون آدم وحشی باشم باهاشون که نیازمندم خواهند بود و بهم التماس خواهند کرد! ذوق میکنم تشکر میکنم و کیوت رفتار میکنم!
این بود انشای من!
کاش بهتر میبود
حالم از نوشتن بهم میخوره