امروز صب خیلی بد بود! اینقدر بد که وقتی ۶ و ۲۰ دقیقه بیدار شدم داشتم فک میکردم دمم گرم دیشب قرصا رو خوردم که بالا نیارم ! تمام دیشب فکر میکردم اگر دوباره مجبور شم چن روز تو خونه بمونم چه! چرا قهوه خوردم و... آره!
ولی خب با مسواک یکم اوکی شد ولی نشد چایی چیزی بخورم! اون احمقم اینقدر سرفه میکنه که میترسم آخرش مث عباس میرزا بشه!
صب معلوم بود پ اینا نمیان سر کلاس ولی اینکه پاشی از لای جای گرمت زنگ بزنی فلانی برام کلاس رو با ویس ظبط کن ازت بگیرم خیلی روت زیاده!
در هر صورت!
به من که نگفت!
استاد خوبی بود ولی خیلی سخت میگره و قراره پیرمونو در بیاره! تو کلاسش سعی میکردم یکم برم سمت چرخه ها و تو ذهنم مرور کنم ولی ایده ای نداشتم! ولی رواله باید یه سرچ بزنم و بخونم! دست چپش خیلی میلرزید و مچ دست راستشم یه چیزی بسته بود نمیدونم دقیقا!
خیلی تند تند حرف میزد
ساعتای ۸ و نیم دیگه آخرین شتر کلاس اومد که بنظرم واقعا رفتار توهین امیزیه اونقدر دیر برسی!
مخصوصا اگر در کلاس تو صورت استاد باز شه! و آخر کلاسم اینطوری بود که وای کلاس خیلی تنگه کاش بگیم کلاس فلان بزاره که درش از پشت باز میشه و ماها دیر میایم بد نباشه و بعد اون یکی گفت نه ما دیر میایم تخته رو نمیبینیم خب متوجه نمیشیم ( دو گروه دیر بکن سر اینکه چطور به نفعشونه بحث میکردن!)
جالب بود!
ع ام که رسما ۹ صب اومد و از لای درز در گفت بیتم تو گفتم نه زشته خدایی!
و چرا اینقدر بد ست میکنه اون لباسای کوفتی که امروز نصفش ام کثیف کرد!؟ چرا مرا عذاب میدین!
آره از یه دم بهشون بعد کلاس سلام کردم ولی حس سلطنتشونو چیکار کنم؟!
بعدش کلاس امید بود و میدونستم خوبه! ولی خب جزوه مزخرفی شد نمیدونم چون نمیتونستم مغزم جمع کنم یا اینکه از ص خبر گرفتم که اوضاع چطوره و جمله پیر شده رو خوندم یا اینکه حرف 《ه》 خیلی با اوضاع جور در میومد یا اون لبخند احمقانه رفیق طرف بود که اصلا با اوضاع نمیخوند و باعث شد طرف فرار کنه و بیشتر بره تو لاک خودش! و چقدر که احمق هستن رفیقاش!
در هر صورت هیچ احمقی نفهمید ولی آخرش دست راستم واقعا شدید میلرزید و من نمیدونستم اصلا چرا و کلاسم زود تموم کرد ولی اینگه هی با ذوق میگفت آره حشره خوردم منو عذاب میداد ! انسان سگ! تو با این کمالات سوسک میخوری آخه مرد!
ولی کفش های قشنگی داشت!
و اون لوس بازی های همیشگی ع وای یعنی واقعا خوردینش!
و اون سوالات احمقانه دوس دختر پا لک لکی سر کلاس بیوشیمی : میشه یه مسیر متابولیسمی در دو سلول یه جاندار متفاوت باشه؟! آره داداش گلیکولیز تو این سلول و اون یکی فرق میکنه فقط دیگه نپرس ممنون!
خلاصه!
هرچی فک میکردم قرار نبود حالم بد بشه و نمیدونم چرا بد شد ! یکم دندونام بهم میخورد نمیشد نفس بکشم و دست راستم خیلی بد میلرزید و سعی کردم زیر پالتوم قایم کنم یکم راه رفتم سعی کردم با بچه ها حواسم پرت کنم خندیدم ولی حس میکردم الان اشکام می ریزه و اصلا نمیدونم چرا
هیچی تو مغزم نبود هیچ فکری که دلیلش چیه! با هلیا صحبت کردم ولی بازم ایده نداشت پس سعی کردم چشمام ببندم ولی نمیدونم مسخره بود همه چی
کف دست چپم هنوز درد میکنه! یه روز باید این ناخونای لعنتی بگیرم باز خوبه کبود نشد! ولی واقعا میسوخت و تازه فهمیدم !
