امروز روز گهی بود!
صبح که چایی ریخت رو لباس و شلوارم!
بعدش این دختره خ درحال پنیک بود ب اومد باهاش صحبت کرد و این صوبتا و اوکی شد یکم ولی بعدش عصر سرش گذاشته بود رو میز صداش کردم یهو محکم افتاد زمین و شروع کرد لرزیدن و پنیک خرکی کلی تو بغل ام بودش حدود یک ساعت همینطوری رو زمین کنارش بودیم و دستش گرفته بودیم بدنش فشار میدادیم و... پاهاش جفتی گرفت و دیگه نتونست تکون بده مجبور شدیم زنگ بزنیم اورژانس و پرستار و کلی بدبختی و کسی بیاد و آمپول بزنه تا یکم پاهاش وا بزاره شاید کلش حدود ۲ ساعت گذشت ۲ ساعت این افتاده بود رو زمین و هیج کاری از دستمون بر نمیومد! و فقط بدنش تو بغل ام میلرزید
صبحی وقتی گفت باشه اوکی میشم صداش یه لحظه شبیه ی شد!
این چن روز واقعا سر هر گهی یاد ی میوفتم و مغزم گاییده است سرش!
وقتی این بچه نخواست بره مدرسه یادم اومد هر اول مهر اونم اینطوری بوده که واقعا دلش نمیخواسته بره مدرسه!
امروزم داشتم میومدم آویز ساعتم دیدم یاد مدیر گهمون افتادم یاد ی افتادم که دستبند ام باز کردم دادم بهش نگه داره یاد نگاهاش یاد اینکه نیستش و مغزم گاییده شد!
ب میگفت هرکی یه طور بگا تو ام حتما پارانویا ات زده بالا یا جنون و این صوبتا ولی من فقط میخواستم روش فکوس کنم! چون هر چیزی اذیتم میکرد! همه چی داشت منو میخورد!
جنونی نبود بیشتر غم بود که میخواستم قائم کنم! باید استوار باشم! ولی خسته ام! خسته!
جنونی نیست! نیاز دارم تو بغل فشرده بشم و یکی بهم بگه اشکال نداره!
دلم میخواد مغزم بکوبم تو دیوار
وای دیروز ش دختر تمام مدت قیافه اش گریه طور بودش و هنذبری گذاشت تو گوشش و سرش میزاشت رو میز
امروز این!
خستم!
نمیخوام مواظب آدم هایی با حال بد باشم! نمیدونم! شایدم کلا بی حوصله ام!
کاش بزارین تو خونه بمونم!