باورم نمیشه با گفتن اون حرف ها به ب انگار یه فشار سنگینی که روم بود تکون خورد و یه ضربه مثل دومینو به بقیه فشار هایی که تاحالا تحمل کرده بودم که لازم نیست اینجا بنویسم و بگم خورد و باعث شد اشکم در بیاد
درسته به سرعت نور جمع اش کردم ولی واقعا عجیب بود بعد اینهمه مدت اشکم در اومد!
....
اینجا مینویسمش چون کسی جاج نمیکنه ولی تو خواب واقعا داغونم! از لحاظ جسمی داغونم ها! و خیلی خوشحالم که تنها میخوابم و عین جنازه پتو رو تا سرم میکشم بالا که کسی نمیفهمه
ولی اینقدر تو خوب یه عضو دست سر پا هر دفعه یه چیزی تکون میدم مثل تیک مثلا هی سرم میچرخونم به یه سمت انگار مثلا گردنت خواب رفته باشه اذیت باشی یا هرچی یه همچین چیزی که از خواب میپرم و تو خواب و بیدار میفهمم باز داشتم اینطوری تکون میخوردم
یعنی کابوس کافی نبود اینم بهش اضافه شد؟ بسه دیگه بسه!
قبل خواب که از حجم تکون پاهام از لبه تخت خوابم میبره اینم از وضع مدت خوابم! بماند که تو خواب نفسم میگیره و کابوس میبینم نمیتونم نفس بکشم و...
نمیدونم این بدن لعنتی چه مرگشه! خستم! کاش بندازمش دور!
دارم از کابوس ها دیونه میشم! چرا باید تو کابوس هم اذیتم کنه؟ بس نیست تو بیداری پشتم حرف میزنه و اذیت میکنه!؟ حتی وقتی نمیبینم اش هم تو خواب باید اذیتم کنه و اشکم در بیاره! بسه دیگه خسته شدم!
بعد ر میگه تو چس دغدغه ای من یه هفته نشستم های های گریه کردم! خب دیگه میرم بخوابم فردا بیدار نشم! واقعا این جمله منو اذیت میکنه! یکی اون سر دنیا هر دفعه بگه میرم بخوابم و آرزوی مرگ دارم! آخه!
بهش گفتم خوشحالم رابطه اتون با ب بهتر شده و بیشتر حرف میزنین!
چی بگم!
تو این وضعیت استرس این ارائه داره منو میخوره! اگر ارائه نبود دوباره میشستم پرپوزال میجوریدم! باورم نمیشه ویرایش کامل ذخیره نشده بود وقتی تو لبتاب چک کردم!
وقتی میگن تو خستگی گه نخورین همینه!
دیشب ۲ شب اینقدر استرس داشتم و عذاب وجدان که نشستم پاش و این شد تهش تف بهش!
ولی فونت رو لبتاب من درست بود! عجیبه!
دوس دارم سرم بکوبم تو لبتاب!
خستم!
اینقدر اون یکی میم هی میگه تو داری با نی نی بد رفتاری میکنی حتی نمیرم بغل اش کنم!
از صد متری رو مبل نشسته بودم براش دست میزدم شاید بخنده! نمیکشم بخواد بگه تو اذیتش میکنی با اینکه واقعا کاریش ندارم به معنای واقعی! و این بچه از دو ماهگی تو بغل من خوابش میبرد! لیدرالی همیشه تو بغل من خوابش میرد حتی منتظر بود بغلش کنم که بخوابه! هنوزم وقتی تو بغلم هست و تکونش میدم آروم میشه ولی خب!
همش وقتی میگه آره ممکن باهاش بد رفتاری کنی و... اینطوری ام که یاد حرفش موقع بچگی اون یکی میوفتم هنوز توی سرم صدا میده! اونجا من ۸ سالم بود که بهم گفتش تو اینقدر این بچه رو اذیت میکنی اون تو خواب کابوس میبینه و میگه آرتا اذیت نکن! با اینکه همون بچه اشم پیش من خوابش میبرد و بغلش میکردم و تا همین الان عین سگ مادریش کردم و تازه هر روز خودم نفرین میکنم که چرا وقتی خیلی کوچیک بوده یه بار دعوا کردم و تو اون وضع نوجوانی و داغونی و این حرفا تو صورت این بچه گفتم چرا وقتی درس دارم این خونمون و این منو هر روز میخوره و هی میگم نه باید براش بهتر باشم باید بهتر باشم باید جبران کنم من باعث شدم اذیت بشه و هنوزم بابتش اشکم در میاد!
گاهی وقتا حرفای آدما قلبم میشکنه! شایدم من واقعا یه کابوسی زامبی چیزی هستم که باید دور باشم؟!