آزمایشگاه ام که کنکل شد و مارو شاد نمود! منم عین اسب چرخ زدم با ع رفتیم تو سرماها راه رفتیم و حرفاش گوش کردم با اینکه اصلا نمیفهمیدم چی میگه فقط سعی کردم گوش کنم! ولی شبیه کسی بود که کنار سرت چینی صحبت کنه! در هر صورت
آخرش دیدم جای مورد علاقه ساکتم توسط پ اینا اشغال شده! و بدون اهمیت یه گوشه نشستم تا ص بیاد!
و تمام قبل شروع کلاس امید اینطوری بودم که وات د فاک میتونی مودبانه رفتار کنی موهای کسیو بهم نریزی بهش اونطوری فوش ندی فقط صرفا چون دوستشی و البته که اونم شاید خوشش میومد نمیدونم ولی حس چندشی داشت که یکی واستاده بود عکس یا فیلم بگیره و اون یکی بنظر میومد داره اذیتش میکنه شایدم برداشت من این بود!
در هرصورت جزوه ام کثیف شد!
بعدش رفتیم کتابخونه!
تنها جای مورد علاقه ام؟! یا معدود!؟ و دویدن بین قفسه ها و پیدا کردن کتاباس! تو پرانتز بگم سگ بر اون دوست عزیزی که کتاب قشنگ ام رو رزرو کرده! من میدونم در حد اون کتاب نیستین ولی رهاش میکنم مال من که نیست!
بماند ص بدبخت کلی کشوندم این ور اون ور کتابخونه و آخرم کتاب رو نداشت و یه دوباره جا رو اشتباه گفتم و میخواست مغزم بکوبونه تو قفسه ها ولی از اینکه صمیمی میشه خوشم نمیاد! میخوام اون حد فاصله هه حفظ شه! نمیدونم چرا ولی بعضی وقتا که چیزی تعریف میکرد حس میکردم صدای اونم درست نمیشنوم!
بهش گفتم که قرار نیست گیرش بیاری و تنها و هی سوال پیچش بکنی فقط قراره بدون صدا کنارش باشی از دور هواش داشته باشی مث بقیه نباش مخصوصا الان که داره فرار میکنه قرار نیست این ترم باهاش رقابت کنی یا هرچی ازش سوال بپرسی به اندازه کافی پرسیدن!
آره! و چقدر جمله 《ه》 درست بود!
تا دم در رسوندمش از وقتایی که میگه مث مامانم میمونی خوشم نمیاد!
نمیدونم!
کل راه برگشت دویدم شاید همه چی بهتر بشه بنظر خوشحال میومدم ولی حس میکنم هیچی تو مغزم وجود نداشت ! مث برف ها سفید و خالی بود!
اخرای رسیدن اینقدر سرفه کردم که خفه شدم و فهمیدم حتی هوای سرد هم قرار نیست باعث شه راحت تر بدوم!
اونجا ترسیدم صدای نا آشنایی که بود منو ترسوند پس برگشتم و نشستم و پیام دادم گوشیم ۱۵ درصد شارژ داشت! و من هزار تا سناریو رو چیندم اینکه دیر کردم یا نه! یا تا کی صب کنم یا هرچی
ولی عین بچه های احمق بغض کرده بودم حس تنهایی شدید حس اینکه بخوان بیرونت کنن حس صحبت کردن بقیه با دوستاشون( انگار ناطور دشته حالا اسکل!) هوم نمیدونم گیج میزدم کل راه هارو هزار بار رفتم و حسودیم شد که بلند بلند پاسور بازی میکنن!
دستم گرفته بودم جلو دهنم ولی یکم میلرزید حالم از اینکه دستم میلرزید بهم میخورد اینکه دست چپم درد میکرد که چی؟! مثلا میخواست چیو ثابت کنه!؟
اینکه عین سگ کیفم سنگین بود
خیلی وقت بود به کتف هام بعد دبیرستان این حجم فشار وارد نشده بود!
