چی بگم؟
وسط گیر و دار امتحانا این شاسگولم زنگ زد به ما گفت خودش تو کلاسمون به لطف استاد عزیزش زور چپون کرده که اگر خدای نکرده یه اردویی خواستیم بریم اینم بتونیم ببریم!
گفت پروژه برداشته ولی هر طور حساب کنیم برنداشته؟! چطور بگم؟!
کلی چرند دیگه گفت که چرا تو اینهمه درس خوندی من نتونستم بخونم بگو کدوم فصل ها مهمه همونارو بخونم منم گفتم و... و خلاصه! کلی چرند پشت چرند
بعد به رخم کشید چیکار کرده! و تمام!
حاضره بمیره ولی از اون دختره خبر نگیره
این وسط اون یکی چرا عاشق ما شده و اعتراف عاشقانه به ما میکنه؟
نمیدونم چرا حس میکنم حسی که من به این دختره دارم( یعنی دوستش ندارم!) رو ب بهم داره نسبت به اینکه اگر بهش پیام بدم خوشحال نمیشه اگر بهش بگم دوستش دارم خوشحال نمیشه و...
ولی فرقش اینکه من از اول اینطوری بودم باید مراقب این باشم ولی خب ب اینطوری نبود که خب باید مراقب این بود!
نمیدونم!
ناراحت کننده است! بیشتر برای خودم و حجم چیزی که طرف دوست دارم ناراحتم! میدونی چی میگم؟ به قول اون احمق بودن خودت و این صوبتا! بگذریم!