حالا اگر قلی بود اینقدر باهاش شوخی میکرد و مسخره بازی در میآورد واسه رفتن اش که ناراحت و نگران نباشه و... به ما که رسید آسمون تپید!
بخدا الان زمین و آسمون به رقص در میوردین براش به ۵ تن! ولی خب شانس چیه! شانسسسسسسس
جالبه یهویی بی اهمیت شدم! یهویی به تخمم شدم! حالبه! انگاری وقتی بزرگ میشی دیگه حق نداری استرس داشته باشی نگران باشی دلتنگ بشی یا هرچی! کلا اجازه نداری حسی رو حس کنی!
چی بگم والا!
احساس خوبی ندارم!
انگاری گم شدم!
باهام حرف بزن دلم میخواد تو اون دوستم باشی که قبل رفتن اولین سفر مجردی پر استرس ام باهام حرف بزنی باهام حرف بزن
یه بار وقتی که دلم برایت تنگ شده باش اسماعیل!
امشب حرف بزن فردا حرف بزن حرف بزن