اینکه میم خیلی مودبانه و مهربون رفتار کرد ممنونشم! یا حتی خود اون! و من دوباره اینطوری بودم اکی تو نباید ناراحت باشی اونی که گند زده تویی و هی اینجوری بودم باید بقیه اش چیکار کنم الان ۳ و اندی و من فقط ۹ درصد شارژ دارم و هیچ کس اینجا نیست ! حس میکردم الان برقارو خاموش میکنن و در میبندن و میگن خدافظ
ولی خب گوشیم که ۱۶ درصد شد برگشتم و میم گفت رفت یا هرچی و من موندم وسط یه سالن بدون هیچ کسی انگار واس همین رفتم زیر زمین و دور زدم! و هی باخودم میگفتم باید باهاش حرف میزد! نمیدونم
ساعت شاید ۴ و اندی بود که رسیدم وسط میدون و مغزم منجمد شده بود قطعا عصبانی بودم نمیدونستم چیکار کنم باید میموندم برمیگشتم باید مقایسه میکردم باید گریه میکردم داد میزدم یا منطقی فکر میکردم! همه چی هر لحظه احمقانه تر بود یه پالتو مشکی با کلاه که وسط میدون وایستاده و نمیتونه تکون بخوره!
به خودم گفتم پیاده تا خونه بر میگردم شاید اینطوری تایم یه جوری بشه که وقتی به ایستگاه رسیدم بتونم با اتوبوس برم کلاس یا حتی برم خونه و بگم حوصله ندارم
فکر کنم به خاطر سوزی بود که میومد چشمام قرمز شده بود! صب از اون مسخره بازی و اینکه هیچ کس نفهمید فقط پ پرسید چته عجیب رفتار میکنی منم عین همیشه خندیدم گفتم هیچی!
ولی کل راه اعصابم خورد بود و از طرفی میگفتم منطقی باش همه چی همینه
تو اشتباه کردی تو باید زود تر میپرسیدی میرسیدی یا هرچی ولی میگفتم نه توام مث همونایی بعد میگفتم نه اینطوری نیست ولی اینطوریه ولی نیست ولی نمیدونم ولی منطقی فکر کن ولی باید میگفت ولی خب چه اهمیتی داره هرکی باید کار خودش پیش ببره ولی خب چی ولی خب بهتر که نشد ولی شد! احمقانه بود و قطعا چون کل صورتم سیاه نشه هیچ اشکی ام پایین نریخت!
نزدیک های پارک جلو در بود که فکر میکردم دیگه هیچ موجودی به چشمم نمیاد کل مغزم اینکه تمومش کن بود اینکه چشمام خودم کل حس اطرافم همه اش یه چیزی بود( توصیف اون حس با چیزی که نوشته میشه فکر میکنم اونم وقتی اینقدر گذشته اصلا شبیه نیست!) شاید بهترین توصیفش مث وقتی که تو فیلم ها میبینی یه انتقام جو میخواد بره و دشمنش بکشه وقتی رفیقش از دست داده یهو چشماش گشاد میشن بی حس میشن دستاش مشت میشه و از گوشه چشمش اشک میاد ولی روبه جلو میره شاید بهترین توصیف باشه!
چه طولانی شد!
دیگه به کسی فکر نمیکردم تنها چیزی که دنبال میکردم صدای ماشینا بین صدای آهنگ بود اینکه سرعتشون چقدره اینکه اینجا ترافیک یا نه! تمام راه تا جای سالن مطالعه نحض! تا زیر گذر اینکه زل زدم به تک تکشون این یکی آره اون یکی نه! این توکش نرمه نمیتونه ولی توی زیر گذر دوست داشتم داد بکشم چطوری تونستی چطوری اینقدر شجاع بودی حتی اینقدر که بهت حسودیم میشه اون لحظه چه حسی داشتی بهم بگو بگو لعنتی چطوری تونستی چطوری اینقدر قدرت داشتی چرا اینقدر ترسو ام که نتونستم چیکار کردی بهم بگووووو
ولی نشد اعصابم از این که هیچ کاری نمیکردم خورد بود کوله ام سنگین بود و دستام درد گرفته بودن زانوهام تو سرما سر شده بود ولی مغزم داغ داغ بود
چرا تو باهوش تر بودی چرا قدر تو باهوش نیستم که بتونم چیکار کردی
زنگ بزنم و بگم ممنون؟! بهش یه پیام بدم و بگم ممنون
اصلا چی فکر میکنن
کی اهمیت میده چی فکر میکنن، آدما قبل تو زنده بودن بعد توام زندگی میکنن، چقدر ناراحت میشن؟ ، آخرین حرفم به ص چی بود؟ چرا اینقدر پیشش خندیدم و نشون دادم خوشحالم؟! ، اصلا بقیه چی رفتار میکنن؟، چقدر طول میکشه تا همه چی اوکی شه، مامان بابای فلانی چطوری بودن؟، هیچی نمیشه، بابام اوکی ، اگر بدتر از اینو دیده من که دیگه اونقدر مهم نیستم، پول کفن و دفن چی بگم؟ اه کاش بفهمن خرچ من نکنن اصلا مراسمم نگیرن یه روستا دور بسه! اگر نفهمن چی؟ الان وقت مناسبیه؟ واسه چیزا دیگه بیشتر لازم داریم؟ چقدر مگه کسی بهت وابسته اس؟ هیچی پس رواله! بقیه میتونن حلش کنن اصلا چی میشه خودخواه باشی؟! یه بار واسه خودت خودخواه باش و بهشون فکر نکن! چقدر این کیف لعنتی سنگینه
ترافیک چرا امروز زیاده! لعنتی صبه سریع تر برین! اینجا میچرخن سرعتشون کنده! خود مترو چی؟! اگر هیچی نشد چی؟! اگر با این کارت به تروما یه نفر بدبخت اضافه کردی چی؟! چجوری بگم که لازم نیست دیه داشته باشم؟!