باورم نمیشه بچه هاش بهم میخندن ببین باباش از کار اومد یهو چون خسته بود تق بچه رو گذاشت کف زمین ول کرد رفت! بچه رو کف زمین ول کرد! و بچه زد زیر گریه من رفتم بغلش کردم!
کل مراسم عقد بچه بغل من بود که ساکت بود! به خاطرش حتی عطر نزدم که بتونم بغلش کنم!
واقعا نمیدونم واقعی شاید من یه چیزیم هست ؟! نمیشه که همه ازم شاکی باشن و من ادم خوبه باشم که میشه؟ یحتمل من یه چیزیم هستش وگرنه دلیل نمیشه!
اون از ش دختر این از خ این از ب اینم از خواهر هام!
شاید واقعا من مشکلی دارم و نباید تو این جهان باشم و از همه انسان ها باید دور باشم؟!
هی میگم بهم نزدیک نشین میگین نه فلان!
شاید واقعا باید دور باشین فرار کنین و من تنها باشم؟!
نمیدونم!
آدما تازگی خیلی دارن دوباره قلبم میشکنن!
اصلا میدونی چیه! تقصیر توعه ب که گذاشتی برگردم به ورژن مهربونم! اگر همون سگی بودم که دندون هام به همه نشون میدادم خوب بود! الان یه مهربون احمق ام مثل توی دبیرستان که همه راه میرن قلبم میشکنن!
طرف به بچه زیر ۹ سالش میگفته شلوارت فلان که بچه هنوز تو عکس ها وقتی میبینه یادشه بعد من ادم بده ام؟!
....
اون روز میم میدونی چی میگفت؟ میگفت من همه جزعیات و همه خاطرات کامل یادم میمونه! اون روز دیگا این بچه ام همین میگفت طوری هر عکس میدید با جزعیات خاطرات یادش یود که پشمام ریخت! اون ش دختر یا حتی گل آره ام همینطوری بودن! ولی من انگار هرچی میگذره کل خاطراتم پاک میشن میرن تو دست باد! حتی بابا با اینهمه سال فاصله اط بچگی اش خاطراتش یادشا! ولی من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کتاب کمک آموزشی که همه داشتن تو راهنمایی چطوری بود!
یادم نمیاد تو دبستان داشتم چه گهی میخوردم رسما کلاس اول تا ۳ یا ۴ و ۵ ام یادم نمیاد! همه چی کاملا محوه!
باید خیلی بشینم فکر کنم یعنی واقعا باید یه روز بدون مشغله فقط وقت بزارم که یادم بیادش هر کوفتی! گه توش!
چرا حس میکنم هر دفعه به ر میگم میخوام برم درس بخونم یا هرچی عصبانی میشه میگه من این سر دنیا نمیتونمدرس بخونم و...
بابا به خدا منم تمرکز ندارم منی که شب امتحانی نبودم خیلی وقت شدم شبه امتحانی . دارم گند میزنم! از استرس احساس مرگ میکنم! چمیدونم تا یک و دو شب درس خوندنم طول میکشه چون در طول روز نمیتونم و منم بگا رفتم چرا ولی اگر بگم میخوام دزس بخونم میخوان بکشنم؟!
بابا چه گهی بخورم؟! بشینم با تخم هام بازی کنم؟!
نه زبان خوندم درست نه کتاب رو خوندم نه تونستم آر کار کنم نه هیچ گهی چیکار کنم!؟ رو پایی بزنم با توپ فرضی؟!
واقعا نمیدونم دیگه!
همش بقیه پیام میدن نمیتونیم درس بخونیم اون روز طرف زنگ زده با عصبانیت تو چرا کل فلان کتاب خوندی؟! چی بگم؟ ببخشید گه خوردم شما به بزرگی خودت ببخش!
آه
چیکار کنم دیگه!
به خودم میپیچم میگن خودخواه و فلان با بقیه حرف میزنم میگن برون یابی میکنی چیکار کنم
بیا برام قبر بکن برم بمیرم راحت شید! من که نگران خرج کفن و دفن! ام اگر بدین همین الان میمیرم راحت شین خوبه!؟ با مردن من مشکلات زندگی اتون حل میشه؟! تو امتحان فیزیولوژی ات میدی و میری لب اون یکی کتاب فیزیولوژی اش تموم میشه اون یکی دیگه میتونه راحت عاشق کس دیگه بشه؟! بچه اون دیگه اذیت نمیشه؟! کابوس نمیبینه؟!
هوف
گاییدینم چی بگم! بسه دیگه! من عذر میخوام از وجودیتم!