از معدود دفعاتی بود که به داشتن دوست خوب به خودم بالیدم؟ میگن چی افتخار کردن؟ شعاف؟ خوشحال شدن؟ یه همچین چیزی!
خوشحال شدم نمیدونم!
اونجا که گفت بهش بگو ۲۰ بده یا تکلیف که چیزی نیست از دست خودم خیلی ناراحت بودم از دست اینکه تکلیفی آپلود نشده از دست اینکه فلانی هیچ کمکی نکرده از اینکه بهم گفت ب ناراحت شده و باید توی یه جایی نق میزدم خوشحالم که به خودش نق نزدم! خوشحالم که به خودش مستقیم نگفتم و نق هام ریختم تو یه وبلاگ یا هرچی!
از دست اون عصبانی بودم از دست خودم عصبانی بودم از نمره ای که قرار بود ۲۰ بشه ولی نزدیک ۱۸ شده بود عصبانی بودم از خیلی چیزا! و خب نق هام به اون نزدم
ولی خب کاری که اون برام کرد کار خفنی بوده. میدونی نمیدونم بتونم جبرانش کنم نکنم! اصلا چی کار میشه کرد! اصلا آدمایی که کار های خفن میکنن رو چیکار میشه کرد! حس میکنم کار خفنی نکردم تو زندگی ام و کلی دین دارم به دیگران که هیچ وقت نمیتونم بپردازم و این بیشتر اذیتم!
امروز همش از ب تعریف کردیم و کلی فداش رفتیم و کلی براش ذوق کردیم و فیلان! کلی گفتیم با عینک چطوری بدونشک چطوری
از طرفی انگار ش دختر رو پیچوندخ بودیم ولی قصد اش نداشتیم من به قصد بیمارستان بردن گل آره رفتم دانشگاه ولی چون حالش بهتر بود رفتیم و شهر گشتیم! و جاهای عجیبی رفتیم!
یحتمل یکم حالش بهتر شد! چهارشنبه میره و تا بعد عید نمیبینم اش دلم براش تنگ میشه
غم هاشون گینه غم ام از غم هاشون گینه!
غم های بزرگ غم های سنگین که یه گوشه دلت میشینه و بلند نمیشه!
در این بین دوباره افتخار، که مامان و بابا به شدت طرفدار ب هستن و یه طورایی زیر زیر بهش افتخار انگار اون بچشون و... و اینطور حرفایی شایدم من اینطوری فکر ولی خب!
حتی میم هم بعضا دیگه میدونه ب چی و چطوری مخصوصا سر اینکه ورداشت گفت ها چیه دلت برای ب تنگ شده نه! و خب آره به یه صلح نسبی رسیدیم!
نمیدونم چی بشه! از اون روز هاس که حس خاصی ندارم به زندگی و این یعنی زندگی خوبه؟
امتحان هام واقعا نمیدونم چه نمره ای قرار بگیرم! و این بده! میدونی براشون خیلی تلاش میکنم ریز به ریز جز به جز ولی باز استرس دارم! استرس اینکه نمیدونم چند
حساب کردیم فلانی واقعا این ترم با فدای اش بشون ک از کون آوردن داره نمره میاره یه حرفی زدیم و فهمیدیم فلان جا دروغ میگه و فلان جا و فلان جا و خب چرند بود و ناراحت شدیم!
خلاصه که آره اوضاع سختی عجیبه استرس زا مزخرفه دوست داشتنی دلتنگ کننده است؟ بزرگ میشی؟ نمیدونم! واقعا نمیدونم چیه!
از اینکه پشتم بود بهش افتخار و ازش ممنون! خلاصه که اینطوری که دلم میخواد خوب تموم شه! و هرچی! بگذریم!
آدم خوبی نیستم؟ نمیدونم!
حس میکنم مزخرف ام و سنگینی همه چی اذیت از اینکه از دستش عصبانی شدم از خودم دلخورم شاید حس میکنم حق نداشتم عصبانی بشم و دربارش تو وبم نق بزنم؟ شایدم دچار از این شرم ها که میگن شدم، فقط اینطوری ام که آره نق هام به خودش نزدم و خوبه آدم باید پیش خودش قر قر کنه نه پیش بقیه چون اون لحظه تصمیم ات انسان چرنده! یه همچین چیزی!
مترو خط دو عجیبه سقف اش کوتاهه و تنگه!
...
حالم از اینکه ش دختر هی میگه معده ام درد میکنه و هیچی نمیخوره خوب بشه بهم بابا هیچ چیز خوبی تو مریض بودن نیست! هیچ چیزی تو زجر کشیدن نیست میخوای زجر بکشی درست بکش! وگرنه زجر نکش! زجر کش کردن خودت چرنده! از زجر کش کردن خوشم نمیاد!
تف توش! نگرانشم؟ شاید!
نگران گل آره بیشتر بودم! و خب میدونی از طرفی حس کردم تو مودش نیست ش دختر باشه از طرفی واقعا قصد بیمارستان بود که به جای دیگه ختم شد شدیم شبیه این ماملن بابا ها که میگن میریم آمپول بزنیم ولی میرن تفریح! مسخره بازی
بگذریم دلم برای ب تنگ شده چی بگم!
دارم سر خودم داد و بیداد میکنم که چته ! نمیدونم چمه معده درد و بقیه چیزا هستش!
و خب یه چیزی هست که داره اذیتم میکنه نمیدونم اثر دارو یا چی باید صبر کرد دید!