بقیه چیکار میکنن؟! شماره تماس و اینا هست! ولی تو که هیچ وقت انجامش نمیدی چی مسخره بازی در میاری! کی میدونه کی انجامش میدی؟!
چرا تونستی تو چرا تونستی چرا تونستی چرا چطوری تونستی
همین حالا از پیادرو بیا بیرون و کلاه ات به صورتت بیشتر نزدیک کن!
چشمات ببند و اینقدر نترس از چیزای بزرگ تری ترسیدی که حل شدن!
پس چیزا نو چی؟! کی اهمیت میده خب فلانی ام کلاس موسیقی ثبت نام کرده بود قبلش چطوری تونستی!؟
باید انجامش بدی
ولی صداها نشون میده به اندازه کافی تند نمیرن
ولی این یکی خوب بود! ولی خب اینم یه بدبخت مث منه! یعنی این آقاهه که جلو مغازه اش وایستاده چیکار میکته؟! کی اهمیت میده
هنوز ۱۷ ام! تا آخر راه کلی راه!
نزدیکم
اگر برسم به پل هوایی چی برم اونجا؟!
کیف کوله ات در بیار خیلی سنگینه
مچ پام اذیت میکنه!
اسکلی شدی ناطور دشت؟!
اصلا میخوای بنویسی تو وبلاگت؟! نه بابا کی حوصله داره!
کتاب هارو چیکار کنم؟! یعنی دفعه دیگه که زنگ میزنن میگن دخترتون نیومده آقای فلانی آقای فلانی خبر داره یا میخواد زنگ بزنه خبر بده؟!
بالاخره خبر دار میشن!
چیزیش نمیشه بابا یه دفعه خودخواه باش
اون ترسویی نیست اینکه تو انجامش میدی ترسویی!
حداقل از این پیاده رو برو اون یکی !
چرا هوا اونقدر سرد نیست که یخ بزنم ؟! چرا یکی یه چاقو نمیکنه تو شکمم . بنظرم با یه تیغ زیر گلوت ببرن قشنگ تره!
کیفت در بیار و مچ پای لعنتی و شونه های کوفتی
وسایلم که جاهای دیگه اس چقدر اهمیت داره؟
خجالت بکش الان دلیل مسخره ات واسه این کار چیه؟! مسخره شدی ملت اینهمه مشکل دارن مسخره بازی های تورو در نمیارن!
کل پولام بدم گل بگیرم و بعدش جی؟!
کاش یه قهوه واس خودت میگرفتی ولی بعدش گند میخوره به معدت باز!
یعنی ص چیکار میکنه؟! این اولین تجربه اش میشه از مردن کسی؟!
عه اینجا رو با مهرین ومدیم
چرا حتی به میدونم نمیرسم یکم سرده! ولی خب
ریه هام درد میکنن یحتمل ولی سرما بخور طور نیست
اگر سرما خوردم نشد فردا برم چی؟!
چی به بقیه بگم واس چی زود اومدم ؟ وسط راه بگم فهمیدم کلاس دارم و پیاده اومدم؟ نه اونجوری باز باید نق بشنوم که سرما میخوردی یه زنگ به ما میزدی و ...
بگم زودتر اومدم بگم خستم سرم درد میکنه کلاس نمیرم ! حوصله صداهای کلاس ندارم حوصله اینکه مهربون باشم و لبخند بزنم و به اون تایتل های مسخره گوش کنم
تت اون دفتره چی نوشته بودم یعنی بدم بخونه؟!
اگر مث مهرین گمش کرد چی؟ اون تنها چیزیه که دوست دارم و ازش همونقدر متنفرم که حاضر نیستم لاش باز کنم و دوباره بخونمش!
