اول حجم زیادی نعره بزنیم!
چند دقیقه سکوت به احترام این پایان!
خب
از اولش شرو میکنیم !
کتابی که منتظر بودم یه بخش زیادی از یه زندگی نامه باشه یحتمل یه فرد یکم بزن بهادری یا همچین چیزی یا یه موجودی که با کلی مشکلات دست و پنجه نرم میکنه و تا وسطای کتاب منتظر بودم بیشتر از فقط۲ روز پیش بره اما خب کاملا برعکس بود!
و این ... جدا این نویسنده ، اینکه بتونی فقط شاید ۳ روز از یه زندگی رو به تصویر بکشی ولی تمام چیزی که یه خواننده میخواد رو بگی واقعا سخته واقعا قشنگه اینکه فقط شاید کمتر از ۳ روز بگی ولی همه چیو بگی در حالی که تایم زیادی نیست و اینکه تو دیگه منتظر یه گذشت یه تایم طولانی نباشی واقعا عجیبه
این میزان توصیفات اینکه هی بکشونتت و نزاره که کتاب رو رها کنی
اینو تو پرانتز بگم که واقعا واقعا منتظر بودم که بدونم جین چی شد و چرا؟! ولی هیچ وقت نفهمیدم !
و اینکه آقای انتولیتی واقعا اون لحظه چرا اون حرکت زد؟!
و اینکه دهنتو... واقعا توهم بود که هولدن زده بود یا اینکه واقعا جایی نوشته شده بود!
دوباره لازم یه نعره بزنم که چطور واقعا چطور یه فرد میتونه فقط ۲ یا ۳ روز رو از لحاظ بازه زمانی توی داستان پیش ببره ولی کاملا یه داستان بزرگ باشه یعنی ! نمیدونم چطور بگم!
ولی قطعا کار هر کسی نیست!
حرفای آقای انتولیتی چیزی بود که جالب بود و قطعا به موقعیت های که اتفاق افتاده تازگی شباهت داشت و جملاتش خوب بود
اولای داستان یحتمل میگفتم اوکی اوکی چیز خاصی واسه ارائه نداره
چند جمله خوب داره ولی خب حس یادداشت دوباره اش و نگه داشتنش نیست ولی خوبه! ولی تقریبا از صفه ها حدود ۲۶۰ اینا همه چی عوض شد
یه چیزی شبیه قسمت ۵ د لست اف آس!
توی بارون وایستادن واقعا خوبه!
و اینکه خیلی حرفای هولدن درباره آدما غیر اینکه سینما و تئاتر بده رو میشد قبول کرد! آدما واقعا مزخرفن!
ایده های جالبی داشت و کلا کتابی بود که میشد بری بخونیش با هولدن نق بزنی و حرفاش تایید کنی و کسیم نگه هی شما دارین اشتباه فکر میکنین و روشن فکر بازی در بیاره با خیال راحت یه نفر پیدا میکردی که باهم نق بزنین
و اینکه وات؟! آخرش به کجا ختم شد!؟ کی فکرش میکرد آخرش اونطوری تموم شه!
شاید یه درصد از اون چیزی که تو مغزم بود درباره کتاب هم نتونستم بنویسم یا بگم ولی خب بنظرم لازم که تایم زیادی رو به دیوار زل بزنی و بگی پر هام!
ولی حقش نیست که حداقل یه بار مثل اون ۲ ۳ روز که هولدن زندگی کرد زندگی کنیم؟!
نمیدونم!
شوک مردن اون پسری که خودش از پنجره پرت کرد بد بود! یعنی میدونستم ولی بد بود!
نمیدونم!
الی و فیبی ... هوم!
شغل عجیبی که بری و لب پرتگاه و هر وقت بچه ای از راهش منحرف شد و نزدیک بود از پرتگاه بیوفته بگیریش ... آره
..........
پسر، موقعی کع آدم میمیرد، این مردم خوب آدم را از چهار طرف محاصره میکنند. من امیدوارم وقتی مردم، یک آدم با فهم و شعوری پیدا بشود و جنازه مرا توی رودخانه ای، جایی بیندازد . هر جا که میخواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان ، وسط مرده ها، چالم نکند.
..........
وقتی یه نفر مرده باشه، دلیل نمیشه آدم دیگه دوستش نداشته باشه مخصوصا موقعی که اون شخص هزار درجه بهتر از آدم هایی باشه که می دونیم زنده ن.
و دو تا چیز که نشد بنویسم و عکس گرفتم!
کاش آخر یه نفر به من مشروب بده ببینم چی میشه! البته معده من بدرد نمیخوره!
یا عین اسب تو بارون واسه یه تایم زیاد وایستادن!
آی دو نو!
همونطور که گفتم افسردگی یا خودکشی فقط تقصیر یه موضوع نیست همه ما مقصریم!