مثل این مرد ها هستن روز جمعه ای حوصله اشون سر میره میان دل و روده لوازم خونه و ماشین میریزن بیرون و دوباره سر همش میکنن و تازه ۴ تا پیچ ام اضافه میارن از اون روز تا الان بالای ۱۰۰ دفعه مغزم ریختم بیرون باز سر همش کردم و دارم فکر میکنم از خودم میپرسم از زاویه های مختلف بدون جبهه گیری مسائل نگاه میکنم بعضی وقتا به خودم حق میدم بعد شواهد میزارم کنار هم از اون ور اخلاق بقیه رو بررسی میکنم باز بر اساس حرف هاشون و شواهدشون رفتار خودم رو بعضی وقتا با جبهه گیری بعضی وقتا از دید روانشناس بعد میرم مقاله میخونم باز برمیگردم باز میرم با چت جی پی تی حرف میزنم باز بررسی میکنم
فکر کنم از این بابت ممکن خل شم قبل اینکه چیز دیگه ای منو خل کنه!
نمیدونم!
بیشتر از اینکه به یه بیماری روانی پی ببرم به اختلالات و طرحواره ها پی میبیرم شایدم عقل ام تا همینقدر قد میده! نمیدونم
بدم میاد کسایی که دوست دارم ازم بترسن
بقیه؟ بقیه مهم نیستن!