یعنی میخوان بگن یه احمق ترسو بود؟! خب بزار بگن
این فقط یه جسم مسخره است و جزوی از تو نیست
دیدی آخرش این کار نمیکنی! چون مطمعن نیستم ۱۰۰ درصد تمومش کنه! اگر فقط پاهام به فنا رفت ولی زنده موندم چی ؟! فایده اش چیه!
اه امروز خیلی کند شدین
اگر همین الان این لعنتی ولی میکردی میشد!
گربه هه رو ناز کن
خستم نمیخوام بشینم
چه اهنگای پسندیده ای!
فقط کافی بخوابی و یکم فکر کنی
گوشیم خاموش کنم؟! اگر خاموشش کردم چی؟!
چرا نمیتونست فقط جواب پیامم بده به جای اینکه گوشیش خاموش کنه؟!
آه دلم میخواد داد بکشم تو از من عاقل تر و منطقی تر بودی تو یه راهکار بهم بده بگو چیکار کردی بگو چطوری اینقدر شجاع بودی دربارش چطوری !؟
گفتم خیلی درس داد کارم زود تموم شد گشنمه و چایی میخام ولی گفت لپات خیلی یخ زده
شونه هام درد میکرد دستم حتی تا حد ارنجم بالا نمیومد حتی نمیتونستم باهاشون تایپ کنم
زانوهام بد نبود! فقط حس میکردم با اینگه سر شدن تو راه ولی میشه ازشون استفاده کرد واسه راه رفتن!
صدای میم رو وقتی داشت از دانشگاه تعریف میکرد نمیشنیدم کامل این شکلی بود ..... بعد .... آقای فلانی..... احمق بودن..... چرا اینطوری...
دلم میخواست فوش بدم ولی ندادم
حتی نمیدونم چقدر غذا خوردم چطوری چایی خوردم سردم بود!
زیر پتو اینقدر گوله موندم که خوابم برد! نمیتونستم تایپ کنم نمیتونستم نگا کنم نمیتونستم بفهمم که چرا نمیفهمه نمیتونستم فکر کنم که چی شده؟ چرا هیچی نشده فقط کلاس نرفتم چون خسته بودم!
حتی نمیدونم خوابیدم یا بین افکارم اینقدر محو شدم که هر چند وقت یه بار جا به جا میشدم که افکارم الک بشه انگار یه بخشی از مغزم داشت فکر میکرد مودبانه جوابش بده چی تایپ کنم بزار یکم بهتر شه باید پاشی آیین بخونی
مث هر روز
فردا ام کلاس داری
چهارشنبه دربارش فکر میکنی چیزی نیست
معدت ات چطوره؟! نمیدونم
خستم وقتی تکون میخوردم همه جام درد میگربت
کاش تشک میم به جای پایین پاهام روی پتوم کشیده میشد تا همه چی سنگین تر باشه
اینقدر نخارنشون خونی میشه!
هنوز نزدیکای شستم میسوزه
درد نمیکنن خوبن
ولی حس میکنم تو قفسه سینه ام یخ زده دقیقا ریه هام یخ زدن صدام نگرفته حتی سرما ام نخوردم ولی یخ زده
خستمه!
درس نخوندم میخواستم بخونم ولی نخوندم
حتی یادم نمیاد اون جمله های قصار که قرار بود اینجا بنویسم چی بودن!
حتی یادم نمیاد آدما چی بودن!
امیدوارم فردا به عنوان جلسه سوم رم نکنه!
فردا سر کلاس فارسی چی بگم واس اینگه اون حجم شماره رو یادداشت نکردم
چی بپوشم
چی بگم!؟
چای بخوریم
خوابیدن همه چیو حل میکنه
دیگه ناراحت نیستم دیگه فکر نمیکنم دیگه حتی منطقی ام یا احساسی ام نمیخوام باشم
حتی یادم نمیاد چی میخواستم بهش بگم !
مهم نیستش
فردا قبل آز جواب سوالاش میخونم و تموم!
خستم
جوابی واس سوالاش نداشتم! حتی نمیدونستم چرا اونجا خوب نبودم
داشتم میدویدم چون آزمایشگاه داشتم ولی کنسل شد ولی نمیدونم چم بود
هیچ دلیلی نداشت
نمیدونستم چرا چی شد چطور اصلا جوابی نبود! فقط حس کردم گیجم سرم دستام خودم نفس کشیدنم هیچی نبود! دلیل نداشت
بگم چی؟! وقتی حتی اون سه روز رو هم دلیلش رو نمیدونستم
وقتی نمیدونم چی باید گفت؟